Home / Short Stories / داستان کوتاه : مزدور اثر جان اشتاین بک

داستان کوتاه : مزدور اثر جان اشتاین بک

Steinbeck 1979 Stamp john steinbeck-3 john steinbeck-1

 

مزدور

موج عظیم هیجان، پایکوبی و فریاد در پارک شهر رفته رفته به خاموشی گرایید . گروهی از مردم هنوز زیر درختان نارون ایستاده بودند . نور آبی چراغ خیابان دو کوچه آن طرف تر، مبهم و بی فروغ بر آنها می تابید . سکوتی خسته بر مردم سنگینی می کرد؛ بعضی از افراد جماعت کم کم به درون تاریکی خزیدند . چمن پارک زیر پای جمعیت لت و پار شده بود .
“مایک” می دانست که همه چیز تمام شده است . یاس را در درون خود حس می کرد . آنقدر خسته بود که انگار چند شب نخوابیده است، اما این خستگی رویا گونه و راحت بود . کلاهش را تا روی چشمهایش پایین کشید و به راه افتاد، اما پیش از ترک پارک، سرش را برای آخرین نگاه برگرداند .
میان جمعیت، کسی روزنامۀ مچاله شده ای را آتش زده بود و در هوا نگهداشته بود . “مایک” شعله ی آتش را می دید که اطراف پاهای جسدی برهنه و خاکستری که از درخت نارون آویزان بود می پیچید . برایش عجیب بود که سیاهان وقتی مرده اند به رنگ خاکستری کبود در می آیند . روزنامۀ مشتعل، سر مردهایی را که به بالا نگاه می کردند، مردهایی خاموش و بی حرکت را، روشن می کرد . آنها چشم از مرد به دار آویخته برنمی داشتند .
“مایک” از کسی که سعی داشت جسد را بسوزاند دلخور بود . به طرف مردی که در سایه روشن کنارش ایستاده بود سر برگرداند و گفت : ” این کار هیچ فایده ای ندارد ”
مرد بی آن که جوابی بدهد دور شد .
آتش روزنامه خاموش شد و پارک تقریبا در تاریکی فرو رفت . اما بی درنگ روزنامه مچاله شدۀ دیگری آتش زده شد و زیر پاها شعله کشید . “مایک” به مرد تماشا گر دیگری نزدیک شد و دوباره گفت : ” این کار هیچ فایده ای نداره اون دیگه مرده . این کار هیچ آزاری به اون نمی رسونه ”
مرد دوم من منی کرد اما نگاه از روزنامۀ مشتعل برنداشت . گفت : ” کار خوبیه . کلی تو هزینۀ ایالت صرفه جویی می شه از اون گذشته، هیچ وکیل ناکسی هم نمی تونه تو این کار دخالت کنه ”
“مایک” به تأیید گفت : ” منم همینو میگم . هیچ وکیل ناکسی نباید دخالت کنه . اما سوزوندن اون آخه چه فایده ای داره ؟ ”
مرد، که همچنان به شعله خیره ماند بود گفت : ” اما عیب چندونی هم نداره ” “مایک” به آن منظره چشم دوخت . حس کرد دلش گرفته است . از ماجرا سر در نمی آورد . چیزی بود که می خواست به خاطر بسپارد تا بعدا بتواند بازگویش کند، اما انگار خستگی دل آزار جلای صحنه را کدر می کرد . ذهنش می گفت که واقعۀ وحشتناک ومهمی است، اما چشمها و احساسش موافق نبود . خیلی هم عادی بود، نیم ساعت پیش، که همراه با جماعت زوزه می کشید و تلاش می کرد فرصتی بیابد و به کشیدن طناب کمکی بکند، سینه اش چنان انباشته بود که فهمید دارد گریه می کند . اکنون همه چیز مرده بود، همه چیز غیر واقعی بود ؛ جمعیت انبوه انگار از آدمک های خشک درست شده بود . در روشنایی شعله، چهره ها مثل چوب بی حالت بود . “مایک” این خشکی و غیر واقعی بودن را در خودش هم احساس می کرد . سر انجام برگشت و از پارک بیرون رفت .
