Home / Short Stories / داستان کوتاه : خیره اثر دوریس لسینگ

داستان کوتاه : خیره اثر دوریس لسینگ

Doris Lessing-1

 

خیره

هلن می‌گوید: بهش نگاه کن . من هیچ‌چی نمی‌گم و همین طوری هی نگاهش می‌کنم .
مری طوری به او زل زده که انگار دارد پرده از راز بزرگی برمی‌دارد . همیشه همین‌طور به هلن نگاه می‌کند . می‌پرسد: بعد اون چی کار می‌کند؟
هلن می‌خندد و می‌گوید : کوتاه می‌آد .
خنده‌ا‌ش مثل همیشه دل مری را می‌لرزاند و افسون‌اش می‌کند . هلن صاف نشسته و لبخند می‌زند . انگاربه غذای خوش مزه‌ای فکر می‌کند .
هلن همسر یونانی تام است که انگلیسی است . با هم توی ناکسوس توی یک رستوران کوچک یونانی آشنا شده‌اند . هلن جوری برای تام و مسافرهای دیگر غذا می‌آورد که انگار داشت لطف بزرگی در حقشان می‌کرد . تام عاشق هلن شد و راضی‌اش کرد که با او به انگلیس بیاید . انگلیس چندان هم برای هلن تازه نبود، قوم و خویش‌هایش از یونانی‌ها و قبرسی‌های ساکن انگلیس در کمدن تاون بودند و او تابستانی به دبدنشان رفته بود . مری همسر انگلیسی دمتریوس است . با هم توی اندروس آشنا شده‌اند . مری با چند تا دختر دبگر رفته بودند گردش و دمتریوس توی کافه‌ای رو به دریا کار می‌کرد و تا هلن را دید عاشقش شد . دمتریوس هم توی لندن قوم و خویش‌هایی داشت . حالا توی رستورانی یونانی اروناتس کار می‌کند و می‌خواهد به زودی برای خودش رستورانی راه بیاندازد و اسمش را دمیتری بگذارد . اسمی‌که مری صدایش می‌کند. فعلا توی دو تا اتاق بالای بقالی تام همسر هلن زندگی می‌کنند تا اوضاع و احوال‌شان روبه راه شود .
مری و هلن صبح‌ها با هم هستند . غیبت می‌کنند و خرید می‌روند . از وقتی که هلن بچه‌دار شده بیشتر روزها می‌روند پریمورس هیل . روی نیمکتی می‌نشینند و کالسکه را توی سایه می‌گذارند . گاهی اوقات سروکله خانم‌های یونانی و قبرسی دیگری هم پیدا می‌شود و چنان سروصدایی راه می‌افتد که انگار توی پارک مهمانی دوره زنانه گرفته‌اند . هلن و مری همیشه با هم هستند . گاهی شب‌ها چهارنفری توی کافه‌ای یا رستورانی دور هم جمع می‌شوند . مری از انتخابش راضی است . هر چه باشد از جمع‌های کسالت آور کرودون خلاص شده و با آدم‌هایی می‌گردد که راحت می‌خندند و زیر آواز می‌زنند و تمام شب می‌رقصند و حتی اگر هوس کنند روی میز می‌پرند . ممکن بود اصلا آن سال تابستان یونان نرود و یا زیربار حرف پدر و مادرش برود و به دمیتریوس نه بگوید .
