Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : داستان هفت خوان اسفنديار‬ – خوان اول

چنین گفت فردوسی پاکزاد : داستان هفت خوان اسفنديار‬ – خوان اول

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

داستان هفت خوان اسفنديار‬

خوان اول

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫
‫سخن گوی دهقان چو بنهاد خوان‬
‫يکی داستان راند از هفتخوان‬
‫ز رويين دژ و کار اسفنديار‬
‫ز راه و ز آموزش گرگسار‬
‫چنين گفت کو چون بيامد به بلخ‬
‫زبان و روان پر ز گفتار تلخ‬
‫همی راند تا پيشش آمد دو راه‬
‫سراپرده و خيمه زد با سپاه‬
‫بفرمود تا خوان بياراستند‬
‫می و رود و رامشگران خواستند‬
‫برفتند گردان لشکر همه‬
‫نشستند بر خوان شاه رمه‬
‫يکی جام زرين به کف برگرفت‬
‫ز گشتاسپ آنگه سخن در برگرفت‬
‫وزان پس بفرمود تا گرگسار‬
‫شود داغ دل پيش اسفنديار‬
‫بفرمود تا جام زرين چهار‬
‫دمادم ببستند بر گرگسار‬
‫ازان پس بدو گفت کای تيره بخت‬
‫رسانم ترا من به تاج و به تخت‬
‫گر ايدونک هرچت بپرسيم راست‬
‫بگويی همه شهر ترکان تراست‬
‫چو پيروز گردم سپارم ترا‬
‫به خورشيد تابان برآرم ترا‬
‫نيازارم آنرا که پيوند تست‬
‫هم آنرا که پيوند فرزند تست‬
‫وگر هيچ گردی به گرد دروغ‬
‫نگيرد بر من دروغت فروغ‬
‫ميانت به خنجر کنم بدو نيم‬
‫دل انجمن گردد از تو به بيم‬
‫چنين داد پاسخ ورا گرگسار‬
‫که ای نامور فرخ اسفنديار‬
‫ز من نشود شاه جز گفت راست‬
‫تو آن کن که از پادشاهی سزاست‬
‫بدو گفت رويين دژ اکنون کجاست‬
‫که آن مرز ازين بوم ايران جداست‬
‫بدو چند راهست و فرسنگ چند‬
‫کدام آنک ازو هست بيم و گزند‬
‫سپه چند باشد هميشه دروی‬
‫ز بالای دژ هرچ دانی بگوی‬
‫چنين داد پاسخ ورا گرگسار‬
‫که ای شيردل خسرو شهريار‬
‫سه راهست ز ايدر بدان شارستان‬
‫که ارجاسپ خواندش پيکارستان‬
‫يکی در سه ماه و يکی در دو ماه‬
‫گر ايدون خورش تنگ باشد به راه‬
‫گيا هست و آبشخور چارپای‬
‫فرود آمدن را نيابی تو جای‬
‫سه ديگر به نزديک يک هفته راه‬
‫بهشتم به رويين دژ آيد سپاه‬
‫پر از شير و گرگست و پر اژدها‬
‫که از چنگشان کس نيابد رها‬
‫فريب زن جادو و گرگ و شير‬
‫فزونست از اژدهای دلير‬
‫يکی را ز دريا برآرد به ماه‬
‫يکی را نگون اندر آرد به چاه‬
‫بيابان و سيمرغ و سرمای سخت‬
‫که چون باد خيزد به درد درخت‬
‫ازان پس چو رويين دژ آيد پديد‬
‫نه دژ ديد ازان سان کسی نه شنيد‬
‫سر باره برتر ز ابر سياه‬
‫بدو در فراوان سليح و سپاه‬
‫به گرد اندرش رود و آب روان‬
‫که از ديدنش خيره گردد روان‬
‫به کشتی برو بگذرد شهريار‬
‫چو آيد به هامون ز بهر شکار‬
‫به صد سال گر ماند اندر حصار‬
‫ز هامون نيايدش چيزی به کار‬
‫هماندر دژش کشتمند و گيا‬