به محضی که از محدودۀ جماعت دور شد، احساس تنهایی تلخی وجودش را فرا گرفت . به سرعت در امتداد خیابان راه افتاد . آرزو می کرد کس دیگری نیز با او همراه بود . خیابان عریض، خلوت و خالی بود و مثل پارک غیر واقعی می نمود . دو خط پولادین تراموا، درخشان زیر پرتو چراغهای برق تا پایین خیابان گسترده بود، و ویترین های تاریک مغازه ها، نور چراغ های حباب دار نیمه شب را باز می تاباند .
دردی خفیف رفته رفته در سینۀ “مایک” جا گرفت . جای درد را با انگشتانش لمس کرد؛ عضلاتش هم دردناک شده بود . آنگاه به خاطر آورد که هنگام یورش جماعت به در بسته زندان خود او در صف جلو بود . صفی هجوم آورنده از چهل مرد، ” مایک” را مثل کله قوچی به در زندان کوبیده بود . در آن هنگام درد را چندان حس نکرده بود، و حتی اکنون هم درد انگار کیفیت ملال آور تنهایی را داشت .
دو کوچه بعد، کلمۀ آبجو با نئون روشن بالای پیاده رو آویزان بود . “مایک” به طرف آن شتافت . امیدوار بود کسانی آنجا باشند و با گفتگو های خود سکوت را از بین ببرند . امیدوار بود کسانی آنجا باشند که در ماجرای لینچ شرکت نداشتند .
می فروش در میخانۀ کوچکش تنها بود، مردی ریز اندام، میان سال با سیبیلی نازک و غمبار و حالتی چونان موشی فرتوت، دانا، پریشان و ترسان .
“مایک” که داخل شد سری تکان داد و گفت : ” انگار داشتی تو خواب راه می رفتی ” ” مایک” با تعجب براندازش کرد و گفت : “درست همون چیزی رو گفتی که حس می کنم، مثل راه رفتن تو خواب ”
“می خوای یه پیک برات بریزم”
“مایک” درنگ کرد . ” نه . انگار تشنمه یه آبجو می خورم…. تو هم اونجا بودی؟ » مرد ریزاندام، سر موش وارش را دوباره تکان داد و گفت : ” آخرای ماجرا . بعد از اینکه بالا کشیده بودنش و همه چیز تموم شده بود . حساب کردم خیلیا باید تشنه باشن، این بود که برگشتم و کرکرۀ مغازه رو کشیدم بالا . اما تا حالا جز شما کسی نیومده . شاید اشتباه کردم ”
“مایک” گفت : ” شایدم بعدا بیان . هنوز خیلیاشون تو پارک اند.. دیگه آروم شدن . بعضی هاشون می خواستن با روزنومه بسوزوننش . اما خوب این کارا چه فایده ای داره؟ ”
می فروش ریز اندام گفت : ” اصلا  فایده ای نداره ” و سیبیل نازکش رو تاباند .
“مایک” کمی نمک در آبجوش ریخت و جرعۀ بزرگی سرکشید و گفت : ” آخیش . داشتم از پا در میومدم ”
می فروش روی پیشخوان بار به طرف او خم شد . چشمهایش برق می زد . ” از اول تا آخرش اونجا بودی تا زندون و همه اش؟ ”
“مایک” دوباره جرعه ای نوشید و بعد به درون آبجویش و به دانه های حباب که از ذرات نمک ته لیوان بالا می آمد نگاه کرد و گفت : ” همه اش . من جزو اولین نفرا، داخل زندان شدم و کمک کردم که طناب رو بکشن . بعضی وقتا مردم خودشون باید قانون رو به دست بگیرن . وقتی وکلای ناکس وارد میدون می شن کارو خراب می کنن ”
سر موش وار بالا و پایین تکان خورد و گفت : ” گل گفتی . وکلا اونا رو از هر معرکه ای نجات می دن . به گمونم سیاهه واقعا گناهکار بود ”
