Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : برآمد بران تند بالا فراز‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : برآمد بران تند بالا فراز‬

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

شکست و فرار ارجاسب

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫برآمد بران تند بالا فراز‬
‫چو روی پدر ديد بردش نماز‬
‫پدر داغ دل بود بر پای جست‬
‫ببوسيد و بسترد رويش به دست‬
‫بدو گفت يزدان سپاس ای جوان‬
‫که ديدم ترا شاد و روشن روان‬
‫ز من در دل آزار و تندی مدار‬
‫به کين خواستن هيچ کندی مدار‬
‫گرزم آن بدانديش بدخواه مرد‬
‫دل من ز فرزند خود تيره کرد‬
‫بد آيد به مردم ز کردار بد‬
‫بد آيد به روی بد از کار بد‬
‫پذيرفتم از کردگار جهان‬
‫شناسنده ی آشکار و نهان‬
‫که چون من شوم شاد و پيروزبخت‬
‫سپارم ترا کشور و تاج و تخت‬
‫پرستش بهی برکنم زين جهان‬
‫سپارم ترا تاج و تخت مهان‬
‫چنين پاسخش داد اسفنديار‬
‫که خشنود بادا ز من شهريار‬
‫مرا آن بود تخت و تاج و سپاه‬
‫که خشنود باشد جهاندار شاه‬
‫جهاندار داند که بر دشت رزم‬
‫چو من ديدم افگنده روی گرزم‬
‫بدان مرد بد گوی گريان شدم‬
‫ز درد دل شاه بريان شدم‬
‫کنون آنچ بد بود از ما گذشت‬
‫غم رفته نزديک ما بادگشت‬
‫ازين پس چو من تيغ را برکشم‬
‫وزين کوهپايه سراندر کشم‬
‫نه ارجاسپ مانم نه خاقان چين‬
‫نه کهرم نه خلخ نه توران زمين‬
‫چو لشکر بدانست کاسفنديار‬
‫ز بند گران رست و بد روزگار‬
‫برفتند يکسر گروها گروه‬
‫به پيش جهاندار بر تيغ کوه‬
‫بزرگان فرزانه و خويش اوی‬
‫نهادند سر بر زمين پيش اوی‬
‫چنين گفت نيک اختر اسفنديار‬
‫که ای نامداران خنجرگزار‬
‫همه تيغ زهرآبگون برکشيد‬
‫يکايک درآييد و دشمن کشيد‬
‫بزرگان برو خواندند آفرين‬
‫که ما را توی افسر و تيغ کين‬
‫همه پيش تو جان گروگان کنيم‬
‫به ديدار تو رامش جان کنيم‬
‫همه شب همی لشکر آراستند‬
‫همی جوشن و تيغ پيراستند‬
‫پدر نيز با فرخ اسفنديار‬
‫همی راز گفت از بد روزگار‬
‫ز خون جوانان پرخاشجوی‬
‫به رخ بر نهاد از دو ديده دو جوی‬
‫که بودند کشته بران رزمگاه‬
‫به سر بر ز خون و ز آهن کلاه‬
‫همان شب خبر نزد ارجاسپ شد‬
‫که فرزند نزديک گشتاسپ شد‬
‫به ره بر فراوان طلايه بکشت‬
‫کسی کو نشد کشته بنمود پشت‬
‫غمی گشت و پرمايگان را بخواند‬
‫بسی پيش کهرم سخنها براند‬
‫که ما را جزين بود در جنگ رای‬
‫بدانگه که لشکر بيامد ز جای‬
‫همی گفتم آن ديو را گر به بند‬
‫بيابيم گيتی شود بی گزند‬
‫بگيرم سر گاه ايران زمين‬
‫به هر مرز بر ما کنند آفرين‬
‫کنون چون گشاده شد آن ديوزاد‬
‫به چنگست ما را غم و سرد باد‬
‫ز ترکان کسی نيست همتای اوی‬
‫که گيرد به رزم اندرون جای اوی‬
‫کنون با دلی شاد و پيروز بخت‬
‫به توران خراميم با تاج و تخت‬
‫بفرمود تا هرچ بد خواسته‬
‫ز گنج و ز اسپان آراسته‬
‫ز چيزی که از بلخ بامی ببرد‬
‫بياورد يکسر به کهرم سپرد‬
‫ز کهرمش کهتر پسر بد چهار‬
‫بنه بر نهادند و شد پيش بار‬
‫برفتند بر هر سوی صد هيون‬
‫نشسته برو نيز صد رهنمون‬
‫دلش بود پربيم و سر پر شتاب‬
‫ازو دور بد خورد و آرام و خواب‬
‫يکی ترک بد نام اون گرگسار‬
‫ز لشکر بيامد بر شهريار‬
‫بدو گفت کای شاه ترکان چين‬
‫به يک تن مزن خويشتن بر زمين‬
