Home / Short Stories / داستان کوتاه : شکوه قانون اثر فرانک اوکانر

داستان کوتاه : شکوه قانون اثر فرانک اوکانر

Frank O'Connor-1

شکوه قانون

دن براید پیر برای اجاق چوب می‌شکست که صدای پایی را در کوره‌ راه جلو خانه‌اش شنید . می‌خواست یک دسته ترکه را به زانویش بکوبد و بشکند، اما مکث کرد .
دن  مادام که مادرش زنده بود از او مراقبت کرده بود و بعد از مرگ مادر هیچ زنی پا به خانه‌ی او نگذاشته بود . انگار خانه‌اش طلسم شده بود . تقریبا همه‌ی اثاثیه‌ی خانه رابا دست‌های خودش و به روش خودش ساخته بود . نشیمنگاه صندلی‌ها در واقع کُنده‌هایی بُرش خورده بودند، گرد، کلفت و زُمخت، درست به همان شکلی که از زیر اره در آمده بودند و رگه‌های چوب هنوز از ورای لایه‌ی کثافت و برقی که اصطکاک شلوارهای زبر و زُمخت بر آن‌ها برجاگذاشته بود، به وضوح نمایان بودند . پشتی و پایه‌های این صندلی‌ها عبارت بودند از شاخه‌های کلفت و گره‌دار زبان گنجشک که دن آن‌ها را به کنده‌های برش خورده میخکوب کرده بود . میز خانه که از چوب کاج بود و از مغازه خریداری شده بود، از مادرش به میراث رسیده بود و مایه‌ی غرور و دلخوشی او بود، اگر چه هر وقت دستش به آن می‌خورد لق می‌زد . به دیوار بی‌رنگ و جلا و لکه‌دار باسمه‌ای از مارکوس استون آویزان بود که بر پهنه‌ی دیوار غریب و مرموز می‌نمود، کنار در تقویمی با تصویر یک اسب مسابقه به چشم می‌خورد، بالای در تفنگی کهنه اما خوب و به درد بخور آویخته بود و جلو بخاری سگ شکاری پیری دراز کشیده بود که هرگاه دن از جا بر می‌خاست یا حتی می‌جنبید مشتاقانه سرش را بلند می‌کرد .
هنگامی که صدای قدم‌ها تزدیک‌ تر شد سگ سر بلند کرد و چون دن دسته‌ی ترکه‌ها را بر زمین نهاد و متفکرانه گَرد دست‌هایش را با پُشت شلوارش سترد، به صدای بلند پارس کرد، اما فقط می‌خواست هشیاری‌اش را به رخ اربابش بکشد . حیوان کم و بیش مثل انسان‌ها باشعور بود . می‌دانست که مردم خیال می‌کنند که پیرو ناتوان شده و بهار زندگی‌اش را پشت سر نهاده است .
پیش از آن‌که دن سر برگرداند سایه‌ی مردی روی تکه نور مستطیل شکل و خاک‌آلودی که از بالای در دولته‌ای بر زمین تابیده بود، افتاد .
صدایی پوزش طلبانه پرسید : ” تنهایی، دن ؟ ”
پیرمرد بانگ زد : ” بیا تو، بیا تو، گروهبان، خوش آمدی، ” و با گام‌های نسبتا لرزان به طرف در که پلیس بلندبالا بازش کرده بود شتافت . پلیس در آستانه‌ی در ایستاده بود، نیمی از سر و بدنش در نور آفتاب و نیمی در سایه بود؛ درون خانه به راستی تاریک بود . یک سوی صورت سرخش رو به نور بود و پشت سرش شاخه‌های سبز و خرم درخت زبان گنجشکی در برابر پس‌زمینه‌ی آبی آسمان گسترده بود . مزرعه‌های سبز، که گاه توده‌ی سنگ‌های قهوه‌ای سرخ‌فام در میان آن‌ها به چشم می‌خورد، تا پایین تپه امتداد داشتند و پشت آن‌ها دریا درخشان و شفاف در سراسر افق گسترده بود . صورت گروهبان گوشتالود و تر و تازه بود و چهره‌ی پیرمرد که از تاریکی آشپزخانه بیرون آمده بود رنگ باد و خورشید را به خود گرفته بود، اجزای صورتش در کشاکش نبرد با زمانه و آب و هوای نامساعد طوری شکل گرفته بود که گویی بر صخره‌ای حک شده بود .
