Home / Short Stories / داستان کوتاه : کتاب و آدم اثر ری داگلاس بردبری

داستان کوتاه : کتاب و آدم اثر ری داگلاس بردبری

Ray Douglas Bradbury-3

 

کتاب و آدم

مرد با حیرت گفت :
– قفل در را عوض کرده ای؟
مبهوت در آستانه در ایستاده بود، به دستی دستگیره در را گرفته و چشم به کلیدی که در دست دیگر داشت دوخته .
زن دست را از دستگیره در برداشت و از جلوی در کنار رفت . گفت :
– نمی‌خواستم غریبه راه پیدا کند .
مرد بلند گفت :
– غریبه !
باز قدری به دستگیره در ور رفت، بعد آهی کشیده، کلید را کنار گذاشته داخل شد و در را پشت سرش بست:
– بله ، درست گفتی . دیگر غریبه ایم .
زن ننشست . وسط اتاق ایستاده و چشم به او دوخته بود . گفت :
– خب، شروع کنیم .
مرد نگاهی به دو تا ستون کتاب که مرتب روی هم بالا رفته بود انداخت و گفت:
– انگار که خودت قبلا ترتیبش را داده ای . نمیشد صبر کنی تا من هم برسم ؟
زن گفت :
– فکر کردم اینجوری در وقت صرفه جویی میکنیم .
اشاره ای کرد اول به سمت چپ و بعد سمت راست :
– این‌ها مال من است و آن‌ها مال توست .
مرد گفت :
– ببینم…- ببین، ولی به هر جهت این کتاب‌ها مال من است و آن ردیف مال توست .
مرد به طعنه گفت :
– جدی ؟
رفت جلو و شروع کرد کتاب‌ها را از چپ و راست روی هم ریختن .
– از نو شروع کنیم .
– همه را که به هم ریختی . چند ساعت طول کشید تا من سوایشان کردم .
مرد یک زانو بر زمین زده و نفس زنان گفت :
– اشکالی ندارد . چند ساعت دیگر هم رویش… تجزیه و تحلیل فرویدی توی کتاب‌های من چه می‌کند ؟ من از فروید بیزارم .
زن گفت :
– فکر کردم از شرش خلاص میشوم .
– مرحمت شما زیاد ! آشغال را بریز سر بنده‌ی غریبه که یک زمانی شوهرت بودم . پس سه دسته تقسیم میکنیم . یکی برای من، یکی برای تو، یکی هم برای خیریه .
زن گفت :
– خودت کتاب‌های خیریه را بردار و باهاشون تماس بگیر .
– چرا تو باهاشون تماس نمی‌گیری که بنده کلی کتاب آشغال را دوش نکشم تا آن سر شهر؟ راحت تر نیست که زنگ بزنی و بیایند ازت بگیرند ؟
– خیله خب، خیله خب، غُر نزن . لطفا فقط بهمشان نریز . نگاه کن به کتاب‌های من و مال خودت و بعد اگر دیدی که قبول نداری…
مرد با حیرت گفت :
– کتاب جیمز تربر من توی کتاب‌های تو چه کار می‌کند ؟
– خودت دو سال پیش بهم هدیه دادی . یادت نیست ؟
مرد گفت :
– خیله خب . ویلاکاتر چرا آنجا سر درآورده ؟
– دوازده سال پیش روز تولدم از تو هدیه گرفتم .
– مثل اینکه زیادی لی لی به لالات گذاشتم .
– آن اوایل شاید . اما دریغ از این اواخر…، اگر نه چه لزومی داشت به تقسیم کتاب و بساط ؟
مرد قدری سرخ شد، برگشت و تک پایی به ردیف کتاب‌ها زد :
– کارن هورنی . حوصله سَر بَر بود . یونگ را من همیشه دوست داشتم . ولی باشد، مال تو .
– لطف شما کم نشود !
– شما بودی که خیلی اهل تفکر و تعمق بودی . عاطفه و احساسات، هیچ !
– آدم رختخواب به دوش که مدام از این بستر به آن بستر میپرد بهتر است از عاطفه حرف نزند، آدمی که جای دندان به گردنش…
مرد گفت :
– این حرف‌ها را که دیگر زدیم و گذاشتیم کنار .