آن روز مری هول و هیجان‌زده برمی‌گردد خانه، می‌رود و جلوی آینه می‌نشیند و مثل همیشه خودش را برانداز می‌کند . خوشگل است، کمی‌تپل با گونه‌هایی گل انداخته . موهایش تاب‌ دار و سیاه است و چال‌های گونه‌اش چهره‌اش را با نمک کرده‌اند . دمتیری شاتوت کوچولوی من صداش می‌کند . چشم‌هایش خاکستری است و دمتیری می‌گوید اگر چشم‌های بی‌احساس انگلیسی‌اش نبود نمی‌شد باور کرد که خون انگلیسی دارد . چشم‌های دمیتری سیاه و پراحساس هستند . نگاهش گاهی شعله می‌کشد و گر می‌گیرد و یا پر از حقارت می‌شود . مری از بین شیشه‌های عطر و ماتیک و لوازم آرایش خم می‌شود و سعی می‌کند با نگاهش احساسی را بروز دهد . بی‌لبخند نگاه خیره‌اش را به خودش می‌دوزد . از نگاه خودش وحشت می‌کند . چشم‌هایش را می‌بندد و سعی می‌کند نگاه هلن را تجسم کند. اما به جایی نمی‌رسد. چون هلن همیشه لبخند می‌زند . حتی اگر بخواهیم زیاد موضوع را بزرگ نکنیم باز هم می‌توانیم بگوییم که مری هلن را تحسین می‌کند . یک بار دمیتری حرفی زد که مری منظورش را نفهمید و برای این که از حرف دمیتری سر در بیاورد از کتابخانه کتابی به نام افسانه‌های یونانی برای کودکان گرفت . توی آن کتاب خواند که هلن زن بسیار زیبایی بوده که هزاران سال پیش مردها به خاطرش می‌جنگیدند .
– توی یونان خیلی از پدر و مادرها اسم بچه‌هاشان را هلن می‌گذارند مثل بتی یا جوان .
هلن به مری گفت که مری اسم مادر خدا است اما مری جواب داد که او اصلا مذهبی نیست .
اصلا چرا مری می‌خواهد نگاه خاموش هلن را رو ی دمیتری امتحان کند ؟ اصل موضوع همین است . مری چندان از زندگی‌اش راضی نیست . از زمین و زمان دلخور است و این را گردن شوهرش می‌اندازد . خودش هم درست نمی‌داند چرا این‌طور فکر می‌کند اما تصمیم گرفته زندگی‌اش سروسامان بدهد . از آن طرف دمیتری هم ناراضی است چون دلش بچه می‌خواهد مخصوصا حالا که تام و هلن را با بچه‌شان می‌بیند . اما مری می‌گوید : نه دمتیری . بگذار یک کم صبر کنیم عجله‌ات برای چیه ؟
معلوم است که او هم می‌خواهد بچه داشته باشد اما می‌ترسد از پس‌اش برنیاید . به زن‌هایی که هر روز می‌بیند نگاه می‌کند و توی دلش می‌گوید : همینه دیگه . یک بچه دارند و… خوب من دلم نمی‌خواهد این جوری باشم . اما هلن هم این‌طوری نیست . یا نکند باشد ؟
اما نه . انگار بچه از توی آسمان بغل هلن افتاده است . مری قرص می‌خورد و یک شب هم یادش نمی‌رود که قرصش را سر موقع بخورد . دمیتری گاهی می‌گوید : یک روز بالاخره من این آشغال‌ها را می‌ریزم دور .
موقع گفتن این جمله صدایش خشن می‌شود و شعله نگاهش در آن لحظه مری را یاد روزهای اولی که با هم بودند می‌اندازد .
از هلن می‌پرسد : تام هنوز هم با تو مثل قبل است ؟
هلن بلافاصله منظورش را می‌فهمد و می‌خندد . انگار می‌خواهد به مری بگوید که زندگی خصوصی هیجان‌انگیزی دارد ولی مری سردتر از آن است که بتواند از آن سردربیاورد .
-خوب البته تام انگلیسیه . می‌دانی که یعنی چی . از اولش هم که شروع کردیم همین‌طورها بوده .
با نگاهی معصومانه مری را برانداز می‌کند . مری اوایل فکر می‌کرد که نگاهش خام و بی‌ذوق است . هلن ادامه می‌دهد : تو یک چیز را خوب متوجه نشده‌ای . مردهای یونانی اول که می‌بیننت خیلی عاشقانه رفتار می‌کنند . همه‌اش ماچ و بوسه است . قربان صدقه سرتاپای آدم می‌روند . ازهمه‌جات تعریف می‌کنند، از فرق سرت تا نوک پات . اما وقتی باهاشان عروسی کردی فقط زن‌شان هستی .
