Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : چنين پاسخ آوردش اسفنديار‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چنين پاسخ آوردش اسفنديار‬

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

تاکید اسفندیار بر مبارزه با رستم

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫چنين پاسخ آوردش اسفنديار‬
‫که گفتار بيشی نيايد به کار‬
‫شکم گرسنه روز نيمی گذشت‬
‫ز گفتار پيکار بسيار گشت‬
‫بياريد چيزی که داريد خوان‬
‫کسی را که بسيار گويد مخوان‬
‫چو بنهاد رستم به خوردن گرفت‬
‫بماند اندر آن خوردن اندر شگفت‬
‫يل اسفنديار و گوان يکسره‬
‫ز هر سو نهادند پيشش بره‬
‫بفرمود مهتر که جام آوريد‬
‫به جای می پخته خام آوريد‬
‫ببينيم تا رستم اکنون ز می‬
‫چه گويد چه آرد ز کاوس کی‬
‫بياورد يک جام می ميگسار‬
‫که کشتی بکردی بروبر گذار‬
‫به ياد شهنشاه رستم بخورد‬
‫برآورد ازان چشمه ی زرد گرد‬
‫همان جام را کودک ميگسار‬
‫بياورد پر باده ی شاهوار‬
‫چنين گفت پس با پشوتن به راز‬
‫که بر می نيايد به آبت نياز‬
‫چرا آب بر جام می بفگنی‬
‫که تيزی نبيند کهن بشکنی‬
‫پشوتن چنين گفت با ميگسار‬
‫که بی آب جامی می افگن بيار‬
‫می آورد و رامشگران را بخواند‬
‫ز رستم همی در شگفتی بماند‬
‫چو هنگامه ی رفتن آمد فراز‬
‫ز می لعل شد رستم سرفراز‬
‫چنين گفت با او يل اسفنديار‬
‫که شادان بدی تا بود روزگار‬
‫می و هرچ خوردی ترا نوش باد‬
‫روان دلاور پر از توش باد‬
‫بدو گفت رستم که ای نامدار‬
‫هميشه خرد بادت آموزگار‬
‫هران می که با تو خورم نوش گشت‬
‫روان خردمند را توش گشت‬
‫گر اين کينه از مغز بيرون کنی‬
‫بزرگی و دانش برافزون کنی‬
‫ز دشت اندرآيی سوی خان من‬
‫بوی شاد يک چند مهمان من‬
‫سخن هرچ گفتم بجای آورم‬
‫خرد پيش تو رهنمای آورم‬
‫بياسای چندی و با بد مکوش‬
‫سوی مردمی ياز و بازآر هوش‬
‫چنين گفت با او يل اسفنديار‬
‫که تخمی که هرگز نرويد مکار‬
‫تو فردا ببينی ز مردان هنر‬
‫چو من تاختن را ببندم کمر‬
‫تن خويش را نيز مستای هيچ‬
‫به ايوان شو و کار فردا بسيچ‬
‫ببينی که من در صف کارزار‬
‫چنانم چو با باده و ميگسار‬
‫چو از شهر زاول به ايران شوم‬
‫به نزديک شاه و دليران شوم‬
‫هنر بيش بينی ز گفتار من‬
‫مجوی اندرين کار تيمار من‬
‫دل رستم از غم پرانديشه شد‬
‫جهان پيش او چون يکی بيشه شد‬
‫که گر من دهم دست بند ورا‬
‫وگر سر فرازم گزند ورا‬
‫دو کارست هر دو به نفرين و بد‬
‫گزاينده رسمی نو آيين و بد‬
‫هم از بند او بد شود نام من‬
‫بد آيد ز گشتاسپ انجام من‬
‫به گرد جهان هرک راند سخن‬
‫نکوهيدن من نگردد کهن‬
‫که رستم ز دست جوانی بخست‬
‫به زاول شد و دست او را ببست‬
‫همان نام من بازگردد به ننگ‬
‫نماند ز من در جهان بوی و رنگ‬
‫وگر کشته آيد به دشت نبرد‬
‫شود نزد شاهان مرا روی زرد‬
‫که او شهرياری جوان را بکشت‬
‫بدان کو سخن گفت با او درشت‬
‫برين بر پس از مرگ نفرين بود‬
‫همان نام من نيز بی دين بود‬
‫وگر من شوم کشته بر دست اوی‬
‫نماند به زاولستان رنگ و بوی‬
‫شکسته شود نام دستان سام‬
‫ز زابل نگيرد کسی نيز نام‬
‫وليکن همی خوب گفتار من‬
‫ازين پس بگويند بر انجمن‬
‫چنين گفت پس با سرافراز مرد‬
‫که انديشه روی مرا زرد کرد‬
‫که چندين بگويی تو از کار بند‬
‫مرا بند و رای تو آيد گزند‬
