Home / Short Stories / داستان کوتاه : سنگ مرمر سیاه اثر سکینه محمدی

داستان کوتاه : سنگ مرمر سیاه اثر سکینه محمدی

black marble of gravestones

 

سنگ مرمر سیاه

خورشید تازه اشعه های قرمزش را در آسمان پخش کرده بود که در بزرگ سفید رنگ با صدای ملایمی باز شد و کربلایی صفر با کت آمريكايی خاکی رنگش از آن بیرون آمد . به آسمان سرخ رنگ

نگاهی کرد و قوطی نسوارش را از جیب بغل کتش در آورد و سرفه ای کرد و ناس را زیر زبانش گذاشت و به طرف چهار راه حرکت کرد .

نانوایی با اینکه تازه باز شده بود، شلوغ بود . کربلایی صفر به پير مردی که آخرین نفر بود سلام کرد و گفت : چه قدر هوا سرد شده .

و به پیرمرد نگاه کرد، گویی که منتظر جوابی از طرف پیرمرد باشد . پیرمرد پتویی را که دور خودش پیچیده بود محکم تر گرفت و با تکان سر حرف های کربلایی صفر را تایید کرد و خمیازه ای

کشید .

کربلایی صفر ناسش را داخل آب جدول تف کرد و ساکت پشت سر پیرمرد ایستاد .

– چه قدر نانوایی شلوغه ؟

کربلایی به زن که چادر رنگی اش را محکم جلوی دماغ و دهانش گرفته بود نگاه کرد . زن چادرش را جلوتر کشید و گفت : انگار نه انگار که نانوایی تازه پختش را شروع کرده .

و به کربلایی نگاه کرد . کربلایی دست هایش را از جیب کت آمريكايی اش در آورد و سرفه خشکی کرد . زن نانش را که می گرفت گفت: هوا چه قدر سرد شده .

کربلایی صفر پول را از داخل جیبش درآورد و به پیرمردی که جلویش بود گفت : این زن چه قدر حرف می زند ؟

پیرمرد این بار فقط سرش را تکان داد بدون اینکه به کربلایی نگاه کند و پتو را بیشتر دور خودش پیچید .

کربلایی نان را که گرفت دانه های باران هم کم کم شروع به باریدن کردند . کربلایی کلاه کت آمریکایی اش را روی سرش انداخت و قدم هایش را تندتر کرد .

کربلایی سفره صبحانه اش را تازه جمع کرده بود که خروس همسایه شروع به خواندن کرد . کربلایی صفر پیراهن راه راه طوسی را که دخترش دیشب اتو کرده بود ، از سر میخ برداشت و آن را

پوشید . و خودش را در آینه ای که روی دیوار بود برانداز کرد . مدت ها بود که پیراهن نو و اتو کشیده ، نپوشیده بود . به نظرش جوانتر شده بود . دستی به ریشش کشید و در آینه به خودش نگاه

کرد . پیراهن را درآورد . داخل کاسه ی ملامینی که کنار چراغ خوراک پزی بود از آب کتری ریخت و با دستش آن را امتحان کرد . آینه را از روی دیوار برداشت و قیچی زنگ زده ای را که گوشه  طاق بود برداشت .

((چشم هاتم که دیگه خوب نمی بینه کربلایی))

به خودش توی آینه نگاه کرد و آهی کشید .

کربلایی در اتاق را قفل می کرد که دخترش او را دید .

– سلام صبح بخیر

کربلایی کلید را توی جیب راست کتش گذاشت و به دخترش که به طرف آشپزخانه می رفت نگاه کرد و گفت :علیک سلام .

و سرفه ی خشکی کرد .

– کجا صبح به این زودی کربلایی؟

کربلایی کلاه کتش را روی سرش انداخت و بدون اینکه جواب دخترش را بدهد از در حیاط بیرون آمد .