تابستانی که مری رفته بود اندروس دمتریوس براش دسته گل و صابون عطری و شکلات می‌خرید و دائم می‌گفت مری چه قدر زیباست و او هرگز زنی به زیبایی او ندیده است . زیر نور ماه او را می‌بوسید و حتی یک شب دست‌های مری از اشک‌های او خیس شد . مری می‌دانست که این جالب‌ترین چیزی بوده که برایش تا آن موقع اتفاق افتاده و شاید از این بهتر هم هرگز نشود . حالا لجش می‌گرفت که واقعا داشت این‌طور می‌شد . دمتریوس چه‌اش شده بود ؟ فکر می‌کرد کیست ؟
وقتی که خوابیده بود نگاهش می‌کرد و فکر می‌کرد : چرا این‌طوری شده ؟ یاد تابستان سه سال پیش می‌افتاد و این که دمتریوس آن روزها چه‌طور با او تا می‌کرد . حالا کاملا معقول شده بود مثل مردهای انگلیسی و فرق چندانی با تام نداشت .
هلن همان‌طور که آه می‌کشید می‌گفت : باز خداروشکر که توی رختخواب بهش خوش می‌گذره وگرنه فکر می‌کردم لابد دوستم نداره .
مری خوب می‌فهمد هلن چه می‌گوید . هرچه فکر می‌کند نمی‌فهمد چرا هلن به تام بله گفته است . البته تام مرد خوبی است . سروشکلش هم بدک نیست . هلن می‌گوید : از کارهاش خنده‌ام می‌گیرد.
مگر می‌شود که هلن از دست تام حوصله‌اش سر نرود . دمیتری چه ؟ هنوز هم عاشق مری هست ؟
آن شب وقتی توی رختخواب دمیتری به طرف مری چرخید مری گفت : نه امشب حالش را ندارم .
سعی می‌کرد لحنش مثل هلن باشد وقتی که سریه سر می‌گذاشت و دست می‌انداخت . اما خودش فهمید که لحنش مصنوعی از آب درآمده است . تا آن وقت هرگز به دمیتری نه نگفته بود . از رابطه‌شان لذت می‌برد . دمیتری چنان جا خورد که انگار مری گفته باشد می‌خواهد ازش طلاق بگیرد . پرسید : طوریت شده ؟
در حقیقت باید می‌پرسید : کار بدی کرده‌ام ؟
هرچند که مری نمی‌دانست که اگر این را هم پرسیده بود چه جوابی باید می‌داد . پشتش را به دمیتری کرد . خودش هم از این کار به اندازه دمیتری دلش شکسته بود . نگاه خیره و نگران او را پشتش احساس می‌کرد . دمیتری خوابش نمی‌برد مری هم همین‌طور . اما خودش را به خواب زد . فردا صبح دمیتری پشت هم آه می‌کشید و با نگاه‌های سردش مری را متهم می‌کرد . اتفاقا آن روز شنبه بود و آن‌شب با هلن و تام به رستورانی که باغچه کوچکی داست رفتند تا مشروبی بنوشند و بعد توی رستورانی که دمیتری خدمتکار بود شام خوردند . آن شب دمیتری کار نمی‌کرد . مری و هلن گاهی اوقات که رستوران شلوغ بود و کمک لازم داشتند آن جا کار می‌کردند برای همین همه می‌شناختندشان و با آن‌ها سلام وعلیک کردند . چند نفر هم آمدند بچه را که توی کالسکه‌اش خوابیده بود ببینند. مری می‌دید که هلن چه‌طور به بازوی تام آویزان شده و می‌دانست تا برسند خانه با هم می‌خوابند . وقتی که مری و دمیتری رسیدند خانه دیمتری گفت : امیدوارم امشب نخواهی حالش را نداشته باشی.
طعنه زدنش ناشیانه بود . مری گفت : معلوم نیست شاید داشته باشم شایدم نداشته باشم .
اما توی تختخواب دمیتری یک‌هو روی او پرید . مری خواست اعتراض کند اما اصلا نمی‌شد که بگوید که حالش را ندارد وقتی خوب معلوم بود دلش می‌خواهد و هردوشان این را می‌فهمیدند .
