Home / Short Stories / داستان کوتاه : سعی کن آخرين نفری نباشی که کمک می کند

داستان کوتاه : سعی کن آخرين نفری نباشی که کمک می کند

poor pregnant woman

 

سعی کن آخرين نفری نباشی که کمک می کند

*

چهل و پنج دقيقه ای مي شد که در آن سوز سرما ايستاده بود. زن٬ کنار جاده منتظر کمک ايستاده بود. ماشين ها یکی پس از ديگری رد می شدند . انگار با آن پالتوی کرم رنگ اصلا توی برف ها

ديده نمی شد. به ماشينش نگاه کرد که رويش حسابي برف نشسته بود . شالش را محکم تر دور صورتش پيچيد و کلاه پشمی اش را تا روی گوش هايش کشيد .

يک ماشين قدیمی کنار جاده ايستاد و مرد جوانی از آن پياده شد . زن ، کمی ترسيد اما بر خودش مسلط شد مرد جوان جلو آمد و به او سلام کرد و مشکلش را پرسيد . زن توضيح داد که ماشينش ،

پنچر شده و کسی هم به کمک او نيامده است . مرد جوان از او خواست بيش از اين در آن سرمای آزار دهنده نماند و تا او پنچرگيری می کند زن در ماشين بماند . او واقعا از خداوند متشکر بود که

مرد جوان را برايش فرستاده است . در ماشين نشسته بود که مرد جوان تق تق به شيشه زد . زن پولی چند برابر پول پنچرگيری در مغازه را، برداشت و از ماشين پياده شد و بعد از اينکه از وی

تشکر کرد، پول را به طرفش گرفت . مرد جوان، با ادب، پول را پس زد و گفت که اين کار را فقط برای رضای خاطر خداوند انجام داده است و به او گفت : “در عوض ، سعي کنيد آخرين کسینباشيد

که کمک می کند .”

از هم خداحافظی کردند و زن که به شدت گرسنه بود به طرف اولين رستوران به راه افتاد . از فهرست غذای رستوران یکی را انتخاب کرده بود که زن جوانی که ماه های آخر بارداری خود را

می گذراند با لباس بسيار کهنه و مندرسی به طرفش آمد و با مهربانی از او پرسيد چه ميل دارد . زن، غذایی 80 دلاری سفارش داد و پس از آنکه غذا را تمام کرد، يک اسکناس صد دلاری به زن

جوان داد . زن جوان رفت تا بيست دلار بقيه را برگرداند . اما وقتی بازگشت خبری از آن زن نبود . در عوض، روی يک دستمال کاغذی روی ميز يادداشتی ديده می شد . زن جوان يادداشت را

برداشت . در يادداشت نوشته شده بود که آن بيست دلار به علاوه ی چهارصد دلار زير دستمال کاغذی برای وی گذاشته شده است تا برای زايمان دچار مشکل نشود . يادداشت برای آن زن بود و در

آخر نوشته شده بود : “سعی کن آخرين نفری نباشی که کمک می کند .”

شب که شوهر زن جوان به خانه بازگشت، بسيار محزون بود و گفت که به خاطر پول بيمارستان نگران است چون نزديک زمان زايمان است و آن ها آهی در بساط ندارند . زن جوان ماجرای آن

روز را برايش تعريف کرد : درباره ی زنی با پالتوی کرم روشن که مبلغ کفی برای او گذاشته بود و نامه را هم به او نشان داد .

قطره ی اشکی از گوشه ی چشم مرد جوان فرو ريخت و برای همسرش تعريف کرد که آن روز صبح در جاده به همين زن برای رضای خداوند کمک کرده است .

تا “خدا” هست، هيچ لحظه ای آنقدرسخت
نميشود که نشود تحملش کرد! شدنی ها را
انجام بده و تمام نشدنی هايت رابه “خداوند”
بسپار…

just God

About Vida Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*