Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو تاريکتر شد شب اسفنديار‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو تاريکتر شد شب اسفنديار‬

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

کشته شدن ارجاسب به دست اسفندیار

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫
‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫چو تاريکتر شد شب اسفنديار‬
‫بپوشيد نو جامه ی کارزار‬
‫سر بند صندوقها برگشاد‬
‫يکی تا بدان بستگان جست باد‬
‫کباب و می آورد و نوشيدنی‬
‫همان جامه ی رزم و پوشيدنی‬
‫چو نان خورده شد هر يکی را سه جام‬
‫بدادند و گشتند زان شادکام‬
‫چنين گفت کامشب شبی پربلاست‬
‫اگر نام گيريم ز ايدر سزاست‬
‫بکوشيد و پيکار مردان کنيد‬
‫پناه از بلاها به يزدان کنيد‬
‫ازان پس يلان را به سه بهر کرد‬
‫هرانکس که جستند ننگ و نبرد‬
‫يکی بهره زيشان ميان حصار‬
‫که سازند با هرکسی کارزار‬
‫دگر بهره تا بر در دژ شوند‬
‫ز پيکار و خون ريختن نغنوند‬
‫سيم بهره را گفت از سرکشان‬
‫که بايد که يابيد زيشان نشان‬
‫که بودند با ما ز می دوش مست‬
‫سرانشان به خنجر ببريد پست‬
‫خود و بيست مرد از دليران گرد‬
‫بشد تيز و ديگر بديشان سپرد‬
‫به درگاه ارجاسپ آمد دلير‬
‫زره دار و غران به کردار شير‬
‫چو زخم خروش آمد از در سرای‬
‫دوان پيش آزادگان شد همای‬
‫ابا خواهر خويش به آفريد‬
‫به خون مژه کرده رخ ناپديد‬
‫چو آمد به تنگ اندر اسفنديار‬
‫دو پوشيده را ديد چون نوبهار‬
‫چنين گفت با خواهران شيرمرد‬
‫کز ايدر بپوييد برسان گرد‬
‫بدانجا که بازارگاه منست‬
‫بسی زر و سيم است و گاه منست‬
‫مباشيد با من بدين رزمگاه‬
‫اگر سر دهم گر ستانم کلاه‬
‫بيامد يکی تيغ هندی به مشت‬
‫کسی را که ديد از دليران بکشت‬
‫همه بارگاهش چنان شد که راه‬
‫نبود اندران نامور بارگاه‬
‫ز بس خسته و کشته و کوفته‬
‫زمين همچو دريای آشوفته‬
‫چو ارجاسپ از خواب بيدار شد‬
‫ز غلغل دلش پر ز تيمار شد‬
‫بجوشيد ارجاسپ از جايگاه‬
‫بپوشيد خفتان و رومی کلاه‬
‫به دست اندرش خنجر آبگون‬
‫دهن پر ز آواز و دل پر ز خون‬
‫بدو گفت کز مرد بازارگان‬
‫بيابی کنون تيغ و دينارگان‬
‫يکی هديه آرمت لهراسپی‬
‫نهاده برو مهر گشتاسپی‬
‫برآويخت ارجاسپ و اسفنديار‬
‫از اندازه بگذشتشان کارزار‬
‫پياپی بسی تيغ و خنجر زدند‬
‫گهی بر ميان گاه بر سر زدند‬
‫به زخم اندر ارجاسپ را کرد سست‬
‫نديدند بر تنش جايی درست‬
‫ز پای اندر آمد تن پيلوار‬
‫جدا کردش از تن سر اسفنديار‬
‫چو شد کشته ارجاسپ آزرده جان‬
‫خروشی برآمد ز کاخ زنان‬
‫چنين است کردار گردنده دهر‬
‫گهی نوش يابيم ازو گاه زهر‬
‫چه بندی دل اندر سرای سپنج‬
‫چو دانی که ايدر نمانی مرنچ‬
‫بپردخت ز ارجاسپ اسفنديار‬
‫به کيوان برآورد ز ايوان دمار‬
‫بفرمود تا شمع بفروختند‬
‫به هر سوی ايوان همی سوختند‬
‫شبستان او را به خادم سپرد‬
‫ازان جايگه رشته تايی نبرد‬
‫در گنج دينار او مهر کرد‬
‫به ايوان نبودش کسی هم نبرد‬
‫بيامد سوی آخر و برنشست‬
‫يکی تيغ هندی گرفته به دست‬
‫ازان تازی اسپان کش آمد گزين‬
‫بفرمود تا برنهادند زين‬
‫برفتند زانجا صد و شست مرد‬
‫گزيده سواران روز نبرد‬
‫همان خواهران را بر اسپان نشاند‬
‫ز درگاه ارجاسپ لشکر براند‬
‫وز ايرانيان نامور مرد چند‬
‫به دژ ماند با ساوه ی ارجمند‬
‫چو من گفت از ايدر به بيرون شوم‬
‫خود و نامدارن به هامون شوم‬
‫به ترکان در دژ ببنديد سخت‬
‫مگر يار باشد مرا نيک بخت‬
‫هرانگه که آيد گمانتان که من‬
‫رسيدم بدان پاکرای انجمن‬
‫غو ديده بايد که از ديدگاه‬
‫کانوشه سر و تاج گشتاسپ شاه‬
‫چو انبوه گردد به دژ بر سپاه‬
‫گريزان و برگشته از رزمگاه‬
‫به پيروزی از باره ی کاخ پاس‬
‫بداريد از پاک يزدان سپاس‬
‫سر شاه ترکان ازان ديدگاه‬
‫بينداخت بايد به پيش سپاه‬
‫بيامد ز دژ با صد و شست مرد‬
‫خروشان و جوشان به دشت نبرد‬
‫چو نزد سپاه پشوتن رسيد‬
‫برو نامدار آفرين گستريد‬
‫سپاهش همه مانده زو در شگفت‬
‫که مرد جوان آن دليری گرفت‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*