‫مگر کاسمانی سخن ديگرست‬
‫که چرخ روان از گمان برترست‬
‫همه پند ديوان پذيری همی‬
‫ز دانش سخن برنگيری همی‬
‫ترا سال برنامد از روزگار‬
‫ندانی فريب بد شهريار‬
‫تو يکتادلی و نديده جهان‬
‫جهانبان به مرگ تو کوشد نهان‬
‫گر ايدونک گشتاسپ از روی بخت‬
‫نيابد همی سيری از تاج و تخت‬
‫به گرد جهان بر دواند ترا‬
‫بهر سختی پروراند ترا‬
‫به روی زمين يکسر انديشه کرد‬
‫خرد چون تبر هوش چون تيشه کرد‬
‫که تا کيست اندر جهان نامدار‬
‫کجا سر نپيچاند از کارزار‬
‫کزان نامور بر تو آيد گزند‬
‫بماند بدو تاج و تخت بلند‬
‫که شايد که بر تاج نفرين کنيم‬
‫وزين داستان خاک بالين کنيم‬
‫همی جان من در نکوهش کنی‬
‫چرا دل نه اندر پژوهش کنی‬
‫به تن رنج کاری تو بر دست خويش‬
‫جز از بدگمانی نيايدت پيش‬
‫مکن شهريارا جوانی مکن‬
‫چنين بر بلا کامرانی مکن‬
‫دل ما مکن شهريارا نژند‬
‫مياور به جان خود و من گزند‬
‫ز يزدان و از روی من شرم دار‬
‫مخور بر تن خويشتن زينهار‬
‫ترا بی نيازيست از جنگ من‬
‫وزين کوشش و کردن آهنگ من‬
‫زمانه همی تاختت با سپاه‬
‫که بر دست من گشت خواهی تباه‬
‫بماند به گيتی ز من نام بد‬
‫به گشتاسپ بادا سرانجام بد‬
‫چو بشنيد گردنکش اسفنديار‬
‫بدو گفت کای رستم نامدار‬
‫به دانای پيشی نگر تا چه گفت‬
‫بدانگه که جان با خرد کرد جفت‬
‫که پير فريبنده کانا بود‬
‫وگر چند پيروز و دانا بود‬
‫تو چندين همی بر من افسون کنی‬
‫که تا چنبر از يال بيرون کنی‬
‫تو خواهی که هرکس که اين بشنود‬
‫بدين خوب گفتار تو بگرود‬
‫مرا پاک خوانند ناپاک رای‬
‫ترا مرد هشيار نيکی فزای‬
‫بگويند کو با خرام و نويد‬
‫بيامد ورا کرد چندی اميد‬
‫سپهبد ز گفتار او سر بتافت‬
‫ازان پس که جز جنگ کاری نيافت‬
‫همی خواهش او همه خوار داشت‬
‫زبانی پر از تلخ گفتار داشت‬
‫بدانی که من سر ز فرمان شاه‬
‫نتابم نه از بهر تخت و کلاه‬
‫بدو يابم اندر جهان خوب و زشت‬
‫بدويست دوزخ بدو هم بهشت‬
‫ترا هرچ خوردی فزاينده باد‬
‫بدانديشگان را گزاينده باد‬
‫تو اکنون به خوبی به ايوان بپوی‬
‫سخن هرچ ديدی به دستان بگوی‬
‫سليحت همه جنگ را ساز کن‬
‫ازين پس مپيمای با من سخن‬
‫پگاه آی در جنگ من چاره ساز‬
‫مکن زين سپس کار بر خود دراز‬
‫تو فردا ببينی به آوردگاه‬
‫که گيتی شود پيش چشمت سياه‬
‫بدانی که پيکار مردان مرد‬
‫چگونه بود روز جنگ و نبرد‬
‫بدو گفت رستم که ای شيرخوی‬
‫ترا گر چنين آمدست آرزوی‬
‫ترا بر تگ رخش مهمان کنم‬
‫سرت را به گوپال درمان کنم‬
‫تو در پهلوی خويش بشنيده ای‬
‫به گفتار ايشان بگرويده ای‬
‫که تيغ دليران بر اسفنديار‬
‫به آوردگه بر، نيايد به کار‬
‫ببينی تو فردا سنان مرا‬
‫همان گرد کرده عنان مرا‬
‫که تا نيز با نامداران مرد‬
‫به خويی به آوردگه بر، نبرد‬
‫لب مرد برنا پر از خنده شد‬
‫همی گوهر آن خنده را بنده شد‬
‫به رستم چنين گفت کای نامجوی‬
‫چرا تيز گشتی بدين گفت و گوی‬
‫چو فردا بيابی به دشت نبرد‬
‫ببينی تو آورد مردان مرد‬
‫نه من کوهم و زيرم اسپی چوکوه‬
‫يگانه يکی مردمم چون گروه‬
‫گر از گرز من باد يابد سرت‬
‫بگريد به درد جگر مادرت‬
‫وگر کشته آيی به آوردگاه‬
‫ببندمت بر زين برم نزد شاه‬
‫بدان تا دگر بنده با شهريار‬
‫نجويد به آوردگه کارزار‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*