” معلومه که بود! یکی می گفت حتی اعترافم کرده ”
سر موش وار بار دیگر از روی پیشخوان بار به او نزدیک شد .
” چطوری شروع شد برادر ؟ همه چیز تموم شده بود که من رسیدم، بعدش هم یه دقه بیشتر اونجا نموندم . برگشتم کرکره مغازه رو بکشم بالا تا اگه یکی از بر و بچه ها خواست لبی تر کنه اونجا باشم” “مایک” لیوانش رو تا ته سر کشید و آن را به جلو هل داد تا دوباره پر شود .
” آره، البته همه خبر داشتن که داره یه اتفاقایی می افته . من تو یه دکه روبروی زندون بودم که یکی اومد تو و گفت منتظر چی هستین ؟ اونوقت رفتیم اونطرف خیابون . عده ی زیادی جمع شده بودند و عده ی زیاد دیگه ای هم اومدن . همه مون اونجا وایساده بودیم و داد می کشیدیم . بعد کلانتر اومد بیرون و نطق کرد، اما ما با داد و بی دادمون نطقشو کور کردیم . یکی از بچه ها با تفنگ کالیبر بیست و دو، حاشیۀ خیابون راه افتاد و چراغها رو یکی یکی با تیر داغون کرد . بعدشم به زندون حمله کردیم و درهاشو شکستیم . کلانتر خیال نداشت دست به کاری بزنه . براش خوبیت نداشت یه مشت آدم محترم رو به خاطر نجات یه حیوون سیاه لت و پار کنه ”
مرد می فروش گفت : ” از اون گذشته انتخابات هم داره نزدیک می شه ”
” آخرش، کلانترشروع کرد به داد و فریاد که بچه ها زندونی اصلی رو بیارن، تو رو خدا اون اصل کاری رو بیارین، تو سلول چهارمه ”
” مایک” آهسته گفت: ” یه جوری بود که آدم دلش می سوخت . زندونی های دیگه کلی ترسیده بودند . اونا رو از لای میله ها می تونستیم ببینیم . همچو قیافه هایی رو هیچ وقت ندیده بودم ”
می فروش هیجان زده لیوان ویسکی کوچکی را برای خودش ریخت، آنرا سر کشید و گفت : ” زیاد هم نمی شه سرزنششون کرد . فرض کن سی روز تو زندون باشی و بعد یه دسته لینچ کننده بریزن تو. البته که می ترسی نکنه عوضی بگیرن ”
” منم همنو می گم . یه جوری بود که آدم دلش می سوخت . خلاصه، رفتیم به طرف سلول سیاهه . شق و رق ایستاده بود با چشمهای بسته مثل سیاه مست ها . یکی از بچه ها انداختش زمین ولی بلند شد، بعد یکی دیگه حسابی مالوندش، جوری که سیاهه افتاد و سرش خورد به کف سیمانی سلول” “مایک” روی پیشخوان باز خم شد و با انگشت سبابه اش آرام روی چوب صیقل شدۀ آن ضرب گرفت . ” البته این نظر منه، به گمونم همین اونو کشت . برای اینکه وقتی کمکش کردم لباساشو در بیاره، تکون نخورد و وقتی هم دارش کشیدیم اصلا تکون نخورد . آره، برادر، به گمونم بعد از ضربه نفر دومی دیگه کلکش کنده بود ”
” در هر حال نتیجه اش یکیه ”
” نه . یکی نیس . هر کاری باید درست انجام بشه . باعث و بانیش خودش بود و حالا هم باید تقاصشو پس می داد ” ” مایک” دستش را به جیب شلوارش برد و یک تکه پارچۀ آبی رنگ پاره شده بیرون آورد .
” این یه تکه از شلواریه که پاش بود ”
می فروش به جلو خم شد و پارچه را به دقت وارسی کرد . سرش را به طرف “مایک” تکان داد و گفت : ” یه دلار می خرمش ”
” نه بابا حرفشم نزن ”
” خیلی خب دو دلار برای نصفش !”
