Home / Short Stories / داستان کوتاه : تماس شبانه به خرج مقصد اثر ری داگلاس بردبری

داستان کوتاه : تماس شبانه به خرج مقصد اثر ری داگلاس بردبری

Ray Douglas Bradbury-3

 

تماس شبانه به خرج مقصد

نمی‌دانست چه چیز آن شعر قدیمی را به خاطرش آورده بود؛ ولی شعر را با خود خواند :
تصور کن و باز تصور کن و باز تصور کن
که سیم‌های تلفن سیاه که کنارافتاده
میلیاردها واژه را که می‌شنود
هر شب و همه شب جذب کند
و معنی‌شان را در خود جمع کند.
مکثی کرد. بعد از آن چه بود؟ آها…
پس شب‌ها بازی کن
همه را کنار هم بگذار
هم‌چو فیلسوفان
واژه‌هایی که گویا کودکان نابالغ به کارش برده‌اند.
بار دیگر ایستاد. چگونه تمام می‌شد؟ صبر کن…
پس شبی در آینده‌ای نزدیک
کسی می‌نشیند
و صدای تیز زنگ تلفن را می‌شنود
که در سحابی‌ها گم خواهد شد.
بعد، دجال آن سوی سیم که با صفیر و سوت
دیوانگی‌های پرهیزگارانه‌ی زمان را شکست می‌دهد،
می‌گوید سَل و آم؛
و سپس سل-آم.
نفسی تازه کرد و شعر را به پایان رساند:
برای چنین آفرینه‌ای
چنین دجال الکتریکیِ
زبان‌بسته و سرگردانی
جواب عاقلانه‌ی تو چیست؟
خاموش نشست.
او، پیرمرد هشتادساله، نشست . او در اتاقی متروک، درون خانه‌ای متروک، در خیابانی متروک، در شهری متروک، بر روی سیاره‌ی متروک مریخ نشست.
او نشست، همان طور که پنجاه سال گذشته نشسته بود؛ در انتظار.
روی میز جلوی روی‌اش تلفنی قرار داشت که مدت‌زمانی طولانی زنگ نخورده بود.
و اکنون به شیوه‌ای شگفت می‌لرزید . شاید همین لرزش آن شعر را به یادش آورده بود…
مَنخَرین‌اش ناگهان منقبض شد . چشمان‌اش باز ماند . تلفن هم‌چنان آرام می‌لرزید . جلو رفت و به آن خیره شد .
تلفن…زنگ زد.
ناگهان بالا پرید و صندلی‌اش روی زمین افتاد. فریاد زد: «نه!»
تلفن دوباره زنگ زد. «نه!»
می‌خواست دست‌اش را به سمت تلفن ببرد و برش دارد . دست‌اش را دراز کرد و هر چه روی میز بود پایین ریخت . سومین زنگ که زده شد، همه چیز این سو و آن سو افتاده بود .
«نه، نه، نه!» آرام با خود پچپچه می‌کرد . با دست، شانه‌های‌اش را گرفته بود و سرش را تندتند تکان می‌داد و تلفن جلوی پایش افتاده بود.
«امکان ندارد… امکان ندارد.»
هر چه باشد او در این اتاق، درون خانه‌ای متروک بر روی سیاره‌ی مریخ که دیگر هیچ کس در آن زنده نبود، تنها زندگی می‌کرد. تنها او بود. او سلطان تپه‌های بی‌حاصلی بود.
و اکنون…
«…بارتون…»
کسی نام او را می‌خواند.
نه! چیزی بود که وزوز می‌کرد و در این برهوت آوایِ زنجره‌مانندی از خود می‌ساخت.
اندیشید: بارتون؟ چرا؟… چرا من؟
زمانی چنان طولانی نشنیده بود صدای‌اش بزنند که اسمش را به بوته‌ی نسیان سپرده بود . قادر نبود اسم خود را بشنود . او هرگز…
تلفن گفت : «بارتون…بارتون…بارتون.»
فریاد زد: «خفه شو!» لگدی به گوشی زد و سپس به زحمت خم شد؛ نفس‌نفس می‌زد و می‌کوشید تلفن را سر جای‌اش برگرداند.
تا که این کار را انجام داد تلفن دوباره زنگ زد.
این بار اول مشتی کنار آن زد و فشارش داد؛ تو گویی بخواهد صدای تلفن را خفه کند، ولی عاقبت تسلیم شد و گوشی را برداشت.
