Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : داستان هفت خوان اسفنديار‬ – خوان چهارم

چنین گفت فردوسی پاکزاد : داستان هفت خوان اسفنديار‬ – خوان چهارم

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

داستان هفت خوان اسفنديار‬

خوان چهارم

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫
‫‫‫‫ازان کار پر درد شد گرگسار‬
‫کجا زنده شد مرده اسفنديار‬
‫سراپرده زد بر لب آن شاه‬
‫همه خيمه ها گردش اندر سپاه‬
‫می و رود بر خوان و ميخواره خواست‬
‫به ياد جهاندار بر پای خاست‬
‫بفرمود تا داغ دل گرگسار‬
‫بيامد نوان پيش اسفنديار‬
‫می خسروانی سه جامش بداد‬
‫بخنديد و زان اژدها کرد ياد‬
‫بدو گفت کای بد تن بی بها‬
‫ببين اين دمهنج نر اژدها‬
‫ازين پس به منزل چه پيش آيدم‬
‫کجا رنج و تيمار بيش آيدم‬
‫بدو گفت کای شاه پيروزگر‬
‫همی يابی از اختر نيک بر‬
‫تو فردا چو در منزل آيی فرود‬
‫به پيشت زن جادو آرد درود‬
‫که ديدست زين پيش لشکر بسی‬
‫نکردست پيچان روان از کسی‬
‫چو خواهد بيابان چو دريا کند‬
‫به بالای خورشيد پهنا کند‬
‫ورا غول خوانند شاهان به نام‬
‫به روز جوانی مرو پيش دام‬
‫به پيروزی اژدها باز گرد‬
‫نبايد که نام اندرآری به گرد‬
‫جهانجوی گفت ای بد شوخ روی‬
‫ز من هرچ بينی تو فردا بگوی‬
‫که من با زن جادوان آن کنم‬
‫که پشت و دل جادوان بشکنم‬
‫به پيروزی دادده يک خدای‬
‫سر جاودان اندر آرم به پای‬
‫چو پيراهن زرد پوشيد روز‬
‫سوی باختر گشت گيتی فروز‬
‫سپه برگرفت و بنه بر نهاد‬
‫ز يزدان نيکی دهش کرد ياد‬
‫شب تيره لشکر همی راند شاه‬
‫چو خورشيد بفروخت زرين کلاه‬
‫چو ياقوت شد روی برج بره‬
‫بخنديد روی زمين يکسره‬
‫سپه را همه بر پشوتن سپرد‬
‫يکی جام زرين پر از می ببرد‬
‫يکی ساخته نيز تنبور خواست‬
‫همی رزم پيش آمدش سور خواست‬
‫يکی بيشه يی ديد همچون بهشت‬
‫تو گفتی سپهر اندرو لاله کشت‬
‫نديد از درخت اندرو آفتاب‬
‫به هر جای بر چشمه يی چون گلاب‬
‫فرود آمد از بارگی چون سزيد‬
‫ز بيشه لب چشمه يی برگزيد‬
‫يکی جام زرين به کف برنهاد‬
‫چو دانست کز می دلش گشت شاد‬
‫همانگاه تنبور را برگرفت‬
‫سراييدن و ناله اندر گرفت‬
‫همی گفت بداختر اسفنديار‬
‫که هرگز نبيند می و ميگسار‬
‫نبيند جز از شير و نر اژدها‬
‫ز چنگ بلاها نيابد رها‬
‫نيابد همی زين جهان بهره يی‬
‫به ديدار فرخ پری چهره يی‬
‫بيابم ز يزدان همی کام دل‬
‫مرا گر دهد چهره ی دلگسل‬
‫به بالا چو سرو و چو خورشيد روی‬
‫فروهشته از مشک تا پای موی‬
‫زن جادو آواز اسفنديار‬
‫چو بشنيد شد چون گل اندر بهار‬
‫چنين گفت کامد هژبری به دام‬
‫ابا چامه و رود و پر کرده جام‬
‫پر آژنگ رويی بی آيين و زشت‬
‫بدان تيرگی جادويها نوشت‬
‫بسان يکی ترک شد خوب روی‬
‫چو ديبای چينی رخ از مشک موی‬
‫بيامد به نزديک اسفنديار‬
‫نشست از بر سبزه و جويبار‬
‫جهانجوی چون روی او را بديد‬
‫سرود و می و رود برتر کشيد‬
‫چنين گفت کای دادگر يک خدای‬
‫به کوه و بيابان توی رهنمای‬
‫بجستم هماکنون پری چهره يی‬
‫به تن شهره يی زو مرا بهره يی‬
‫بداد آفريننده ی داد و راد‬
‫مرا پاک جام و پرستنده داد‬
‫يکی جام پر باده ی مشک بوی‬
‫بدو داد تا لعل گرددش روی‬
‫يکی نغز پولاد زنجير داشت‬
‫نهان کرده از جادو آژير داشت‬
‫به بازوش در بسته بد زردهشت‬
‫بگشتاسپ آورده بود از بهشت‬
‫بدان آهن از جان اسفنديار‬
‫نبردی گمانی به بد روزگار‬
‫بينداخت زنجير در گردنش‬
‫بران سان که نيرو ببرد از تنش‬
‫زن جادو از خويشتن شير کرد‬
‫جهانجوی آهنگ شمشير کرد‬
‫بدو گفت بر من نياری گزند‬
‫اگر آهنين کوه گردی بلند‬
‫بيارای زان سان که هستی رخت‬
‫به شمشير يازم کنون پاسخت‬
‫به زنجير شد گنده پيری تباه‬
‫سر و موی چون برف و رنگی سياه‬
‫يکی تيز خنجر بزد بر سرش‬
‫مبادا که بينی سرش گر برش‬
‫چو جادو بمرد آسمان تيره گشت‬
‫بران سان که چشم اندران خيره گشت‬
‫يکی باد و گردی برآمد سياه‬
‫بپوشيد ديدار خورشيد و ماه‬
‫به بالا برآمد جهانجوی مرد‬
‫چو رعد خروشان يکی نعره کرد‬
‫پشوتن بيامد همی با سپاه‬
‫چنين گفت کای نامبردار شاه‬
‫نه با زخم تو پای دارد نهنگ‬
‫نه ترک و نه جادو نه شير و پلنگ‬
‫به گيتی بماناد يل سرفراز‬
‫جهان را به مهر تو بادا نياز‬
‫يکی آتش از تارک گرگسار‬
‫برآمد ز پيکار اسفنديار‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*