‫درخت برومند و هم آسيا‬
‫چو اسفنديار آن سخنها شنيد‬
‫زمانی بپيچيد و دم درکشيد‬
‫بدو گفت ما را جزين راه نيست‬
‫به گيتی به از راه کوتاه نيست‬
‫چنين گفت با نامور گرگسار‬
‫که اين هفتخوان هرگز ای شهريار‬
‫به زور و به آواز نگذشت کس‬
‫مگر کز تن خويش کردست بس‬
‫بدو نامور گفت گر با منی‬
‫ببينی دل و زور آهرمنی‬
‫به پيشم چه گويی چه آيد نخست‬
‫که بايد ز پيکار او راه جست‬
‫چنين داد پاسخ ورا گرگسار‬
‫که اين نامور مرد ناباک دار‬
‫نخستين به پيش تو آيد دو گرگ‬
‫نر و ماده هريک چو پيلی سترگ‬
‫دو دندان به کردار پيل ژيان‬
‫بر و کتف فربه و لاغر ميان‬
‫بسان گوزنان به سر بر سروی‬
‫همی رزم شيران کند آرزوی‬
‫بفرمود تا همچنانش به بند‬
‫به خرگاه بردند ناسودمند‬
‫بياراست خرم يکی بزمگاه‬
‫به سر بر نظاره بران جشنگاه‬
‫چو خورشيد بنمود تاج از فراز‬
‫هوا با زمين نيز بگشاد راز‬
‫ز درگاه برخاست آوای کوس‬
‫زمين آهنين شد سپهر آبنوس‬
‫سوی هفتخوان رخ به توران نهاد‬
‫همی رفت با لشکر آباد و شاد‬
‫چو از راه نزديک منزل رسيد‬
‫ز لشکر يکی نامور برگزيد‬
‫پشوتن يکی مرد بيدار بود‬
‫سپه را ز دشمن نگهدار بود‬
‫بدو گفت لشکر به آيين بدار‬
‫همی پيچم از گفته ی گرگسار‬
‫منم پيش رو گر به من بد رسد‬
‫بدين کهتران بد نيايد سزد‬
‫بيامد بپوشيد خفتان جنگ‬
‫ببست از بر پشت شبرنگ تنگ‬
‫سپهبد چو آمد به نزديک گرگ‬
‫چه گرگ آن سرافراز پيل سترگ‬
‫بديدند گرگان بر و يال اوی‬
‫ميان يلی چنگ و گوپال اوی‬
‫ز هامون سوی او نهادند روی‬
‫دو پيل سرافراز و دو جنگجوی‬
‫کمان را به زه کرد مرد دلير‬
‫بغريد بر سان غرنده شير‬
‫بر آهرمنان تيرباران گرفت‬
‫به تندی کمان سواران گرفت‬
‫ز پيکان پولاد گشتند سست‬
‫نيامد يکی پيش او تن درست‬
‫نگه کرد روشن دل اسفنديار‬
‫بديد آنک دد سست برگشت کار‬
‫يکی تيغ زهرآبگون برکشيد‬
‫عنان را گران کرد و سر درکشيد‬
‫سراسر به شمشيرشان کرد چاک‬
‫گل انگيخت از خون ايشان ز خاک‬
‫فرود آمد از نامور بارگی‬
‫به يزدان نمود او ز بيچارگی‬
‫سليح و تن از خون ايشان بشست‬
‫بران خارستان پاک جايی بجست‬
‫پر آژنگ رخ سوی خورشيد کرد‬
‫دلی پر ز درد و سری پر ز گرد‬
‫همی گفت کای داور دادگر‬
‫تو دادی مرا هوش و زور و هنر‬
‫تو کردی تن گرگ را خاک جای‬
‫تو باشی به هر نيک و بد رهنمای‬
‫چو آمد سپاه و پشوتن فراز‬
‫بديدند يل را به جای نماز‬
‫بماندند زان کار گردان شگفت‬
‫سپه يکسر انديشه اندر گرفت‬
‫که اين گرگ خوانيم گر پيل مست‬
‫که جاويد باد اين دل و تيغ و دست‬
‫که بی فره اورنگ شاهی مباد‬
‫بزرگی و رسم سپاهی مباد‬
‫برفتند گردان فرخنده رای‬
‫برابر کشيدند پرده سرای‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*