” مایک” با بد گمانی نگاهش کرد . ” می خوای چه کارش کنی ؟ ”
” گیلاستو بده به من یه آبجو مهمون من باش . با سنجاق می چسبونمش به دیوار ؛ یه کارت کوچولو هم زیرش می ذارم . بچه هایی که می یان اینجا خوش دارن بهش نگاه کنن ”
“مایک” با با چاقوی جیبی اش تکۀ پارچه را به دو نیم کرد و دو سکه نقرۀ یک دلاری از می فروش گرفت . مرد ریزه نقش گفت : ” یکی رو می شناسم که کارتهای قشنگی می نویسه که زیرش بچسبونم ”
بعد محتاطانه افزود : “خیال می کنی کلانتر کسی رو توقیف کنه ؟ ”
” گمون نکنم . چرا برای خودش دردسر درست کنه ؟ امشب کلی رای تو اون جمعیت خوابیده بود . بچه ها که همه برن کلانتر می یاد طنابو می بره و سیاهه رو می یاره پایین و قال قضیه رو می کنه  ”
می فروش نگاهی به در انداخت و گفت : ” انگار اشتباه کردم که بچه ها می یان لبی تر کنن . دیگه داره دیر می شه ”
“مایک ” گفت : ” منم دیگه باید برم خونه . خیلی خسته م ”
” اگه طرفای جنوب می ری، صبر کن کرکرۀ مغازه رو بکشم پایین و باهات راه بیافتم . من تو خیابون هشتم جنوبی زندگی می کنم ”
” عجب. دو کوچه بالاتر از خونۀ ما . من تو خیابون ششم جنوبی هستم . باید درست از جلوی خونۀ ما رد بشی . عجیبه که هیچ وقت تو رو این حوالی ندیدم ”
می فروش لیوان “مایک” شست و پیش بند درازش را درآورد . کلاه و کتش را پوشید، به طرف در راه افتاد و تابلو نئون قرمز رنگ و چراغ های مغازه را خاموش کرد . لحظه ای هر دو مرد در پیاده رو ایستادند و به پشت سر طرف پارک نگاه کردند . شهر ساکت بود . صدایی از پارک شنیده نمی شد . پاسبانی در کوچۀ بالا تر گشت می زد و نور چراغ قوه اش را به درون ویترین های مغازه ها می انداخت .
“مایک” گفت : ” می بینی ؟ انگار هیچ اتفاقی نیفتاده ”
ـ ” آره، لابد بر وبچه ها رفتن جای دیگه لبی تر کنن ”
“مایک” گفت : ” منم همینو بهت گفتم ”
در امتداد خیابان خالی پیش رفتند و به طرف جنوب، بیرون از ناحیۀ تجارپیچیدند . می فروش گفت : ” اسم من ولشه . فقط دو ساله به این شهر اومدم ”
بار دیگر تنهایی بر “مایک” چیره شد . گفت : ” عجیبه ” و سپس افزود : ” من درست توی همین شهر به دنیا اومدم، تو همین خونه ای که الانم زندگی می کنم . زن دارم اما بچه ندارم . هر دومون تو این شهر به دنیا اومدیم . همه ما رو می شناسن ”
چند کوچه را پشت سر گذاشتند . دیگر از مغازه ها خبری نبود و در دو سوی خیابان خانه های زیبایی با باغچه های سرسبز و چمن های یک دست دیده می شد . سایۀ بلند درخت ها بر اثر نور چراغ های خیابان، روی پیاده رو افتاده بود . دو سگ ولگرد آهسته می گذشتند و همدیگر را می بوییدند .
“ولش” به آرامی گفت : ” نمی دونم چه جور آدمی بود سیاهه رو می گم ”
“مایک” از عمق تنهاییش جواب داد : ” روزنومه ها همه نوشته بودن که آدم ناکسی بوده . من همۀ روزنومه ها رو می خونم . همه شون همینو نوشته بودن ”
” آره . منم می خونمشون . اما جای تعجبه من سیاه های خیلی خوبی رو می شناسم ”