گروهبان گفت : ” دن، به خدا انگار روز به روز جوان‌تر می‌شوی ”
پیرمرد جواب داد : ” بد نیستم، گروهبان، شکایتی ندارم ”
لحنش نشان می‌داد که تعریف گروهبان را باور کرده است اما ادب به او اجازه نمی‌دهد که زیاد به روی خودش بیاورد .
– چه خوب، چون اگر هم می‌نالیدی کسی باور نمی‌کرد . تازه سگ پیرت هم تکان نخورده .
سگ به آرامی غرید، گویی می‌خواست بفهماند که بی‌ادبی گروهبان را که به سن و سالش اشاره کرده بود به یاد خواهد سپرد، اما در واقع هر وقت که اسمش را می‌آوردند می‌غرید چون خیال می‌کرد که مردم فقط از او بد می‌گویند .
– خودت چطوری گروهبان ؟
– مثل همه، نه خیلی خوب و نه خیلی بد . هرکس برای خودش گرفتاری‌هایی دارد، اما به لطف خدا در زندگی دلخوشی‌هایی هست .
– زن و بچه‌هایت چطورند ؟
– خدا را شکر، همه خوبند . یک ماهی بود که از من دور بودند، رفته بودند کلر، پهلوی مادرزنم .
– راستی ؟ به کلر رفته بودند ؟
– آره، این یک ماهه خیلی آرامش داشتم .
پیرمرد دور و برش را نگاه کرد و بعد به اتاق خواب رفت و لحظه‌ای بعد با پیراهنی کهنه برگشت . نشیمنگاه و پشتی صندلی نزدیک بخاری را با همان پیراهن گردگیری کرد و گفت : ” بنشین، گروهبان، حتما بعد از سفر خسته‌ای، راه درازی است . چطور آمدی ؟ ”
– تیگ لیری مرا رساند . دن، تو را خدا خودت را به زحمت نینداز . زیاد اینجا نمی‌مانم . قول داده‌ام که یک ساعت دیگر برگردم .
دن گفت : ” چه عجله‌ای داری ؟ ببین، پیش پای تو اجاق را روشن کردم ”
– ای بابا، دن، می‌خواهی برایم چای درست کنی .
– نه بابا، می‌خواهم برای خودم چای درست کنم و اگر یک فنجان نخوری جدا می‌رنجم .
– دن، نمی‌خواهم رویت را زمین بگذارم . اما همین یک ساعت پیش در پادگان چای خوردم .
– صبرکن، بابا، صبرکن، برایت چیزی می‌آورم که اشتهایت را باز کند .
پیرمرد کتری سنگین را به زنجیر بالای اجاق روباز آویخت، سگ از جا بلند شد و با اشتیاق گوش‌هایش را تکان داد . پلیس دکمه‌های فرنچ و کمربندش را باز کرد . از جیب روی سینه‌اش یک پیپ و یک قلنبه تنباکو درآورد، با آرامش پا روی پا انداخت و با چاقوی جیبی‌اش به آهستگی و با دقت تکه‌ای از تنباکو جدا کرد . پیرمرد سراغ قفسه‌ی ظرف‌ها رفت و دو فنجان خوش‌ نقش و نگار بیرون آورد . فقط همین دو فنجان را داشت؛ هر دو لب‌پر بودند و دسته هم نداشتند، پیرمرد فقط در موارد استثنایی از آن‌ها استفاده می‌کرد؛ ترجیح می‌داد در پیاله چای بنوشد . تصادفا چشمش به درون فنجان‌ها افتاد و دید که گردی که همیشه در کلبه‌ی کوچک و دود ‌زده‌اش پراکنده بود بر آن‌ها نشسته است، معلوم بود که از مدت‌ها پیش مورد استفاده قرار نگرفته بودند . دوباره به صرافت پیراهن کهنه افتاد، با وقار آستین‌هایش را بالا زد و تو و بیرون فنجان‌ها را خوب پاک کرد و برق انداخت . بعد خم شد و در گنجه را باز کرد و یک بطری پر از مایعی بی‌رنگ، ظاهرا دست‌نخورده، بیرون آورد . چوب‌پنبه‌ی بطری را برداشت و محتوی آن را بویید، لحظه‌ای مکث کرد گویی می‌خواست به یاد بیاورد که پیش از آن دقیقا در کجا این بوی خاص به مشامش خورده است . خاطر جمع که شد قد راست کرد و با دست و دل‌ بازی محتوی بطری را در فنجان ریخت و با لحنی آرام و مغرورانه گفت : ” گروهبان، این را امتحان کن ”
اگر گروهبان دغدغه‌ی خاطری هم از فکر نوشیدن ویسکی قاچاق داشت بر آن سرپوش گذاشت، به دقت محتوی فنجان را نگاه کرد و آن را بویید، بعد به پیرمرد نگاه کرد و گفت : ” چیز خوبی به نظر می‌رسد ”
دن بی‌تعارف جواب داد : ” باید هم خوب باشد ”
گروهبان گفت : ” طعمش هم خوب است ”
دن که نمی‌خواست از مهمان نوازی خود، آن هم در خانه‌اش تعریف کند، گفت : ” نه بابا، آن قدرها هم تعریف ندارد ”
گروهبان بی‌آن‌که بخواهد طعنه بزند، گفت : ” حتما تو بهتر از من می‌دانی ”
دن گفت : ” در این اوضاع و احوال دیگر مشروب هم مثل مشروب‌های قدیم نمی‌شود ” سعی می‌کرد از قانونی که مهمانش مجری آن بود صراحتا ایراد نگیرد .
