Home / Short Stories / داستان کوتاه : روز پدر اثر سکینه محمدی

داستان کوتاه : روز پدر اثر سکینه محمدی

Roose Pedar

 

روز پدر

صبح ، موبایلش را روی ساعت هفت کوک کرده بود تا زودتر از زنش از خواب بیدار شود. از هفته ی قبل تصمیم گرفته بود امروز را سر کار نرود و خانه باشد پیش خانواده اش .

همین که موبایل لرزیده بود توی جیب پیراهنش – روی ویبره گذاشته بود تا زنش بیدار نشود- از خواب پریده بود و دستش را گذاشته بود روی جیب پیراهنش و تمام تنش شروع کرده بود به لرزیدن.

آهسته بلند شده بود ، لباسش را پوشیده بود و رفته بود نانوایی . قبل از بیرون رفتن از خانه ، کتری را آب کرده بود و گذاشته بود روی اجاق گاز و زیر آن را روشن کرده بود .

از نانوایی که برگشته بود، هنوز زن و دخترش خواب بودند . چه قدر می خوابند ؟ چای را دم کرده بود و سفره را وسط هال پهن کرده بود .

زن از صدای گریه دخترش بیدار شد و چشمش را که باز کرد سفره را دید که وسط هال پهن شده بود . زن با دست چشم هایش را مالید و به سفره ی پهن شده نگاه کرد . مریم که از خواب بیدار شده

بود ، هم چنان گریه می کرد.

زن مریم را بغل کرد و به مرد که با سینی صبحانه از آشپزخانه بیرون می آمد نگاه کرد . چه خبره امروز؟ چرا سر کار نرفته ؟

– سلام .

زن که از گریه ی دخترش کلافه شده بود گفت : علیک سلام

و دختررا چسباند به سینه اش .

مرد گفت : صبح قشنگت بخیر .

و کنار سفره نشست .

زن موهای شانه نشده اش را از روی صورتش کنار زد و به مرد خیره شد .

*

مرد دیروز وقتی از سر کار برگشته بود، برای نهار، صدای زنش را شنیده بود از پشت در هال که به مادرش می گفت نمی دانم چی بخرم برایش که ارزشش را داشته باشد ؟

و از هیجان تمام تن مرد لرزیده بود ، و همین که در هال را باز کرده بود، دویده بود طرف دخترش که صورتش خیس بود از اشک و محکم لپش را گاز گرفته بود و گفته بود : سلام خانوم خانوما

و چیغ و گریه ی مریم که به هوا رفته بود ، زن گوشی را قطع کرده بود .

مرد نهار را که خورده بود ظرف ها را جمع کرده بود و به غرغر های زنش که هر روز کلافه اش می کرد ، گوش داده بود و حق را داده بود به زنش و او را همراهی کرده بود و پشت سر تمام

همسایه ها و فامیل بد گفته بود .

*
مرد با خودش فکر کرد : یعنی چی خریده ؟ معلوم نیست کجا گذاشته ؟

و سفره صبحانه را جمع کرد . زن دختر را که تازه داشت دندان در می آورد و بد اخلاق تر از قبل شده بود گذاشت کنار سفره و گفت :  یک کم پول می خواهم .

مرد که استکان ها را می گذاشت روی سینی گفت :  توی جیب شلوارم است . هر چه قدر خواستی بردار .

حتما تمام دیشب را داشته فکر می کرده چی بخرد ؟ و سینی را گذاشت روی دستشویی .

زن چادرش را پوشید و گفت : چه قدر خوب شد که تو امروز خانه ای ، من می روم بیرون، زود بر می گردم .

مرد که دختر را روی پاهایش گذاشته بود و تکانش می داد تا بخوابد گفت : آره ، من امروزتمام روز خانه ام و در خدمت شما .

و با لبخند به صورت زن نگاه کرد .

زن گفت : زود بر می گردم .

*

مرد به دختر که روی پاهایش بود و دستش توی دهانش، نگاه کرد و گفت : فکر می کنی مادرت چی برایم می خرد ؟

دختر که دستش توی دهانش بود شروع کرد به گریه کردن .

مرد به ساعت نگاه کرد . دو ساعت بود که زن رفته بود و مرد را گذاشته بود با گریه های ناتمام دختر .

مرد مریم را که تازه به خواب رفته بود، گذاشت سر جایش و به زن که وارد هال می شد سلام کرد و ناخوداگاه نگاهش روی دست های خالی زن ثابت ماند .

زن چادرش را در آورد و گفت : وای که چقدر هوا گرم بود .

و نشست روبه روی کولر .

مرد گفت : خسته نباشی .

زن گفت : وای بازار چه خبربود . غلغله بود . خبابان ها از بس شلوغ بودند اصلا نمی توانستی راهت را پیدا کنی .

و روسری را از دور گردنش باز کرد و پرت کرد گوشه ی هال .

مرد گفت : خوب دیگه ، امروز روز پدر است ….

و حرفش را ناتمام گذاشت . از گفته اش پشیمان شده بود . می خواست زن فکر کند که او را غافلگیر کرده است .

زن موهایش را با دست از روی صورتش کنار زد و گفت : روز پدر، می دانم ولی سال های قبل که این قدر خیابان ها شلوغ نمی شد .

و بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت . پارچ آب را از داخل یخچال بیرون اورد و گفت :  از دیشب همه اش فکر می کردم امروز مریم را پیش کی بگذارم و بروم جشن تولد دوستم…چه قدر خوب شد

تو امروز خانه ای .

و لیوان آب را سرکشید .

سکینه محمدی

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*