Home / Short Stories / Anton Chekhov / داستان کوتاه : نزد سلمانی اثر آنتوان چخوف

داستان کوتاه : نزد سلمانی اثر آنتوان چخوف

Anton Chekhov-2

 

نزد سلمانی

صبح است . هنوز ساعت هفت نشده اما دکه‌ی ماکار کوزمیچ بلستکین سلمانی، باز است . صاحب دکه، جوانکی 23 ساله، با سر و روی ناشسته و کثیف، و در همان حال، با جامه‌ای شیک و پیک، سرگرم مرتب کردن دکه است . گرچه در واقع چیزی برای مرتب کردن وجود ندارد با این همه، سر و روی او از زوری که می‌زند، غرق عرق است . به‌اینجا کهنه‌ای می‌کشد، به آنجا انگشتی می‌مالد، در گوشه‌ای دیگر ساسی را به ضرب تلنگر از روی دیوار، بر زمین سرنگون می‌کند .
دکه‌اش تنگ و کوچک و کثیف است . به دیوار‌های چوبی ناهموارش، پارچه‌ی دیواری کوبیده شده ــ پارچه‌ای که انسان را به یاد پیراهن نخ نما و رنگ رفته‌ی سورچی‌ها می‌اندازد . بین دو پنجره‌ی تار و گریه آور دکه، دری تنگ و باریک و غژغژو و فرسوده، و بالای آن زنگوله‌ی سبز زنگ زده‌ای دیده می‌شود که گهگاه، خودبخود و بدون هیچ دلیل خاصی تکانی می‌خورد و جرنگ و جرینگ بیمارگونه‌ای سر می‌دهد . کافیست به آینه‌ای که به یکی از دیوار‌ها آویخته‌اند، نیم نگاهی بیفکنید تا قیافه تان به گونه‌ای ترحم انگیز، پخش و پلا و کج و معوج شود . در برابر همین آینه است که ریش مشتری‌ها را می‌تراشد و سرشان را اصلاح می‌کند . روی میز کوچکی که به‌اندازه‌ی خود ماکار کوزمیچ چرب و کثیف است همه چیز یافت می‌شود : شانه‌های گوناگون، چند تا قیچی و تیغ و آبفشان صناری، یک قوطی پودر صناری، ادوکلن بی بو و خاصیت صناری . تازه خود دکه هم بیش از چند تا صناری نمی‌ارزد .
جیغ زنگوله‌ای که بالای در است، طنین افکن می‌شود و مردی مسن با پالتو کوتاه پشت و رو شده و چکمه‌های نمدی، وارد دکه می‌شود؛ شال زنانه‌ای به دور سر و گردن خود پیچیده است .
او، اراست ایوانیچ یاگودف، پدر تعمیدی ماکار کوزمیچ است . روزگاری دربان کلیسا بود اما اکنون در حوالی محله‌ی ” دریاچه‌ی سرخ ” سکونت دارد و آهنگری می‌کند . اراست ایوانیچ خطاب به ماکار کوزمیچ که هنوز هم گرم جمع و جور کردن دکه است، می‌گوید :
ــ سلام ماکار جان، نور چشمم !
روبوسی می‌کنند . پدر تعمیدی، شال را از دور سر و گردن باز می‌کند، صلیبی بر سینه رسم می‌کند، می‌نشیند و سرفه کنان میگوید :
ــ تا دکانت خیلی راه است پسرم ! مگر شوخی ست ؟ از دریاچه‌ی سرخ تا دروازه کالوژ سکایا !
ــ خوش آمدید! حال و احوالتان چطور است ؟
ــ مریض احوالم برادر! تب داشتم .
ــ تب ؟ انشاالله بلا دور است .