صدایی دوردست، یک میلیارد فرسنگ آن‌سوتر، گفت: «بارتون!»
صبر کرد تا قلب‌اش سه بار دیگر بتپد و سپس گفت: «بارتون، خودم هستم.»
صدا گفت : «خب، خب.» این بار تنها یک میلیون فرسنگ آن‌سوتر بود . «مرا می‌شناسی؟»
پیرمرد گفت: «خدایا! این اولین تماس با من بعد از نصف عمرم است.»
«متأسفم. چقدر احمق‌ام! البته که تو نمی‌توانی صدای خودت را پشت تلفن بشناسی . هیچ کس نمی‌تواند . همه عادت کرده‌ایم صدای‌مان را از توی کاسه‌ی سرمان بشنویم . بارتون! من بارتون هستم.»
«چی؟»
صدا گفت: «گمان می‌کردی چه کسی باشد؟ فرمانده‌ی موشک؟ خیال کردی کسی برای نجات‌ات آمده؟»
«نه!»
«تاریخ امروز چیه؟»
«بیستم ژوییه 2097.»
«خداوندا! پنجاه سال گذشته است! این همه مدت انتظار می‌کشیدی موشک از زمین بیاید؟»
پیرمرد با تکان سر تصدیق کرد.
«حالا پیرمرد، فهمیدی من کی هستم؟»
لرزید و گفت: «بله. یادم آمد. ما یکی هستیم. من امیل بارتون هستم و تو امیل بارتون هستی.»
«یک تفاوت داریم. تو هشتادساله ای و من فقط بیست سال دارم. تازه در عنفوان جوانی ام!»
پیرمرد شروع به خندیدن کرد . سپس نشست و گریست . تلفن را مثل کودکی گمشده و بینوا در دستان‌اش گرفته بود .
گفتگوشان بیهوده و غیرممکن بود و نباید دنبال‌اش را می‌گرفت؛ اما ادامه داد . به خود که آمد، گوشی را نزدیکتر گرفت و گفت: «تو آن‌جا! گوش کن. خدایا! می‌خواهم به تو هشدار بدهم! اما چطور می‌توانم؟ تو فقط صدا هستی . اگر می‌توانستم به تو نشان می‌دادم که سال‌ها چقدر تنها می‌گذرند . تمامش کن، خودت را بکُش! معطل نکن! کاش می‌دانستی که تغییر از آن چه تو هستی به آن چه من امروز، این‌جا در این انتها، هستم یعنی چه؟»
«غیرممکن است!» صدای بارتون جوان در دوردست خندید و ادامه داد: «هیچ طور نمی‌توانم بگویم واقعا به تو زنگ زده‌ام . همه‌اش خودکار است . تو با یک نسخه‌ی الکتریکی حرف می‌زنی، نه بیشتر . الان سال 2037 است. شصت سال در گذشته‌ی تو . امروز جنگ هسته‌ای شروع شد . همه‌ی مهاجرنشین‌ها با موشک به زمین برگردانده شدند . من این‌جا ماندم!»
پیرمرد نجوا کرد: «یادم می‌آید.»
صدای مرد جوان خندید: «وقتی در مریخ تنها باشی یک ماه یا یک سال چه اهمیتی دارد؟ این‌جا هم غذا است و هم کتاب . با فرصت زیادی که داشتم، کتابخانه‌ای از هزاران واژه و جواب و صدای‌ام را که برای رله‌های تلفنی مناسب باشد ساختم . روزهای بعد باز هم زنگ می‌زنم . از این به بعد کسی هست که با او صحبت کنم.»
«بله.»
«شصت سال بعد نوارهای من بیدارم می‌کنند. راست‌اش را بخواهی گمان نمی‌کنم زیاد این‌جا ماندگار شوم . فقط قصه‌ای زیبا و اغراق‌آمیز در خیال‌ام پرورانده‌ام؛ موضوعی برای سپری شدن ایّام . واقعا خودت هستی بارتون؟ واقعا من هستم؟»
اشک از چشم پیرمرد می‌بارید: «آره!»
«من هزار بارتون، هزار نوار، در هزار شهر مریخ ساخته‌ام که به همه‌ی پرسش‌ها حساس هستند. این‌جا منتظر بازگشت موشک‌ها می‌مانم و لشکر بارتون‌ها را روی مریخ می‌سازم.»
