Home / Short Stories / داستان کوتاه : حمله کوتاه ملخ‌ها اثر دوریس لسینگ

داستان کوتاه : حمله کوتاه ملخ‌ها اثر دوریس لسینگ

Doris Lessing-1

 

حمله کوتاه ملخ‌ها

آن سال باران خوب بارید؛ همان‌طور که غلات نیازمند آب بودند، باران می‌بارید – یعنی مارگارت به حرف مردها فکر می‌کرد باران بد نباریده . هیچ‌وقت از خودش ایده‌ای در مورد آب‌وهوا نداشت، چون آگاهی نسبت به یک موضوع معمولی مثل آب‌وهوا هم به تجربه احتیاج داشت که مارگارات، چون در ژوهانسبورگ متولد شده بود و همانجا هم بزرگ شده بود، نسبت بهش هیچ تجربه‌ای نداشت. مردهای اینجا شوهرش بودند، ریچارد و استفانِ پیر، پدرِ ریچارد که در گذشته‌های دور کشاورز بوده و این دو تا هم ساعت‌ها با همدیگر به بحث می‌نشستند که باران ویرانگر بوده یا اینکه فقط یک خشم معمولی داشته . سومین سال اقامت مارگارت در این مزرعه بود . هنوز هم نمی‌فهمید چطور یک مرتبه همه ورشکست شده بودند، وقتی مردها می‌گفتند امسال هوای خوبی بوده، خاک خوبه، دولت هم خوب تا کرده . هرچند کم‌کم زبان‌شان را می‌فهمید . زبان کشاورزها را . حالا متوجه شده بود با تمام شکایت‌های ریچارد و استفان، هنوز هم ورشکست نشده‌اند . هرچند ثروتمند هم نشده بودند؛ همین‌جور در رفاهی معمولی، آهسته به راه زندگی خودشان ادامه می‌دادند . امسال ذرت کشت کرده بودند . مزرعه‌شان سه هزار هکتار بود بر شیارهایی که به‌سمت پرتگاه زیمباوه پیش می‌رفتند – زمینی بلند و خشک بود، کوفته از باد، در زمستان سرد و غبارگرفته بود؛ اما حالا، در ماه‌های مرطوب، بخار گرفته از گرمایی بود که از موج‌های نرم و مرطوب مایل‌ها درختان سبز و پرشاخ‌وبرگ، بلند می‌شد . زمینی زیبا بود، با آسمانی که در روزهای خوب آبی بود و تپه‌هایی درخشان را در افق نشان‌شان می‌داد و فرورفتگی‌ها و دره‌های دهکده زیر پایشان را عیان می‌ساخت و کوهستانی که تیز و عریان بیست مایل دورتر از آنان قرار گرفته بود، بر ورای خطِ رودخانه . آسمان چشم‌هایش را به درد می‌انداخت؛ عادت به این مدل خورشید نداشت . آدم در شهر آن‌قدرها هم به آسمان خیره نمی‌ماند . برای همین آن روز عصر، وقتی ریچارد گفت : ” دولت در مورد حمله ملخ‌ها بهمان هشدار داده است، از کشتزارهای شمال جلو می‌آیند،” غریزه‌اش می‌گفت به درخت‌ها خیره بماند . حشره‌ها، گروهی گنده از حشره‌ها – هولناک می‌شد! اما ریچارد و پیرمرد فقط ابرو بالا انداختند و به نزدیکترین کوهسار خیره ماندند، یکی بعد از دیگری گفتند : ” هفت سال می‌شد ملخ نداشتم، ملخ‌ها حلقه آمد و رفت دارند ” و بعد ادامه می‌دادند : ” خُب محصول امسال‌مان که از کف رفت! ” هرچند آن روز مثل همیشه رفتند سراغ کار خودشان، اواسط روز بود که در جاده سمت خانه برمی‌گشتند که استفانِ پیر متوقف شد، انگشت بلند کرد و فریادکشان اشاره کرد : ” نگاه کنید ! خودشان