خانه / Short Stories / داستان کوتاه : تماشای تخم مرغ ها اثر دوریس لسینگ

داستان کوتاه : تماشای تخم مرغ ها اثر دوریس لسینگ

Doris Lessing-1

 

تماشای تخم مرغ ها

چه دختر حواس پرت و لاابالى‌ای! چه دختر سر به هوایی! این جمله‌اى بود که مادرم در مورد من به یک میهمان، یک پلیس و یک همسایه که به خاطر مشکلى در مزرعه‌شان به خانه ما مى‌آمدند، مى‌گفت. آیا او چون به چشم و نظر اعتقاد داشت این حرف‌ها را مى‌زد؟ نه. و چینى‌هایى که (براى ما این‌گونه تعریف کرده‌اند) مى‌گویند: همسر من یک آدم بى‌فایده است، پسر من به درد هیچ چیزى نمى‌خورد. آیا آنها این حرف‌ها را مى‌زدند تا چشم بد را از خودشان دور کنند. مادرم معمولا با لبخند محو و مهربانانه‌اى در مورد من مى‌گفت: این دختر خیلى وراج است! واقعا منظور مادرم از این حرف چه بود؟ ولى پرسش واقعى مدت‌ها بعد مطرح شد، چون آدم وقتى سیزده، چهارده سالش است فکر مى‌کند حرف‌هاى مادرش عین حقیقت است. این خواسته‌ها، نیاز‌ها، خشم‌ها، نگرش‌ها و عواطف مغشوش در واقع برابر با این است که یک بچه حواس پرت و بى مبالات هستی. بعد‌ها وقتى سنم بالاتر رفت این پرسش برایم مطرح شد که مادر من واقعا چگونه مى‌توانست چنین کلماتى را در مورد دخترى که به طور جدى خوره کتاب بود، به کار ببرد؟ این موضوع براى من معماست.
آیا براى اینکه بى خیالى را از سرم بیندازد بود که به من گفت باید از روز اول تا روز آخر مراقب مرغ کرچ باشم؟ آیا او مى‌خواست حس بى‌مسئولیتى را در من از بین ببرد؟ ولى من پیشاپیش خودم را دربست در اختیار آن مرغ قرار داده بودم، جلوى لانه قفسى‌اش زانو مى‌زدم، مدت یکى دو ساعت، و به شدت با این موجود محبوس همذات پندارى مى‌کردم؛ این مرغ طورى با تخم‌هایش یگانه شده بود که انگار او را به آنها گره زده بودند؛ او از لاى میله‌هاى قفس بیرون را مى‌نگریست و در این ضمن ساعت‌ها و روز‌هاى طولانى در مزرعه‌مان واقع در جنوب رودزیا (نام قدیمى‌زیمبابوه) از پى هم مى‌گذشتند.
پیش از آنکه مادرم مسئولیت آن مرغ را به گردن من بیندازد من خودم تخم‌هایش را جمع مى‌کردم. مرغ بنا به دستور طبیعتش، زیر یک بوته تخم مى‌گذارد، بعد بر مى‌گردد و یک تخم دیگر مى‌گذارد و همین‌طور یکى دیگر، ولى کمتر احتمالش مى‌رود که یک تخم بدون محافظت و مراقبت، بیش‌تر از یکى دو روز دوام بیاورد. گربه‌هاى وحشی، جوجه تیغى‌ها، قوش‌ها، موش‌ها و پستانداران کوچک همیشه مراقب لاى بوته‌ها تخم مرغ را مى‌دیدند و آنها را یک لقمه چپ مى‌کردند و رد افشاگرى از زرده آن تخم مرغ‌ها را به جا مى‌گذاشتند، یا اینکه تخم مرغ‌ها را غلتان غلتان به لانه خود مى‌بردند. اگر مى‌خواستى که مرغ روى تعداد معقولى از تخم مرغ‌ها بنشیند مى‌بایست لاى بوته‌ها را مى‌گشتى و جاى تخم‌هایش را پیدا