Home / Short Stories / داستان کوتاه : در شهرکی غریب اثر شروود اندرسن

داستان کوتاه : در شهرکی غریب اثر شروود اندرسن

 Sherwood Anderson-1

 

در شهرکی غریب

صبح روزی در شهرکی غریب، در محله‌ای غریبه . همه جا آرام و ساکت است . نه، انگارصداهایی می‌آید . صداهایی که قاطعانه بیان می‌شوند . پسرکی سوت می‌زند . در ایستگاه راه آهن، ازاین جا که ایستاده‌ام صدایش را می‌شنوم . من در محله‌ای غریبم .
اینجا ساکت و آرام است، اما سکوت نیست . یک وقتی در دهکد‌ه‌ای نزد دوستی بودم، می‌گفت «می‌بینی؟ اینجا هیچ سرو صدایی نیست، سکوت مطلق‌ست» می بینید ؟ دوست من دیگر این صداها را نمی‌شنید : صدای وزوز حشرات، صدای جاری آبشار و از جایی دور، صدای تلق تلوق ماشین شخم زنی و آواز مردی که گندم درو می‌کند . دوستم به این صداها عادت کرده بود، صداها را نمی‌شنید. از اینجایی که الان ایستاده‌ام، صدای بکوب بکوب می‌آد . یکی قالیچه‌ای روی طناب آویزان کرده، می‌کوبد به قالیچه . از آن دورها پسری دیگر فریاد می‌زند یوهو…
خوب است آدم مکرر برود و بیاید . خوب است آدم در محله‌ای غریب باشد . در ایستگاه راه‌آهن، از قطار پیاده می‌شوی با بار و بنه‌ات . باربرها سر بار و بنه‌ی تو دعوا راه می‌اندازند . همانطور که در شهر خودت دیده‌ای که باربرها سر بار و بنه‌ی غریبه‌ها کشمش می‌کنند .
همانطور که تو ایستگاه منتظری، دور و برت دیدنی است . از در مغازه‌های روبه‌رو، مردم هی می‌آیند، هی می‌روند . پیرمردی می‌ایستد و زل می‌‌زند به قطار . دارد با خودش حرف می‌زند . هی فکر و خیال – فکر و خیال . خیال می‌خواهد بال و پر بگیرد، مگر می‌گذاریم ؟ خفه اش می‌کنیم . عقل اما، همیشه یک چیزهایی به آدم گوشزد می‌کند : هی نگاه کن مواظب باش .
بیشتر ما، همه‌ی عمرمثل وزغ زندگی می‌کنیم . آرام و با مهارت می‌نشینیم زیر درخت بارهنگ، تا پشه‌ای، سنجاقکی برِ ما بال بزند . صاف بیاید بنشیند روی زبان ما، تا تو هوا آن را بقاپیم‌ بعد هم ببلعیم‌اش، تمام . به همین سادگی . اما چقدر چون و چرا دارد که همیشه هم بی‌چون و چرا می‌گذرد . آخر این سنجاقک از کجا آمده بود ؟ کجا داشت می‌رفت ؟ شاید داشت می‌رفت با دلدارش بال بزند.
این قطاری که با آن سفر می‌کنم لِک و لِک می‌کند، حالا هم یک جایی توقف کرده . خب باشد من هم دارم می‌روم مسافرخانه‌ی اِمپایر . این شهرکی که آمده‌ام به دهکده می‌ماند . به هر حال تو‌ی این مسافرخانه‌ها راحت نیستم . مثل جاهای قبلی با تخت‌های قراضه‌اش . رختخوابش هم حتما جک ‌و جانور دارد . از اتاق بغلی صدا می‌آد . مردی بلند بلند حرف می‌زند . تاجراست . «کار و کاسبی تعریفی نداره» حتما دارد با یک دلال دیگر حرف می‌زند . «آره رو به خرابیه» . بعد هم راجع به خانم بلند کردن حرف می‌زنند . بعضی حرف‌هاشان خوب شنیده نمی‌شود . این دیگر حرص آدم را درمی‌آورد .