هستند ! ” مارگارت صدایش را شنید و دوان، سمتِ او رفت و به مردها ملحق شد، به تپه‌ها خیره مانده بودند . پشتِ سرش، خدمتکارها از آشپزخانه بیرون زدند . همه خیره و مبهوت، سرجایشان خشک شده بودند . بر سنگ‌های کوهستان، موجی از هوای زنگارمانند در حرکت بود . ملخ‌ها بودند . سر رسیده بودند . ریچارد در همان لحظه، سمت استفانِ پیر سر پادویِ خانه داد کشید . پادوی آشپزخانه سمت گاوآهن پوسیده دوید که به شاخه درختی خم افتاده بود که از آن در مواقع بحرانی استفاده می‌کردند . پادوی خانه سمت مغازه دوید تا قوطی حلبی بیاورد – یا هر ظرف فلزی که شد بیاورد . مزرعه از سروصدای زنگ‌ها پر شد و کارگرهای روزمزد از زمین‌ها بیرون زدند، به تپه‌ها اشاره می‌کردند و هیجان‌زده داد می‌کشیدند . خیلی‌زود همه از خانه بیرون زدند و ریچارد و استفانِ پیر به همه دستور می‌دادند : عجله کنید، عجله، عجله کنید! و بعد همه می‌دویدند و دو مرد سفیدپوست هم همراه کارگرها بودند و پنج دقیقه بعد مارگارت می‌توانست دود را ببیند از تمامی زمین‌های اطراف‌اش به هوا بلند شده بود . وقتی هشدار دولت رسیده بود، کپه‌های چوب و علف را دور تمامی زمین‌های کشت آماده گذاشته بودند . وصله‌هایی از زمین‌های لخت و کِشت نشده باقی مانده بود، جایی که جوانه‌ ذرت‌ها تازه سر زده بودند، موجی از رنگ سبز سرزنده بر فراز خاکِ تیره‌ سرخ خلق کرده بودند و حالا از هر کدام از وصله‌ها، دود غلیظ به هوا بلند بود . مردها برگ به آتش می‌ریختند تا دودها را اسیدی و سیاه کنند . مارگارت به تپه‌ها خیره مانده بودند . حالا ابری بلند ولی کوتاه پیش می‌آمد، هنوز رنگ زنگار داشتند، به جلو شیب گرفته بودند و سمت او می‌جهیدند . تلفن زنگ می‌خورد – همسایه‌ها بودند، عجله کنید، عجله کنید، اینجا پر از ملخ شده ! کِشت اسمیتِ پیر را تا همین‌الان بلعیده بودند . سریع باشید، آتش‌تان را بلند کنید ! البته همه کشاورزها امیدوار بودند که ملخ‌ها از زمین آن‌ها چشم بپوشند و سراغ مزرعه‌ کناری بروند ولی منصفانه‌اش این بود که به همدیگر هشدار لازم را بدهند؛ آدم باید منصف بازی می‌کرد . همه‌جا، پنجاه مایل بر فراز دهکده، دود از کپه‌های آتش به هوا بلند شده بود. مارگارت تلفن‌ها را پاسخ می‌داد و بین پاسخ دادن به تماس‌ها، به حرکت ملخ‌ها خیره مانده بود . هوا تاریک‌تر می‌شد – تاریکی غریبی شده بود، چون خورشید هنوز در آسمان می‌درخشید . مانند تاریکی در مرغزاری از آتش بود، وقتی هوا لبریز از دود غلیظ باشد و نورخورشید کج پایین بپاشد – رنگ نارنجی گرم و گرفته‌ای خلق شده بود . دلگیر هم شده بود، سنگینی توفان داشت . ملخ‌ها سریع جلو می‌کشیدند . حالا نیمی از آسمان تاریک شده بود . پشت مرغزارِ سرخ روبه‌رویش، توفان جلو می‌کشید، حرکت حشرات در پرواز بر فراز ابرهای تیره دود عیان بود، دست می‌انداخت آسمان را