دمیتری پرسید : کی می‌خوای برام یه بچه بیاری ؟
لذتش را برده یود و داشت حلقه مری را دور انگشتش می‌چرخاند . مری از این کار او خوشش می‌آمد و به نظرش هیجان‌انگیز بود اما کمی‌هم می‌ترسید . انگار هر لحظه ممکن بود تصمیم بگیرد که حلقه را در آورد و دور بیاندازد . مری گفت : حالا ببینم چی می‌شه .
می‌دانست که هیچ‌وقت این قدر سربه‌سرش نگذاشته است . بعد دمیتری بهش تجاوز کرد، هیچ کلمه دیگری ماجرایی را که اتفاق افتاد توضیح نمی‌دهد . اگر تن مری از دفعۀ قبل خیس و لغزنده نبود شاید دمیتری می‌فهمید که چقدر ترسیده و دست و پایش را گم کرده و اگر دمیتری مرتب توی گوش‌اش نغریده بود که : ای پتیاره! من بچه می‌خوام همین الان نه ده سال دیگه! ممکن بود هر لحظه در جا رضایت بدهد و بگوید : باشه بچه‌دار شویم .
صبح روز بعد مری سر صبحانه لام تا کام حرف نزد . اما دمیتری اصلا متوجه نشد . سر فرصت نان و مربایش را با قهوه خورد . ساعت یازده باید سرکار می‌رفت . این موقع روز با هم خوش بودند. قبل از این‌که دمیتری سر کار برود گاهی باهم کمی‌گپ می‌زدند گاهی روزنامه می‌خواندند و گاهی هم دوباره کنار هم دراز می‌کشیدند . مری می‌دانست که وقتی که بچه‌دار شوند دیگر هرگز صبح‌هاشان یه این آرامی‌نخواهد بود . اما وقتی این را به دمیتری گفته بود جواب داده بود : خوب که چه ؟ طوری این را گفته بود که مری فکر کرد که عاشقش نیست . دمیتری تازه وقتی که صبحانه‌اش تمام شد فهمید که مری از قصد سکوت کرده . سرش را بالا آورد و با نگاهی خشن مری را برانداز کرد . مری به سردی نگاهش را جواب داد . و بعد بدون این که پلک بزند، آن‌طور که جلو آینه به خودش خیره شده بود به دمیتری زل زد . دمیتری گفت : چه مرگته ؟ چی…؟
مری چیزی نگفت و همان‌طور به او زل زد . می‌دید که با نگاهش خون دمیتری را به جوش می‌آورد و دلش غنج می‌زد . هرچه دمیتری داد و فریاد کرد که فکر می کند چه غلطی داره می‌کند یک کلمه هم جوابش را نداد . آخر دمیتری داد زد : ای پتیاره!
و رفت بیرون سر کارش .
مری با هلن توی آفتاب بیرون کافه نشسته بودند و بچه توی گهواره بین‌شان بود . مری فکر می‌کرد : انگار ته دلم چندان هم از بچه بدم نمی‌آد . قرص‌هام را قطع می‌کنم ببینم چی می‌شه . اما حالا فعلا چیزی به دمیتری نمی‌گم . نه هنوز . نمی‌خوام به خاطر بچه کوتاه بیام .
پرسید: چند وقت کوتاه نمی‌آی ؟
سعی کرد لحنش بی‌تفاوت باشد .
اما هلن بلافاصله منظورش را فهمید : آه نه خیلی زیاد . بستگی داره که چقدر دوام بیارم . می‌خوام وا ندهم اما نمی‌تونم .
چرا برای هلن همه‌چیز این قدر آسان بود؟ طوری حرف می‌زد که انگار همه این‌ها هیچ اهمیتی ندارد و فقط یک شوخی است . چرا مری نمی‌توانست این چیزها را سرسری بگیرد؟ مری همان‌طور که ساکت و وارفته نشسته بود به این چیزها فکر می‌کرد . به هلن نگاه می‌کرد با آن پاهای لاغر برنزه و دست‌های لاغر قهوه‌ای . لباس مشکی‌اش بهش می‌آمد و موهای سیاه‌اش روی شانه‌هاش شل و ول ریخته بود . همچین لباسی به تن من زار خواهد زد . بچه توی گهواره ونگ ونگ می‌کرد هلن بلندش کرد، انگار که اصلا چیز مهمی‌نباشد . یا لااقل این‌طور وانمود می‌کرد . با صدای عمیق و جذابش چندتا لالایی یونانی خواند و بچه ساکت شد . سر کوچولوی نرم بچه نزدیک مری بود و بوی شیرین و خوش مزه‌ای می‌داد که نزدیک بود اشک مری را درآورد . فکر کرد : نه خدایا نه !
