Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : بداختر چو از شهر کابل برفت‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : بداختر چو از شهر کابل برفت‬

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

افتادن رستم و رخش در چاه پر از نیزه و تیغ

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫بداختر چو از شهر کابل برفت‬
‫بدان دشت نخچير شد شاه تفت‬
‫ببرد از ميان لشکری چاه کن‬
‫کجا نام بردند زان انجمن‬
‫سراسر همه دشت نخچيرگاه‬
‫همه چاه بد کنده در زير راه‬
‫زده حربه ها را بن اندر زمين‬
‫همان نيز ژوپين و شمشير کين‬
‫به خاشاک کرده سر چاه کور‬
‫که مردم نديدی نه چشم ستور‬
‫چو رستم دمان سر برفتن نهاد‬
‫سواری برافگند پويان شغاد‬
‫که آمد گو پيلتن با سپاه‬
‫بيا پيش وزان کرده زنهار خواه‬
‫سپهدار کابل بيامد ز شهر‬
‫زبان پرسخن دل پر از کين و زهر‬
‫چو چشمش به روی تهمتن رسيد‬
‫پياده شد از باره کو را بديد‬
‫ز سرشاره ی هندوی برگرفت‬
‫برهنه شد و دست بر سر گرفت‬
‫همان موزه از پای بيرون کشيد‬
‫به زاری ز مژگان همی خون کشيد‬
‫دو رخ را به خاک سيه بر نهاد‬
‫همی کرد پوزش ز کار شغاد‬
‫که گر مست شد بنده از بيهشی‬
‫نمود اندران بيهشی سرکشی‬
‫سزد گر ببخشی گناه مرا‬
‫کنی تازه آيين و راه مرا‬
‫همی رفت پيشش برهنه دو پای‬
‫سری پر ز کينه دلی پر ز رای‬
‫ببخشيد رستم گناه ورا‬
‫بيفزود زان پايگاه ورا‬
‫بفرمود تا سر بپوشيد و پای‬
‫به زين بر نشست و بيامد ز جای‬
‫بر شهر کابل يکی جای بود‬
‫ز سبزی زمينش دلارای بود‬
‫بدو اندرون چشمه بود و درخت‬
‫به شادی نهادند هرجای تخت‬
‫بسی خوردنيها بياورد شاه‬
‫بياراست خرم يکی جشنگاه‬
‫می آورد و رامشگران را بخواند‬
‫مهان را به تخت مهی بر نشاند‬
‫ازان سپ به رستم چنين گفت شاه‬
‫که چون رايت آيد به نخچيرگاه‬
‫يکی جای دارم برين دشت و کوه‬
‫به هر جای نخچير گشته گروه‬
‫همه دشت غرمست و آهو و گور‬
‫کسی را که باشد تگاور ستور‬
‫به چنگ آيدش گور و آهو به دشت‬
‫ازان دشت خرم نشايد گذشت‬
‫ز گفتار او رستم آمد به شور‬
‫ازان دشت پرآب و نخچيرگور‬
‫به چيزی که آيد کسی را زمان‬
‫بپيچد دلش کور گردد گمان‬
‫چنين است کار جهان جهان‬
‫نخواهد گشادن بمابر نهان‬
‫به دريا نهنگ و به هامون پلنگ‬
‫همان شير جنگاور تيزچنگ‬
‫ابا پشه و مور در چنگ مرگ‬
‫يکی باشد ايدر بدن نيست برگ‬
‫بفرمود تا رخش را زين کنند‬
‫همه دشت پر باز و شاهين کنند‬
‫کمان کيانی به زه بر نهاد‬
‫همی راند بر دشت او با شغاد‬
‫زواره همی رفت با پيلتن‬
‫تنی چند ازان نامدار انجمن‬
‫به نخچير لشکر پراگنده شد‬
‫اگر کنده گر سوی آگنده شد‬
‫زواره تهمتن بران راه بود‬
‫ز بهر زمان کاندران چاه بود‬
‫همی رخش زان خاک میيافت بوی‬
‫تن خويش را کرد چون گردگوی‬
‫همی جست و ترسان شد از بوی خاک‬
‫زمين را به نعلش همی کرد چاک‬
‫بزد گام رخش تگاور به راه‬
‫چنين تا بيامد ميان دو چاه‬
‫دل رستم از رخش شد پر ز خشم‬
‫زمانش خرد را بپوشيد چشم‬
‫يکی تازيانه برآورد نرم‬
‫بزد نيک دل رخش را کرد گرم‬
‫چو او تنگ شد در ميان دو چاه‬
‫ز چنگ زمانه همی جست راه‬
‫دو پايش فروشد به يک چاهسار‬
‫نبد جای آويزش و کارزار‬
‫بن چاه پر حربه و تيغ تيز‬
‫نبد جای مردی و راه گريز‬
‫بدريد پهلوی رخش سترگ‬
‫بر و پای آن پهلوان بزرگ‬
‫به مردی تن خويش را برکشيد‬
‫دلير از بن چاه بر سر کشيد‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*