ــ آره، تب داشتم . یک ماه آزگار، توی رختخواب افتاده بودم؛ گمان می‌کردم دارم غزل خداحافظی را می‌خوانم . حالم آن‌قدر بد بود که کشیش بالای سرم آوردند . ولی حالا که شکر خدا، حالم یک ذره بهتر شده، موی سرم می‌ریزد . رفتم پیش دکتر، دستور داد مو‌هام را از ته بتراشم . می‌گفت موی تازه‌ای که بعد از تراشیدن سر در میاد، ریشه‌اش قویتر می‌شود . نشستم و با خودم گفتم : خوبست سراغ ماکار خودمان برم . هر چه باشد، قوم و خویش آدم، بهتر از غریبه‌هاست ــ هم بهتر می‌تراشد، هم پول نمی‌گیرد . درست است که دکانت خیلی دور است ولی چه اشکالی دارد ؟ خودش یک جور گشت و گذار است .
ــ با کمال میل . بفرمایید !
ماکار، پاکشان خش خش راه می‌اندازد و با دستش به صندلی اشاره می‌کند . یاگودف می‌رود روی صندلی می‌نشیند، به قیافه‌ی خود در آینه خیره می‌شود و از منظره‌ای که می‌بیند خشنود می‌شود : پوزه‌ای کج و کوله، با لب‌های زمخت و بینی پت و پهن، و چشم‌های به پیشانی جسته . ماکار کوزمیچ ملافه‌ی سفیدی را که آغشته به لکه‌های زرد رنگ است، روی شانه‌های او می‌اندازد، قیچی را چک چک به صدا در می‌آورد و می‌گوید :
ــ از ته می‌تراشم، پاکتراش !
ــ البته ! طوری بتراش که شبیه تاتار‌ها شوم، شبیه یک بمب ! بجاش موی پرپشت در می‌آد .
ــ راستی خاله جان حالشان چطور است ؟
ــ زنده است، شکر . همین چند روز پیش، رفته بودش خدمت خانم سرگرد . یک روبل بهش مرحمت کردند .
ــ که این‌طور … یک روبل … بی زحمت گوش تان را بگیرید و این جوری نگاهش دارید .
ــ دارمش … مواظب باش زخم و زیلیش نکنی . یواش تر، این جوری دردم میاد ! داری مو‌هام را می‌کشی .
ــ مهم نیست. پیش میاد ! راستی حال آنا اراستونا چطور است ؟
ــ دخترم را می‌گویی ؟ بدک نیست، برای خودش خوش است . همین چهارشنبه‌ای که گذشت، نامزدش کردیم . راستی تو چرا نیامدی ؟
صدای قیچی قطع می‌شود . ماکار کوزمیچ بازوان خود را فرو می‌آویزد و وحشت زده می‌پرسد :
ــ کی را نامزد کردید ؟
ــ معلوم است، آنا را .
ــ یعنی چه ؟ چطور ممکن است ؟ با کی ؟
ــ پروکوفی پترویچ شییکین . همان که عمه‌اش در کوچه‌ی زلاتوئوستنسکی سرآشپز است . زن خوبی ست ! همه مان از نامزد آنا خوشحالیم … هفته‌ی آینده هم عروسی شان را راه می‌ندازیم . تو هم بیا، خوش می‌گذرد .
ماکار کوزمیچ، مبهوت و رنگپریده، شانه‌های خود را بالا می‌اندازد و می‌گوید :
ــ چطور ممکن است این کار را کرده باشید ؟ آخر چرا ؟ این … غیر ممکن است، اراست ایوانیچ ! آخر آنا اراستونا … آخر من … من می‌خواستمش … قصد داشتم بگیرمش ! آخر چطور ممکن است؟ …
ــ چطور ندارد ! کردیم و شد ! آقا داماد، مرد خوبی ست .
قطره‌های درشت عرق سرد، چهره‌ی ماکار کوزمیچ را خیس می‌کند؛ قیچی را کنار می‌گذارد، مشتش را به بینی می‌مالد و می‌گوید :
ــ من که می‌خواستم … این، غیر ممکن است، اراست ایوانیچ ! من … من عاشقش بودم … بهش قول داده بودم بگیرمش … خاله جان هم موافق بودند … شما همیشه در حکم پدرم بودید، به‌اندازه‌ی مرحوم ابوی، به شما احترام می‌گذاشتم … همیشه مجانی اصلاحتان می‌کردم … همیشه از من پول دستی می‌گرفتید … وقتی آقاجانم مرحوم شد شما کاناپه‌ی ما را برداشتید و ده روبل پول نقد هم از من قرض گرفتید و هیچ وقت هم پسش ندادید . یادتان هست ؟