چرا من در این شهراز قطار پیاده شدم ؟ چرا آمده‌ام اینجا ؟ حالا کم‌کم یادم می‌آد . انگار گفته بودند این نزدیکی‌ها یک دریاچه است . فکرکنم بروم ماهیگیری . شاید هم بروم شنا کنم .
هی فکر و خیال . حالا یادم می‌آد همه‌ی زندگی‌ام از وقتی که آن اتفاق افتاد، گاه و بی‌گاه زده‌ام در و بیرون . آدمیزاد دلش می‌خواهد یک وقت‌هایی تنها باشد . تنها بودن معنی‌اش این نیست که هیچکس دور و بر آدم نباشد . تنها بودن یعنی اینکه مردم همه غریبه باشند و تو غریب .
آنطرف زنی دارد گریه می‌کند، زن رو به پیری است . خب باشد من هم دیگر جوان نیستم . ببینید چقدر زار و نزار است . یک زن جوان همراهش است . وقتش که بشود، زن جوان، درست شکل مادرش خواهد شد . دختر هم نگاه صبور و مظلوم مادر را خواهد داشت . پوست صاف و کشیده‌اش آویزان و چروک خواهد شد . زن دماغ گنده‌ای دارد . دختر هم دماغ گنده است . یک مرد همراهشان است . چاق است و رگ های قرمز صورتش زده بیرون . نمی‌دانم چرا فکر می‌کنم مرد باید قصاب باشد . دست‌ها و چشم‌های قصاب‌ها را دارد . مطمئنا مرد، برادرِ زن است . زن، شوهرش مرده است . آن‌ها داشتند یک تابوت می‌گذاشتند تو قطار . آن‌ها حتما در حومه‌ی شهر زندگی می‌کنند، در خانه‌ای دورافتاده . اصلا شک دارم که این طرف‌ها زندگی کنند . کسی همراهشان نیست تا در این ساعات ناگوار کنارشان باشد . مردم بی‌اعتنا از کنارشان می‌گذرند . ببینید حتی برادر هم با آن‌ها همراه نمی‌شود فقط بدرقه‌شان می‌کند . زن می‌رود جنازه‌ی شوهرش را در شهر زادگاهش به خاک بسپارد . مردی که به قصاب‌ها می‌ماند، دست زن را در دست‌هایش می‌گیرد . رفتاری محبت‌آمیز و عاطفی . اینجور مردها فقط وقتی یکی تو فامیل می‌میرد اینگونه رفتار می‌کنند.
آفتاب شده است . مامور قطار در ایستگاه قدم می‌زند، بالا پایین می‌رود و با رییس‌اش خوش و بش می‌کند . جوک می‌گوید . هرهر می‌خندند . مامور قطار از آن شوخ و شنگ‌هاست . در تمام طول راه، به کارمند تلگراف، به باربرها چشمک می‌زند، هرهر می‌خندد . همه جور مامور قطار پیدا می‌شود، همانطور که جورواجور مسافر هست .
می‌بینید ؟ آن‌ها از کنار زن شوهر مرده که می‌رود با دخترش جنازه‌ی عزیزشان را به خاک بسپارند، می‌گذرند . همانطور جوک می‌گویند و با صدای بلند می‌خندند . اما بعد خواه ناخواه، ساکت می‌شوند .
هاله‌ای از سکوت، دور زن سیاهپوش، دور دخترش و برادر هیکل گنده را فرا‌گرفته‌ است . هاله‌ی سکوت، همانوقت که آن‌ها در خانه‌شان بودند، دورشان چنبره زد و با آن‌ها به خیابان و از خیابان به ایستگاه راه‌آهن و به شهری که می‌روند، فراگیر شده است . آن‌ها آدم‌هایی معمولی‌اند، نه از آن‌ها که به چشم بیایند . ناگهان مهم شده‌اند . آن‌ها یادآور مرگ‌اند . مرگ مهم است مگرنه ؟ عظمت دارد.
