Home / Short Stories / داستان کوتاه : دروغ اثر ریموند کارور

داستان کوتاه : دروغ اثر ریموند کارور

Raymond Clevie Carver-4

 

دروغ

زنم گفت : ” دروغ می‌گوید . تو چرا باورت شده ؟ حسودیش می ‌شود . همین… حرف من را قبول نداری ؟ تو که نباید آن حرف‌ ها را باور کنی ؟ ”
بارانی ‌اش را در نیاورده بود و کلاه را هنوز به سر داشت . حرکت تندی به سرش داد . صورتش برافروخته از اتهام، سرخ شد .
شانه انداختم و گفتم : ” چه دروغی دارد بگوید ؟ چی عایدش می ‌شود ؟ از دروغ گفتن چی گیر او می ‌آید ؟ ظاهرا دوست ماست . دوست هردومان ”
با دمپایی ایستاده بودم و دست‌هایم را باز می‌ کردم و می ‌بستم . مختصری احساس حماقت می‌ کردم . بازپرسی تو قواره من نبود . کاش نشنیده بودم و همه‌ چیز مثل اول می ‌ماند .
به حماقت من سر تکان داد . کلاهش را برداشت، دستکش‌ها را در آورد و همه را روی میز گذاشت . پالتویش را درآورد و روی پشتی صندلی انداخت .
” او یک لکاته است . همین که گفتم . خیال می‌ کنی دوست هر قدر هم پست باشد، یا حتی آشنای ساده می‌ تواند دروغ به این گندگی سرهم‌ کند ؟ اصلا نباید حرف او را باور کنی ! ”
گفتم : ” دیگر نمی‌دانم چی را باور کنم . می‌خواهم حرف‌ های تو را باور کنم ”
گفت : ” خوب بفرما باور کن ! از من بشنو . من راجع‌ به همچو چیزهایی دروغ نمی‌ گویم . خوب بگو که واقعیت ندارد . عزیزم بگو که باور نمی ‌کنی ”
دوستش داشتم . می‌خواستم در آغوشش بگیرم و نگه دارم و بگویم حرفش را باور می ‌کنم . اما دروغ، اگر دروغ باشد، بین ما پیش آمده بود . رفتم کنار پنجره .
گفت : ” باید باور کنی . خودت هم می‌دانی مسخره است . می ‌دانی راستش را می‌ گویم ”
کنار پنجره ایستادم و به رفت و آمد ماشین‌ها چشم دوختم . اگر سر بلند می‌ کردم، عکس زنم را توی قاب پنجره می ‌دیدم . به خودم تلقین کردم آدم نظرتنگی نیستم . از پسش بر می ‌آمدم . به زنم فکر کردم، به زندگی مشترک ‌مان، به حقیقت در مقابل دروغ، شرافت در مقابل رذالت، توهم  ِ برابر واقعیت . یاد فیلم آگراندیسمان افتادم که تازگی‌ها دیده بودیم . زندگی‌ نامه لئو تولستوی را به یاد آوردم که روی عسلی بود، حرف‌هایی که درباره‌ ی حقیقت زده بود که روسیه‌ ی قدیم را جنباند . یاد دوستی قدیمی افتادم، که اوایل و اواخر دوره‌ی دبیرستان داشتم . دوستی که هیچ ‌وقت راست نمی ‌گفت . خالی ‌بند و پشت هم انداز، اما بچه‌ ی باحالی بود؛ دوستی باصفا و صمیمی که دوره ‌ی بحرانی زندگی‌ ام به او تکیه می‌ کردم . یادآوری این دروغگوی کهنه ‌کار از پس غبار خاطرات خیلی خوشحالم کرد؛ خاطره‌ ای که در این بحران زندگی تا به‌ حال بی‌ دردسر به یاری ‌ام شتافت . این شخص، این دروغگوی با صفا در واقع حرف زنم را تآیید می‌کرد که چنین آدم‌هایی تو دنیا پیدا می‌ شوند . خوشحال بودم . رو برگرداندم با او حرف بزنم . می ‌دانستم چه می‌ خواهم بگویم . بله در واقع ممکن است راست باشد، راست هم هست – آدم‌ها می‌ توانند دروغ بگویند و می‌گویند، بی‌اختیار، ناخودآگاه و بیمارگونه . بی ‌آنکه به پی ‌آمدهایش فکر کنند . حتما خبرچین من هم چنین آدمی بوده . اما در همان ‌لحظه روی کاناپه ولو شد و صورتش را با دست پوشاند و گفت : ” راست است، خدا از من بگذرد . همه‌ی حرف ‌هایی که به تو زده راست بوده . من دروغ گفتم که هیچ خبری ندارم ”