پیرمرد با خستگی سرش را تکان داد و گفت: «احمق! تو شصت سال صبر کردی . پیر شدی، در انتظار و همیشه تنها . و حالا تو من شده‌ای و هنوز در شهرهای متروک تنها هستی.»
«انتظار نداشته باش با تو غمخواری کنم . تو مثل آدم غریبه توی سرزمین غربت هستی . نمی‌توانم غصه‌ات را بخورم . من وقتی زنده هستم که این نوارها را بسازم . و تو وقتی زنده هستی که بشنوی . هر دوی ما با هم بیگانه‌ایم . نمی‌توانیم به هم هشدار بدهیم، با این که هر دو می‌توانیم به هم جواب بدهیم؛ یکی‌مان به طور خودکار، آن یکی گرم و انسان‌وار. الان من انسان هستم . تو بعدها انسان می‌شوی . می‌دانم این کار من جنون است . اما نمی‌توانم گریه کنم، چون هیچ از آینده نمی‌دانم . من فقط می‌توانم خوش‌بین باشم . نمی‌توانم برایت ناراحت باشم، چون این نوارهای پنهان می‌توانند به بعضی از خواسته‌های تو واکنش نشان بدهند، نه به همه‌شان. مثلا می‌توانی از مرده‌ها بخواهی گریه کنند؟»
پیرمرد فریاد زد: «تمام‌اش کن!» اندک‌اندک دردهای آشنایی را در خود حس می‌کرد و دل‌آ‎شوبه و سیاهی در درون‌اش می‌جوشید. «خدایا! تو قلب نداشتی . برو گُم‌شو!»
« نداشتم، پیرمرد؟ ندارم . تا وقتی که نوارها کارشان را ادامه بدهند و تا وقتی که محورها و چشم‌های الکترونیکی پنهان بخوانند و انتخاب کنند و واژه‌ها را برای فرستادن به تو تغییر بدهند، من جوان و ستمگر می‌مانم . من مدت‌ها هم بعد از مرگ تو جوان و ستمگر هستم . خداحافظ!»
پیرمرد فریاد زد: «صبر کن!»
ترق!
*
بارتون که تلفن خاموش را تا مدت‌ها در دستش نگه داشته بود نشست . قلب‌اش سخت درد گرفته بود . به چه جنونی دچار بوده است! چه اندازه دیوانه‌وار و هوشمندانه در جوانی‌اش، در آن سال‌های تنهایی نخست، مغزهای تلفنی و نوارها و مدارها و زنگ‌های برنامه‌دار رله‌های زمانی را ساخته بود.
تلفن زنگ زد.
«صبح بخیر بارتون! بارتون هستم. ساعت هفت است. بیدارشو از خواب، شاداب!»
دوباره!
«بارتون؟ بارتون هستم . باید ظهر به مارس‌تاون بروی و یک مغز تلفنی را نصب کنی. ببین! یادت انداختم.»
«متشکرم.»
زنگ!
«بارتون؟ بارتون، با من ناهار می‌خوری؟ در مهمان‌سرای موشک؟»
«باشد.»
«منتظرم. فعلا!»
ریییییینگ!
«خودت هستی بله؟! می‌خواهم امیدوارت کنم . شانه‌ها محکم، آماده باش! موشک نجات باید فردا بیاید؛ برای نجاتمان.»
«بله، فردا، فردا، فردا، فردا.»
ترق.
ولی سال‌ها سوخت و خاکسترش بر باد رفت. بارتون تلفن‌های موذیانه و حاضرجوابی‌های هوشمندانه‌اش را کم کرده بود . پیشتر او می‌خواست تنها پس ازهشتاد سالگی‌اش به پیرمرد زنگ بزند و ببیند آیا هنوز زنده است یا نه . اما اکنون، امروز، تلفن زنگ می‌خورد و گذشته درگوش‌اش نفس می‌زد و نجوا می‌کرد و خاطرات را به یادش می‌آورد.
تلفن!
وقعی نگذاشت.
اندیشید مجبور نیستم برش دارم.
زنگ!
اندیشید هیچ کس آن‌جا نیست.
تلفن!
اندیشید مثل آن است که با خودت حرف بزنی فقط کمی متفاوت.
خدای! چه اندازه متفاوت.
احساس کرد دستانش گوشی را برداشت.
«سلام بارتون پیر! بارتون جوان هستم . امروز بیست و یک ساله می‌شوم. سال پیش مغزهای صوتی را در دویست شهر دیگر کار گذاشتم. من مریخ را با بارتون‌ها پرجمعیت کرده‌ام!»