درشهری غریب، در میان مردمی غریبه . چه آسان می‌شود همه‌ی زندگی را درک کرد .
همه چیز درست مثل همان است که در شهرهای دیگر بوده‌ای و دیده‌ای . سرتا سر زندگی، از تسلسل مجموعه‌ی پیش‌آمدها و رویدادها، رقم خورده است . و این تسلسل دوار به تکرار می‌چرخد و می‌چرخد . البته، گوناگونی رویدادها بی‌کران است . سال گذشته که پاریس بودم رفتم موزه‌ی لوور . نقاش‌هایی را دیدم که با جدیت وسخت کوشی از روی شاهکارهای قدیمی، کپی می‌کردند . آن ها کپی‌کارهای حرفه‌ای بودند . اما هنوز که هنوز است، هیچ احدی نتوانسته کپی را درست از کار درآورد . عینا- همان، اصلا وجود ندارد . حتی کوچکترین رویداد دو زندگی، مثل هم نیست .
چنانچه می‌بینید آمده‌ام اینجا، یکی از مسافرخانه‌های خارج از شهر، در جایی غریب . مگس وول می‌زند . یک مگس صاف فرود آمد روی همین کاغذی که دارم افکارم را می‌نویسم . از نوشتن دست می‌کشم، به مگسه نگاه می‌کنم . میلیون ها مگس تو دنیا هست اما مگر می‌توان گفت دو تا مگس عین هم‌اند ؟ چگونگی رویدادهای زندگی‌شان مثل هم نبوده است .
فکر می‌کنم باید به دلیل خاصی باشد که مکرر از شهر و محله‌ی خودم می‌زنم بیرون . در شهرخودم، در خانه‌ای مشخص و همیشگی، زندگی کرده‌ام . با اعضای خانواده‌ی خودم، همان خدمتکار، همان آشناها . من استاد فلسفه‌ام . در دانشگاه همان شهر، همان شغل همیشگی، همان زندگی…
شب‌ها اغلب مردم می‌آیند خانه‌ی ما، گفتگو درمی‌گیرد، کمی هم موسیقی گوش می‌کنند و بعد می‌روند . روزها می‌روم دانشگاه، بعد می‌روم اتاق کارم، بعد می‌روم سرکلاس درس می‌دهم . به دانشجوها بربر نگاه می‌کنم . یک چیزهایی در باره‌ شان می‌دانم، ذهن و افکارم متاثرمی‌شود از آن‌ها، بعد دلم می‌گیرد . من خیلی چیزها در باره‌ی آدم‌ها می‌دانم، البته نه به قدر کفایت . مشکل اساسی همین جاست .
در همسایگی ما خانه‌ای است که همیشه کنجکاوی مرا برمی‌انگیخت . آدم‌هایی که در آن خانه زندگی می‌کنند، کاملا منزوی هستند . حتی به ندرت در حیاط خانه‌شان دیده می‌شوند . خب که چی؟ هیچی . فقط کنجاوی من هی بالا می‌گرفت .
هنگام قدم زدن، وقتی از در خانه‌شان رد می‌شدم چیزی غریب در دلم می‌جوشید . همین قدر توانستم درباره‌ شان بدانم که درآن خانه، پیرمردی با ریش بلند و یک زن صورت مهتابی، زندگی می‌کنند. یک روز از میان پرچین حیاط نگاه می کردم، پیرمرد با عصبانیت زیردرخت بالا و پایین می‌رفت، دست‌هایش را به هم چنگ و واچنگ می‌کرد و با خود غرولند می‌گفت . در و پنجره‌ها همیشه بسته و پرده‌ها کیپ بود . زن صورت مهتابی، لای در را کمی باز کرد و به پیرمرد نگاه کرد بعد در را بست . هیچی هم نگفت . آیا ترس تو نگاهش بود یا عشق ؟ از کجا می‌شود دانست .
