Home / Short Stories / داستان کوتاه : یک فنجان چای تلخ اثر سکینه محمدی

داستان کوتاه : یک فنجان چای تلخ اثر سکینه محمدی

 A cup of tea

یک فنجان چای تلخ

*
دختر سرش را پایین گرفته بود و به فنجان چایی که رو به رویش روی میز بود، خیره شده بود و ناخن شستش را می جوید

مرد گفت : به نظرت چکار کنیم ؟

دختر که سرش پایین بود و بغض گلویش را گرفته بود ، سرش را تکان داد و شانه هایش را بالا انداخت

مرد گفت : دیشب یک دفعه زنم به من گفت تو عاشق لیلا شدی . درسته ؟

دختر که اشک در چشم هایش جمع شده بود گفت : وای خدا، از همین می ترسیدم

و قطره اشکی از چشمش پایین غلتید

مرد فنجان چای اش را تا آخر سر کشید و گفت : تو چرا گریه می کنی؟

دختر گفت : من نمی خواستم ….

و بغضی که در گلویش بود و داشت سر باز می کرد را با جرعه ی چای پایین داد و شروع کرد به جویدن ناخنش

مرد گفت : حالا چکار کنیم ؟

دختر گفت : از همان لحظه ای که آمدم خانه تان حس بدی داشتم ، از همین می ترسیدم ، از این که زنت به چشم یک رقیب به من نگاه کند

و باز یک جرعه از چای اش را خورد تا بغضش را فرو دهد

دختر با صدای لرزان گفت : کاش هیچ وقت نمی آمدم خانه تان…..حالا چرا این فکر را کرده ؟ از اس ام اس هایی که برایم می فرستادی ؟

مرد گوشی اش را که زنگ می خورد از جیب کتش در آورد و گفت : توی گوشی ام اسم مستعار داشتی

و بدون اینکه گوشی اش را جواب بدهد آن را قطع کرد

دختر گفت : پس چرا این فکر را کرده ؟

مرد به گوشی اش که دوباره زنگ می خورد نگاه کرد و گفت : این هم که ول کن نیست

و دوباره آن را قطع کرد

دختر گفت: خاموشش کن ، اگر نمی خواهی جواب بدهی

مرد گوشی اش را خاموش کرد و گوشه ی میز کنار قوری گذاشت و برای خودش چای ریخت

– به به ، چه چای خوش رنگی، بریزم برایت ؟

دختر فنجان را جلوی مرد گرفت و به زوج جوانی که تازه وارد کافی شاپ شده بودند ، نگاه کرد و سعی کرد به زن لبخند بزند اما بغضی که در گلویش بود، لب هایش را لرزاند و اشک چشم هایش

را خیس کرد

مرد گفت : شاید از آن اس ام اسی فهمیده که اسمت را نوشته بودم

دختر که دست هایش می لرزید ، فنجان را کنار نعلبکی گذاشت و گفت : من هم از همین می ترسیدم . از این که زنت از رابطه ی ما ، برداشت اشتباه کند

و لب پایینی اش را گاز گرفت

مرد گفت : حالا چکار کنیم ؟

دختر فنجان را که تا نصفه چای داشت، در دستش گرفت و گفت : نمی دانم

و به قطره چایی که از لبه ی فنجان پایین می آمد نگاه کرد و رد رژ لبش را روی لبه ی فنجان دید

– تو چی گفتی به زنت ؟

مرد که چای اش را تمام کرده بود و فنجان خالی را توی دستش می چرخاند گفت : من ؟ هیچی نگفتم

دختر که سعی می کرد رد رژ لب را از روی فنجان پاک کند گفت : باید می گفتی اشتباه می کند ، باید می گفتی رابطه ی ما یک رابطه ی کاملا دوستانه و کاری است

مرد که فنجان خالی را روی سینی کنار قوری می گذاشت گفت : شاید هم اشتباه نمی کند .

 
سکینه محمدی

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*