گروهبان متفکرانه گفت : ” این را از دیگران هم شنیده‌ام . آدم‌های با تجربه می‌گویند که مشروب‌های قدیم خیلی بهتر بودند ”
پیرمرد گفت : ” عمل آوردن مشروب وقت زیادی می‌خواهد . اصلا کار درست و حسابی را نمی‌شود با عجله انجام داد ”
– این هم برای خودش هنری است .
– همین طور است .
– هنر وقت و حوصله می‌خواهد .
دن با تاکید اضافه کرد : ” و کاردانی . هر هنری راز و رمزی دارد و رمز عرق‌کشی هم مثل ترانه‌های قدیم از یادها می‌رود . بچه که بودم در ولایت ما کسی نبود که دست کم صد ترانه از بر نباشد، اما مردم پخش و پلا که شدند و هر کدام به سویی رفتند، ترانه‌ها هم گم شدند “، بعد محتاطانه گفت : ” از وقتی که اوضاع این طور شده . آن قدر مردم به دوندگی افتاده‌اند که همه‌ی رمز و رازها از یادها رفته‌اند ”
– حتما فوت و فن‌های زیادی در کار بوده .
– همین طور است . از هر کسی که امروزه ویسکی درست می‌کند بپرس که آیا بلد است با خلنگ ویسکی درست کند یا نه .
گروهبان پرسید : ” در قدیم از خلنگ ویسکی می‌گرفتند ؟ ”
– آره .
– خودت هیچ‌ وقت از آن نوع ویسکی خورده‌ای ؟
– نه، اما پیرمردهایی را سراغ داشتم که از آن خورده بودند و می‌گفتند مشروب‌هایی که امروزه درست می‌کنند به هیچ وجه به پای آن نمی‌رسند .
– عجب ! دن، گاهی وقت‌ها به این فکر می‌افتم که غیر قانونی کردن عرق‌کشی اشتباه بزرگی بوده .
دن سر تکان داد، اما نگاهش گویا بود . با این همه از ادب به دور بود که آدم از حرفه‌ی مهمانش انتقاد کند . بعد با لحنی دو پهلو گفت : ” شاید این طور باشد، شاید هم نباشد ”
– اما آخر مردم بیچاره چه دلخوشی دیگری دارند ؟
– لابد آن‌هایی که قانون وضع می‌کنند برای خودشان دلیلی دارند .
– با همه‌ی این‌ها قانون سختی است .
آخر گروهبان هم نمی‌خواست که در بزرگواری از دن عقب بماند . هر چند پیرمرد از مافوق‌های او و راه و روش‌های پر از راز و رمز آن‌ها دفاع می‌کرد، ادب حکم می‌کرد که حرفش را کاملا تایید نکند .
دن حرف‌هایش را جمع‌بندی کرد و گفت : ” به خاطر همین راز و رمز‌هاست که دلم می‌سوزد . آدم‌هایی می‌میرند و آدم‌های دیگری به دنیا می‌آیند . یکی می‌کارد و دیگری می‌خورد، اما رازی که از یادها رفت دیگر برای همیشه گم شده است ”
گروهبان اندوهگین گفت : ” درست است، برای همیشه گم می‌شود ”
دن فنجانش را برداشت و در یک سطل آب تمیز که کنار در بود آبش کشید و با همان پیراهن خشکش کرد . فنجان را با احتیاط کنار دست گروهبان گذاشت . از قفسه یک پارچ شیر و کیسه‌ای آبی رنگ پر از قند بیرون آورد؛ بعد تکه‌ی کره‌ی محلی و یک گرده نان خانگی تازه و دست نخورده کنار آن‌ها گذاشت . کاملا معلوم بود که پیرمرد منتظر مهمان بوده است . در این بین کتری به غل‌غل افتاد و سگ گوش‌هایش را تکان داد و با عصبانیت به سمت کتری پارس کرد .