هلن با صمیمیت بچه قنداق شده را داد بغلش وگفت : من یک دقیقه می‌رم توالت .
و با آن لباس شل و ول کتانش راهش را کشید و رفت .
مری فکر کرد که حتما دمیتری هم برای بچه‌شان آوازهای یونانی می‌خواند . وقتی که دمیتری و هلن با هم یونانی حرف می‌زدند مری گوش می‌کرد . یاد کباب و تاراماسالاتا و شراب رتسینا نمی‌افتاد، چون همه این‌ها همین‌جا توی ناف لندن هم به هم می‌رسیدند . به خورشید و دریای آبی عمیق و صخره‌های داغ و درخت‌های زیتون و آواز خواندن فکر می‌کرد . وفتی آن دوتا داشتند با هم یونانی حرف می‌زدند تام و مری که فقط چند کلمه یونانی می‌دانستند با هم لبخندی ردوبدل می‌کردند که نشان می‌داد که هردوشان می‌دانند که این یونانی‌ها که همسرهایشان هستند گاهی چقدر برایشان غریبه هستند.
مری آن شب وقتی دمیتری مثل همیشه بعد از نصفه شب از سر کار برگشت با او حرف نزد . توی تخت نشست و به او که غرولندکنان دور و بر اتاق می‌گشت و لباس‌هایش را این طرف و آن طرف پرت می‌کرد خیره شد . بعد دمیتری خودش را انداخت توی تخت و پشتش را به مری کرد . مری هوس کرده بود که او را از پشت در آغوش بگیرد و کاری را که دمیتری خیلی دوست داشت بکند . گوشش را دندان بزند و بعد گردنش را ببوسد و گاز بگیرد . اولین‌بار که مری این کار را کرد مثل این بود که از روی حصار به سرزمین ناشناخته‌ای پریده باشد چون او هیچ‌وقت توی عشقبازی پیش‌قدم نمی‌شد . دوست داشت کسی باشد که موافقت می‌کند . بعد ناگهان عشق‌بازی پر شور و هیجانی کردند . البته همیشه هم این‌طور نمی‌شد . دمیتری گاهی سربه سر هلن می‌گذاشت و می‌گفت : نمی‌خوام من را دست کم بگیری .
در واقع این هم نشانه لطافت طبع دمیتری بود چون دمیتری برخلاف ظاهر گنده و خشن‌اش آدم خیلی حساسی بود و می‌دانست که مری خجالت می‌کشد و نگران است که دمیتری فکر کند که منظوری از ناز و نوازش دارد . برای همین همیشه فرصت می‌داد مری هرکاری دلش می‌خواست بکند . مری دیده بود که هلن چطور گاهی تام را نوازش می‌کند یا با او ور می‌رود و تام چه‌طور متعجب و خوشحال می‌شود . دوست داشت که او هم با دمیتری همین کار را بکند . اگر هلن نبود هرگز به فکر چنین حرکاتی نمی‌افتاد . حالا مری سرد و بی‌روح کنار دمیتری دراز کشیده و فکر می‌کند که یک شب چه قدر آسان می‌شود آدم دستش را دور گردن شوهرش بیاندازد و یک شب دیگر غیرممکن است که دستت را دراز کنی و حتی لمس‌اش کنی چه برسد به این که گوشش را ببوسی و گاز بگیری.
تمام شب خوابش نبرد و در سکوت شب به پشت دمیتری خیره شد . سرصبحانه هم سکوت کرده بود . اما دیگر کمی‌ترس برش داشته بود . نشست و همان طور به دمیتری زل زد که سعی می‌کرد چشمش تو چشم او نیفتد اما گاه گاه با تعجب و خشم نگاهی به او می‌انداخت . مری همان قدر که ترسیده بود دلخور هم بود از دست دمیتری و از همه چیز . و خودش هم کاری می‌کرد که ناراحتی‌اش بیشتر شود : خوب معلومه که دمیتری باید الان بیاید و دست هام را ببوسه و از اشک خیس شان کند و بگوید که متاسف است .