پر کند . مارگارت مانده بود چطور می‌تواند کمکشان کند . نمی‌دانست چه باید کرد . بعد بلند شد سمت استفان پیر برگشت که خطاب به او دست بلند کرده بود : ” مارگارت، کارمان تمام شد، تمام شد ! تا نیم ساعت دیگر این غارتگرها هر چی برگ و ساقه توی زمین‌ها باشد را بلعیده‌اند ! تازه اوایل بعدازظهر است . اگر دود کافی بلند کنیم، اگر صدای کافی بلند کنیم تا غروب آفتاب برسد، شاید بروند یک جای دیگر اطراق کنند ” و بعد ادامه داد : ” همین‌جور کتری را بفرست . آدم سر این کار حسابی تشنه می‌شود ” خَُب مارگارت به آشپزخانه برگشت و آتش روشن کرد و آب جوش آورد . حالا بر سقف نازک آشپزخانه می‌توانست صدای تپ‌تپ‌ها و ضربه‌هایی بلند را بشنود از ملخ‌هایی که پایین می‌ریختند، یا سُر می‌خوردند و از شیب سقف رد می‌شدند . این اولین دسته‌شان بود . از پایین مزرعه صدای ضربه‌ها و بنگ‌ها و جرنگ‌های ظرف‌ها و فلزها بلند بود . استفان با بی‌صبری منتظر بود مارگارت ظرف را از چایی پر کند – داغ، شیرین و نارنجی‌رنگ – و بعد یک ظرف دیگر را پر از آب کند . در همین حین، به او می‌گفت چطور بیست سال پیش، زمین او را ملخ‌ها بلعیدند و در آن دقایق اهریمنی،‌ او ورشکست شده بود . و بعد، هنوز صحبت‌کنان، ظرف‌های سنگین را یکی یکی به‌دست گرفت و شلنگ‌انداز سمت کارگرهای تشنه پیش تاخت . الان ملخ‌ها مثل تپه‌ای جوشان بر سقف آشپزخانه پایین می‌ریختند . صدایشان مثل توفانی سنگین بود . مارگارت سر بلند کرد و به هوای تیره لبریز از حشره خیره ماند و بعد دندان‌هایش بر هم قفل شد و بیرون دوید؛ مردها الان چه می‌توانستند بکنند، هرچه بود او هم می‌توانست انجام‌اش بدهد، بر فراز سرش، هوا سنگین شده بود – ملخ‌ها همه‌جایی بودند . ملخ‌ها بر او بال می‌زدند و با دست آن‌ها را عقب می‌راند – حشره‌هایی سنگین با بال‌هایی قرمزقهوه‌ای، از چشم‌های برفراز سرشان او را می‌نگریستند، مثل چشم‌های پیرمردهایی که او با دست عقب می‌راندشان، پاهای دندانه‌دارشان را لمس می‌کرد و پس می‌زد . منزجر نفس حبس کرد و دوباره سمت درب خانه دوید . مانند این بود وسط توفانی سنگین ایستاده باشی . سقف خانه موج می‌خورد و کوبش به ظرف‌های فلزی مثل رعد بر گوش‌هایش می‌خورد . وقتی نگاهی به جلو انداخت، تمامی درخت‌ها غریب و ساکن ایستاده بودند، پوشیده از دلمه‌های حشرات و شاخه‌هایشان سمت زمین از سنگینی سر خم کرده بود . زمین به‌نظر موج می‌خورد، و ملخ‌ها همه‌جا بر زمین می‌خزیدند؛ نمی‌توانست اصلا زمین‌های کِشت را به چشم ببیند که از دود و حرکت حشرات پر شده بودند . سمتِ کوهستان، ملخ‌ها مثل باران پایین می‌ریختند؛ حتی همان‌طور که می‌نگریست، خورشید از حشرات لک افتاده بود . انگار نیمه‌شب باشد، تیرگی مخوفی بر زمین افتاده بود . بعد از بوته‌ها صدای تندی آمد – شاخه‌ای ناگهان خودش را ول کرد، بعد شاخه‌ای