Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : بفرمود کاسپ سيه زين کنيد‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : بفرمود کاسپ سيه زين کنيد‬

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

گفتگوی رستم با اسفندیار

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫بفرمود کاسپ سيه زين کنيد‬
‫به بالای او زين زرين کنيد‬
‫پس از لشکر نامور صدسوار‬
‫برفتند با فرخ اسفنديار‬
‫بيامد دمان تا لب هيرمند‬
‫به فتراک بر گرد کرده کمند‬
‫ازين سو خروشی برآورد رخش‬
‫وزان روی اسپ يل تاجبخش‬
‫چنين تا رسيدند نزديک آب‬
‫به ديدار هر دو گرفته شتاب‬
‫تهمتن ز خشک اندر آمد به رود‬
‫پياده شد و داد يل را درود‬
‫پس از آفرين گفت کز يک خدای‬
‫همی خواستم تا بود رهنمای‬
‫که با نامداران بدين جايگاه‬
‫چنين تندرست آيد و با سپاه‬
‫نشينيم يکجای و پاسخ دهيم‬
‫همی در سخن رای فرخ نهيم‬
‫چنان دان که يزدان گوای منست‬
‫خرد زين سخن رهنمای منست‬
‫که من زين سخنها نجويم فروغ‬
‫نگردم به هر کار گرد دروغ‬
‫که روی سياوش گر ديدمی‬
‫بدين تازه رويی نگرديدمی‬
‫نمانی همی جز سياوخش را‬
‫مر آن تاجدار جهان بخش را‬
‫خنک شاه کو چون تو دارد پسر‬
‫به بالا و فرت بنازد پدر‬
‫خنک شهر ايران که تخت ترا‬
‫پرستند بيدار بخت ترا‬
‫دژم گردد آنکس که با تو نبرد‬
‫بجويد سرش اندر آيد به گرد‬
‫همه دشمنان از تو پر بيم باد‬
‫دل بدسگالان به دو نيم باد‬
‫همه ساله بخت تو پيروز باد‬
‫شبان سيه بر تو نوروز باد‬
‫چو بشنيد گفتارش اسفنديار‬
‫فرود آمد از باره ی نامدار‬
‫گو پيلتن را به بر در گرفت‬
‫چو خشنود شد آفرين برگرفت‬
‫که يزدان سپاس ای جهان پهلوان‬
‫که ديدم ترا شاد و روشن روان‬
‫سزاوار باشد ستودن ترا‬
‫يلان جهان خاک بودن ترا‬
‫خنک آنک چون تو پسر باشدش‬
‫يکی شاخ بيند که بر باشدش‬
‫خنک آنک او را بود چون تو پشت‬
‫بود ايمن از روزگار درشت‬
‫خنک زال کش بگذرد روزگار‬
‫به گيتی بماند ترا يادگار‬
‫بديدم ترا يادم آمد زرير‬
‫سپهدار اسپ افگن و نره شير‬
‫بدو گفت رستم که ای پهلوان‬
‫جهاندار و بيدار و روشن روان‬
‫يکی آرزو دارم از شهريار‬
‫که باشم بران آرزو کامگار‬
‫خرامان بيايی سوی خان من‬
‫به ديدار روشن کنی جام من‬
‫سزای تو گر نيست چيزی که هست‬
‫بکوشيم و با آن بساييم دست‬
‫چنين پاسخ آوردش اسفنديار‬
‫که ای از يلان جهان يادگار‬
‫هرانکس کجا چون تو باشد به نام‬
‫همه شهر ايران بدو شادکام‬
‫نشايد گذر کردن از رای تو‬
‫گذشت از بر و بوم وز جای تو‬
‫وليکن ز فرمان شاه جهان‬
‫نپيچم روان آشکار و نهان‬
‫به زابل نفرمود ما را درنگ‬
‫نه با نامداران اين بوم جنگ‬
‫تو آن کن که بر يابی از روزگار‬
‫بران رو که فرمان دهد شهريار‬
‫تو خود بند بر پای نه بی درنگ‬