آن شب وقتی که دمیتری از رستوران برگشت مری تمام سعی‌اش را کرد تا خودش را به خواب بزند . فکر کرد شاید دمیتری بیاید و ببوسدش . معمولا وقتی مری خواب بود این کار را می‌کرد . با خودش گفت : بعد من دست‌هام را دورش حلقه می‌کنم و محکم بغلش می‌کنم .
اما دمیتری نبوسیدش . فردا صبح سر صبحانه خودش را می‌دید که آن‌جا نشسته و آن نگاه خیره جزیی از صورتش شده و مثل رادار دمیتری را دور اتاق این‌ور و آن‌ور دنبال می‌کند . اما دمیتری به او نگاه نمی‌کرد . مری فکر کرد : احمقه . فقط به خاطر این که لبخند رو لب‌هام نیست و حرف نمی‌زنم . اما من که هما ن آدمم . نیستم ؟
دمیتری غرولند می‌کرد و چیزها را به هم می‌کوباند . طوری رفتار می‌کرد که انگار مری نفرینش کرده است . قهوه‌اش را نصفه کاره ول کرد و راهش را کشید و رفت .
صبح روز بعد مری قبل از دمیتری بیدار شد . می‌خواست قبل از او از تخت بیرون بپرد تا مجبور نباشد، که آن‌طور که حالا خودش آن را می‌نامید، صورتک نمایش را به چهره بزند . اما دمیتری راست سر جایش نشست و مری صورتش را طوری نگه داشت که بتواند از گوشه چشم به او نگاه کند . دمیتری فریادی کشید . انگار که خواب بدی دیده باشد و بعد هق‌هق‌کنان گفت : خیلی بی‌رحمی‌مری . تو یه کله شق بی‌رحمی !
آن شب هم دمیتری تمام شب توی خواب آه کشید و غرید و فریاد کشید و صداهایی درآورد که شبیه نفرین‌هایی به یونانی بود . مری ترسیده بود و فکر کرد دمیتری ممکن است بکشدم . با این‌که به هیچ وجه جا نزده بود تصمیم گرفت که تمامش کند . دیگر بسه . اما نمی‌توانست . نگاه خیره محکوم کننده‌ای خودش را به صورت او چسبانده بود . فکر کرد : وقتی که شروع کردم نیتم خیر بود . پس چرا این‌طوری شد ؟
و روزها گذشتند . یک روز عصر که با تام و هلن چهارتایی بیرون رفته بودند مری خداخدا می‌کرد که بقیه متوجه نشوند که او محل دمیتری نمی گذارد و دمیتری هم همه‌اش روش را برمی‌گرداند تا چشم‌اش توی چشم مری نیفتد . روز بعد مری از هلن پرسید : معمولا چقدر طول می‌کشه ؟
– هیچ وقت بیش‌تر از یک روز طول نکشیده . خوب بالاخره من دوستش دارم .
لحنش دوپهلو بود .
تا آن موقع سه هفته شده بود که مری درمانش را شروع کرده بود . حال و روزخوشی نداشت . تمام روز گوشه خانه می‌نشست و گریه می‌کرد . بعد ساکت می‌نشست وخیره می‌شد . نه به دمیتری که هیچ وقت خانه نبود بلکه به دیوار . نمی‌دانست چه اتفاقی دارد می‌افتد . اما می‌دانست که هر چه که هست وحشتناک است . دمیتری خیلی دیر به خانه برمی‌گشت . معلوم بود تا نصفه شب مشروب می‌خورد . بعد هم که سر و کله‌اش پیدا میشد مست بود و الکی دور اتاق می‌چرخید و به یونانی به مری بدوبیراه می‌گفت . بعد یک شب اصلا پیداش نشد .
تام توی خیابان مری را دید و پرسید : تو و دمیتری طوری تون شده ؟ با هم دعوا کرده اید ؟
مری لبخندی زد : اصلا همچین چیزی نیست .
اما خوب می‌دانست که زندگی‌اش دارد از هم می‌پاشد .