باز زانو بر زمین زد و شروع به زیر و رو کردن کتاب‌ها کرد :
کتاب کشتی دلقک‌ها… از کترین آن پرتر . چه طوری توانستی یک همچین کتابی را اصلا به آخر برسانی ؟ مال خودِ خودت . داستان‌های کوتاه جان کالییر . میدانی که من کار‌های او را دوست دارم. میرود جزو کتاب‌های من .
زن گفت :
– صبر کن ببینم !
– جزو کتاب‌های من !
کتاب را بیرون کشید و کف اتاق سُر داد .
زن گفت :
– نکن، پاره میشود .
– بشود، حالا دیگر مال من است .
زن گفت :
– خوب است که کتاب‌های کتابخانه شهر دست تو نیست .
– گوگول، حوصله سَر بَر . جان آپدایک، خوش سبک، ولی عاری از فکر اصیل . حوصله سَر بَر . فرانک اوکانر، خوب است ولی مال تو . هنری جیمز ؟ حوصله سَر بَر . تولستوی ؟ اسم شخصیت هایش را همیشه قاتی کرده ام . حوصله سَر بَر نیست، ولی گیج کننده است . مال تو باشد . آلدوس هاکسلی . میدانی که من مقاله هایش را به قصه هایش ترجیح میدهم .
– ردیف و سری را نمی‌شود به هم زد .
– چرا نمی‌شود ؟ این سری را از وسط نصف می‌کنیم . رمانهایش مال تو، مقاله هایش مال من .
سه تا کتاب از ردیف کتاب‌ها برداشت و بر قالی کف اتاق به سمتی دیگر سُر داد .
زن به طرف دسته کتاب‌هایی که مرد برای خودش کنار گذاشته بود رفت و مشغول وارسی آن شد . مرد پرسید :
– چه کار داری میکنی ؟
– دارم در چیز‌هایی که به تو داده ام تجدید نظر میکنم . جان چیوِر را برای خودم برمیدارم .
– یعنی چه ؟ این مال من، آن مال تو ؟ بگذارش کنار چیوِر… را .
– پوشکین این جاست . حوصله سَر بَر . رُب گرییه . فرانسوی . حوصله سَر بَر . کنوتهامسُن . سوئدی . حوصله سَر بَر…
– خیله خب، خیله خب . انتقاد ادبی را بگذار کنار . انگار قرارست بنده به شما امتحان ادبیات پس بدهم . به خیالت داری کتاب‌های خوب را برای خودت برمیداری و کتاب‌های آشغال و توخالی را میریزی سر من ؟
– شاید . تمامی این نویسنده ‌های مثلا روشن فکر ناحیه کانتی کات که یا در کار همدیگر مته به خشخاش میگذارند، یا نان به هم قرض میدهند و هی تیر و ترقه ‌های پر صدای بی خاصیت در می‌کنند…
– یعنی چارلز دیکنز به نظر سرکار قلابی و توخالیست ؟
دیکنز ؟ در این قرن هنوز مشابهی برای او پیدا نکرده ایم .
– خدا را شکر ! همانطوری که ملاحظه میکنی همه‌ی رمان‌های تامس لاوپیکاک را گذاشته ام برای تو . افسانه ‌های علمیِ ایزاک آسیموف . کافکا ؟ پیش پا افتاده .
مرد گفت :
– حالا انگار شما شروع کردی به کتاب سوزان .
مرد با خشم شده به بررسی کتاب‌های زن و بعد ردیف کتاب‌های خودش پرداخت :
پیکاک ؟ خدای من، یکی از بزرگترین طنزنویسان روزگار . کافکا ؟ عمیق . دیوانه . درخشان . آسیموف ؟ نابغه .
– چه فرمایشات حکیمانه ای !
زن بر صندلی نشسته، دست‌ها بر دامنش در هم جُفت، قدری به جلو خم شده با سر به سوی دسته‌ی کتاب‌ها اشاره کرد :
– حالا دارم کم کم میفهمم که چه شد که همه چیز از هم پاشید . کتاب‌های مورد علاقه من از نظر تو مزخرف، و بر عکس… چرا ده سال پیش متوجه این اختلاف فکر و سلیقه نشدیم .
مرد گفت :
– آدم متوجه خیلی از چیز‌ها نمی‌شود موقعی که… عاشق است .
