Home / Short Stories / داستان کوتاه : سکوت یا پر حرفی اثر آنتوان چخوف

داستان کوتاه : سکوت یا پر حرفی اثر آنتوان چخوف

Anton Chekhov-7

 

سکوت یا پُر حرفی؟

یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچکی نبود، زیر گنبد کبود دو تا دوست به اسم کریوگر و اسمیرنف برای خودشان زندگی می‌کردند . کریوگر استعداد‌های فکری زیادی داشت اما اسمیرنف بیش از آن که باهوش باشد، محجوب و سر به زیر و ضعیف‌النفس بود ــ اولی حراف و خوش بیان،‌ دومی،‌ آرام و کم سخن .
روزی آن دو را سفری با قطار پیش آمد که طی آن سعی داشتند زنی جوان را به دام افکنند . کریوگر که کنار زن نشسته بود،‌ مدام زبانبازی می‌کرد و یکبند قربان صدقه‌ی او می‌رفت اما اسمیرنف که مهر سکوت بر لب زده بود،‌ مدام پلک می‌زد و از سر حرص و حسرت، لب‌های خود را می‌لیسید . کریوگر در ایستگاهی به اتفاق زن جوان، پیاده شد و تا مدتی دراز به واگن باز نگشت . وقتی هم که مراجعت کرد، چشمکی به اسمیرنف زد و با زبانش صدایی در آورد که شبیه به بشکن بود . اسمیرنف، با حقد و حسد پرسید :
ــ تو برادر، در این جور کار‌ها مهارت عجیبی داری! راستی چطور از عهده‌اش بر می‌آیی؟ تا پهلویش نشستی، فوری ترتیب کار را دادی … تو آدم خوش شانسی هستی!
ــ تو هم می‌خواستی بیکار ننشینی ! سه ساعت تمام همان جا نشستی و لام تا کام نگفتی و بر و بر نگاهش کردی ــ مثل سنگ، لال شده بودی . نه برادر! در دنیای امروز از سکوت، چیزی عاید انسان نمی‌شود! آدم، باید حراف و سر زباندار باشد! می‌دانی چرا از عهده‌ی هیچ کاری بر نمی‌آیی؟ برای این‌که آدم شل و ولی هستی!
اسمیرنف، منطق دوست را پذیرا شد و تصمیم گرفت اخلاق خود را تغییر بدهد . بعد از ساعتی بر حجب و کمرویی خود فایق آمد، رفت و کنار مردی که کت و شلوار سرمه‌ای رنگ به تن داشت، نشست و جسورانه باب گفتگو گشود . همصحبت او مردی بس خوش سخن و اهل مجامله از آب درآمد و در دم، بارانی از سؤال‌های مختلف، به ویژه در زمینه‌ی مسایل علمی، بر سر او بارید . می‌پرسید که آیا اسمیرنف از زمین و از آسمان خوشش می‌آید یا از قوانین طبیعت و از زندگی مشترک جامعه‌ی بشری، احساس رضایت می‌کند ؟ به طور ضمنی درباره‌ی آزاداندیشی اروپاییان و وضع زنان امریکایی نیز سؤال‌هایی کرد . اسمیرنف که بر سر شوق و ذوق آمده بود با رغبت و در عین حال با شور و هیجان، پاسخ‌های منطقی می‌داد . اما ــ باور کنید ــ هنگامی که مرد سرمه‌ای پوش در یکی از ایستگاه‌ها بازوی او را گرفت و با لبخندی موذیانه گفت : ” همراه من بیایید ! “، سخت دچار بهت و حیرت شد .
به ناچار همراه مرد سرمه‌ای پوش از قطار پیاده شد و از آن لحظه، چون قطره آبی که بر خاک تشنه لب صحرا چکیده باشد، ناپدید شد .
دو سال از این ماجرا گذشت . بین دو دوست، بار دیگر ملاقاتی دست داد . اسمیرنف، رنگ پریده و تکیده و نحیف شده بود ــ پوستی بر استخوان . کریوگر متعجبانه پرسید :
ــ کجا‌ها غیبت زده بود برادر؟
اسمیرنف به تلخی لبخند زد و رنج‌هایی را که طی دو سال گذشته، متحمل شده بود، برای دوست خود تعریف کرد .
ــ می‌خواستی حرف‌های زیادی نزنی ! می‌خواستی وراجی نکنی ! می‌خواستی مواظب حرف زدنت می‌شدی ! مگر نشنیده‌ای که زبان سرخ، سر سبز می‌دهد بر باد ؟ آدم باید زبانش را پشت دندان‌هایش حبس کند !

 

Anton Chekhov

آنتوان چخوف

 

Anton Chekhov-3

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*