دن با لگد سگ را از سر راهش کنار زد و با کج خلقی گفت : ” گم شو، حیوان نفهم ! ”
چای درست کرد و در دو فنجان ریخت . گروهبان یک تکه‌ی بزرگ نان برید و با دست و دل بازی به آن کره مالید .
پیرمرد با آرامش خاص سالخورگان موضوع صحبتش را پی گرفت و گفت : ” داروها هم به همین سرنوشت دچار شده‌اند . همه‌ی فوت و فن‌های کار فراموش شده، هیچ کس نمی‌تواند ادعا کند که پزشک‌های امروزی به اندازه‌ی آن‌هایی که فوت و فن‌های قدیمی را بلد بودند به کارشان واردند ”
گروهبان با دهان پر پرسید : ” راستی ؟ ”
– معلوم است، زمانی که در اینجا هم پزشک داشتیم و هم حکیم‌باشی همه این را می‌دانستند .
– لابد مردم پهلوی پزشک‌ها نمی‌رفتند، نه ؟
«معلوم است که نه . می‌دانی چرا ؟ ” بعد همه‌ی عالم بیرون کلبه را در یک حرکت دَوَرانی دستش خلاصه کرد و گفت : ” آن بیرون، در دامنه‌ی تپه‌ها دوای هر دردی پیدا می‌شود . چون این را نوشته‌اند “، شستش را بر میز کوفت و ادامه داد : ” این را شاعران نوشته‌اند : “هر کجا دردی باشد درمانش هم پیدا می‌شود.” اما مردم از تپه‌ها بالا و پایین می‌روند و تنها چیزی که به چشمشان می‌آید یک مشت گُل است، گُل، انگار خداوند قادر متعال کاری جز آفریدن یک مشت گُل به درد نخور نداشته ! ”
گروهبان گفت : ” آره، حکیم‌باشی‌ها درد‌هایی را علاج می‌کردند که پزشک‌ها از درمانش عاجز می‌ماندند ”
دن با تلخ‌کامی گفت : ” آی گفتی! من که این را خوب می‌دانم . فقط عقلم این را نمی‌گوید . چهار ستون بدنم هم این را احساس می‌کند ”
گروهبان با لحنی متاثر پرسید : ” هنوز رماتیسم اذیتت می‌کند ؟ ”
– ” آره . آره، کجایی ای کیتی اوهارا؟ کجایی ای نورا مالی؟ اگر شماها زنده بودید از باد گوهستان و باد دریا واهمه‌ای نداشتم، ناچار نبودم با این نسخه‌های به دردنخور به داروخانه بروم و از این آدم‌های نادان آشغال‌های آبی و صورتی و زرد را بگیرم ”
گروهبان گفت : ” حالا که این طور است، خودم، دوای دردت را تهیه می‌کنم ”
– ای بابا، هیچ دوایی درد مرا درمان نمی‌کند .
– اشتباهت همین جاست، دن . اول امتحانش کن بعد نتیجه را به من بگو . عمویم آن قدر پایش درد می‌کرد که فریاد می‌زد و التماس می‌کرد که نجار بیاوریم تا هر دو پایش را با اره‌ی دستی ببرد، همین دارو علاجش کرد .
دن با لحنی پر طمطراق گفت : ” حاضرم پانصد پوند بدهم و پنجاه پوند دیگر هم رویش بگذارم تا از شر این درد خلاص بشوم ”
گروهبان چایش را با یک جرعه سر کشید و خدا را شکر کرد . بعد کبریت کشید و چون سرگرم جواب دادن به سوال‌های پیرمرد بود کبریت خاموش شد . دوباره و سه باره این کار را تکرار کرد، گویی می‌خواست با دست‌دست کردن اشتیاقش را به پیپ کشیدن بیشتر کند . دست آخر پیپش را چاق کرد، دو مرد صندلی‌هایشان را رو به اجاق چرخاندند و نوک پاهایشان را کنار هم روی خاکستر درون اجاق گذاشتند . با کیف و لذت به پیپ‌ها پک‌های عمیق می‌زدند، گاه با هم گپ می‌زدند و گاهی مدت‌ها سکوت می‌کردند .
