Home / Short Stories / داستان کوتاه : عابر پیاده اثر ری داگلاس بردبری

داستان کوتاه : عابر پیاده اثر ری داگلاس بردبری

Ray Douglas Bradbury-3

 

عابر پیاده

‏یکی از کار‌هایی که آقای “لئونارد مید” بشدت به آن علاقه داشت قدم زدن در سکوت ساعت هشتِ ‏شب‌های نوامبر بود؛ راه رفتن روی پیاده روی سیمانی، گام نهادن روی باریکه ‌های چمنی، دست در جیب نهادن و پیشروی در میان این سکوت . او ‏در گوشه چهارراهی می‌ایستاد و در امتداد پیاده رو‌های مهتاب زده به چهار جهت چشم می‌دوخت تا تصمیم بگیرد که به کدام طرف برود . اما در حقیقت هیچ فرقی نمی‌کرد؛ او در این دنیای سال 2053، تنهای ‏تنها، یا می‌شود گفت تقریبا تنهای تنها می‌زیست . سرانجام تصمیم خود را ‏می گرفت، جهتی را انتخاب می‌کرد و با گام‌های بلند، در حالی که ابر یخ زده ای از هوا را چون دود سیگار از دهان بیرون می‌فرستاد، به راه خویش ادامه می‌داد .
‏بعضی اوقات ساعت‌ها و کیلومتر‌ها قدم ‏می زد و نیمه شب به خانه باز می‌گشت . در راه، به کلبه ‌ها و خانه ‌ها با پنجره ‌های تاریکشان نگاه می‌گرد و این بی شباهت به ‏قدم زدن در میان گورستانی نبود که تنها نور قابل رویت آن، کورسوی کرم شب تاب در ورای پنجره ‌های تاریک بود . جا‌هایی که همیشه پرده ‌ها کشیده شده بود، اشباحی ناگها‏نی و خاکستری رنگ، به روی دیوار‌ها ظاهر می‌شدند و یا از پنجره ‌های باز ساختمان‌های مقبره مانند صدای پچ پچ و زمزمه به گوش می‌رسید .
آقای مید درنگ می‌کرد . سر خود را به ‏طرف صدا کج میکرد . ‏گوش میداد، نگاه میکرد و در حالی که هیچ گونه صدایی از برخورد پاهایش با آسفالت زمخت شنیده نمی‌شد، به راه خود ادامه می‌داد. از مدت‌ها پیش تصمیم عاقلانه ای گرفته بود و موقع راهپیمایی شبانه، دمپایی می‌پوشید، چون سگ‌ها که در گروه‌های پراکنده رژه می‌رفتند از صدای کفشهایش به طرف او جلب می‌شدند و در نتیجه ممکن بود چراغ‌ها روشن شوند و اهالی خیابان متوجه عبور رهگذری تنها در شب اوایل ماه نوامبر شوند .
‏در این شب بخصوص، او سفر خود را به سوی غرب شهر و دریای پنهان شروع کرد . هوا به شدت سرد بود، بینی را کرخ می‌کرد و ریه ‌ها چون درخت کریسمس احساس سوزش می‌کردند، یعنی درختی که روشن ـ خاموش شدن چراغ‌های سرد آن بخوبی ‏احساس می‌شد و گویی کلیه شاخه ‌های آن از برفی نامرئی پوشیده اند . او با رضایت به ‏صدای برخورد کفش‌های نرمش با برگ‌های پاییزی گوش فرامی داد، به آرامی در ‏سکوت سوت میزد و گاهگاهی دولا می‌شد و برگی را بر می‌داشت و ساختمان ترکیبی آن را در زیر نور متناوب چراغ برق نگاه میکرد . آن را می‌بویید و به راه خود ادامه می‌داد .
‏در راه خود به هر خانه ای که می‌رسید ‏زمزمه کنان می‌گفت : “هی، تو که اون تویی، سلام، امشب کانال 4 ‏چی داره؟ کانال 7 ‏چطور؟ کانال 9 ‏چطور؟ ‏اینم از سواره نظام که برای عملیات نجات روی تپه مقابل ظاهر میشه”.
‏خیابان ساکت، طولانی و خالی بود و تنها سایه او مانند عقابی در بیابان حرکت ‏می کرد . اگر چشمانش را می‌بست و بی حرکت می‌ایستاد، می‌توانست خود را در مرکز صحرای بی آب و علفی بپندارد که تا هزاران کیلومتر هیچ اثری از تمدن وجود ندارد و خیابان‌ها چون بستر خشک رودخانه ‌ها در اطراف او قرار دارند .