روی یکی از صندلی‌های دم پنجره نشستم . گفتم : ” راست است ؟ ”
سر خم کرد . صورتش را با دست پوشاند .
گفتم : ” پس چرا حاشا کردی ؟ ما که هیچ ‌وقت به هم دروغ نمی ‌گوییم . مگر نه اینکه همه‌ اش به هم راست گفته‌ ایم ؟ ”
گفت : ” متأسفم ”
نگاهم کرد و سر تکان داد .
” شرمنده بودم . نمی‌دانی چقدر خجالت کشیدم . نمی‌خواستم باور کنی ”
گفتم : ” می ‌فهمم، گمانم ”
کفش‌هایش را کند و روی کاناپه ولو شد . بعد بلند شد و بلوزش را روی سر کشید . موهایش را مرتب کرد و سیگاری از سینی برداشت . برایش فندک زدم و از دیدن انگشتان کشیده و رنگ ‌پریده و به دقت سوهان ‌خورده‌اش تکان خوردم . انگار دفعه‌ ی اولم بود آن‌ها را می ‌دیدم .
دود سیگار را بلعید و بعد از لحظه‌ ای گفت : “عزیزم ! امروز را چطور گذراندی . یعنی به ‌طور کلی چطور بود ؟ ”
سیگار به لب گذاشت و بلند شد تا از شر دامنش راحت شود .
جواب دادم : ” ای! بعدازظهر پاسبانی با حکم جلب آمده بود، دنبال یکی می‌گشت که آن طرف راهرو زندگی می ‌کرده . مدیر ساختمان هم می‌ گفت قرار است آب را از سه تا سه‌ و نیم قطع کنند تا تعمیرات تمام شود . درست همان موقعی که پاسبان آمده بود مجبور شدند آب را قطع کنند ”
گفت : ” عجب ! ”
دست به کمر زد و قوسی به به بدن خود داد . پلک خواباند و خمیازه‌ای کشید و موهای بلندش را تکان داد .
گفتم : ” امروز کلی هم از کتاب تولستوی خواندم ”
” خیلی عالی ”
بادام‌ زمینی می‌خورد . یکی یکی . با دست راست کف ‌لمه می‌کرد، با دست چپ هم سیگار گرفته بود . گاه و بیگاه از خوردن دست می‌ کشید و دهانش را با پشت دست پاک می ‌کرد و سیگار می‌ کشید . حالا دیگر پوشش نداشت . پاهایش را جمع کرد و دوزانو نشست و گفت : ” می‌ خواهم نظرت را بدانم ”
گفتم : ” فکرش خوب است، آدم باشخصیتی به نظر می ‌آید ”
انگشت ‌هایم سوزن سوزن می ‌شد . کوبش خون تندتر می‌ شد . اما یکهو ضعف کردم .
گفت : ” بیا اینجا ببینم، موژیک ساده ”
چهار دست و پا جلو رفتم و با صدایی که از ته چاه درمی ‌آمد گفتم : ” حقیقت را می ‌خواهم ”
نرمی و لطافت فرش و کلفتی آن مرا به هیجان آورد . به آرامی خزیدم و به طرف کاناپه رفتم . چانه ‌ام را روی یکی از بالش‌ها گذاشتم . دستی به موهایم کشید . هنوز می‌ خندید . دانه‌های نمک روی لب پر و پیمانش برق می‌ زد . نگاه که کردم در چشمانش غم مبهمی را می ‌دیدم، اما خنده از لبش دور نمی ‌شد و موهایم را به بازی گرفته بود .
می‌ گفت : ” پاشای کوچولو، بیا اینجا، خنگ خدا ! جدا آن دروغ را باور کردی ؟ بیا اینجا سرت را بگذار روی سینه ‌ی ماما . آهان . چشمت را ببند . خیلی خوب . آخر آدم این‌ قدر ساده . از تو ناامید شده‌ام . تو که باید بهتر از این من را بشناسی . دروغ گفتن برای بعضی‌ها تفریح است ”

 

ریموند کارور

Raymond Clevie Carver, Jr.

مترجم : اسد الله امرایی

Raymond Clevie Carver-2

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*