«بله.» پیرمرد شب‌های شش دهه‌ی پیش را به یاد آورد. حرکت بر تپه‌های آبی‌رنگ و درون دره‌های آهنی؛ به همراه کامیونی پر از ابزارآلات؛ سرخوشانه و سوت‌زنان . تلفنی دیگر، رله‌ای دیگر. کاری برای انجام دادن . کاری هوشمندانه، شگفت‌انگیز، اندوه‌آور. صداهای پنهان… پنهان و پنهان در عهد جوانی. هنگامی که مرگ مرگ نبود؛ زمان زمان نبود و پیری پژواک ناتوانی از ورطه‌های ظلمانی سال‌های پیشِ رو بود. آن سبک‌ سر جوان، آن دیوانه‌ی آزارگر هرگز نمی‌اندیشید روزی باید آن چه کاشته است درو کند .
بارتون بیست و یک ساله گفت: «دیشب تنها توی یک سالن در یک شهر متروک نشستم و از لورل و ‌هاردی‌های قدیمی تماشا کردم. خدایا! نمی‌دانی چقدر خندیدم.»
«بله.»
«فکری به سرم زده . من صدایم را هزار بار روی نوار ضبط کردم و آن‌ها را از شهر پخش کردم، انگار که هزار نفر آدم باشند. یک صدای آرامش‌بخش شد؛ صدای مردم . صدای به‌هم‌خوردن درها را ضبط کردم یا بچه‌هایی که آواز می‌خواندند یا جعبه‌آهنگ‌هایی که صدا می‌کردند؛ البته همه‌ی این کارها زمانی درست از آب در می‌آید که بیرون پنجره را نگاه نکنم و فقط گوش بسپرم. اگر نگاه کنم خیالات خامم نقش بر آب می‌شود. گمان کنم تنها بشوم.»
پیرمرد گفت: «اولین بارت بود…»
«که چی؟»
«اولین باری که قبول کردی تنها بودی.»
«با بوها هم آزمایش کرده‌ام . وقتی در خیابان‌های متروک راه می‌روم، بوی گوشت و بوی تخم‌مرغ و ژامبون و فیله از خانه‌ها می‌آید. این کارها را هم با دستگاه‌های پنهان انجام داده‌ام.»
«دیوانگی!»
«حُبّ حیات!»
«خسته‌ام.» پیرمرد ناگهان تلفن را قطع کرد. خیلی زیاد شده بود. گذشته او را درخود غرق کرده بود….
افتان و خیزان به سوی پله‌های برج رفت، به سوی خیابان‌های شهر. شهر غرقه در ظلمات بود. چراغ‌های نئون سرخ‌رنگ دیگر چشمک نمی‌زدند و موسیقی نواخته نمی‌شد و بوی پخت و پز به مشام نمی‌رسید. او مدت‌ها پیش اوهام دروغ‌های مصنوع را از میان برده بود.
گوش کن! صدای گام‌های کسی بود؟ بو کن! بوی کیک توت فرنگی است؟ رؤیاهای‌اش را متوقف کرد.
کنار آبراهه‌ای رفت؛ آن‌جا که ستارگان بر آب‌های روان‌اش می‌درخشیدند.
زیر آب، در صفی طولانی جمعیت روبوتی و زنگار گرفته‌ی مریخ مانند صفی از ماهی‌ها به چشم می‌خورد که او در طول سال‌ها ساخته بود و در تجسمی عصیان‌گونه از نقطه‌ضعف‌ها و کمبودهای جاهلانه‌اش آماده برای رژه بودند. یک، دو، سه، چهار! به سوی ژرفای آبراهه؛ پایین می‌رفتند، بالا می‌آمدند؛ مانند حشراتی که در آب فرو می‌رفتند. او همه‌شان را کشته بود و هیچ پشیمانی به دل راه نمی‌داد.
*
صدای ضعیف تلفن از کلبه‌ای بی‌فروغ به گوش‌اش رسید. به سمت آن‌جا رفت. زنگ قطع شد. تلفن کلبه‌ای دیگر شروع به زنگ زدن کرد، گویا که می‌دانست او نزدیک شده است. بَنا به دویدن گذاشت. صدای زنگ همیشه از جایی دیگر می‌آمد. به محض این که به جایی می‌رسید خانه‌ای دیگر زنگ می‌زد. حالا آن خانه، حالا این‌جا، آن‌جا! وحشیانه می‌پرید، اما همیشه تلفنی دیگر صدا می‌کرد!