‏در حالی که به ساعت خود که 8.30 ‏بعدازظهر را نشان می‌داد نگاه ‏میکرد، اندیشید : “حالا تو تلویزیون چی نشان میده ؟ نوبت چند تا جنایت جالب، آزمایش کوتاه، نمایشنامه ای انتقادی و یا کمدیه که یک نفر از روی صحنه پایین بیفته ؟ ”
صدای زمزمه‌ی خنده ای به گوش رسید . آیا این صدا از درون یکی از خانه ‌های مهتاب زده بود؟ ‏لحظه ای درنگ کرد و چون دیگر صدایی نیامد به راه خود ادامه داد . در قسمتی از پیاده روی ناهموار سکندری خورد . آسفالت داشت کم کم در زیر علف‌ها و گل‌ها ناپدید می‌شد . طی ده سال قدم زدن روزانه و شبانه اش هرگز حتی به یک عابر پیاده دیگر برخورد نکرده بود . اکنون به چهار راهی رسید که دو بزرگراه از روی یکدیگر عبور می‌کردند و ورودی و ‏خروجی‌های آن چون برگ شبدر به نظر می‌آمدند . در مدت روز این محل موج خروشانی از عبور اتومبیل‌ها بود، پمپ بنزین‌ها باز بود و این موج خروشان چون حشره ای عظیم می‌خروشید و در حالی که دودی خفیف از اگزوز‌ها بیرون می‌تراوید، به هر طرف روان بود . اما اکنون این بزرگراه‌ها نیز چون نهری در یک فصل خشک، تنها بستری سنگی و مهتاب زده می‌نمود . او در خیابان بعدی دور زد و به ‏طرف خانه برگشت . دیگر چیزی به خانه ‏نمانده بود که ناگهان اتومبیلی تنها از گوشه خیابان پیچیده، نزدیک شد و نورافکن ‌های کورکننده ‏اش را بر او تاباند . او چون پروانه ای مدهوش از نور و سپس مجذوب برجای ایستاد .
‏صدایی زنگ دار فریاد زد : ” حرکت نکن، سر جای خودت بایست، تکون نخور!”
‏او ایستاد .
‏ـ “دستتو ببر بالا…”
‏او گفت : “آخه…. ”
‏ـ “دستتو ببر بالا وگرنه تیراندازی می‌کنیم…. ”
‏البته، این پلیس بود . ‏ولی چه حادثه نادر و عجیبی ! در این شهر سه میلیونی تنها یک خودروی پلیس مانده ‏بود . آیا حافظه او اشتباه ‏نمی کرد ؟ از یک سال پیش، سال 2053 ‏و سال انتخابات، نیروی پلیس از سه خودرو به یکی کاهش یافته بود . رشد آهنگ جنایت رو به کاهش بود . اکنون دیگر جز این خودروی گشت تنها که در خیابان‌های خلوت شهر پرسه می‌زد دیگر احتیاجی به پاسبان نبود.
‏خودروی گشت پلیس با صدایی فلزی پرسید : ” اِسمِت ؟ ”
‏او به علت نور شدیدی که به چشمهایش می‌تابید نمی‌توانست سرنشینان را ببیند . گفت : ” لئونارد مید ”
‏ـ ” بلندتر حرف بزن لئونارد مید ! کارت چیه ؟ ‏”
ـ ” فکر می‌کنم به من میگن نویسنده ”
‏صدایی که گویی با خودش صحبت می‌کرد از اتومبیل پلیس آمد : ” بیکاره ”
‏نور شدید او را در جا میخکوب کرده بود . درست مثل یک نمونه‌ی موزه که با میخی از میان سینه به دیوار متصل شده باشد .
‏آقای مید گفت : ” شاید اینطور باشه ”
سال‌ها بود که دیگر چیزی ننوشته بود . مجله و کتاب دیگر فروش نداشت . با خود فکر کرد حالا دیگر همه چیز شب‌ها در خانه ‌های مقبره مانند خلاصه می‌شود .
‏مقبره ‌هایی که با نور خفیف تلویزیون روشن شده اند و مردم مانند مرده ‌های متحرک د‏ر مقابل آن نشسته اند و انوار خاکستری ‏یا رنگارنگ چهره شان (و نه قلبشان) را روشن می‌کرد . آن صدای بیروح در حالی که صفیر می‌کشید گفت : ” بیکاره ! بیرون چه کار می‌کنی ؟ ”
‏لئونارد مید گفت: ” قدم می‌زدم ”
‏ـ ” قدم می‌زدی؟ ”