گروهبان گفت : ” امیدوارم که تو را از کار باز نداشته باشم ” انگار تازه به صرافت افتاده بود که بیش از حد در آنجا درنگ کرده است .
– نه بابا، از چه کاری بازم بداری ؟
– اگر مزاحمم بی‌تعارف بگو . اصلا دوست ندارم وقتت را تلف کنم .
– به خدا اگر تا صبح هم اینجا بمانی وقتم تلف نمی‌شود .
گروهبان گفت : ” خودم هم از گپ زدن با تو لذت می‌برم ”
دوباره گرم صحبت شدند . نور خورشید پررنگ‌ تر شد و رنگ‌مایه‌ی طلایی گرفت، سپس کم‌‌کم آشپزخانه را دور زد و ناپدید شد . فضای آشپزخانه خاکستری‌فام شد و نوری سرد و بی‌رنگ بر فنجان‌ها و کاسه‌های روی قفسه تابیدن گرفت . باسترکی روی درخت زبان‌گنجشک نغمه سر داد . نور اجاق در تاریک روشن اتاق پررنگ و پررنگ‌تر شده بود و اینک به لکه‌ای گرم و سرخ می‌مانست .
وقتی که گروهبان از جا برخاست تا راهی شود، در بیرون کلبه نیز هوا رو به تاریکی گذاشته بود . کمربند و دگمه‌های فرنچش را بست، لباسش رامرتب کرد و کلاهش را کمی رو به عقب و کج بر سر گذاشت و گفت : ” خوب، یک دل سیر با هم گپ زدیم ”
دن گفت : ” خوشحالم کردی، جدا خوشحالم کردی ”
– حتما آن دوایی را که گفتم برایت فراهم می‌کنم .
– خدا عوضت بدهد !
– فعلا خداحافظ، دن .
– خداحافظ گروهبان، موفق باشی .
دن گروهبان را فقط تا دم در همراهی کرد . باز سر جایش کنار اجاق نشست، پیپش را دوباره بیرون آورد و متفکرانه در لوله‌اش فوت کرد . خم شده بود تا ترکه‌ای را روی آتش بگیرد و روشنش کند که دوباره صدای پایی به گوشش خورد . گروهبان بود . سرش را از روی لته‌ی پایینی در کمی تو آورد و به آرامی گفت : ” راستی، دن! ”
دن برگشت و پرسید : ” چه‌کار داری، گروهبان ؟ ” دستش هنوز طرف ترکه دراز بود . صورت گروهبان را نمی‌دید، فقط صدایش را می‌شنید .
– دن، خیال نداری آن جریمه‌ی کوچولو را بپردازی ؟
سکوتی کوتاه برقرار شد . دن ترکه را که اینک آتش گرفته بود برداشت، به آرامی از جا بلند شد و در حالی که ترکه‌ی مشتعل را در کاسه‌ی تقریبا خالی پیپش می‌چپاند لخ‌لخ کنان به طرف در رفت و به لته‌ی پایینی در تکیه داد . گروهبان دست‌ها را در جیب شلوارش کرده بود و به کوره‌راه جلو خانه چشم دوخته بود، بخش زیادی از پهنه‌ی دریا نیز دیدرس بود .
دن با خونسردی گفت : ” گروهبان، راستش را بخواهی، نه ”
– من هم همین فکر را می‌کردم، دن؛ فکر می‌کردم که حاضر نیستی جریمه را بدهی .
– هر دو مدتی سکوت کردند و در این بین آواز باسترک بلندتر و شادتر شد . خورشید غروب بر پاره ابرهای ارغوانی که آن بالا، فراتر از وزش باد، در آسمان بی‌حرکت بودند، نور می‌افشاند .
– گروهبان گفت : ” راستش را بخواهی تا حدودی به همین دلیل سراغت آمدم ”
– من هم همین فکر را می‌کردم، گروهبان، درست موقعی که از در بیرون می‌رفتی به این فکر افتادم .
– دن، اگر نگران پول هستی، مطمئنم خیلی‌ها حاضرند با کمال میل کمکت کنند .
– می‌دانم، گروهبان، از بابت پول نگران نیستم، بیشتر از این ناراحتم که اگر جریمه را بدهم دل آن مردک خنک می‌شود . آخر خیلی عصبانی‌ام کرد .