از پا افتاده بود و جیغ می‌کشید. «باشد! دارم می‌آیم!»
«سلام بارتون!»
«چه می‌خواهی؟»
«من تنها هستم. فقط زمانی زنده‌ام که حرف بزنم، پس باید صحبت کنم . نمی‌توانی مرا تا ابد ساکت کنی.»
پیرمرد با کمی ترس گفت:‌ «تنهایم بگذار!… قلبم درد گرفته!»
«بارتون هستم، بیست و چهار ساله . دو سال دیگر رفت، در انتظار و کمی تنها تر. من جنگ و صلح را خواندم و مشروب خوردم و به رستوران‌ها رفتم و خودم پیش‌خدمت و آشپز و هنرمند بودم. امشب در یک فیلم در تیولی بازی می‌کنم . امیل بارتون در- گمشده‌ی داستان عشق- و همه‌ی نقش‌ها را هم خودش بازی می‌کند؛ بعضی‌شان را با کلاه‌گیس!»
«دیگر به من زنگ نزن و گرنه می‌کشمت!»
«نمی‌توانی مرا بکشی، اول باید پیدایم کنی!»
«پیدایت می‌کنم!»
«یادت رفته کجا پنهانم کردی . من همه جا هستم . توی جعبه‌ها، خانه‌ها، سیم‌ها، برج‌ها، زیر زمین! بیا جلو . تلاش کن! اسم این کار را چه می‌گذاری؟ دورکشی؟ خودکشی؟ حسودی می‌کنی، نه؟ حسودی به من که فقط بیست و چهار سال دارم و چشم‌هایم برق می‌زند و جوان و قوی هستم. باشد پیرمرد، جنگ است! میان ما. میان من! یک فوج کامل از ما، از همه سن، برضد تو، برضد بارتون واقعی؛ بیا جلو، اعلام جنگ کن!»
«می‌کشمت!»
ترق. سکوت.
تلفن را به بیرون پنجره پرتاب کرد.
*
درسرمای نیمه شب، ماشین‌ میان دره‌های ژرف حرکت کرد . زیر پاهای بارتون کف ماشین، تپانچه و تفنگ و دینامیت بود . اندیشید : پیدایشان می‌کنم و همه‌شان را از بین می‌برم. خدایا! چرا این طور با من معامله می‌کند؟
ماشین‌ را نگه داشت . شهری شگفت‌انگیز در زیر ماه‌های تازه برآمده به چشم می‌خورد. بادی نمی‌وزید. تفنگ را در دستان یخ‌زده‌اش گرفت و به دیرک‌ها و برج‌ها و جعبه‌ها خیره شد. صدای این شهر در کجا پنهان شده بود؟ آن برج؟ یا آن یکی در آن‌جا؟ سالیان زیادی گذشته بود. سرش را وحشی‌صفتانه به هر سو چرخاند.
سلاح را بالا آورد.
برج با نخستین گلوله فرو ریخت.
اندیشید همه‌ی برج‌ها. همه‌ی برج‌های این شهر باید از بین بروند . فراموش کرده‌ام . زمان زیادی گذشته.
ماشین‌ در خیابان خاموش به راه افتاد.
تلفنی زنگ زد. به داروخانه‌ی متروک نگاه کرد.
زنگ.
تپانچه در دست قفل را از در باز کرد و داخل شد.
تَرق.
«سلام. بارتون؟ فقط یک هشدار! نباید همه‌ی برج‌ها را خراب کنی . بعضی‌شان باید سالم بمانند. این طور کارد روی حلقت نمال . جوانب را بسنج…»
ترق.
از اتاقک تلفن بیرون آمد. آرام به خیابان رفت و به برج‌ها گوش سپرد که در آن بالا صدا می‌کردند. هنوز برپا؛ هنوز دست‌نخورده . به آنها نگاه کردو سپس آن چه باید می‌فهمید فهمید.
نمی‌توانست برج‌ها را ویران کند. انگار کن یک موشک از زمین بیاید. غیرممکن است ولی انگار کن که امشب یا فردا یا هفته‌ی بعد بیاید، سمت دیگر سیاره بنشیند و سعی کند با بارتون تماس بگیرد. که چه؟ که ببیند مدارها از بین رفته‌اند؟
بارتون تفنگ‌اش را انداخت.