یک بار از همان خانه، صدای زن جوانی را شنیدم، گرچه زن جوان در حول وحوش آن خانه ندیده بودم . زن داشت می‌خواند . شب بود . طنین صدا، شب را می‌شکافت . شیرین و دلکش .
بفرمایید، همه‌اش همین‌است : این، همه‌ی آن چیزی است که قرار است در زندگی نصیب ما شود . پراکنده، تکه تکه این جا- آن جا با هم تلاقی می کنند، در هم می‌روند، یکی می‌شوند . حجم زندگی، بیش‌ از آن است که مردم خیال می‌کنند .
در حول وحوش آن خانه که هوشیار و کنجکاو قدم می‌زدم، چیزی غریب در درونم می‌جوشید . قلبم با شعف می‌لرزید . من طنین صدا را می‌شناسم . آنقدر کنجکاو بودم که درباره‌شان از این و آن بپرسم . مردم می‌گفتند «آن‌ها آدم‌هایی عجیب و غریبند» خب باشد کی عجیب و غریب نیست ؟
من الان کجا هستم ؟ اصلا من کی‌ام ؟ دیگر چه کسی از خودش اینجور سوال و جواب می‌کند ؟ آن جا زنی را دیدم که شوهر مرده‌اش را گذاشت ته قطار، تو قسمت بار . من آن زن را دقایقی بیشتر ندیدم بعد هم آمدم تو این مسافرخانه و حالا نشسته‌ام این‌جا دارم به آن زن فکر می‌کنم . به زندگی‌ای که پشت سرگذاشته و چه زندگی‌ای را از این پس خواهد گذراند . سراسر زندگی‌اش را بازسازی می‌کنم . اغلب این کار را می‌کنم . می‌زنم از شهر خودم بیرون . زنم می‌پرسد «کجا داری میری؟» با خودم می‌گویم : می‌روم چشمه، می‌روم شستشو کنم . می‌روم تا خود را در زندگی‌های دیگر شستشو دهم، در زندگی آدم‌هایی که نمی‌شناسم .
زن‌ام فکرمی‌کند من هم کمی عجیب و غریبم اما دیگر عادت کرده . شکرخدا، زن صبور و خوش طینتی است . آنقدر اینجا می‌نشینم تا خسته شوم . بعد می‌روم در محله‌های غریبه قدم می‌زنم . خانه‌های غریب، چهره‌های غریبه . لابد مردم با خودشان می‌گویند : این کیه ؟ یک غریبه .
شر و شور خاصی دارد، گاه و گداری یک غریبه، در محله‌ای غریب . بی‌هدف، سیال . فقط پرسه زدن است و فکروخیال کردن . و بعد شستشو و سبک شدن . سرخوشی خارق‌العاده‌ای دارد .
یک وقتی، وقت جوانی، به سرم می‌زد دختر تور کنم . غریب در محله‌ای غریبه، کی به کیه . اما حالا از این فکرها به سرم نمی‌زند . نه برای این‌که زن دارم و به زنم وفادارم یا این‌که زن‌های غریبه برایم خوشایند نیستند . نه . وقتی آدم از بار زندگی سنگین ‌شود . جرم می‌گیرد همین‌طورها می‌شود . بعد می‌آیم در شهرکی غریب، تا خودم را در زندگی غریبه‌ها، شستشو دهم و سبک شوم .
غریب در محله‌ای غریبه، قدم می‌زنم . فکر می‌کنم . دستخوش رویا می‌شوم . همین طور درخیابان‌ها پرسه زده‌ام یک عصا هم دستم است .از این کوچه به آن کوچه . تو مغازه‌ها سرک می‌کشم . کنار پنجره‌ها می‌ایستم توی خانه‌ها را نگاه می‌کنم، خودم را به خیال و خیال بازی می‌سپارم . رویاهایم را با زندگی غریبه‌ها تقسیم می‌کنم، تا بعد باز تکه تکه، مجموع ‌کنم . می‌بینید ؟ هر آن چه در خودم می‌گذرد، در دیگران می‌بینم .
