Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : چنين گويد آن پير دانش پژوه‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چنين گويد آن پير دانش پژوه‬

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

نقشه شغاد‬ برای کشتن رستم

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫چنين گويد آن پير دانش پژوه‬
‫هنرمند و گوينده و با شکوه‬
‫که در پرده بد زال را برده يی‬
‫نوازنده ی رود و گوينده يی‬
‫کنيزک پسر زاد روزی يکی‬
‫که ازماه پيدا نبود اندکی‬
‫به بالا و ديدار سام سوار‬
‫ازو شاد شد دوده ی نامدار‬
‫ستاره شناسان و کنداوران‬
‫ز کشمير و کابل گزيده سران‬
‫ز آتش پرست و ز يزدان پرست‬
‫برفتند با زيج رومی به دست‬
‫گرفتند يکسر شمار سپهر‬
‫که دارد بران کودک خرد مهر‬
‫ستاره شمرکان شگفتی بديد‬
‫همی اين بدان آن بدين بنگريد‬
‫بگفتند با زال سام سوار‬
‫که ای از بلند اختران يادگار‬
‫گرفتيم و جستيم راز سپهر‬
‫ندارد بدين کودک خرد مهر‬
‫چو اين خوب چهره به مردی رسد‬
‫به گاه دليری و گردی رسد‬
‫کند تخمه ی سام نيرم تباه‬
‫شکست اندرآرد بدين دستگاه‬
‫همه سيستان زو شود پرخروش‬
‫همه شهر ايران برآيد به جوش‬
‫شود تلخ ازو روز بر هر کسی‬
‫ازان پس به گيتی نماند بسی‬
‫غمی گشت زان کار دستان سام‬
‫ز دادار گيتی همی برد نام‬
‫به يزدان چنين گفت کای رهنمای‬
‫تو داری سپهر روان را به پای‬
‫به هر کار پشت و پناهم توی‬
‫نماينده ی رای و راهم توی‬
‫سپهر آفريدی و اختر همان‬
‫همه نيکويی باد ما را گمان‬
‫بجز کام و آرام و خوبی مباد‬
‫ورا نام کرد آن سپهبد شغاد‬
‫همی داشت مادر چو شد سير شير‬
‫دلارام و گوينده و يادگير‬
‫بران سال کودک برافراخت يال‬
‫بر شاه کابل فرستاد زال‬
‫جوان شد به بالای سرو بلند‬
‫سواری دلاور به گرز و کمند‬
‫سپهدار کابل بدو بنگريد‬
‫همی تاج و تخت کيان را سزيد‬
‫به گيتی به ديدار او بود شاد‬
‫بدو داد دختر ز بهر نژاد‬
‫ز گنج بزرگ آنچ بد در خورش‬
‫فرستاد با نامور دخترش‬
‫همی داشتش چون يکی تازه سيب‬
‫کز اختر نبودی بروبر نهيب‬
‫بزرگان ايران و هندوستان‬
‫ز رستم زدندی همی داستان‬
‫چنان بد که هر سال يک چرم گاو‬
‫ز کابل همی خواستی باژ و ساو‬
‫در انديشه ی مهتر کابلی‬
‫چنان بد کزو رستم زابلی‬
‫نگيرد ز کار درم نيز ياد‬
‫ازان پس که داماد او شد شغاد‬
‫چو هنگام باژ آمد آن بستدند‬
‫همه کابلستان بهم بر زدند‬
‫دژم شد ز کار برادر شغاد‬
‫نکرد آن سخن پيش کس نيز ياد‬
‫چنين گفت با شاه کابل نهان‬
‫که من سير گشتم ز کار جهان‬
‫برادر که او را ز من شرم نيست‬
‫مرا سوی او راه و آزرم نيست‬
‫چه مهتر برادر چه بيگانه يی‬
‫چه فرزانه مردی چه ديوانه يی‬
‫بسازيم و او را به دام آوريم‬
‫به گيتی بدين کار نام آوريم‬
‫بگفتند و هر دو برابر شدند‬
‫به انديشه از ماه برتر شدند‬
‫نگر تا چه گفتست مرد خرد‬
‫که هرکس که بد کرد کيفر برد‬
‫شبی تا برآمد ز کوه آفتاب‬
‫دو تن را سر اندر نيامد به خواب‬
‫که ما نام او از جهان کم کنيم‬
‫دل و ديده ی زال پر نم کنيم‬
‫چنين گفت با شاه کابل شغاد‬
‫که گر زين سخن داد خواهيم داد‬
‫يکی سور کن مهتران را بخوان‬
‫می و رود و رامشگران را بخوان‬
‫به می خوردن اندر مرا سرد گوی‬
‫ميان کيان ناجوانمرد گوی‬
‫ز خواری شوم سوی زابلستان‬
‫بنالم ز سالار کابلستان‬
‫چه پيش برادر چه پيش پدر‬
‫ترا ناسزا خوانم و بدگهر‬