دیگر . درخت‌ها آرام پایین می‌ریختند و سنگین بر زمین می‌افتادند . از میان موج حرکت حشره‌ها، مردی دوان جلو آمد . چای بیشتر، آب بیشتری می‌خواستند. ماگارت آماده‌شان می‌کرد . آتش بیشتری درست می‌کرد و ظرف‌ها را از آب پر می‌کرد و بعد ساعت چهار بعدازظهر شده بود و هنوز ملخ‌های بیشتری از آسمان پایین می‌ریختند، حالا ساعت‌ها بود ملخ‌ها پایین می‌ریختند . استفان پیر دوباره برگشته بود – از هر قدم‌اش، خورده‌های ملخ پایین می‌ریخت، ملخ‌ها به تمامی بدن‌اش چسبیده بودند – فحش می‌داد و عرق کرده بود، ملخ‌ها از کلاه‌اش آویخته بودند . بر درب خانه، لحظه‌ای مکث کرد، حشره‌های آویزان را عجولانه پایین انداخت و بعد وارد اتاق شد که از هجوم ملخ‌ها در امان مانده بود . گفت : ” تمام کِشت را بردند . هیچی نمانده ” هرچند هنوز صدای زنگ‌ها به هوا بلند بود، مردها هنوز نعره می‌کشیدند و مارگارت پرسید : ” پس چرا هنوز ادامه‌اش می‌دهید ؟ ” “هنوز جایی مستقر نشده‌اند . بدن‌شان لبریز از تخم است . دنبال جایی هستند مستقر شوند و آرام بگیرند . اگر جلوی مقیم شدن‌شان در مزرعه‌مان را بگیریم، کلی کار کردیم . اگر فرصت پیدا کنند اینجا تخم بگذارند، بعدها کرم‌هایشان هرچه بکاریم را هم می‌بلعند” ملخی از پیراهن‌اش کند و آن را با نوک انگشت له کرد؛ داخل‌اش لبریز از تخم بود . ” این را چند میلیون‌ تا درنظر بگیر . هیچ‌وقت دیدی کرم‌هایشان بر زمین بخزند ؟ نه ؟ خُب، خیلی خوش شانسی”  مارگارت فکر می‌کرد هجوم ملخ‌های بالغ دیگر پایان کار باشد . بیرون، نور بر زمین محو شده بود و رگه‌های نازک و زرد نور خورشید بر زمین در حرکت بود؛ ابرهای حشره‌ها سنگین‌تر شده بود و سبک‌تر، مثل بارانی که رد شده باشد . استفانِ پیر گفت، ” باد پشت سرشان است . این هم چیزی است ” مارگارت وحشت‌زده پرسید : ” یعنی بدتر می‌شود ؟ ” و پیرمرد به یقین گفت : ” کارمان تمام شده . شاید هجوم‌شان رد بشود اما اگر حرکت‌شان شروع شده باشد، دسته‌هایشان یکی بعد از دیگری از شمال می‌آیند . و بعد حشره‌های دیگر سر می‌رسند . سه یا چهار سال به همین ترتیب می‌گذرد ” ماگارت بی‌پناه نشست و به فکر فرو رفت، پایانِ کارشان بود، پایانِ همه‌چیزشان بود . حالا چی می‌شد ؟ شاید هر سه باید به شهر برمی‌گشتند . اما همین که نگاهی سریع به استفان انداخت، دید که پیرمرد چهل سال در روستا زندگی کرده است و دو مرتبه هم ورشکسته شده بود و هیچ راهی برایش وجود نداشت که به شهر برود و در گیشه یک مغازه کار کند . دل‌اش برای او گرفت؛ چقدر خسته به‌نظر می‌رسید، خطوط نگرانی بر دماغ و دهن‌اش عمیقا چین خورده بود. پیرمردِ بیچاره . ملخی را یک جوری وارد جیب‌اش شده بود بیرون کشید و از پا، در هوا گرفت . بعد با خلقی خوش رو به ملخ گفت : ” تو قدرت فلزبری تو پاهایت داری ” بعد هرچند در سه ساعت گذشته با ملخ‌ها