آن شب توی تخت مری شوهر مستش را از پشت بغل کرد و ناز کرد و آرام توی گوشش گفت : بسه دیگر دمیتری قهر نکن دیگه .
دمیتری داد کشید : برو گم شو .
و های‌های زد زیر گریه . طوری که مری چندشش شد . بعد یک دفعه خوابش برد .
صبح مری از خواب بیدار شد و میز صبحانه را آماده کرد . دمیتری از حمام بیرون آمد . کتش را پوشیده بود . مری در را نگه داشت و گفت برات یه صبحانه درست و حسابی آماده کرده ام .
دمیتری خندید . خنده ای که شبیه پارس سگ بود . و انگشتش را با بدبینی ناشیانه‌ای تکان داد و گفت : بالاخره زبونت باز شد ؟ با من که نیستی ؟ خفه شو . نمی‌خوام صدات رو بشنوم .
مری جایی که همیشه هلن را می‌دید رفت و او را بین زن‌ها و بچه‌های دیگر پیدا کرد . همه خوش و خرم بودند و بگو بخند می‌کردند و بچه هاشون را توی بغل تکان می‌دادند . این واقعا هلن بود ؟ شاید مریض شده بود ؟ لاغر و زردنبو و زشت شده بود . با سینه‌های پر شیر باد کرده . هلن که قبلا این‌طوری نبود . بعد یادش افتاد که این روزها به نظرش رسیده دمیتری هم درب و داغون شده، یک مشروب خور چاقالو زشت که صورتش همیشه ورم کرده و قرمز است .
مری پهلوی بقیه رفت اما دید که هلن جم نخورد تا برای او روی نیمکت جا باز بشود . هرطوری بود خودش را جا کرد . آن قدر گرفته و جدی بود که بقیه زن‌ها یکی یکی رفتند و آن‌ها را تنها گذاشتند .
مری از اول تا آخر ماجرا را به هلن گفت . می‌دانست که حرف‌هایش احمقانه است . هلن کالسکه را درجا تکان تکان می‌داد . هلش می‌داد جلو، تکان می‌داد بعد به دوباره می‌کشیدش طرف خودش و متفکرانه مدتی آن را این‌ور و آن‌ور می‌کرد . به نظر مری می‌آمد که کالسکه جزئی از گوش دادن و قضاوت کردن هلن شده است . بالاخره هلن گفت : سه هفته است که این‌طور شده ؟
طوری با احتیاط این جمله را گفت که مری فهمید که جلو خودش را گرفته تا تند برخورد نکند . صورتش جدی بود . انگار هرگز با مری دوست نبوده است . دوباره تکرار کرد : سه هفته . پس معلومه چرا مریض شده .
– مریض شده ؟
هلنِ جدید با صورت ماتم زده و بی‌روحش که اصلا قشنگ نبود گفت : خودت نمی‌ببینی ؟
روی نیمکت چوبی رنگ و رو رفته بیرون کافه متروکی نشسته بودند . جند تا درختچه توی حیاط کاشته بودند اما آب‌شان نداده بوند و گرد و خاک روی آن‌ها نشسته بود .
– تام می‌گفت دمیتری دیروز آن‌قدر مست بوده که نمی‌توانسته کار کند . اگر خودش را جمع و جور نکند عذرش را می‌خواهند .
مری زبانش نمی‌چرخید که بگوید این فکر را تو خودت تو سر من انداختی . همان‌طور با هول‌وولایی که این روزها همیشه داشت از خودش می‌پرسید من چرا حرفش را جدی گرفتم .
– بهتره باهاش آشتی کنی .
مری این را گفت و از جایش بلند شد و با بچه راهش را کشید و رفت . حتی یک لبخند هم نزد یا نگفت قربانت فردا می‌بینمت .
مری فکر کرد : این هم از این یکی !
رفت بیرون رستورانی که دمیتری کار می‌کرد نشست . دمیتری بعد از ناهار یک ساعت بیکار بود . وقتی بیرون آمد مری دوید طرفش و دست‌هاش را انداخت زیر بازوی او و گفت دمیتری ببخشید.