‫برآشوبد او را سر از بهر من‬
‫بيابد برين نامور شهر من‬
‫برآيد چنين کار بر دست ما‬
‫به چرخ فلک بر بود شست ما‬
‫تو نخچيرگاهی نگه کن به راه‬
‫بکن چاه چندی به نخچيرگاه‬
‫براندازه ی رستم و رخش ساز‬
‫به بن در نشان تيغهای دراز‬
‫همان نيزه و حربه ی آبگون‬
‫سنان از بر و نيزه زير اندرون‬
‫اگر صد کنی چاه بهتر ز پنج‬
‫چو خواهی که آسوده گردی ز رنج‬
‫بجای آر صد مرد نيرنگ ساز‬
‫بکن چاه و بر باد مگشای راز‬
‫سر چاه را سخت کن زان سپس‬
‫مگوی اين سخن نيز با هيچکس‬
‫بشد شاه و رای از منش دور کرد‬
‫به گفتار آن بی خرد سور کرد‬
‫مهان را سراسر ز کابل بخواند‬
‫بخوان پسنديده شان برنشاند‬
‫چو نان خورده شد مجلس آراستند‬
‫می و رود و رامشگران خواستند‬
‫چو سر پر شد از باده ی خسروی‬
‫شغاد اندر آشفت از بدخوی‬
‫چنين گفت با شاه کابل که من‬
‫همی سرفرازم به هر انجمن‬
‫برادر چو رستم چو دستان پدر‬
‫ازين نامورتر که دارد گهر‬
‫ازو شاه کابل برآشفت و گفت‬
‫که چندين چه داری سخن در نهفت‬
‫تو از تخمه ی سام نيرم نه ای‬
‫برادر نهای خويش رستم نه ای‬
‫نکردست ياد از تو دستان سام‬
‫برادر ز تو کی برد نيز نام‬
‫تو از چاکران کمتری بر درش‬
‫برادر نخواند ترا مادرش‬
‫ز گفتار او تنگدل شد شغاد‬
‫برآشفت و سر سوی زابل نهاد‬
‫همی رفت با کابلی چند مرد‬
‫دلی پر ز کين لب پر از باد سرد‬
‫بيامد به درگاه فرخ پدر‬
‫دلی پر ز چاره پر از کينه سر‬
‫همانگه چو روی پسر ديد زال‬
‫چنان برز و بالا و آن فر و يال‬
‫بپرسيد بسيار و بنواختش‬
‫همانگه بر پيلتن تاختش‬
‫ز ديدار او شاد شد پهلوان‬
‫چو ديدش خردمند و روشن روان‬
‫چنين گفت کز تخمه ی سام شير‬
‫نزايد مگر زورمند و دلير‬
‫چگونه است کار تو با کابلی‬
‫چه گويند از رستم زابلی‬
‫چنين داد پاسخ به رستم شغاد‬
‫که از شاه کابل مکن نيز ياد‬
‫ازو نيکويی بد مرا پيش ازين‬
‫چو ديدی مرا خواندی آفرين‬
‫کنون می خورد چنگ سازد همی‬
‫سر از هر کسی برفرازد همی‬
‫مرابر سر انجمن خوار کرد‬
‫همان گوهر بد پديدار کرد‬
‫همی گفت تا کی ازين باژ و ساو‬
‫نه با سيستان ما نداريم تاو‬
‫ازين پس نگوييم کو رستمست‬
‫نه زو مردی و گوهر ما کمست‬
‫نه فرزند زالی مرا گفت نيز‬
‫وگر هستی او خود نيرزد به چيز‬
‫ازان مهتران شد دلم پر ز درد‬
‫ز کابل براندم دو رخساره زرد‬
‫چو بشنيد رستم برآشفت و گفت‬
‫که هرگز نماند سخن در نهفت‬
‫ازو نير منديش وز لشکرش‬
‫که مه لشکرش باد و مه افسرش‬
‫من او را بدين گفته بيجان کنم‬
‫برو بر دل دوده پيچان کنم‬
‫ترا برنشانم بر تخت اوی‬
‫به خاک اندر آرم سر بخت اوی‬
‫همی داشتش روی چند ارجمند‬
‫سپرده بدو جايگاه بلند‬
‫ز لشگر گزين کرد شايسته مرد‬
‫کسی را که زيبا بود در نبرد‬
‫بفرمود تا ساز رفتن کنند‬
‫ز زابل به کابل نشستن کنند‬
‫چو شد کار لشکر همه ساخته‬
‫دل پهلوان گشت پرداخته‬
‫بيامد بر مرد جنگی شغاد‬
‫که با شاه کابل مکن رزم ياد‬
‫که گر نام تو برنويسم بر آب‬
‫به کابل نيابد کس آرام و خواب‬
‫که يارد که پيش تو آيد به جنگ‬
‫وگر تو بجنبی که سازد درنگ‬
‫برآنم که او زين پشمان شدست‬
‫وزين رفتم سوی درمان شدست‬
‫بيارد کنون پيش خواهشگران‬
‫ز کابل گزيده فراوان سران‬
‫چنين گفت رستم که اينست راه‬
‫مرا خود به کابل نبايد سپاه‬
‫زواره بس و نامور صد سوار‬
‫پياده همان نيز صد نامدار‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*