جنگیده بود، ملخ‌ها را له کرده بود، بر سرشان نعره کشیده بود و آن‌ها را بر شعله‌های آتش ریخته بود، با تمامی این‌ها سمت در رفت و با دقت تمام حشره را آزاد کرد، انگار نخواهد کوچک‌ترین آسیبی به او برسد . همین بانیِ آسودگی مارگارت بود؛ همه‌چیز در یک لحظه اتفاق افتاد، احساس می‌کرد منطقا آسوده شده است . به یاد آورد در سه سال گذشته، این اولین مرتبه است که مردها ویرانی نهایی و بی‌درمان خود را رسما اعلام می‌کنند . استفان در اینجا بود که گفت : “خانومی، یک نوشیدنی برام بریز” و مارگارت رفت تا بطری ویسکی را برایش بیاورد . در این فاصله ریچارد، همسر مارگارت در میانه توفان خشمگین حشرات مانده بود، آتش برگ روشن نگه می‌داشت، حشره‌ها تمامی اطراف‌اش را پر کرده بودند . مارگارت می‌لرزید . از استفان پرسید : “چطوری می‌گذاری این‌جوری لمس‌ات کنند ؟ ” استفان متعجب نگاه‌اش کرد . مارگارت احساس حقارت داشت، درست مثل وقتی که ریچارد بعد از ازدواج او را به مزرعه آورده بود و استفان برای اولین مرتبه این دختر شهری را سرتاپا می‌دید – موهای غلتان طلایی، ناخن‌های قرمز و نوک‌تیر . حالا همسر شایسته یک کشاورز شده بود، با کفش‌های مناسب این زمین و پیراهن ساده . شاید این مرتبه او هم باید می‌گذاشت ملخ‌ها لمس‌اش کنند . استفان پیر چند قلوپ ویسکی پایین داد و سراغ صحنه نبرد برگشت، حالا داشت در موج‌های قهوه‌ای درخشان ملخ‌ها، دست و پا می‌زد . ساعت پنج شد . خورشید یک ساعتی بود به غروب کردن مشغول بود . فصل بدی نبود، ملخ ها بودند؛ انگار ملخ‌ها نبودند، ارتشی از کرم‌ها بودند یا آتشی بر مرغزار . همیشه یک مشکلی باقی می‌ماند . نتیجه حضور ارتش ملخ‌ها در میانه توفان بود . زمین بر موج‌های خروشان قهوه‌ای پنهان بود؛ انگار در میانه ملخ‌ها غرق شده بود، موج‌های قهوه‌ای نفرت‌انگیز مانند آب اطراف آن‌ها را گرفته بود، غرق‌شان می‌ساخت . انگار سقف داشت زیر وزن‌شان پایین می‌ریخت، انگار در از فشار آن‌ها از جا کنده می‌شد و اتاق‌ها را لبریزِ آن‌ها می‌ساخت – و هوا همچنان تاریک‌تر می‌شد . از پنجره، می‌توانست نگاهی به آسمان بیاندازد . هوا رقیق‌تر می‌شد؛ رگه‌های از آبی آسمان را در تاریکی حرکت ابرها می‌توانست ببینند . فضاهای آبی سرد و محدود بودند؛ خورشید از آسمان محو می‌شد، غروب می‌کرد . در میان مه حشره‌ها، می‌توانست نزدیک‌ شدن چهره‌هایی را ببیند . اول از همه استفانِ پیر بود، شجاعانه جلو می‌خزید، بعد همسرش بود، خمیده و خسته خود را می‌آورد و پشت سرشان خدمتکارها بودند . در سرتاپای همگی، حشره‌ می‌خزید . صدای نعره‌ها متوقف شده بود . مارگارت نمی‌توانست هیچ بشنود به جز صدای پیوسته سایش ده‌ها هزار بال کوچک . دو مرد، حشره‌ها را از تن تکاندند و به خانه داخل شدند . ریچارد گونه‌ مارگارت را بوسید و گفت : ” خُب، توفانِ اصلی‌شان گذشته ” مارگارت عصبانی، نیمه‌گریان گفت : ” محض رضای خدا ! مگر همین که اینجاست به‌اندازه کافی بد نیست ؟ ” هرچند آسمان دیگر سیاه تیره نبود بلکه آبی شفاف بود، رگه‌هایی از حشره را می‌توانست ویز ویزکنان راه‌شان را باز می‌کنند و می‌گذرند، همه‌چیز دیگر – درخت‌ها، ساختمان‌ها، بوته‌ها، زمین – همه‌چیز در حرکت توده‌های قهوه‌ای، محو شده بودند . استفان گفت : “اگر امشب بارانی نبارد و همچنان بیایند، یعنی اگر وزن باران نباشد که آن‌ها را امشب اینجا نگه دارد، تا طلوع خورشید رفته‌اند ” ریچارد گفت : ” حضورشان را باید تحمل کنیم . هرچند این توده اصلی‌شان نیست . همین هم خوب است ” مارگارت از جا بلند شد، چشم‌هایش را پاک کرد، ادا درآورد انگار گریه نمی‌کند و برایشان شامی آماده کرد، چون خدمتکارها آن‌قدر خسته بودند قدرت حرکت نداشتند . آن‌ها را فرستاد تا استراحت کنند . شام را چید و نشست به گوش کردن حرف‌ها . هیچ بوته‌ای در مزرعه باقی نمانده بود، این را به گوش خودش شنید . هیچی باقی نمانده بود . ملخ‌ها که می‌رفتند دوباره ماشین‌ها را آماده می‌کردند . باید دوباره همه‌چیز را از نقطه اول‌اش شروع می‌کردند . مارگارت مانده بود حالا این کارها دیگر چه فایده‌ای دارد، اگر کل مزرعه را تخم حشرات پوشانده باشد ؟ هرچند فقط گوش می‌کرد بحث می‌کنند که دولت جدیدی می‌خواهد برنامه‌ای در مبارزه با ملخ‌ها اجرا کند . آدم باید همه‌اش بیرون خانه می‌ماند، زمین شخم می‌زد، حرکت علف‌ها را خیره می‌ماندند . بعد یک دسته ملخ را پیدا می‌کردند – موجوداتی کوچک و تیره، مثل جیرجیرک – بعد چاله می‌کندند و دفن می‌کردند یا با پمپ سم بر رویشان می‌ریختند، با سم‌هایی که دولت عرضه می‌کرد . دولت می‌خواست تمام کشاورزها در برنامه محو ملخ‌ها همکاری کنند . باید به سرچشمه ملخ‌ها یورش می‌بردند – همه‌شان را نابود می‌کردند . مردها درباره برنامه این جنگ‌شان صحبت می‌کردند و مارگارت مبهوت گوش می‌کرد . در شب، در سکوت بود، هیچ نشانه‌ای از ارتشی نبود که بیرون خانه‌شان سکنی گزیده بود، به جز حرکت شاخه‌ای که از وزن‌شان پایین می‌افتاد . مارگارت بد خوابید، در تخت کنار ریچارد دراز کشیده بود، او مثل مُرده‌ها به خواب فرو رفته بود . صبح، از نور زرد خورشید بر روی تخت از جا بلند شد – آفتاب صاف بود، جایی سایه‌ای محو دیده می‌شود . سراغ پنجره رفت . استفانِ پیر زودتر از او بیدار شده بود . بیرون ایستاده بود، به بوته‌ای خیره مانده بود . و مارگارت مبهوت خیره ماند – مجذوب از نور خورشید شده بود . انگار هر درخت، هر بوته، تمامی زمین، از شعله‌هایی پریده‌رنگ پر شده باشد . ملخ‌ها بال‌هایشان را می‌سایدند تا از شبنم صبحگاهی خلاص شوند . همه‌جایی لغزش نور درخشان طلایی بود . مارگارت بیرون خانه به پیرمرد ملحق شد، محتاط از بین حشره‌ها گام برمی‌داشت . دوتایی