آن کلمه عاقبت بر زبان آمده بود . زن با کمی ناراحتی در جایش صاف تر نشست و زانو‌ها را به هم چسباند . در نگاهش به مرد برق خاصی نمودار شده بود .
مرد نگاه از او برداشت و شروع کرد دور اتاق چرخیدن :
– تف !
تک پایی به یک دسته کتاب و بعد به دسته‌ی دیگر زد و گفت :
– ولش کن . مهم نیست که چی توی این دسته هست و چی توی آن ردیف . اصلا مهم نیست برای من….
زن همچنان چشم به او دوخته، آرام پرسید :
– توی ماشینت برای بیشتر این‌ها جا داری ؟
– آره به گمانم .
– میخواهی کمک کنم ببری تا دم ماشین ؟
مرد گفت :
– نه .
لحظ‌های طولانی سکوت برقرار شد .
– نه، خودم از پَسِش برمی آیم .
– حتما ؟
– بله، بله .
مرد آه عمیقی کشید، چند کتاب از زمین برداشت و به طرف در خروجی راه افتاد :
– توی ماشین چند جعبه هست . بروم بیاورم .
– نمی‌خواهی نگاه دیگری بیاندازی به بقیه کتاب‌ها ببینی چیز‌هایی که میخواستی توی آن‌ها هست یا نه ؟
مرد گفت :
– نه، سلیقه‌ی مرا که میدانی . خودت به گمانم انتخاب کرده ای . عین این که دو تا کاغذ به هم چسبیده را از هم جدا کرده باشی، دقیق و مرتب . از روی هم چیدن کتاب‌ها دست کشید و صاف ایستاد . اول نگاهی به یک ردیف و بعد ردیف دیگر کتابها، کاخ و حصار ادبیات، انداخته و سپس نگاه را متوجه همسرش کرد که در بین دو ردیف کتاب نشسته بود، در‌های طولانی در انتهای اتاق .
در این لحظه دو تا گربه، هر دو سیاه یکی درشت تر و دیگری لاغرتر، از آشپزخانه بیرون دویده، بین اسباب و اثاثیه‌ی اتاق قدری سر به دنبال هم گذاشتند و بعد بی سروصدا بیرون رفتند .
دست‌های مرد لرزید . پاهایش متوجه دری شد که گربه ‌ها از آن خارج شده بودند .
زن گفت :
– فکرش را هم نکن ! اگر برای گربه ‌ها جعبه و قفس آورده ای بگذارش همان بیرون بماند .
مرد گفت :
– ولی آخر…
– همین است که گفتم .
سکوتی طولانی برقرار شد . مرد در خود فرو رفت . زیر لب گفت :
– جهنم ! من هیچ کدام از این کتاب‌ها را نمی‌خواهم . همه اش مال تو .
– دو روز بعد تصمیمت عوض میشود و می‌آیی سراغشان .
– نه، نه، نمی‌خواهم . کی کتاب میخواهد ؟ من… ترا می‌خواهم .
زن بی حرکت در جایش گفت :
– بدبختی در همین جاست . خودم هم میدانم و میدانم که شدنی نیست .
– باشد . میروم جعبه ‌ها را بیاورم .
در را باز کرد . باز مدتی به قفل جدید خیره ماند . انگار که باورش نمی‌شود . کلید قدیمی را از جیب درآورده روی میز کنار در گذاشت و گفت :
دیگر به دردم نمیخورد .
زن گفت :
– نه، دیگر…
چنان به زمزمه که مرد به سختی صدایش را شنید .
مرد، پیش از خروج، در آستانه‌ی در مکثی کرد و گفت :
– برگشتنه در میزنم . میدانی تمام این حرف‌ها برای این بود که از موضوع اصلی طفره برویم ؟
– کدام موضوع ؟
مرد قدمی به بیرون برداشته باز مکثی کرد و گفت :
– بچه ‌ها… بچه ‌ها را چه جوری قسمت کنیم ؟…
پیش از آنکه زن جوابی بدهد بیرون رفت و در را پشت سرش بست .

 

ری بردبری

مترجم : پرویز دوایی

برگرفته از مجله نگاه نو

Ray Douglas Bradbury

Ray Douglas Bradbury-2

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*