کربلایی توی ایستگاه اتوبوس میرزا را شناخت که روی صندلی کز کرده بود و به زمین خیره شده بود . همان کتی را پوشیده بود که سال ها پیش از دست فروشی های خیابان خریده بودند . کتی که

میرزا عاشق رنگ آن شده بود . هر چند که به نظر کربلایی رنگ سبز اصلا به میرزا نمی آمد، اما میرزا وقتی جوان بوده و سری داشته با هزار سودا، شکیبه دختر همسایه شان به میرزا گفته بوده

که رنگ سبز بیشتر از هر رنگی به میرزا می آید و میرزا از همان موقع همیشه سبز می پو شیده، تا اینکه شکیبه از شهرشان می رود و میرزا که نمی خواسته یاد شکیبه در دلش تازه شود رنگ سبز

نمی پوشیده، مثل خود کربلایی که اصلا یادش نمی آمد آخرین پیراهن نواش را کی خریده بود ؟

کربلایی سرفه ای کرد و کنار میرزا نشست .

– سلام میرزا

میرزا سرش را بالا آورد و به کربلایی که روی صندلی می نشست نگاه کرد و گفت : علیک السلام کربلایی صفر دیر کردی ؟

کربلایی به ساعتش نگاه کرد و گفت : این ساعت هم که خواب است .

و به کفشهای واکس زده میرزا نگاه کرد . میرزا سله اش را روی سرش مرتب کرد وقوطی ناسش را از داخل جیب کتش بیرون آورد . خودش را در آینه ای که پشت در قوطی ناس بود نگاه کرد و

گفت: فکر کنم امروز یا فردا حتما برف می آید .

و قوطی را به دهانش نزدیک کرد و روی آینه ها کرد و آن را به زانوی شلوارش مالید و دوباره خودش را در آینه نگاه کرد .

کربلایی قوطی ناسش را از داخل جیب کت آمریکایی اش در آورد و گفت : حتما برف می آید .

و به آسمان که پر از ابرهای تیره شده بود نگاه کرد و ناس را زیر زبانش گذاشت .

میرزا به ساعتش نگاه کرد و با یا علی بلند شد. کربلایی که ناسش را داخل آب جدول تف می کرد بلند شد و به دنبال میرزا کشیده شد .

میرزا سرفه ای کرد و گفت : یادش به خیر چه روزهایی که این مسیر را با هم می رفتیم سر کار، هی یادش به خیر .

کربلایی هم آهی کشید و سینه اش سوخت و شروع به سرفه کردن کرد .

میرزا سنگ قبری را به کربلایی نشان داد و گفت : فکر کنم همین باشد . آن روز که با پسرم آمده بودیم سر خاک عکسش را دیدم .

و به طرف قبری که با سنگ مرمر سیاه تزیین شده بود رفت . کربلایی هم به دنبال میرزا از روی سنگ ها می رفت و سینه اش می سوخت و خس خس می کرد .

مدت ها بود که از حاجی خبر نداشتند . حاجی و میرزا و کربلایی هرسه در یک محله بزرگ شده بودند و در یک سال ازدواج کرده بودند . حاجی بعد از ازدواج رفته بود نجف . کربلایی و میرزا

مانده بودند و نامه هایی که از حاجی می آمد ومهر و سجاده هایی که حاجی برای آن ها می فرستاد . تا ده سال پیش که نه نامه ای از حاجی آمد و نه مهری و نه سجاده ای .

تا اینکه هفته پیش میرزا کربلایی را دیده بود و گفته بود: حاجی مرده .

و کربلایی سینه اش سوخته بوده و مدت ها سرفه کرده بود و میرزا سرش را خارانده بود و چشم هایش را مالیده بود و کربلایی پنجره اتاق را باز کرده بود ، نفس عمیقی کشیده بوده و به دخترش که

توی حیاط لباس می شست گفته بود : چایی بیار برای میرزا .

و میرزا بیشتر چشم هایش را مالیده بود و کربلایی سینه اش بیشتر سوخته بود و خس خس اش بیشتر شده بود .

میرزا کنار سنگ قبرایستاد و به صورت حاجی که روی سنگ مرمر سیاه حک شده بود خیره شد. کربلایی که سینه اش خس خس می کرد کنار میرزا رسید و به صورت حاجی روی سنگ سیاه خیره شد .

میرزا گفت : خودشه ؟

کربلایی روی سنگ قبر نشست و به صورت حاجی نگاه کرد . سینه اش سوخت وسرفه کرد . میرزا دستی به سرش کشید و چشم هایش سوخت و کنار کربلایی روی سنگ قبر نشست .

 

 

 

 سکینه محمدی

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*