Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو رستم بدر شد ز پرده سرای‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو رستم بدر شد ز پرده سرای‬

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

اندرز پشوتن به اسفندیار

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫چو رستم بدر شد ز پرده سرای‬
‫زمانی همی بود بر در به پای‬
‫به کرياس گفت ای سرای اميد‬
‫خنک روز کاندر تو بد جمشيد‬
‫همايون بدی گاه کاوس کی‬
‫همان روز کيخسرو نيک پی‬
‫در فرهی بر تو اکنون ببست‬
‫که بر تخت تو ناسزايی نشست‬
‫شنيد اين سخنها يل اسفنديار‬
‫پياده بيامد بر نامدار‬
‫به رستم چنين گفت کای سرگرای‬
‫چرا تيز گشتی به پرده سرای‬
‫سزد گر برين بوم زابلستان‬
‫نهد دانشی نام غلغلستان‬
‫که مهمان چو سير آيد از ميزبان‬
‫به زشتی برد نام پاليزبان‬
‫سراپرده را گفت بد روزگار‬
‫که جمشيد را داشتی بر کنار‬
‫همان روز کز بهر کاوس شاه‬
‫بدی پرده و سايه ی بارگاه‬
‫کجا راه يزدان همی بازجست‬
‫همی خواستی اختران را درست‬
‫زمين زو سراسر پرآشوب بود‬
‫پر از خنجر و غارت و چوب بود‬
‫کنون مايه دار تو گشتاسپ است‬
‫به پيش وی اندر چو جاماسپ است‬
‫نشسته به يک دست او زردهشت‬
‫که با زند واست آمدست از بهشت‬
‫به ديگر پشوتن گو نيک مرد‬
‫چشيده ز گيتی بسی گرم و سرد‬
‫به پيش اندرون فرخ اسفنديار‬
‫کزو شاد شد گردش روزگار‬
‫دل نيک مردان بدو زنده شد‬
‫بد از بيم شمشير او بنده شد‬
‫بيامد بدر پهلوان سوار‬
‫پساندر همی ديدش اسفنديار‬
‫چو برگشت ازو با پشوتن بگفت‬
‫که مردی و گردی نشايد نهفت‬
‫نديدم بدين گونه اسپ و سوار‬
‫ندانم که چون خيزد از کارزار‬
‫يکی ژنده پيل است بر کوه گنگ‬
‫اگر با سليح اندر آيد به جنگ‬
‫اگر با سليح نبردی بود‬
‫همانا که آيين مردی بود‬
‫به بالا همی بگذرد فر و زيب‬
‫بترسم که فردا ببيند نشيب‬
‫همی سوزد از مهر فرش دلم‬
‫ز فرمان دادار دل نگسلم‬
‫چو فردا بيايد به آوردگاه‬
‫کنم روز روشن بروبر سياه‬
‫پشوتن بدو گفت بشنو سخن‬
‫همی گويمت ای برادر مکن‬
‫ترا گفتم و بيش گويم همی‬
‫که از راستی دل نشويم همی‬
‫ميازار کس را که آزاد مرد‬
‫سر اندر نيارد به آزار و درد‬
‫بخسب امشب و بامداد پگاه‬
‫برو تا به ايوان او بی سپاه‬
‫بايوان او روز فرخ کنيم‬
‫سخن هرچ گويند پاسخ کنيم‬
‫همه کار نيکوست زو در جهان‬
‫ميان کهان و ميان مهان‬
‫همی سر نپيچد ز فرمان تو‬
‫دلش راست بينم به پيمان تو‬
‫تو با او چه گويی به کين و به خشم‬
‫بشوی از دلت کين وز خشم چشم‬
‫يکی پاسخ آوردش اسفنديار‬
‫که بر گوشه ی گلستان رست خار‬
‫چنين گفت کز مردم پاکدين‬
‫همانا نزيبد که گويد چنين‬
‫گر ايدونک دستور ايران توی‬
‫دل و گوش و چشم دليران توی‬
‫همی خوب داری چنين راه را‬
‫خرد را و آزردن شاه را‬
‫همه رنج و تيمار ما باد گشت‬
‫همان دين زردشت بيداد گشت‬
‫که گويد که هر کو ز فرمان شاه‬
‫بپيچد به دوزخ بود جايگاه‬
‫مرا چند گويی گنهکار شو‬
‫ز گفتار گشتاسپ بيزار شو‬
‫تو گويی و من خود چنين کی کنم‬
‫که از رای و فرمان او پی کنم‬
‫گر ايدونک ترسی همی از تنم‬
‫من امروز ترس ترا بشکنم‬
‫کسی بی زمانه به گيتی نمرد‬
‫نمرد آنک نام بزرگی ببرد‬
‫تو فردا ببينی که بر دشت جنگ‬
‫چه کار آورم پيش چنگی پلنگ‬
‫پشوتن بدو گفت کای نامدار‬
‫چنين چند گويی تو از کارزار‬
‫که تا تو رسيدی به تير و کمان‬
‫نبد بر تو ابليس را اين گمان‬
‫به دل ديو را راه دادی کنون‬
‫همی نشنوی پند اين رهنمون‬
‫دلت خيره بينم همی پر ستيز‬
‫کنون هرچ گفتم همه ريزريز‬
‫چگونه کنم ترس را از دلم‬
‫بدين سان کز انديشه ها بگسلم‬
‫دو جنگی دو شير و دو مرد دلير‬
‫چه دانم که پشت که آيد به زير‬
‫ورا نامور هيچ پاسخ نداد‬
‫دلش گشت پر درد و سر پر ز باد‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*