Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : داستان هفت خوان اسفنديار‬ – خوان سوم

چنین گفت فردوسی پاکزاد : داستان هفت خوان اسفنديار‬ – خوان سوم

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

داستان هفت خوان اسفنديار‬

خوان سوم

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫
‫‫‫بفرمود تا پيش او گرگسار‬
‫بيامد بدانديش و بد روزگار‬
‫سه جام می لعل فامش بداد‬
‫چو آهرمن از جام می گشت شاد‬
‫بدو گفت کای مرد بدبخت خوار‬
‫که فردا چه پيش آورد روزگار‬
‫بدو گفت کای شاه برتر منش‬
‫ز تو دور بادا بد بدکنش‬
‫چو آتش به پيکار بشتافتی‬
‫چنين بر بلاها گذر يافتی‬
‫ندانی که فردا چه آيدت پيش‬
‫ببخشای بر بخت بيدار خويش‬
‫از ايدر چو فردا به منزل رسی‬
‫يکی کار پيش است ازين يک بسی‬
‫يکی اژدها پيشت آيد دژم‬
‫که ماهی برآرد ز دريا به دم‬
‫همی آتش افروزد از کام اوی‬
‫يکی کوه خاراست اندام اوی‬
‫ازين راه گر بازگردی رواست‬
‫روانت برين پند من بر گواست‬
‫دريغت نيايد همی خويشتن‬
‫سپاهی شده زين نشان انجمن‬
‫چنين داد پاسخ که ای بدنشان‬
‫به بندت همی برد خواهم کشان‬
‫ببينی که از چنگ من اژدها‬
‫ز شمشير تيزم نيابد رها‬
‫بفرمود تا درگران آورند‬
‫سزاوار چوب گران آورند‬
‫يکی نغز گردون چوبين بساخت‬
‫به گرد اندرش تيغها در نشاخت‬
‫به سر بر يکی گرد صندوق نغز‬
‫بياراست آن درگر پاک مغز‬
‫به صندوق در مرد ديهيم جوی‬
‫دو اسپ گرانمايه بست اندر اوی‬
‫نشست آزمون را به صندوق شاه‬
‫زمانی همی راند اسپان به راه‬
‫زره دار با خنجر کابلی‬
‫به سر بر نهاده کلاه يلی‬
‫چو شد جنگ آن اژدها ساخته‬
‫جهانجوی زين رنج پرداخته‬
‫جهان گشت چون روی زنگی سياه‬
‫ز برج حمل تاج بنمود ماه‬
‫نشست از بر شولک اسفنديار‬
‫برفت از پسش لشکر نامدار‬
‫دگر روز چون گشت روشن جهان‬
‫درفش شب تيره شد در نهان‬
‫پشوتن بيامد سوی نامجوی‬
‫پسر با برادر همی پيش اوی‬
‫بپوشيد خفتان جهاندار گرد‬
‫سپه را به فرخ پشوتن سپرد‬
‫بياورد گردون و صندوق شير‬
‫نشست اندرو شهريار دلير‬
‫دو اسپ گرانمايه بسته بر اوی‬
‫سوی اژدها تيز بنهاد روی‬
‫ز دور اژدها بانگ گردون شنيد‬
‫خراميدن اسپ جنگی بديد‬
‫ز جای اندرآمد چو کوه سياه‬
‫تو گفتی که تاريک شد چرخ و ماه‬
‫دو چشمش چو دو چشمه تابان ز خون‬
‫همی آتش آمد ز کامش برون‬
‫چو اسفنديار آن شگفتی بديد‬
‫به يزدان پناهيد و دم درکشيد‬
‫همی جست اسپ از گزندش رها‬
‫به دم درکشيد اسپ را اژدها‬
‫دهن باز کرده چو کوهی سياه‬
‫همی کرد غران بدو در نگاه‬
‫فرو برد اسپان چو کوهی سياه‬
‫همی کرد غران بدو در نگاه‬
‫فرو برد اسپان و گردون به دم‬
‫به صندوق در گشت جنگی دژم‬
‫به کامش چو تيغ اندرآمد بماند‬
‫چو دريای خون از دهان برفشاند‬
‫نه بيرون توانست کردن ز کام‬
‫چو شمشير بد تيغ و کامش نيام‬
‫ز گردون و آن تيغها شد غمی‬
‫به زور اندر آورد لختی کمی‬
‫برآمد ز صندوق مرد دلير‬
‫يکی تيز شمشير در چنگ شير‬
‫به شمشير مغزش همی کرد چاک‬
‫همی دود زهرش برآمد ز خاک‬
‫ازان دود برنده بيهوش گشت‬
‫بيفتاد و بی مغز و بی توش گشت‬
‫پشوتن بيامد هماندر زمان‬
‫به نزديک آن نامدار جهان‬
‫جهانجوی چون چشمها باز کرد‬
‫به گردان گردنکش آواز کرد‬
‫که بيهوش گشتم من از دود زهر‬
‫ز زخمش نيامد مرا هيچ بهر‬
‫ازان خاک برخاست و شد سوی آب‬
‫چو مردی که بيهوش گردد به خواب‬
‫ز گنجور خود جامه ی نو بجست‬
‫به آب اندر آمد سر و تن بشست‬
‫بيامد به پيش خداوند پاک‬
‫همی گشت پيچان و گريان به خاک‬
‫همی گفت کين اژدها را که کشت‬
‫مگر آنک بودش جهاندار پشت‬
‫سپاهش همه خواندند آفرين‬
‫همه پيش دادار سر بر زمين‬
‫نهادند و گفتند با کردگار‬
‫توی پاک و بی عيب و پروردگار‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*