“مایک” سرش را گرداند و به اعتراض گفت : ” خب، من هم چند تا سیاه خوب می شناختم . من با سیاه هایی کار کردم که از سفیدا هیچ دست کمی ندارند، از هر سفیدی که دلت بخواد باش آشنا بشی. ناکس اصلا توشون نبود ”
تلخی کلامش “ولش ِ” ریزه نقش را لحظه ای ساکت کرد . سپس گفت : ” راستش، نمی شه گفت چه جور آدمی بود ؟”
” نه، نمی شه گفت همین طور شق و رق وایساده بود، با دهان بسته و چشم هایی که روی هم فشرده بود و دستایی که از دو طرف آویزان بود . اونوقت یکی از بچه ها مالوندش . به نظر من بیرونش که آوردیم دیگه مرده بود ”
“ولش” قدمهایش را کند کرد و گفت : ” تو این مسیر باغچه های قشنگی هست . خیلی پول باید صرف نگه داریشون بشه ”
آنقدر به “مایک” نزدیک شد که شانه اش با بازوی او تماس پیدا کرد .
” من هیچ وقت تو لینچ نبودم . نمی دونم چه اثری رو آدم می ذاره بعدش ؟ ”
“مایک” از او کنار کشید و گفت : ” هیچ اثری رو آدم نمی ذاره ” سرش را پایین انداخت و قدمهایش را تند کرد . می فروش ریزه نقش مجبور شد برای رسیدن به ” مایک” تاخت بردارد . چراغهای خیابان کمتر و هوا تاریک تر و امن تر شده بود . “مایک” ناگهان گفت : ” باعث می شه آدم یه جور حالت لختی و خستگی پیدا کنه، در عین حال یه جور رضایت هم حس می کنه . جوری که انگار کار خوبی کرده اما خسته و خواب آلوده ” گامهایش را آهسته کرد .
” نگاه کن، چراغ آشپزخونه روشنه . من اینجا زندگی می کنم . عیال منتظرم بیدار مونده ” ” مایک” جلو خانۀ کوچکش ایستاد .
“ولش” هم با بی قراری کنارش ایستاد و گفت : “هروقت یه گیلاس آبجو یا یه پیک ویسکی خواستی، بیا سراغ من . مغازه تا نصفه شب بازه . من با دوستام خوب تا می کنم ” و مثل موش پیری از آنجا دور شد . “مایک” داد زد : ” شب بخیر ”
خانه اش را دور زد و از در پشت داخل شد . زن لاغر و بدخلقش کنار اجاق گاز روشن نشسته بود و خودش را گرم می کرد . نگاه شکوه آلودش را به “مایک” که در آستانۀ در ایستاده بود گرداند.
آنگاه چشمهایش گشاد شد و روی صورت “مایک” ماند و با صدای خشنی گفت : ” با یه زن بودی ؟ با کدوم یکیشون بودی؟ ”
“مایک” خندید : ” خودتو خیلی با هوش می دونی آره؟ آدم باهوشی هستی مگه نه ؟ چطور شده خیال می کنی من با یه زن بودم؟ ”
زن به تندی گفت: ” خیال می کنی نمی تونم از نگاهت بفهمم ؟ ”
“مایک” گفت : ” اگه تو اینقدر باهوشی و خیلی سرت می شه، پس منم یک کلوم حرف نمی زنم . می تونی منتظر روزنامۀ فردا صبح باشی ”
“مایک” تردیدی را که در چشمان قانع نشدۀ زن موج می زد، دید .
زن گفت : ” قضیۀ سیاهه بود؟ سیاهه رو گرفتنش؟ همه می گفتن که می گیرنش ”
” اگه اینقدر باهوشی، خودت ته و توشو در آر . من هیچی بهت نمی گم ”
” مایک” از درون آشپزخانه به حمام رفت . آینۀ کوچکی به دیوار آویخته بود . کلاهش را از سرش برداشت و به صورتش نگاه کرد . با خود اندیشید : ” به خدا حق با عیال بود . درست همون چیزیه که احساس می کنم ”

 

جان اشتاین بک

John Steinbeck

مترجم: پرویز امین زاده

 

john steinbeck-2

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*