لذت شگفتی دارد . امشب حتما در خانه‌های این محله‌ی غریب، یک چیزهایی می‌گویند : «یک غریبه تو محله بود» «چه شکلی بود؟» «یکجوری بود. عجیب غریب»
در من هم کششی است ژرف، تا مردم مرا توصیف کنند و در ذهن غریبه‌ها نقش بندم .
نشسته‌ام این‌جا، تو این مسافرخانه، در شهرکی غریب . قبلا هم این‌جا آمده بودم . عجیب احساس تازگی می‌کنم . دیشب خوابی شیرین کردم . حالا صبح شده . همه جا آرام است . شاید سوار قطار شوم بروم خانه . حالا یک چیزهایی یادم می‌آد . دیروز رفتم سلمانی موهایم را کوتاه کردم . از سلمانی رفتن بیزارم به خودم گفتم در شهری غریب کاری ندارم بکنم، خب می‌روم سلمانی . مردی که موهای مرا کوتاه کرد گفت «هفته‌ی پیش بارندگی بود» گفتم «آره» . این همه‌ی گفتگویی بود که بین ما رد و بدل شد .
از سلمانی آمدم بیرون، هی فکرو خیال . همین‌طورها می‌گذرد دیگر . گفتم که، عادتم شده بعد از آن اتفاق ( وقت و بی‌وقت، پیش خودم می‌گویم بعد از آن اتقاق – بعد ازآن اتفاق) هرچند گاه، از شهر و دیار خودم می‌زنم بیرون، می‌آیم در محله‌ای غریب . آن اتفاق، کدام اتفاق ؟ نه اتفاقی آنچنانی . هیچی، یک دختر کشته شد . همین . در تصادف ماشین . یکی از دانشجوهایم بود . نقش خاصی در زندگی من نداشت . وقتی او کشته شد، مدت‌ها بود من ازدواج کرده بودم .
اغلب می‌آمد تو دفتر من می‌نشست، گپ می‌زدیم . معمولا درباره‌ی موضوع‌هایی که سرکلاس درس داده بودم، حرف می‌زدیم . می‌گفت «واقعا به آن که گفتی معتقدی؟» می‌گفتم «نه . نه کاملا، تقریبا» حتما شما می‌دانید که ما استادهای فلسفه، چطور حرف می‌زنیم . گاهی خودم فکر می‌کنم آن‌چه که می‌گوییم بی معنی است . معمولا من شروع می‌کردم به حرف زدن . چشم‌هاش زلال بود و خاکستری . نگاه نافذ و شفافی داشت که همه‌ی صورتش را می‌گرفت . شاید شما هم بدانید، بعضی وقت‌ها، همانطور که مثلا داشتم می‌گفتم من فکر می‌کنم… و می‌دانستم دارم دری وری می‌گویم، چشم‌هاش گشاد می‌شد و زل می‌زد . وقتی زل می‌زد، می‌دانستم گوش نمی‌دهد . خب مهم نبود . گوش ندهد . اما من باید یک چیزهایی می‌گفتم . گاهی وقت‌ها همانطور که تو اتاق کارم دوتایی نشسته بودیم، سکوت سنگینی دورمان چنبره می‌زد . بعد صداهایی می‌آمد . یکی داشت تو راهرو رد می‌شد . یک بار صدای قدم‌هاش را شمردم . بیست و شش، بیست و هفت، بیست و هشت.
من نگاه می‌کردم به او- او نگاه نگاه من می‌کرد .
می‌بینید؟ دیگر سن و سالی از من گذشته، من متأهلم . این همه جوان ریخته بود تو دانشگاه. همچین مرد جذابی هم نیستم . اما آن دختر- آن دختر، زلال بود و دوست‌داشتنی .
