Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو آن نامه برخواند اسفنديار‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو آن نامه برخواند اسفنديار‬

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

بازگشت پیروزمندانه اسفندیار به ایران

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫
‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫چو آن نامه برخواند اسفنديار‬
‫ببخشيد دينار و برساخت کار‬
‫جز از گنج ارجاسپ چيزی نماند‬
‫همه گنج خويشان او برفشاند‬
‫سپاهش همه زو توانگر شدند‬
‫از اندازه ی کار برتر شدند‬
‫شتر بود و اسپان به دشت و به کوه‬
‫به داغ سپهدار توران گروه‬
‫هيون خواست از هر دری ده هزار‬
‫پراگنده از دشت وز کوهسار‬
‫همه گنج ارجاسپ در باز کرد‬
‫به کپان درم سختن آغاز کرد‬
‫هزار اشتر از گنج دينار شاه‬
‫چو سيصد ز ديبا و تخت و کلاه‬
‫صد از مشک و ز عنبر و گوهران‬
‫صد از تاج وز نامدار افسران‬
‫از افگندنيهای ديبا هزار‬
‫بفرمود تا برنهادند بار‬
‫چو سيصد شتر جامه ی چينيان‬
‫ز منسوج و زربفت وز پرنيان‬
‫عماری بسيچيد و ديبا جليل‬
‫کنيزک ببردند چينی دو خيل‬
‫به رخ چون بهار و به بالا چو سرو‬
‫ميانها چو غرو و به رفتن تذرو‬
‫ابا خواهران يل اسفنديار‬
‫برفتند بت روی صد نامدار‬
‫ز پوشيده رويان ارجاسپ پنج‬
‫ببردند بامويه و درد و رنج‬
‫دو خواهر دو دختر يکی مادرش‬
‫پر از درد و با سوک و خسته برش‬
‫همه باره ی شهر زد بر زمين‬
‫برآورد گرد از بر و بوم چين‬
‫سه پور جوان را سپهدار گفت‬
‫پراگنده باشيد با گنج جفت‬
‫به راه ار کسی سر بپيچد ز داد‬
‫سرانشان به خنجر ببريد شاد‬
‫شما راه سوی بيابان بريد‬
‫سنانها چو خورشيد تابان بريد‬
‫سوی هفتخوان من به نخجير شير‬
‫بيابم شما ره مپوييد دير‬
‫نخستين بگيرم سر راه را‬
‫ببينم شما را سر ماه را‬
‫سوی هفتخوان آمد اسفنديار‬
‫به نخجير با لشکری نامدار‬
‫چو نزديک آن جای سرما رسيد‬
‫همه خواسته گرد بر جای ديد‬
‫هوا خوشگوار و زمين پرنگار‬
‫تو گفتی به تير اندر آمد بهار‬
‫وزان جايگه خواسته برگرفت‬
‫همی ماند از کار اختر شگفت‬
‫چو نزديکی شهر ايران رسيد‬
‫به جای دليران و شيران رسيد‬
‫دو هفته همی بود با يوز و باز‬
‫غمی بود از رنج راه دراز‬
‫سه فرزند پرمايه را چشم داشت‬
‫ز دير آمدنشان به دل خشم داشت‬
‫به نزد پدر چو بيامد پسر‬
‫بخنديد با هر يکی تاجور‬
‫که راهی درشت اين که من کوفتم‬
‫ز دير آمدنتان برآشوفتم‬
‫زمين بوسه دادند هر سه پسر‬
‫که چون تو که باشد به گيتی پدر‬
‫وزان جايگه سوی ايران کشيد‬
‫همه گنج سوی دليران کشيد‬
‫همه شهر ايران بياراستند‬
‫می و رود و رامشگران خواستند‬
‫ز ديوارها جامه آويختند‬
‫زبر مشک و عنبر همی بيختند‬
‫هوا پر ز آوای رامشگران‬
‫زمين پر سواران نيزه وران‬
‫چو گشتاسپ بشنيد رامش گزيد‬
‫به آواز او جام می درکشيد‬
‫ز لشکر بفرمود تا هرک بود‬
‫ز کشور کسی کو بزرگی نمود‬
‫همه با درفش و تبيره شدند‬
‫بزرگان لشکر پذيره شدند‬
‫پدر رفت با نامور بخردان‬
‫بزرگان فرزانه و موبدان‬
‫بيامد به پيش پسر تازه روی‬
‫همه شهر ايران پر از گفت و گوی‬
‫چو روی پدر ديد شاه جوان‬
‫دلش گشت شادان و روشن روان‬
‫برانگيخت از جای شبرنگ را‬
‫فروزنده ی آتش جنگ را‬
‫بيامد پدر را به بر در گرفت‬
‫پدر ماند از کار او در شگفت‬
‫بسی خواند بر فر او آفرين‬
‫که بی تو مبادا زمان و زمين‬
‫وزانجا به ايوان شاه آمدند‬
‫جهانی ورا نيک خواه آمدند‬
‫بياراست گشتاسپ ايوان و تخت‬
‫دلش گشت خرم بدان نيک بخت‬
‫به ايوانها در نهادند خوان‬
‫به سالار گفتا مهان را بخوان‬
‫بيامد ز هر گنبدی ميگسار‬
‫به نزديک آن نامور شهريار‬
‫می خسروانی به جام بلور‬
‫گسارنده می داد رخشان چو هور‬
‫همه چهره ی دوستان برفروخت‬
‫دل دشمنان را به آتش بسوخت‬
‫پسر خورد با شرم ياد پدر‬
‫پدر همچنان نيز ياد پسر‬
‫بپرسيد گشتاسپ از هفتخوان‬
‫پدر را پسر گفت نامه بخوان‬
‫سخن های ديرينه ياد آوريم‬
‫به گفتار لب را به داد آوريم‬
‫چو فردا به هشياری آن بشنوی‬
‫به پيروزی دادگر بگروی‬
‫برفتند هرکس که گشتند مست‬
‫يکی ماهرخ دست ايشان به دست‬
‫سرآمد کنون قصه ی هفتخوان‬
‫به نام جهان داور اين را بخوان‬
‫که او داد بر نيک و بد دستگاه‬
‫خداوند خورشيد و تابنده ماه‬
‫اگر شاه پيروز بپسندد اين‬
‫نهاديم بر چرخ گردنده زين‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*