Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : داستان هفت خوان اسفنديار‬ – خوان پنجم

چنین گفت فردوسی پاکزاد : داستان هفت خوان اسفنديار‬ – خوان پنجم

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

داستان هفت خوان اسفنديار‬

خوان پنجم

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫
‫‫‫‫‫جهانجوی پيش جهان آفرين‬
‫بماليد چندی رخ اندر زمين‬
‫بران بيشه اندر سراپرده زد‬
‫نهادند خوانی چنانچون سزد‬
‫به دژخيم فرمود پس شهريار‬
‫که آرند بدبخت را بسته خوار‬
‫ببردند پيش يل اسفنديار‬
‫چو ديدار او ديد پس شهريار‬
‫سه جام می خسروانيش داد‬
‫ببد گرگسار از می لعل شاد‬
‫بدو گفت کای ترک برگشته بخت‬
‫سر پير جادو ببين از درخت‬
‫که گفتی که لشکر به دريا برد‬
‫سر خويش را بر ثريا برد‬
‫دگر منزل اکنون چه بينم شگفت‬
‫کزين جادو اندازه بايد گرفت‬
‫چنين داد پاسخ ورا گرگسار‬
‫که ای پيل جنگی گه کارزار‬
‫بدين منزلت کار دشوارتر‬
‫گراينده تر باش و بيدارتر‬
‫يکی کوه بينی سراندر هوا‬
‫برو بر يکی مرغ فرمانروا‬
‫که سيمرغ گويد ورا کارجوی‬
‫چو پرنده کوهيست پيکارجوی‬
‫اگر پيل بيند برآرد به ابر‬
‫ز دريا نهنگ و به خشکی هژبر‬
‫نبيند ز برداشتن هيچ رنج‬
‫تو او را چو گرگ و چو جادو مسنج‬
‫دو بچه است با او به بالای او‬
‫همان رای پيوسته با رای او‬
‫چو او بر هوا رفت و گسترد پر‬
‫ندارد زمين هوش و خورشيد فر‬
‫اگر بازگردی بود سودمند‬
‫نيازی به سيمرغ و کوه بلند‬
‫ازو در بخنديد و گفت ای شگفت‬
‫به پيکان بدوزم من او را دو کفت‬
‫ببرم به شمشير هندی برش‬
‫به خاک اندر آرم ز بالا سرش‬
‫چو خورشيد تابنده بنمود پشت‬
‫دل خاور از پشت او شد درشت‬
‫سر جنگجويان سپه برگرفت‬
‫سخنهای سيمرغ در سر گرفت‬
‫همه شب همی راند با خود گروه‬
‫چو خورشيد تابان برآمد ز کوه‬
‫چراغ زمان و زمين تازه کرد‬
‫در و دشت بر ديگر اندازه کرد‬
‫همان اسپ و گردون و صندوق برد‬
‫سپه را به سالار لشکر سپرد‬
‫همی رفت چون باد فرمانروا‬
‫يکی کوه ديدش سراندر هوا‬
‫بران سايه بر اسپ و گردون بداشت‬
‫روان را به انديشه اندر گماشت‬
‫همی آفرين خواند بر يک خدای‬
‫که گيتی به فرمان او شد به پای‬
‫چو سيمرغ از دور صندوق ديد‬
‫پسش لشکر و ناله ی بوق ديد‬
‫ز کوه اندر آمد چو ابری سياه‬
‫نه خورشيد بد نيز روشن نه ماه‬
‫بدان بد که گردون بگيرد به چنگ‬
‫بران سان که نخچير گيرد پلنگ‬
‫بران تيغها زد دو پا و دو پر‬
‫نماند ايچ سيمرغ را زيب و فر‬
‫به چنگ و به منقار چندی تپيد‬
‫چو تنگ اندر آمد فرو آرميد‬
‫چو ديدند سيمرغ را بچگان‬
‫خروشان و خون از دو ديده چکان‬
‫چنان بردميدند ازان جايگاه‬
‫که از سهمشان ديده گم کرد راه‬
‫چو سيمرغ زان تيغها گشت سست‬
‫به خوناب صندوق و گردون بشست‬
‫ز صندوق بيرون شد اسفنديار‬
‫بغريد با آلت کارزار‬
‫زره در بر و تيغ هندی به چنگ‬
‫چه زود آورد مرغ پيش نهنگ‬
‫همی زد برو تيغ تا پاره گشت‬
‫چنان چاره گر مرغ بيچاره گشت‬
‫بيامد به پيش خداوند ماه‬
‫که او داد بر هر ددی دستگاه‬
‫چنين گفت کای داور دادگر‬
‫خداوند پاکی و زور و هنر‬
‫تو بردی پی جاودان را ز جای‬
‫تو بودی بدين نيکيم رهنمای‬
‫همآنگه خروش آمد از کرنای‬
‫پشوتن بياورد پرده سرای‬
‫سليح برادر سپاه و پسر‬
‫بزرگان ايران و تاج و کمر‬
‫ازان کشته کس روی هامون نديد‬
‫جر اندام جنگاور و خون نديد‬
‫زمين کوه تا کوه پر پر بود‬
‫ز پرش همه دشت پر فر بود‬
‫بديدند پر خون تن شاه را‬
‫کجا خيره کردی به رخ ماه را‬
‫همی آفرين خواندندش سران‬
‫سواران جنگی و کنداوران‬
‫شنيد آن سخن در زمان گرگسار‬
‫که پيروز شد نامور شهريار‬
‫تنش گشت لرزان و رخساره زرد‬
‫همی رفت پويان و دل پر ز درد‬
‫سراپرده زد شهريار جوان‬
‫به گردش دليران روشن روان‬
‫زمين را به ديبا بياراستند‬
‫نشستند بر خوان و می خواستند‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*