آهسته با خودش نجوا می‌کرد موشک هرگز نمی‌آید. من پیر شده‌ام. خیلی دیر است.
اندیشید ولی تصور کن بیاید و تو هیچ وقت نفهمی . پل‌های پشت سرت را خراب نکن.
دوباره صدای زنگ تلفن.
*
با خستگی چرخید. آرام به داروخانه بازگشت و کورمال تلفن را جستجو کرد.
«بله؟»
صدایی بیگانه.
پیرمرد گفت: «خواهش می‌کنم آزارم نده.»
صدا با شگفتی فریاد می‌زد: «کی آن‌جاست؟ شما کی هستید؟ کجا هستید؟»
پیرمرد مبهوت شد: «چند لحظه صبر کنید. من امیل بارتون هستم. شما کی هستید؟»
«فرمانده راکول، موشک آپولو 48، تازه از زمین رسیده‌ایم.»
«نه، نه، نه.»
«هنوز آن‌جا هستید، آقای بارتون؟»
«نه، نه، غیرممکن است!»
«شما کجا هستید؟»
«دروغ می‌گویی.» پیرمرد مجبور شد به اتاقک تکیه بدهد . چشمان‌اش کور و سرد شده بود . «تو بارتون هستی. داری مسخره‌ام می‌کنی. دوباره دروغ!»
«من فرمانده راکول هستم . همین الان فرود آمده‌ایم . در نیوشیکاگو. شما کجا هستید؟»
«گرین‌ویلا.» به نفس‌نفس افتاده بود. «هزار کیلومتر دورتر از شما.»
«گوش کن بارتون. می‌توانی بیایی این‌جا؟»
«چی؟»
«موشک ما نیاز به تعمیر دارد؛ تعمیر پس از پرواز. برای کمک می‌آیی؟»
«بله، بله.»
«ما در فضای باز بیرون شهر هستیم . می‌توانی فردا این‌جا برسی؟»
«بله، ولی…»
«چی؟»
پیرمرد انگار که تلفن را نوازش کند گفت: «زمین چطور است؟ نیویورک؟ جنگ تمام شد؟ رئیس‌جمهور الان کیه؟ چه اتفاق‌هایی افتاده؟»
«این‌جا که بیایی وقت کافی برای غیبت کردن داریم.»
«همه چیز مرتب است؟»
«خوب.»
«خدا را شکر.» پیرمرد به صدای دوردست گوش سپرد. بعد گفت: «مطمئن هستی که تو فرمانده راکول…؟»
«مزخرف نگو مرد!»
«معذرت می‌خواهم!»
گوشی را گذاشت و دوید . آن‌ها این‌جا بودند، پس از این همه سال . باورکردنی نبود . زمینی‌ها او را به دریاها، آسمان‌ها و کوه‌های‌اش باز می‌گرداندند .
ماشین‌ را روشن کرد. باید تمام شب می‌راند. به خطر کردن‌اش می‌ارزید. دیدن مردم، دست دادن و شنیدن دوباره‌ی صداشان.
ماشین‌ در تپه گرد و خاک کورکننده‌ای به پا کرده بود.
آن صدا . صدای فرمانده راکول . نمی‌توانست کار چهل سال پیش خودش باشد . او هرگز صدایی مانند آن را نساخته بود . یا شاید هم ساخته بود . شاید در یکی از حالات ناامیدی‌اش یا در یک بار نشئگی و بدبینی پس از مستی، نواری دروغین را از فرودی دروغین روی مریخ با صدای یک فرمانده‌ی ساختگی و خدمه‌ای خیالی ساخته بود . سرش را دیوانه‌وار تکان داد . نه . او دیوانه‌ای تمام‌عیار بود . فرصتی برای تردید نداشت . باید تا زمانی که ماه‌ها در آسمان بودند می‌راند؛ همه‌ی شب را . چه جشنی خواهند گرفت !
خورشید طلوع کرد . سخت خسته بود، پر از کوفتگی و درد . قلبش به تندی می‌زد و انگشتان‌اش ناشیانه فرمان را گرفته بود، ولی آن چه خوشحال‌اش می‌کرد اندیشیدن به آخرین تماس بود . سلام بارتون جوان! بارتون پیر هستم . امروز به زمین می‌روم! نجات یافته‌ام! آرام لبخند زد .