مى‌کردی، از آنها مراقبت مى‌کردى و بعد وقتى تعداد تخم مرغ‌‌ها به حد کافى مى‌رسید، آنها را نشان مرغ مى‌دادی. حال، آن مرغ یا کرچ شده بود یا نشده بود. البته مى‌شد با یک جور کلک زیرکانه مى‌شد مرغ را کرچ کرد، یعنى با خوراندن یک قاشق نوشیدنى خاص به مرغ مى‌شد کارى کرد که تقریبا همیشه کرچ باشد؛ در این وضعیت، صداى قدقدش تغییر مى‌کرد و به قدقد عمیق و مادرانه تبدیل مى‌شد و مثل یک عاقله زن از خود مى‌پرسید براى آن تخم مرغ‌هایى که – به گمان خودش آنها را در جاى مناسبى قرار داده بود – چه اتفاقى افتاده است. تخم مرغ‌ها همه کنار هم بودند، به رنگ‌هاى قهوه‌اى و سفید و قهوه‌اى مایل به زرد، که بعضى از آنها دست کم مال خودش بودند! این مرغ مال ایالت رود آیلند (Rhode Island) بود، از آن مرغ‌هاى گنده و سنگین که مى‌توانست روى شانزده، هفده تا تخم بخوابد، تخم مرغ هم از آن تخم مرغ‌هاى واقعا بزرگ، البته نه تخم مرغ‌هاى بزرگ توى سوپرمارکت‌ها که نصف آن تخم مرغ‌ها هم نبودند. یک نژاد دیگر از مرغ به نام لگهورن که در تپه‌ها زندگى مى‌کردند، مى‌توانست فقط روى دوازده تا تخم مرغ بنشیند.
این تخم‌ها سرنوشتى جز جوجه شدن نداشتند. یک دستگاه مخصوص جوجه سازی، که به هیچ وجه علمى‌نبود، از یک صفحه مقوایى تشکیل شده بود که توى آن جاى تخم مرغ‌ها در اندازه‌هاى متفاوت در آورده شده بود. ظرف عمیق تخم مرغ‌ها در لانه کاهى مرغ‌ها و همین‌طور آن مقوا‌ها به همراه یک شمع، در انتظار به سر مى‌بردند. هر یک از تخم‌مرغ‌ها به تناسب اندازه‌اش توى یکى از آن سوراخ‌هاى توى مقوا قرار داده مى‌شد و سپس شمع را زیر آن مقوا روشن مى‌کردند و بعد در خلأ مایع گونه توى تخم مرغ مى‌شد دید که یک گره بسیار کوچک ایجاد شده است، گرهى که معنایش بارورى بود و بعد از همان لکه کوچک خون یک جوجه به وجود مى‌آمد. مرغ دستگاه من در آوردى ما را تائید کرد، چون او در ابتدا از پذیرش هیچ کدام از تخم‌ها خوددارى نکرد، قدقدى کرد و رفت توى لانه‌اش نشست، و خودش را باد انداخت. ولى این مرغ لانه‌اش زیر یک درختچه یا تنه یک درخت سقوط کرده، که زیر آنها پنج دقیقه بیش‌تر دوام نیاورد، نبود. او در پشت میله‌هاى یک قفس لانه داشت، و این هم براى خودش خوب بود و هم تخم‌هایش.
روزى یک بار در سیمى‌جلوى قفس را بالا مى‌دادم و او هم با احتیاط از روى تخم‌ها بلند مى‌شد و از قفس بیرون مى‌آمد و از یک قوطى کنسرو که تازه از آب پر شده بود، آب و کمى‌هم غذا مى‌خورد (غذا زیاد نمى‌خورد)، و بعد هم پاهایش را کش مى‌داد و بال‌هایش را به هم مى‌زد و (در حالى که من منتظر این صحنه بودم) مى‌دوید و در حین دویدن بال‌هاى بیچاره‌اش را که احتمالا خشک و دردناک شده بودند به هم مى‌زد و چند مترى را در همین حالت مى‌دوید چنانکه گویى مى‌خواست پرواز کند، ولى نه، این موجود یک مرغ بود و مرغ هم نمى‌تواند پرواز کند. کمى‌در اطراف به زمین نوک زد و دانه برچید، یک کم دیگر هم آب خورد و بعد، پس از گذشت شاید نیم ساعت، سلانه سلانه و با احتیاط به لانه‌اش برگشت. آیا در لحظه‌اى که من داشتم در قفس را پایین مى‌کشیدم او با خودش مى‌گفت: خواهش مى‌کنم آن در را نبند!؟ ولى من در قفس را بستم، اما عصر، قبل از اینکه آسمان تاریک شود، در قفس را یک بار دیگر باز کردم، ولى بار‌ها پیش مى‌آمد که دوست نداشت از قفس خارج شود. او تمام روز را در گرما و سرما بدون اینکه جنب بخورد روى تخم‌ها نشسته بود؛ کمى‌چرت مى‌زد ولى همیشه هوشیار بود.
قفس مرغ را عمدا در محل تردد مردم قرار داده بودیم. احتمالا خود مرغ یک جاى تاریک را که توى دید نباشد، ترجیح مى‌داد ولى یک چنین جایى او را بسیار وسوسه انگیز جلوه مى‌داد. موش‌ها را مى‌دیدیم که کمین مى‌کردند، یک قوش را توى آسمان مى‌دیدیم که در حالى که سایه‌اش روى زمین لرزان حرکت مى‌کرد، پایین را نگاه مى‌کرد تا مرغ را پیدا کند. مرغ به عنوان طعمه قوش، رقیبى براى موش بود، ولى خطر واقعى مار‌ها بودند، چون مار‌ها مى‌توانستند از لاى آن میله‌ها عبور کنند که در این صورت هیچ کارى از مرغ بر نمى‌آمد.
در گوشه‌اى از قفس یک قوطى کنسرو پر از آب گذاشته بودیم. نمى‌شد انتظار داشت که مرغ شبانه روز با دهان تشنه روى آن تخم‌ها بخوابد، ولى اگر آب توى قفس بود این خطر وجود داشت که مار براى خوردن آب وارد قفس شود. وقتى پیش خودمان فکر کردیم که یک کاسه آب در فاصله‌اى دورتر از قفس براى مار‌ها بگذاریم تا به این طریق گول بخورند، خدمتکار‌ها به ما هشدار دادند این کار باعث مى‌شود مار‌ها همه از لاى بوته‌ها بیرون بیایند. بهتر بود که در این مورد به امید سگ‌ها مى‌ماندیم؛ سگ‌ها شب هنگام آزادانه براى خودشان مى‌گشتند. شب‌ها وقتى در تخت‌هایمان دراز مى‌کشیدیم و صداى پارس سگ‌ها را مى‌شنیدیم، با خودمان فکر مى‌کردیم: یعنى سگ‌ها مار دیده‌اند؟ من هم شاید در آن وضعیت در تاریکى یا در مهتاب بیرون مى‌رفتم و خیال مى‌کردم مارى را دیده‌ام که یواشکى دارد حرکت مى‌کند.
هر روز وقتى مرغ براى انجام تمرینات نرمشى‌اش نیم ساعت از قفس برون مى‌آمد، آب ولرم را روى تخم مرغ‌ها مى‌ریختم تا پوست تخم‌ها نرم شود و به جوجه‌ها براى بیرون آمدنشان کمک کنم. زن‌هاى تمام کشاورز‌ها این کار را مى‌کردند. یادم هست از خودم مى‌پرسیدم اگر مرغ مى‌خواست از تخم‌هایش در زیر بوته محافظت کند، آیا جوجه‌هاى توى آن تخم‌ها نسبت به تخم‌هایى که ما الان داشتیم از آنها مراقبت مى‌کردیم و هر روز توى آب داغ بودند با دشوارى و سختى بیش‌ترى بیرون مى‌آمدند؟ ظاهرا مرغ از اینکه تخم‌هایش خیس بودند، ناراحت نمى‌شد. ولى بعضى وقت‌ها در حین اینکه نشسته بود عمدا یکى از تخم‌ها را از میان انبوهى از تخم‌هایى که در زیر شکمش قرار داشتند مى‌غلتاند و بعد هم یک تخم دیگر را. من هم تخمى‌را که از زیر شکمش بیرون زده بود دوباره زیر شکمش قرار مى‌دادم چون نگران بودم که مبادا جوجه‌هاى توى این تخم‌ها بمیرند، ولى مرغ باز هم آن تخم‌ها را مى‌غلتاند و از گرماى بدنش دور مى‌کرد و حالا وظیفه من بود که آن تخم‌هاى محکوم را بردارم و بیندازمشان توى بوته‌ها. آن تخم‌ها در واقع گندیده شده بودند و مرغ این موضوع را مى‌دانست. آن تخم مرغ‌ها را که پرتاب کردم همه شان با صداى تالاپ به یک صخره و زمین و تنه یک درخت خوردند؛ با صداى طنین‌دارى شکستند که من مشابه آن صدا را تا سال‌ها بعد بود که شنیدم؛ یک روز در خیابان تاتنهام کورت ایستاده بودم که ناگهان دیدم یک مرد جوان روى فرمان موتوسیکلت بزرگش خم شده و چند متر آن ورتر با موتورش افتاد و سرش به پیاده رو اصابت کرد. صداى اصابت کلاه کاسکتش مثل صداى ترکیدن آن تخم مرغ‌هاى گندیده در میان بوته‌ها بود.
بیست و یک روز و شب طول مى‌کشد تا تخم‌ها به جوجه تبدیل شوند و مرغ گنده و خشمگین هم که در آن مدت من را به عنوان یک محافظ و زندان بان پذیرفته بود، روى آن تخم‌ها مى‌نشیند. بعضى وقت‌ها که دستم را زیر شکمش مى‌بردم تا ببینم آیا تخم مرغ‌ها سر جایشان هستند یا نه به دستم نوک مى‌زد؛ من وقتى دستم را زیر شکمش مى‌بردم از شدت حرارت بدنش حیرت مى‌کردم. روى مچ و پشت دستم جاى نوک‌هاى او بود، ولى ظاهرا مى‌دانست که من قصد و غرضى ندارم.
زمان براى مرغى که روى تخم نشسته باید بسیار کند بگذرد. آیا در سه هفته پایانى زمان براى او سریع‌تر مى‌گذرد؟
سه-چهار روز قبل از اینکه کار به پایان برسد، یک تخم مرغ را که به نظرم خیلى سنگین و سرنوشت ساز به نظر مى‌رسید، احساس کردم که صداى توک توک موفقیت را از توى آن مى‌شنوم. آن تخم به نظر مى‌رسید که صداى ضربان از تویش دارد شنیده مى‌شود، انگار موجودى دارد از توى آن وجود خود را اعلام مى‌کند. در حالى که من آن تخم را نزدیک گوشم گرفته بودم و به آن گوش مى‌کردم مرغ هم تماشایم مى‌کرد و بعد وقتى آن را زیر شکمش غلتاندم دستم را نوک زد. حالا فقط سه روز مانده بود… فقط دو روز… مرغ ظاهرا مى‌دانست چیزى نمانده که جوجه‌هایش سر از تخم بیرون بیاورند. او با منقارش تخم‌ها را زیر پا‌هاى بزرگش جا به جا مى‌کرد. ما فکر مى‌کردیم او به این دلیل تخم‌ها را جا بجا مى‌کند که جوجه‌ها کج از تخم بیرون نیایند؛ ما اینگونه فکر مى‌کردیم ولى آیا آن مرغ هم همینطور فکر مى‌کرد؟
حالا دیگر یک روز بیش‌تر نمانده بود. من هم جلوى قفس مرغ قوز کرده بودم و از جایم تکان نمى‌خوردم و سرانجام، وقتى یکى از آن تخم‌ها را نزدیک گوشم گرفتم، صداى مبهم توک توک جوجه‌اى را که درون آن بود، شنیدم. قسمتى از پوسته تخم مرغ صاف‌تر به نظر مى‌رسید؛ این همان جایى بود که جوجه پوسته تخم مرغ را توک توک سوراخ مى‌کرد و منقارش از آن خارج مى‌شد.