گروهبان اظهار نظری نکرد و باز سکوتی طولانی بین آن دو برقرار شد . بالاخره گروهبان سکوت را شکست و گفت : ” حکم جلبت را به من داده‌اند ” لحنش نشان می‌داد که خود را از دست داشتن در چنین اقدام خصمانه‌ای مبرا می‌داند .
دن باتعجب پرسید : ” راستی ؟ ” گویی از بی‌فکری اولیای امور به شگفت آمده بود .
– بنابراین، هر وقت که صلاح دانستی…
دن گفت : ” حالا که حرفش را زدی، همین الان هم می‌توانم همراهت بیایم ” این را به عنوان پیشنهادی مطرح کرد که خودش هم می‌دانست جای بحث دارد .
گروهبان، همان طور که پیرمرد انتظار داشت، با حرکت دست پیشنهادش را رد کرد و گفت : ” ای بابا، چرا همین الان بیایی؟ ”
دن دلگرم شد و اضافه کرد : ” فردا هم می‌توانم بیایم ”
گروهبان با همان لحنی که پیرمرد انتظارش را داشت پرسید : ” الان برای تو وقت مناسبی است ؟ ”
پیرمرد با تاکید گفت : ” راستش را بخواهی روز جمعه بعد از ناهار برایم از همه مناسب‌تر است، در شهر کارهایی دارم و می‌خواهم با یک تیر دو نشان بزنم ”
گروهبان گفت : ” جمعه عالی است اگر هم نباشد به جهنم، بگذار منتظر بمانند . هر وقت صلاح دانستی به آنجا برو و بگو من تو را فرستاده‌ام ” حالا که این قضیه حساس فیصله پیدا کرده بود خیالش راحت شده بود .
– گروهبان، اگر زحمت نباشد دلم می‌خواهد خودت هم آنجا باشی . آخر کمی خجالت می‌کشم .
– ای بابا، اینکه خجالت ندارد . یکی از بچه‌های محله‌مان به اسم ویلین نگهبان زندان است . به سراغش برو . به او می‌گویم که قرار است بیایی؛ مطمئن باش که وقتی بفهمد که تو دوست منی وسایل آسایشت را طوری فراهم می‌کند که انگار در خانه‌ی خودت باشی .
دن بارضایت گفت : “عالی است، گروهبان، دلم می‌خواهد دوستانم دور و برم باشند ”
– نگران نباش، در بین دوستان خواهی بود . باز هم خداحافظ، دن . باید عجله کنم .
– صبرکن، صبرکن تا جاده همراهت بیایم .
با هم قدم زنان کوره راهی را که به جاده منتهی می‌شد پیمودند و در راه دن ماوقع را برای گروهبان شرح داد و تعریف کرد که چطور شده بود که او، پیرمردی محترم، بد آورده بود و سرِ پیرمردِ دیگری را طوری شکسته بود که ناچار آن بیچاره را به بیمارستان برده بودند و توضیح داد که چرا دلش نمیخواست برای صدمه‌ای که ضمن بگو‌مگو به سبب بی‌ادبی پیرمرد مورد بحث به او وارد کرده بود جریمه‌ی نقدی بپردازد و دلش را خنک کند .
دن در حالی که به کلبه‌ی کوچک دیگری در بالای تپه چشم دوخته بود، گفت : ” می‌دانی، گروهبان ؟ همین الان پیرمرد آنجا نشسته است و با آن چشم‌های کم‌سو و نم‌نمویش ما را می‌پاید و بزرگ‌ترین آرزویش این است که جریمه را بدهم . اما من داغ به دلش می‌گذارم . حاضرم روی زمین لخت زندان بخوابم و رنج و عذاب بکشم تا او و بچه‌هایش از خجالت نتوانند سر بلند کنند ”
روز جمعه دن الاغش را آماده کرد و راهی شد . شماری از همسایه‌ها که می‌خواستند با او خداحافظی کنند دنبالش راه افتادند . بالای تپه که رسید ایستاد تا بدرقه کنندگان را راهی خانه‌هایشان کند . پیرمردی که سینه‌کش‌آفتاب نشسته بود شتاب‌زده به درون کلبه‌اش رفت و لحظه‌ای بعد در کلبه را به آرامی بست .
دن با همه‌ی دوستانش دست داد، الاغش را سیخونک زد و فریاد کشید : ” هین . حیوان ! ” و تک و تنها راه زندان را پیش گرفت و رفت .

فرانک اوکانر

Frank O’Connor

مترجم: حشمت کامرانی

Frank O'Connor-3

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*