در زیر نور خورشید سرخ به سوی حاشیه‌ی شبح‌مانند نیوشیکاگو می‌راند . از ماشین‌ بیرون آمد و به باند پرواز موشک نگاه کرد . چشمان سرخ‌اش را مالاند .
زمین موشک خالی بود. هیچ کس به پیشوازش نیامد . هیچ کس با او دست نداد و برای‌اش فریاد نزد و یا نخندید . احساس کرد قلب‌اش می‌غرد . او سیاهی و حس سقوط در فضای بی‌انتها را می‌شناخت . لنگان به سوی اتاقکی رفت .
آن‌جا شش تلفن کنار هم در یک خط چیده شده بودند . منتظر ایستاده بود و نفس می‌زد.
سرانجام: زنگ.
گوشی سنگین را برداشت. صدایی گفت:‌ «زنده به آن‌جا رسیدی یا نه؟»
پیرمرد هیچ نمی‌گفت ولی هنوز گوشی در دست ایستاده بود.
صدا ادامه داد: «فرمانده راکول گزارش می‌دهد. دستورهایتان قربان؟»
«تو!» پیرمرد ناله می‌کرد.
«قلبت چطورست پیرمرد؟»
«نه!»
«باید تو را یک جوری کنار می‌گذاشتم تا زنده بمانم . البته اگر بتوانی یک نسخه الکتریکی را زنده بنامی.»
پیرمرد پاسخ داد:‌ «الان بیرون می‌روم . اهمیتی نمی‌دهم . همه چیز را منفجر می‌کنم تا همه بمیرید!»
«قدرت‌اش را نداری . خیال می‌کنی چرا این قدر سریع به این فاصله‌ی دور فرستادمت . سفر آخر توست!»
پیرمرد حس کرد سراپای‌اش می‌لرزد . هرگز نمی‌توانست به شهرهای دیگر برسد . میدان را واگذارده بود  درون صندلی فرو رفت . صداهایی خفه و از روی ناامیدی می‌ساخت . به پنج تلفن دیگر نگاه کرد . در یک لحظه همگی با هم آغاز به آوازه‌خوانی کردند ! مانند یک دسته پرنده‌ی منحوس که جیغ می‌کشیدند !
گوشی‌های خودکار صدا می‌کردند و اتاق نجوا می‌کرد :‌ «بارتون، بارتون، بارتون!»
یکی از تلفن‌ها را با دستان‌اش خفه کرد . آن را فشار می‌داد و می‌گذاشت که به او بخندد . آن را زد، پرتاب‌اش کرد، سیم‌اش را مانند ماراَفسای‌ها دور انگشتان‌اش پیچاند، پاره کرد . تلفن جلوی پاهای‌اش افتاد .
سه تلفن دیگر را هم خراب کرد . سکوتی ناگهانی حکمفرما شد .
و بدن‌اش گویا ناگهان چیزی را دریافته باشد که مدت‌ها مخفی نگه داشته بود بر روی استخوان‌های خسته‌اش فرو ریخت . پلک‌های‌اش مثل برگ‌های غنچه بسته شد . دهانش خشکید . لاله‌های گوش‌اش مثل موم شدند . شانه‌اش را با دستان‌اش گرفت و سرش پایین افتاد . آرام دراز کشید . نفس‌اش ایستاد . قلبش ایستاد .
*
پس از وقفه‌ای طولانی، دو تلفن باقی‌مانده زنگ زدند . رله‌ای در جایی به کار افتاد . صداهای دو تلفن وصل شدند، یکی به دیگری .
«الو بارتون؟»
«بله بارتون؟»
«بیست و چهار ساله هستم.»
«من بیست و شش ساله هستم. هر دومان جوان هستیم. چه اتفاقی افتاد؟»
«نمی‌دانم. گوش کن.»
اتاق ساکت بود. پیرمرد بر کف اتاق تکان نمی‌خورد. باد از میان پنجره‌ی شکسته به داخل می‌وزید. هوا سرد بود.
«به من تبریک بگو بارتون. امروز تولد بیست و شش سالگیم است!»
«تبریک می‌گویم!»
صداها با هم دیگر آواز خواندند، آوازی درباره‌ی روز تولد؛ و آواز از پنجره به آرامی بیرون رفت، به آرامی، به درون شهر مرده.

 

ری بردبری

مترجم : حسین شهرابی

Ray Douglas Bradbury

Ray Douglas Bradbury-2

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*