می‌آمد می‌نشست، نگاه می‌کرد، می‌رفت . بعد من همانطورساعت‌ها تک و تنها می‌نشستم . همینطور که الان در این اتاق، در شهرکی غریب نشسته‌ام . یادم می‌آد ساعت‌ها می‌نشستم اما عجیب بود که فکر و خیال نمی‌کردم . بیشترکودکی‌هایم یادم می‌آمد، عشق و عاشقی‌هایم و ازدواج کردنم . بعد هم به کل منگ می‌شدم . گرچه گیج و ویج می‌شدم اما در آن دقایق، آگاهتر و هوشیارتر از همه‌ی زندگی‌ام، زیسته بودم . بعد لابد مثل خل‌وضع‌ها می‌رفتم خانه یک گوشه، ساکت می‌نشستم . همان وقت‌ها بود که زنم می‌گفت، من کمی عجیب و غریب‌ام . می‌پرسید «چرا حرف نمی‌زنی؟ این چه ریخت و قیافه‌ایه؟» می‌گفتم دارم فکر می‌کنم .
آن دختر در تصادف کشته شد . می‌گفتند وقتی از وسط خیابان رد می‌شده، حواس‌اش پرتِ‌پرت بوده . یک راست رفته وسط ماشین‌ها . تو دفتر کارم نشسته بودم . یکی از استادها خبرآورد . گفت وقتی بلندش کردند، دیگر تمام بود . گفتم : آهان .
حتما پیش خودش فکر کرده، من چقدر خونسرد و بی‌احساسم . لابد فکر می‌کند استاد فلسفه، قلب و احساس ندارد . گفت : راننده مقصر نبوده . گفتم: آهان .
یادم می‌آد یک خودکار دستم بود، تق تق می‌زدم روی میز . همانطور ساعت‌ها نشستم زل زدم به دیوار بعد آمدم بیرون قدم زدم . همان‌طور که قدم می‌زدم، چشمم افتاد به یک قطار . سوار شدم یک جایی رفتم، نمی‌دانم کجا . بعد به زنم تلفن کردم . درست یادم نیست چی گفتم، یک بهانه‌ای آوردم . گفتم که، زن صبور و خوش طینتی است . ما چهارتا بچه داریم . می‌بینید که بچه‌ها رسش را کشیده‌اند .
آمده بودم در شهری غریب، تو خیابان‌ها پرسه می‌زدم . خودم را مجبور می‌کردم تا همه‌ی جزییات زندگی را مشاهده کنم . نمی‌دانم مثل اینکه سه چهار روز ماندم و برگشتم خانه .
ازآن وقت تا حالا، مکرر می‌آیم و می‌‌روم . در شهر و خانه‌ی خودم دیگر جزییات را نمی‌بینم، ملال وجودم را می‌گیرد، کودن می‌شوم . گاه گداری، درشهری غریب، در محله‌ای غریبه . تازه می‌شوم، زندگی را احساس می‌کنم . مثل الان که می‌بینید در شهرکی غریبم . جایی که هیچ‌کس را نمی‌شناسم و کسی مرا نمی‌شناسد .
در شهرکی غریب، در محله‌ای غریبه . صداهایی می‌آید . آن طرف خیابان، پسرکی سوت می‌زند . پسری دیگر از دور فریاد می‌زند یوهو…
خورشید می‌درخشد . جایی کنار نهری کسی می‌کوبد به قالی . صدای قطار می‌آید . ممکن است یک روز دیگراین‌جا بمانم یا شاید بروم به شهری دیگر . هیچ‌کس نمی‌داند من کجا هستم، چه می‌کنم .
من شستشو می‌کنم . خودم را در زندگی غریبه‌ها شستشو می‌دهم، وقتی خوب سبک شدم، تازه تازه، برمی‌گردم به شهر و دیار خودم .

 

شروود اندرسن

Sherwood Anderson

مترجم : مرضیه ستوده

 

 Sherwood Anderson-3

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*