‏او به سادگی گفت : “بله، فقط قدم می‌زدم” . اما در درون احساس سردی می‌کرد .
‏ـ ” قدم می‌زدی؟ فقط قدم می‌زدی ؟ ”
ـ ” بله آقا ”
‏ـ ” کجا قدم می‌زدی ؟ برای چی قدم می‌زدی ؟ ”
‏ـ ” برای هواخوری، برای تماشا ”
ـ ” آدرس محل زندگی؟ ”
‏ـ ” شماره 11‏، خیابان سنت جیمز ”
ـ ” د‏ر خانه شما هوا فراوان است . شما یک تهویه مطبوع در خانه دارید، درسته آقای مید ؟ ”
ـ ” بله ”
ـ ” و یک تلویزیون برای تماشا ؟ ”
ـ ” خیر  ”
‏ـ ” خیر؟ ” سکوتی انفجار آلود برقرار شد که خود نشانه یک اتهام بود .
‏ـ ” آیا شما ازدواج کردید؛ آقای مید ؟ ”
‏ـ ” نخیر ”
‏صدای پاسبان در پشت آن پرتو آتشزا گفت : ” ازدواج نکرده! ”
‏ماه در میان ستارگان می‌درخشید و خانه ها، خاکستری و ساکت بودند . لئونارد مید با لبخند گفت : “هیچ کس منو نمی‌خواست ”
‏ـ ” تا از تو سوال نشده صحبت نکن ”
‏لئونارد مید در سرمای شب منتظر ماند .
ـ ” آقای مید، فقط قدم می‌زدید ؟ ”
‏ـ ” بله ”
‏ـ ” اما شما هنوز توضیح ندادید که مقصود شما چی بود ”
‏ـ ” من توضیح دادم : هواخوری، تماشا و فقط قدم زدن ”
‏ـ ” آیا قبلا هم این کار رو کرده اید ؟ ”
‏ـ ” بله، سالهاست که هر شب این کارو می‌کنم ”
‏خودروی گشت در میان خیابان ایستاده بود و بی سیم آن به طور خفیفی زمزمه می‌کرد .
‏ـ ” بسیار خوب، آقای مید ”
او مودبانه پرسید : ” دیگه کاری ندارید ؟ ”
‏صدا گفت : ” بله، بفرمایید ” صدای یک آه و سپس تلق بلند شد . در عقب خودرو کاملا باز شد . “سوار شو”
‏ـ ” یه دقیقه صبر کنید، ‏من که کاری نکردم ”
‏ـ ” سوار شو ”
ـ ” من اعتراض دارم ”
ـ ” آقای مید ”
‏‏او ناگهان مانند افراد مست شروع به حرکت کرد . در حالی که از جلوی خودرو می‌گذشت نگاهی به داخل آن انداخت . همان طور که انتظار داشت، ‏هیچ کس داخل خودرو نبود .
‏ـ ” سوار شو ”
‏او دستش را روی در گذاشت و نگاهی به داخل که مانند سلولی کوچک بود انداخت . زندانی سیاه ‏و کوچک با میله ‌های آهنین که بوی آهن روغن خورده ‏می داد . بوی ضد عفونی، تمیزی و سختی فلز در آن موج می‌زد . هیچ چیز نرمی در آن دیده ‏نمی شد .
‏ ‏صدای آهنین گفت : “حالا اگر ازدواج کرده بودی، زنت می‌تونست ضمانت بدهد، ‏ولی…”
ـ ” منو کجا می‌برید؟ ”
‏خودرو درنگ کرد، صدای تیک تاک ‏وزوز مانندی بلند شد ؟ گویی در محلی دیگر اطلاعات زیر نظر چشم الکترونیکی ثبت می‌شد . آن گاه صدا گفت : ” به مرکز شست و شوی مغزی ”
‏او سوار شد . در با صدای خفه ای بسته شد . اتومبیل در حالی که نور پایین خود را به جلو می‌تاباند، میان خیابان‌های شب زده شروع به حرکت کرد . در لحظه ای بعد از کنار خانه ای عبور کردند، خانه ای در میان خانه ‌های تاریک شهر . تمام چراغ‌های این خانه روشن بود و تمام پنجره ‏‌ها نور زرد پررنگ و گرمی را در میان تاریکی سرد پخش می‌کردند .
‏آقای مید گفت : ” اونجا خونه‌ی منه ”
‏هیچ کس به او جواب نداد .
‏خودرو در امتداد خیابان‌های خالی حرکت کرد و دور شد . در تمام طول آن شب سرد پاییز، خیابان‌ها و پیاده رو‌های خلوت بدون صدا و حرکت باقی ماندند .
 

ری بردبری

مترجم : محسن بلوچیان

برگرفته ازمجله دانشمند شهریور ماه 1372

Ray Douglas Bradbury

Ray Douglas Bradbury-2

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*