Home / Short Stories / داستان کوتاه : سال نهم هجرت اثر ویکتور هوگو

داستان کوتاه : سال نهم هجرت اثر ویکتور هوگو

Victor-Hugo-9346557-1-402

 

سال نهم هجرت

او می‌دانست که پایان عمرش فرا رسیده . همیشه متفکر بود و به هیچ‌کس ملامتی نمی‌کرد . هنگامی که راه می‌رفت، از همه سو به او سلام می‌گفتند و او همه را به مهربانی پاسخ می‌داد . با اینکه حتی بیست موی سپید در محاسن سیاهش دیده نمی‌شد، هر روز خستگی بیشتری در او محسوس بود . گاهی به دیدار شتری که آب می‌خورد بر جای می‌ایستاد . زیرا به یاد روزگاری می‌افتاد که خود، شترهای عمویش را به چرا می‌برد . همیشه مشغول نیایش به درگاه پروردگار بود . بسیار کم غذا می‌خورد و غالبا برای رفع گرسنگی سنگی را بر روی شکم می‌بست . با دست خویش شیر گوسفندهایش را می‌دوشید و هنگامی که لباسش فرسوده می‌شد، خودش روی زمین می‌نشست و آن را وصله می‌کرد . هر چند، دیگر جوان نبود و روزه‌ داری از نیروی او می‌کاست، در همه روزهای رمضان، مدتی بیشتر از دیگران روزه‌ دار بود .
شصت و سه سال داشت که ناگهان تبی بر وجودش راه یافت . قرآن را که خود از جانب خداوند آورده بود، سراسر باز خواند . آن‌گاه پرچم اسلام را به‌ دست سعید داد و بدو گفت : ” این آخرین بامداد زندگانی من است . بدان که خدایی جز خدای واحد نیست . در راه او جهاد کن ”
آرام بود . اما نگاهش، نگاه عقابی بلندپرواز بود که مجبور به ترک آسمان شده باشد . آن روز مثل همیشه، در ساعت نماز، به مسجد آمد . به علی تکیه کرده بود و مؤمنین به دنبالش می‌آمدند . پیشاپیش ایشان، همه جا پرچم مقدس در اهتزاز بود .
هنگامی که به مسجد رسیدند، وی با رنگ پریده، روی به مردم کرد وگفت : هان، ای مردم ! همچنان‌که روز روشن خواه و ناخواه به به پایان می‌رسد، دوران عمر انسان را نیز سرانجامی است . ما همه خاک ناچیزی بیش نیستیم . تنها خداست که بزرگ و جاودان است .
ای مردم، اگر خداوند اراده نمی‌کرد، من آدمی کور و جاهل بیش نبودم .
کسی بدو گفت : ای رسول خدا، جهانیان همه، هنگامی که دعوت تو را در راه حقّ شنیدند، به کلامت ایمان آوردند و روزی که تو پای به هستی نهادی، ستاره‌ای در آسمان ظاهر شد، و هر سه برج طاق کسری فروریخت .
اما او دنباله سخن گرفت و گفت : با این همه، ساعت آخرین من فرارسیده . اکنون فرشتگان آسمان درباره من در شورند . گوش کنید : اگر من از یکی از شما به بدی سخن گفته باشم، هم‌اکنون وی از جا برخیزد و پیش از آنکه از این جهان بروم، به من دشنام گوید و مرا بیازارد . اگر کسی را زده‌ام، مرا بزند .
آن‌گاه چوبی را که در دست داشت به‌سوی حاضرین دراز کرد . اما پیرزنی که روی سکویی نشسته بود و پشم می‌رشت، فریاد زد : ای رسول خدا! خدا با تو باد!
بار دیگر وی گفت : ای مردم! به خدا ایمان داشته باشید و در مقابل او سر تعظیم فرود آورید . مهمان‌نواز باشید . پارسا باشید . دادگستر باشید .
آن‌گاه لختی خاموش شد و به فکر فرورفت، سپس، راه خود را با گامهای آهسته در پیش گرفت و گفت : ای زندگان، بار دیگر به همه شما می‌گویم که هنگام رحلت من از این عالم فرارسیده . پس شتاب کنید تا در آن لحظه که پیک اجل به بالین من می‌آید، هر گناهی را که کرده‌ام به من تذکّر داده باشند و هر کس که بدو بدی کرده‌ام به‌صورت من آب دهان افکنده باشد .
مردم خاموش و افسرده، از گذرگاه او کنار می‌رفتند . وی از آب چاه ابوالفدا صورت خود را بشست . مردی از او سه درهم مطالبه کرد و وی بی‌درنگ پرداخت . گفت : تسویه‌حساب در اینجا بهتر است تا در میان گور .
مردم با نگاهی پر از مهر، مثل نگاه کبوتر، بدین مرد پر جلال که دیری تکیه‌ گاه آنان بود، می‌نگریستند . هنگامی که وی به خانه خود بازگشت، بسیاری بیرون خانه ماندند و سراسر شب را بی‌آنکه دیده بر هم گذارند، روی تخته سنگی گذراندند . بامداد فردا، هنگامی که سپیده‌دم رسید، وی گفت : ای ابوبکر، مرا دیگر یارای برخاستن نیست . از جای برخیز و برای من قرآن بخوان .
و در آن هنگام که زوجه‌اش عایشه پشت سرش ایستاده بود، وی به شنیدن آیاتی که ابوبکر می‌خواند مشغول بود . گاه با صدای آهسته، آیه‌ای را که شروع شده بود، تمام می‌کرد و در این ضمن، سایرین، جمله می‌گریستند .
نزدیک غروب بود که عزرائیل بدو گفت : ای پیغمبر! خداوند تو را به نزد خویش می‌خواند .
وی پاسخ داد : دعوت حق را لبیک می‌گویم .
آن‌گاه لرزشی بر وی حکمفرما شد و نفسی آرام لبهای او را از هم گشود و محمد جان تسلیم کرد .

 

ویکتور هوگو

Victor Hugo

 

Victor Hugo -2

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*