Home / Short Stories / داستان کوتاه : ناکامی اثر آنتوان چخوف

داستان کوتاه : ناکامی اثر آنتوان چخوف

Anton Chekhov-7

 

ناکامی

ایلیا سرگی یویچ پپلف و همسرش کلئوپاترا پترونا، پشت در اتاق،‌ گوش ایستاده و حریصانه سرگرم استراق سمع بودند . از قرار معلوم در پس در اتاق پذیرایی کوچکشان دو نفر به هم اظهار عشق می‌کردند . “اظهار کنندگان” عبارت بودند از ناتاشنکا دختر آقای پپلف و شچوپکین دبیر آموزشگاه شهرشان . پپلف که از شدت هیجان و بی تابی سراپا می‌لرزید و دست‌هایش را به هم می‌مالید، زیر لب نجواکنان گفت :
ــ دارد به قلاب نک می‌زند! پترونا تو باید حواست را کاملا جمع کنی و همین که صحبتشان به احساسات و این جور حرف‌ها رسید فورا بدو و شمایل مقدسین را از روی دیوار بردار و راه بیفت تا دعای خیرشان کنیم … باید غافلگیرشان کرد … باید مچشان را سر بزنگاه بگیریم … و دعای خیرشان کنیم … دعای خیر کردن جزو امور مقدس است، کسی را که دعای خیرش کنند، دیگر نمی‌تواند از زیر بار ازدواج شانه خالی کند … اگر هم یک وقت خواست طفره برود، ناچار با دادگستری سر و کار پیدا می‌کند .
و اما در همان لحظه و پشت همان در، شچوپکین در حالی که چوب کبریتی را به شلوار شطرنجی خود می‌کشید تا بگیراند، خطاب به ماشنکا می‌گفت :
ــ از این اخلاقتان دست بردارید! هرگز به شما نامه‌ای ننوشته ام !
دختر جوان که یک بند ادا و اطوار می‌آمد و گهگاه هیکل خود را در آینه برانداز می‌کرد، جواب داد :
ــ شما گفتید و من باور کردم ! خط شما را فوری شناختم ! راستی که آدم عجیب و غریبی هستید ! دبیر تعلیم خط و خطش اینقدر خرچنگ قورباغه ! با آن خط بدی که دارید، چطور می‌توانید خوشنویسی یاد بدهید ؟
ــ هوم ! … چه اهمیتی دارد ؟ در تعلیم خط، مهم اصل خوش نویسی نیست بلکه مهم آن است که شاگرد‌ها سر کلاس چرت نزنند . من وقتی شاگرد‌هایم را در حال چرت زدن می‌بینم، خط کش را بر می‌دارم و می‌افتم به جانشان … تازه چه فرقی می‌کند خط یکی خوب باشد یا بد ؟ … من معتقدم که خط خوش یعنی حرف مفت ! مثلا نکراسف با آن که خط گندی داشت،‌ نویسنده‌ی خوبی بود . نمونه‌ی خط او را در کتاب مجموعه‌ی آثارش چاپ کرده بودند .
ــ بین شما و نکراسف از زمین تا آسمان تفاوت هست …
آنگاه آه کشید و افزود :
ــ اگر نویسنده‌ای از من خواستگاری کند، بی معطلی زنش می‌شوم تا چپ و راست بعنوان یادگاری برایم شعر بنویسد !
ــ این‌که کاری ندارد ! من هم بلدم برایتان شعر بنویسم .
ــ مثلا درباره‌ی چی ؟
ــ درباره‌ی عشق … احساسات … چشم‌هایتان … اشعاری بنویسم که از خود بی خود شوید … اشکتان در بیاید ! راستی اگر برایتان شعر عاشقانه بنویسم، اجازه خواهید داد، دستتان را ببوسم ؟
ــ چه تقاضای مهمی؟! … الانش هم اگر بخواهید، می‌توانید دستم را ببوسید !
شچوپکین از جای خود جهید و با چشم‌هایی از حدقه برآمده، لب‌هایش را به دست نرم ناتاشنکا که بوی صابون تخم مرغی می‌داد، فشرد . در همین هنگام پپلف، آرنج خود را شتابان به پهلوی کلئوپاترا پترونا زد، رنگ رخسارش به سفیدی گچ شد، دگمه‌های کتش را با عجله‌انداخت و گفت :
ــ بجنب! شمایل! شمایل را از روی دیوار بردار! راه بیفت، زن! یالله بجنب!
آنگاه بدون اتلاف وقت، در اتاق را چارطاق باز کرد و دست‌هایش را به طرف آسمان گرفت و با چشم‌های آلوده به اشکش پلک زد و گفت :
ــ بچه‌ها! … دعای خیرتان می‌کنم … بچه‌های عزیز … خداوند خوش‌بختتان کند … اولاد فراوان داشته باشید …
مادر نیز که از فرط خوشحالی اشک می‌ریخت، گفت :
ــ من … من هم دعای خیرتان می‌کنم … عزیزان من انشاالله خوش‌بخت شوید، پا به پای هم پیر شوید !
آن‌گاه رو کرد به شچوپکین و ادامه داد :
ــ آه، شما یگانه گنجینه‌ام را از من می‌گیرید ! دخترم را دوست داشته باشید … با او مهربان باشید …
د‌هان شچوپکین بینوا از ترس و تعجب باز ماند، شبیخون والدین ناتاشنکا آن‌قدر جسورانه و غیرمنتظره بود که مرد جوان فرصت نیافت حتی کلمه‌ای بر زبان بیاورد . در حالی که از وحشت سراپا می‌لرزید، با خود فکر کرد : “ای داد بیداد، دم به تله دادم! غافلگیرم کردند! کار زار است! محال است بتوانم از این معرکه جان سالم بدر ببرم!”
بناچار سر خود را از سر تسلیم خم کرد تا شمایل را بالای آن بگیرند، انگار می‌خواست بگوید : ” تسلیم می‌شوم !” پدر ناتاشنکا که او نیز اشک می‌ریخت، گفت :
ــ دعا … دعای خیر می‌کنم . ناتاشنکا دخترم … برو کنارش بایست … پترونا،‌ شمایل را بده من …
اما در این لحظه، پدر ناگهان از گریستن باز ماند و چهره‌اش از شدت خشم، کج و معوج شد . با حالتی آکنده از غیظ و عصبانیت رو کرد به پترونا و داد زد :
ــ خنگ خدا! کله پوک! ببین بجای شمایل چه می‌دهد دستم !
ــ وای خدا مرگم بده !
راستی مگر چه شده بود؟
شچوپکین نگاه آمیخته به ترس و وحشت خود را به شمایل دوخت و در همان آن پی برد که نجات یافته است : در آن هیر و ویر، والده‌ی ناتاشنکا بجای شمایل مقدس، عکس لاژچنیکف نویسنده را از دیوار برداشته بود . پپلف پیر و کلئوپاترا پترونا تصویر در دست، حیران و شرمنده‌ایستاده بودند . در این میان آقای دبیر با استفاده از آشفتگی وضع، پا به فرار گذاشت .

 

Anton Chekhov

آنتوان چخوف

 

Anton Chekhov-3

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*