ــ چطور ممکن است یادم نباشد ؟ البته که یادم هست ! ولی خودمانیم ماکار جان، از تو که داماد در نمی‌آد ! نه پول داری، نه اسم و رسم؛ تازه شغلت هم چنگی به دل نمی‌زند …
ــ ببینم، مگر شییکین پولدار است ؟
ــ در شرکت تعاونی کار می‌کند … هزار و پانصد روبل سپرده دارد … آره، برادر … وانگهی حالا دیگر این حرف‌ها فایده ندارد … کار از کار گذشته … آب رفته که به جوی بر نمی‌گردد، ماکار جان … خوبست زن دیگری برای خودت دست و پا کنی … فقط آنا که از آسمان نیفتاده … ببینم، حالا چرا ماتت برده ؟ چرا کارت را تمام نمی‌کنی ؟
ماکار کوزمیچ جواب نمی‌دهد . بی حرکت ایستاده است . بعد، دستمالی از جیب خود در می‌آورد و گریه سر می‌دهد . اراست ایوانیچ می‌کوشد دلداری‌اش بدهد :
ــ بس کن پسرم ! طوری شیون می‌کند که انگار زن است ! گفنم : بس کن ! آرام بگیر! همین که سرم را تراشیدی، هر چه دلت می‌خواد زار بزن ! حالا قیچی را بگیر دستت و تمامش کن پسرم .
ماکار کوزمیچ قیچی را بر می‌دارد، نگاه عاری از ادراک خود را به آن می‌دوزد و پرتش می‌کند روی میز . دست‌هایش می‌لرزد :
ــ نمی‌توانم ! دستم به کار نمی‌رود ! من آدم بدبختی هستم ! آنا هم بدبخت است ! ما همدیگر را دوست داشتیم، با هم عهد و پیمان بسته بودیم … ولی یک مشت آدم بی رحم، از هم جدامان کردند … اراست ایوانیچ بفرمایید بیرون ! چشم ندارم شما را ببینم .
ــ باشد، ماکار جان، فردا بر می‌گردم . حالا که امروز دستت به کار نمی‌رود، فردا می‌آیم .
ــ بسیار خوب .
ــ امروز را آرام بگیر، من فردا صبح زودتر می‌آیم .
انسان از مشاهده‌ی نصف کله‌ی از ته تراشیده‌ی اراست ایوانیچ، به یاد تبعیدی‌ها می‌افتد . خود او از این بابت سخت شرمنده است اما چاره‌ای ندارد جز آن که دندان روی جگر بگذارد . شال زنانه را دور سر و گردن خود می‌پیچد و از دکه‌ی سلمانی بیرون می‌رود . و ماکار کوزمیچ، در تنهایی خویش، همچنان اشک می‌ریزد.
روز بعد، اراست ایوانیچ صبح زود به دکه‌ی ماکار کوزمیچ می‌آید .
ماکار با لحنی سرد می‌پرسد :
ــ فرمایشی دارید ؟
ــ ماکار جان، آمده‌ام کارت را تمام کنی . نصف سرم مانده …
ــ اول دستمزدم را می‌گیرم، بعد کار را تمام می‌کنم . سر هیچکی را مفت و مجانی نمی‌تراشم .
اراست ایوانیچ، بدون ادای کلمه‌ای، راه خود را می‌گیرد و می‌رود . تا امروز هم نصف موی سرش کوتاه و نصف دیگر، بلند است . او، پرداخت دستمزد به سلمانی جماعت را اسراف می‌داند ــ دندان روی جگر گذاشته و امیدوار است موی کوتاهش هر چه زودتر بلند شود . او، با همان ریخت و قیافه هم در جشن عروسی دخترش، آنا شرکت کرد و خوش گذرانید .

 

Anton Chekhov

آنتوان چخوف
مترجم: سروژ استپانیان

Anton Chekhov-6

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*