مرغ الان اصلا دوست نداشت که من تخم‌هایش را بلند کنم؛ او در حالى که نگاهش پر از هشدار بود، تماشایم مى‌کرد.
به نظر مى‌رسید که همه منتظرند و در حال تماشا به سر مى‌برند. سگ‌ها در فاصله‌اى نزدیک نشسته بودند. خدمتکاران خودشان را به هر بهانه اى نزدیک مرغ مى‌کردند. من بعد مرغ را کمى‌از سر جایش بلند کردم و از زیر شکمش صداى توک توک زدن جوجه‌ها به پوسته تخم‌ها مى‌آمد. سرانجام وقتى مرغ را کاملا بلند کردم، تخم‌هایى را دیدم که هنوز جوجه‌هاى توى آنها بیرون نیامده بودند، ولى یک‌عالمه پوسته خرد شده هم بود و اولین جوجه را دیدم، یک دایناسور کوچولو که با آن پا‌هاى گنده‌اش خیلى زشت بود و پر‌هایش هم خیس بود. طولى نکشید که دور تا دور مرغ سر‌هاى کوچک جوجه را مى‌دیدى که پوشیده از پر‌هاى نرم و زرد رنگ بودند و مناسب قرار دادن روى کارت پستال و تقویم بودند!
مرغ همچنان نشست تا اینکه آخرین جوجه هم از تخم بیرون آمد؛ من سپس در قفس را باز کردم، او هم پا شد و ایستاد و صداى خاص و زمختى را که مرغ‌هاى صاحب جوجه از بیخ گلویشان خارج مى‌کنند، در مى‌آورد. مرغ از قفس بیرون آمد و جوجه‌ها به همراهش حرکت مى‌کردند. یک تخم باقى مانده بود. جوجه‌اش بیرون نیامده بود. آن جوجه به دلایلى زیر مرغ مرده بود. ولى مرغ الان سخت سرگرم این بود که به جوجه‌هایش یاد بدهد چگونه آب بخورند، چگونه دانه از زمین برچینند؛ او از میان جوجه‌هایش مى‌رفت از توى قوطى کنسرو آب مى‌خورد و با خراشیدن زمین توسط منقارش دانه‌هاى کوچک را به سمت آنها مى‌برد. ما و همینطور سگ‌ها آن مرغ سرفراز و جوجه‌هایش را تماشا مى‌کردیم، و مى‌دانستیم شکارچى‌ها چگونه در میان بوته‌ها منتظر فرصت هستند.
قوش‌ها هم توى آسمان داشتند تماشا مى‌کردند.
مرغ با جوجه‌ها یش در بالاى تپه مى‌چرخید؛ جوجه‌ها هم هر روز کمتر مى‌شدند! مرغ شب‌ها به لانه خودش بر مى‌گشت و ظاهرا از اینکه در را به رویش مى‌بستیم ناراحت نمى‌شد.
به زودى آن جوجه‌هاى خیلى کوچک بزرگ شدند و و وقتى سایه قوش را روى زمین مى‌دیدند با آن لنگ‌هاى درازشان به سرعت مى‌دویدند و فرار مى‌کردند. آن جوجه‌ها حالا به جوجه خروس و مرغ‌هاى جوان تبدیل شده بودند و یک مرغ دیگر در قفس روى تخم‌ها خوابید. بعضى از مردم دستگاه جوجه کشى داشتند ولى یک دستگاه جوجه کشى خوب، واقعا کالاى گران قیمتى بود.

 

Doris Lessing

دوریس لسینگ

منبع: www.goodreads.com

 

 

Doris-Lessing

Down

درباره محمد دایی زاده

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

پاسخ بدهید

ایمیلتان منتشر نمیشوذفیلدهای الزامی علامت دار شده اند *

*


*