گریه می‌کرد . ولی دمیتری از او دور شد . گفت : حالا می‌گی ببخشید ؟ همین رو داری که بگی ؟ مگر من چی کار کرده بودم . خوب من فقط یه بچه می‌خواستم همین . تو زن بدی هستی مری .
مری می‌دید که دمیتری هنوز نگران است و نگاهش را می‌دزد . انگار می‌ترسید که دوباره آن نگاه عصبانی و سرد را توی چشم‌های او ببیند . دمیتری دستش را پس می‌کشید اما مری محکم بازویش را چسبیده بود و میگفت: دمیتری خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم .
دمیتری کمی‌چرخیده بود اما هنوز ایستاده بود و سعی می‌کرد چشمش توی چشم مری نیافتد که داشت التماس می‌کرد . مری فکر کرد : دیگر برای همیشه ازم متنفره .
با این حال باز هم تمنا کرد : دمیتری خواهش می‌کنم بیا همین الان برویم خانه .
توی خیابان بودند . مردم راهشان را کج می‌کردند و از کنارشان رد می‌شدند . مری به دمیتری آویزان شده یود تا زندگی از هم پاشیده‌اش را نجات بدهد . با صدای بلند گریه می‌کرد اما دمیتری داغ و قرمز و عصبانی بود .
تا خانه شان دو قدم بیش‌تر راه نبود . دمیتری تلوتلو می‌خورد و مری محکم نگه‌اش داشته بود انگار هر لحظه ممکن بود از دستش فرار کند .
توی خانه سعی کرد دمیتری را هل بدهد طرف اتاق خواب . اما دمیتری پشت میز نشست و سرش را توی دست‌هاش گرفت : معلوم هست چی تو سرته ؟ خیال کردی الان با هم می‌خوابیم و دعوا مرافعه تموم می‌شه ؟
-دمیتری من دیگه قرص نمی‌خورم .
-عجب پس دیگه قرص نمی‌خوری ؟
-دمیتری خواهش می‌کنم بیا بریم توی تخت .
-چه راه خوبی برای بچه‌دار شدن !
مری دستش را گرفت و کشید .
توی دلش گفت : خدایا تا حالا نشده بود به زور بخوام بکشمش توی تخت .
دمیتری گذاشت مری هلش بدهد و همراه او توی تخت افتاد . گریه می‌کرد و هق‌هق‌اش خشن و سوزناک بود . مری غرورش را شکسته بود . اما از چیزی که خبری نبود احساس شادکامی‌پیروزی یا سرخوشی همیشگی عشقبازی‌شان بود . ندای درونی‌اش می‌گفت : یادش می‌ره . از پس اش برمی‌آد و دوباره مثل قبلاها می‌شود .
به نظرش آن طور که قبلا بودند خیلی خوب و جالب بود و نمی‌دانست که چرا می‌خواست آن را به هم بزند .
اما همان‌موقع معلوم است که اصلا نمیشد فکر عشقبازی یا حتی با هم خوابیدن را کرد . چون مری تکه ماهیچه‌ای شل و وارفته توی دستش گرفته بود که تا آن موقع هرگز آن را آن‌طورلمس‌اش نکرده بود .
دمیتری با لحن جدی و خشن تازه‌اش گفت : دیگر هیچ‌وقت این کار رو با من نکن . دارم بهت می‌‌گم . اگر این کار را بکنی می‌کشمت . راهم را می‌کشم و میرم و هیچوقت برنمیگردم . دیگر فکرش را هم نکن .
روی تخت به پشت دراز کشیده بود اما دیگر رویش را برنمی‌گرداند. مری به زور خودش را توی بازوهایش جا داد . و تا جایی که می‌شد خودش را به او چسباند .
– دمیتری ببخش .
گریه می‌کرد اما حالش بهتر شده بود . چون تصمیم گرفته بود از حرف دمیتری برداشت کند که او را بخشیده است . با خودش می‌گفت : یکی دو روز دیگر همه این ماجرا را یادمان می‌رود و بعد همه چیز مثل قبل می‌شود .

 

 

Doris Lessing

دوریس لسینگ

مترجم : دنا فرهنگ

 

Doris-Lessing

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*