‫نباشد ز بند شهنشاه ننگ‬
‫ترا چون برم بسته نزديک شاه‬
‫سراسر بدو بازگردد گناه‬
‫وزين بستگی من جگر خسته ام‬
‫به پيش تو اندر کمر بسته ام‬
‫نمانم که تا شب بمانی به بند‬
‫وگر بر تو آيد ز چيزی گزند‬
‫همه از من انگار ای پهلوان‬
‫بدی نايد از شاه روشن روان‬
‫ازان پس که من تاج بر سر نهم‬
‫جهان را به دست تو اندر نهم‬
‫نه نزديک دادار باشد گناه‬
‫نه شرم آيدم نيز از روی شاه‬
‫چو تو بازگردی به زابلستان‬
‫به هنگام بشکوفه ی گلستان‬
‫ز من نيز يابی بسی خواسته‬
‫که گردد بر و بومت آراسته‬
‫بدو گفت رستم که ای نامدار‬
‫همی جستم از داور کردگار‬
‫که خرم کنم دل به ديدار تو‬
‫کنون چون بديدم من آزار تو‬
‫دو گردن فرازيم پير و جوان‬
‫خردمند و بيدار دو پهلوان‬
‫بترسم که چشم بد آيد همی‬
‫سر از خوب خوش برگرايد همی‬
‫همی يابد اندر ميان ديو راه‬
‫دلت کژ کند از پی تاج و گاه‬
‫يکی ننگ باشد مرا زين سخن‬
‫که تا جاودان آن نگردد کهن‬
‫که چون تو سپهبد گزيده سری‬
‫سرافراز شيری و نام آوری‬
‫نيايی زمانی تو در خان من‬
‫نباشی بدين مرز مهمان من‬
‫گر اين تيزی از مغز بيرون کنی‬
‫بکوشی و بر ديو افسون کنی‬
‫ز من هرچ خواهی تو فرمان کنم‬
‫به ديدار تو رامش جان کنم‬
‫مگر بند کز بند عاری بود‬
‫شکستی بود زشت کاری بود‬
‫نبيند مرا زنده با بند کس‬
‫که روشن روانم برينست و بس‬
‫ز تو پيش بودند کنداوران‬
‫نکردند پايم به بند گران‬
‫به پاسخ چنين گفتش اسفنديار‬
‫که ای در جهان از گوان يادگار‬
‫همه راست گفتی نگفتی دروغ‬
‫به کژی نگيرند مردان فروغ‬
‫وليکن پشوتن شناسد که شاه‬
‫چه فرمود تا من برفتم به راه‬
‫گر اکنون بيايم سوی خان تو‬
‫بوم شاد و پيروز مهمان تو‬
‫تو گردن بپيچی ز فرمان شاه‬
‫مرا تابش روز گردد سياه‬
‫دگر آنک گر با تو جنگ آورم‬
‫به پرخاش خوی پلنگ آورم‬
‫فرامش کنم مهر نان و نمک‬
‫به من بر دگرگونه گردد فلک‬
‫وگر سربپيچم ز فرمان شاه‬
‫بدان گيتی آتش بود جايگاه‬
‫ترا آرزو گر چنين آمدست‬
‫يک امروز با می بساييم دست‬
‫که داند که فردا چه شايد بدن‬
‫بدين داستانی نبايد زدن‬
‫بدو گفت رستم که ايدون کنم‬
‫شوم جامه ی راه بيرون کنم‬
‫به يک هفته نخچير کردم همی‬
‫به جای بره گور خوردم همی‬
‫به هنگام خوردن مرا باز خوان‬
‫چون با دوده بنشينی از پيش خوان‬
‫ازان جايگه رخش را برنشست‬
‫دل خسته را اندر انديشه بست‬
‫بيامد دمان تا به ايوان رسيد‬
‫رخ زال سام نريمان بديد‬
‫بدو گفت کای مهتر نامدار‬
‫رسيدم به نزديک اسفنديار‬
‫سواريش ديدم چو سرو سهی‬
‫خردمند و با زيب و با فرهی‬
‫تو گفتی که شاه فريدون گرد‬
‫بزرگی دانايی او را سپرد‬
‫به ديدن فزون آمد از آگهی‬
‫همی تافت زو فر شاهنشهی‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*