به تماشا ایستادند . آسمان بالای سرشان آبی بود – آبی و شفاف . استفانِ پیر خوشنود گفت : ” عالی است ” خُب، مارگارت فکر کرد، شاید زندگی‌مان ویران شده باشد، شاید ورشکسته شده باشیم اما حداقل تمامی ارتش ملخ‌ها اینجا پایین ننشسته‌اند . در دوردست، در لغزش سرخ خورشید بر آسمان، حرکتی را می‌دید . غلیظ‌تر می‌شد و پخش می‌شد . استفانِ پیر گفت : ” دیگر دارند می‌روند . آنجا ارتش اصلی‌شان است،‌ راهی شده‌اند” و حالا، از درخت‌ها، از تمامی زمینِ اطراف‌شان، ملخ‌ها بال بلند می‌کردند . بال‌هایشان را چک می‌کردند به‌اندازه کافی خشک کرده باشند . همگی راهی شدند . موجی قرمزقهوه‌ای مایل‌ها از زمین بلند می‌شد، از زمین‌هایشان دور می‌شد – زمین به حرکت آمده بود . دوباره نور خورشید تیره شد . و شاخه‌های درخت‌هایشان از جا بلند شدند، وزن‌ از رویشان آزاد شد، هیچ‌چیزی به جز ساقه‌های تیره‌شان باقی نمانده بود و قرمزیِ تنه‌هایشان . سبزی نبود – هیچی باقی نمانده بود . تمام صبح تماشا می‌کردند، هر سه – ریچارد عاقبت از تخت بلند شده بود – همین‌طور که پوسته قهوه‌ای کم می‌شد و محوتر می‌شد و عاقبت ناپدید شد . زمین‌ها که قبلا از جوانه‌های کوچک سبز پر شده بودند، حالا تیره و تهی بودند . منظره نابود شده بود – سبزی نمانده بود، هیچ‌کجا سبزی باقی نمانده بود . تا وسط روز، ابر سرخ رفته بود . فقط ملخی تنها جا مانده بود . بر زمین جنازه‌ها و زخمی‌هایشان باقی مانده بودند . کارگرهای آفریقایی آن‌ها را جارو می‌کردند و جمع می‌کردند و به قوطی می‌ریختند . استفانِ پیر پرسید : ” مارگارت، تا حالا ملخِ خشک شده در آفتاب خوردی ؟ بیست سال پیش وقتی ورشکسته شده بودم، با خوراک ذرت و ملخ خشک شده سه ماه زندگی کردم . آن‌قدرها هم بد نبود – شبیه به ماهی دودی بود، البته اگر این‌طوری بهش فکر می‌کردی” هرچند مارگارت نمی‌خواست چنین فکری داشته باشد . بعد از خوردن ناهار، مردها سراغ زمین‌ها رفتند . همه‌چیز باید از نو کِشت می‌شد . اگر کمی شانس می‌آوردند، دیگر توفان ملخ‌ها از این مسیر نمی‌گذشت . حالا امیدوار بودند به سرعت بارانی ببارد، تا گیاهان دوباره سبز شوند، چون اگر علفی نبود دام‌ها به‌سرعت می‌مردند؛ دیگر هیچی علف سبز در علفزارها نمانده بود . مارگارت نشسته بود به سه، چهار سال توفان ملخ‌ها فکر می‌کرد . ملخ‌ها حالا مثل وضعیتِ آب‌وهوا شده بودند -همیشه متغییر بودند . مثل بازمانده‌ای از جنگ بود؛ اگر دهکده‌اش ویران و نابود نشده بود- خُب، ویران در اینجا چه می‌توانست باشد ؟ هرچند مردها با خشنودی شام‌شان را می‌خوردند . و حرف‌شان را می‌زدند : ” می‌توانست بدتر از این باشد . می‌توانست خیلی بدتر از این باشد ”

 

Doris Lessing

دوریس لسینگ

مترجم : سیدمصطفی رضیئی

 

Doris-Lessing

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*