Home / Short Stories / داستان کوتاه : فلفل دلمه ای اثر سکینه محمدی

داستان کوتاه : فلفل دلمه ای اثر سکینه محمدی

Felfel

 

فلفل دلمه ای

مرد رو به روی در آبی رنگ بزرگ ، موتورش را نگه داشت و به زن گفت : این خانه است .

زن به در آبی رنگ بزرگ نگاه کرد و از موتور پباده شد . چادرش را مرتب کرد و به مرد که موتور را قفل می کرد نگاه کرد . مرد دستی به موهایش کشید و به طرف در رفت .

زن کلید را از داخل کیفش بیرون آورد و به مرد داد . مرد در را باز کرد و وارد حیاط شد . زن به دنبال مرد وارد حیاط شد و در را بست .

– وای چه باغچه ی قشنگی .

و به طرف باغچه ای که گوشه ی حیاط بود رفت .

مرد که در سالن را باز می کرد گفت : بیا اول اتاق ها را ببین .

و داخل سالن شد .

زن به بوته های گلی که در باغچه کاشته شده بود نگاه کرد و گفت : من همیشه دلم می خواست خانه مان باغچه داشته باشد . باغچه ای پر از گل های رز .

مرد پنجره را باز کرد و به زن گفت : اتاق ها را نگاه نمی کنی؟

زن گل قرمزی را که تازه باز شده بود بو کرد و گفت : الان می آیم .

و به طرف در سالن رفت .

*

زن گفت : خسته نباشی .

و استکان چای را جلوی مرد گذاشت . مرد به پشتی تکیه داد و گفت : همیشه از اسباب کشی متنفر بودم .

و پاهایش را دراز کرد و به آسمان خیره شد .

زن شلنگ آب را توی باغچه گذاشت و شیر آب را باز کرد . گل صورتی رنگی را که پژمرده شده بود از بوته جدا کرد و روی سینی گذاشت .

گفت: حالا دیگه راحت شدیم از اسباب کشی و خانه عوض کردن .

مرد استکان چایش را که خالی شده بود به زن داد و گفت : فردا یادم بنداز که از سر راهم تخم فلفل دلمه ای بخرم .

زن که چای را کنار مرد می گذاشت گفت : تخم فلفل دلمه ای؟ برای چی؟

مرد گفت : آره تخم فلفل، می خواهم توی باغچه بکارم .

زن به بوته های گل نگاه کرد و زیر لب گفت : توی باغچه ؟

مرد بلند شد و به طرف در سالن رفت .

زن استکان خالی چای را روی سینی گذاشت و به مرد که از سالن بیرون می آمد نگاه کرد و گفت : می خواهی چی کار کنی ؟

و به چاقویی که دست مرد بود اشاره کرد .

مرد به طرف باغچه رفت و گفت: می خواهم این بوته ها را بکنم .

و دستکش را دستش کرد .

زن آرام گفت : که فلفل بکاری ؟

مرد بوته ی گل صورتی را کند و انداخت گوشه ی حیاط  . زن به گل صورتی پژمرده ای که روی سینی بود نگاه کرد و گفت : من اصلا فلفل دوست ندارم .

و به بوته ی گل سرخی که دست مرد بود اشاره کرد و گفت : من عاشق گل قرمزم .

مرد گفت : الان فلفل می کاریم تا هوا سرد نشده بعدش هم ……تربچه بکاریم خوبه ؟

و بوته ی گل سرخ را انداخت روی بوته ی گل صورتی .

زن غنچه ی گلی را که تازه باز شده بود از بوته جدا کرد، آن را بو کرد و داخل استکان خالی چای گذاشت .

– این تازه باز شده بود .

مرد بوته ی گل بنفش رنگ را هم کند .

زن گفت : تو خیلی فلفل دوست داری؟

مرد گفت : فلفل ها که رسید آن ها را خشک می کنیم و می کوبیم و می ریزیم توی غذا . غذا خیلی طعمش خوب می شود .

زن به بوته ی گل سفید که گوشه ی باغچه بود اشاره کرد و گفت : لااقل این بوته گل را بگذار .

سکینه محمدی

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*