‫سپاهی همه خسته و کوفته‬
‫گريزان و بخت اندر آشوفته‬
‫پسر کوفته سوخته شهريار‬
‫بياری که آمد جز اسفنديار‬
‫همآورد او گر بيايد منم‬
‫تن مرد جنگی به خاک افگنم‬
‫سپه را همی دل شکسته کنی‬
‫به گفتار بی جنگ خسته کنی‬
‫چون ارجاسپ بشنيد گفتار اوی‬
‫بايد آن دل و رای هشيار اوی‬
‫بدو گفت کای شير پرخاشگر‬
‫ترا هست نام و نژاد و هنر‬
‫گر اين را که گفتی بجای آوری‬
‫هنر بر زبان رهنمای آوری‬
‫ز توران زمين تا به دريای چين‬
‫ترا بخشم و بوم ايران زمين‬
‫سپهبد تو باشی به هر کشورم‬
‫ز فرمان تو يک زمان نگذرم‬
‫هم اندر زمان لشکر او را سپرد‬
‫کسانی که بودند هشيار و گرد‬
‫همه شب همی خلعت آراستند‬
‫همی باره ی پهلوان خواستند‬
‫چو خورشيد زرين سپر برگرفت‬
‫شب تيره زو دست بر سر گرفت‬
‫بينداخت پيراهن مشک رنگ‬
‫چو ياقوت شد مهر چهرش به رنگ‬
‫ز کوه اندر آمد سپاه بزرگ‬
‫جهانگير اسفنديار سترگ‬
‫چو لشکر بياراست اسفنديار‬
‫جهان شد به کردار دريای قار‬
‫بشد گرد بستور پور زرير‬
‫که بگذاشتی بيشه زو نره شير‬
‫بياراست بر ميمنه جای خويش‬
‫سپهبد بد و لشکر آرای خويش‬
‫چو گردوی جنگی بر ميسره‬
‫بيامد چو خور پيش برج بره‬
‫به پيش سپاه آمد اسفنديار‬
‫به زين اندرون گرزه ی گاوسار‬
‫به قلب اندرون شاه گشتاسپ بود‬
‫روانش پر از کين لهراسپ بود‬
‫وزان روی ارجاسپ صف برکشيد‬
‫ستاره همی روی دريا نديد‬
‫ز بس نيزه و تيغ های بنفش‬
‫هوا گشته پر پرنيانی درفش‬
‫بشد قلب ارجاسپ چون آبنوس‬
‫سوی راستش کهرم و بوق و کوس‬
‫سوی ميسره نام شاه چگل‬
‫که در جنگ ازو خواستی شير دل‬
‫برآمد ز هر دو سپه گير و دار‬
‫به پيش اندر آمد گو اسفنديار‬
‫چو ارجاسپ ديد آن سپاه گران‬
‫گزيده سواران نيزه روان‬
‫بيامد يکی تند بالا گزيد‬
‫به هر سوی لشکر همی بنگريد‬
‫ازان پس بفرمود تا ساروان‬
‫هيون آورد پيش ده کاروان‬
‫چنين گفت با نامداران براز‬
‫که اين کار گردد به مابر دراز‬
‫نيايد پديدار پيروزئی‬
‫نکو رفتنی گر دل افروزئی‬
‫خود و ويژگان بر هيونان مست‬
‫بسازيم باهستگی راه جست‬
‫چو اسفنديار از ميان دو صف‬
‫چو پيل ژيان بر لب آورده کف‬
‫همی گشت برسان گردان سپهر‬
‫به چنگ اندرون گرزه ی گاو چهر‬
‫تو گفتی همه دشت بالای اوست‬
‫روانش همی در نگنجد به پوست‬
‫خروش آمد و ناله ی کرنای‬
‫برفتند گردان لشکر ز جای‬
‫تو گفتی ز خون بوم دريا شدست‬
‫ز خنجر هوا چون ثريا شدست‬
‫گران شد رکيب يل اسفنديار‬
‫بغريد با گرزه ی گاوسار‬
‫بيفشارد بر گرز پولاد مشت‬
‫ز قلب سپه گرد سيصد بکشت‬
‫چنين گفت کز کين فرشيدورد‬
‫ز دريا برانگيزم امروز گرد‬
‫ازان پس سوی ميمنه حمله برد‬
‫عنان باره ی تيزتگ را سپرد‬
‫صد و شست گرد از دليران بکشت‬
‫چو کهرم چنان ديد بنمود پشت‬
‫چنين گفت کاين کين خون نياست‬
‫کزو شاه را دل پر از کيمياست‬
‫عنان را بپيچيد بر ميسره‬
‫زمين شد چو دريای خون يکسره‬
‫بکشت از دليران صد و شصت و پنج‬
‫همه نامداران با تاج و گنج‬
‫چنين گفت کاين کين آن سی و هشت‬
‫گرامی برادر که اندر گذشت‬
‫چو ارجاسپ آن ديد با گرگسار‬
‫چنين گفت کز لشکر بی شمار‬
‫همه کشته شد هرک جنگی بدند‬
‫به پيش صفاندر درنگی بدند‬
‫ندانم تو خامش چرا مانده ای‬
‫چنين داستانها چرا رانده ای‬
‫ز گفتار او تيز شد گرگسار‬
‫بيامد به پيش صف کارزار‬
‫گرفته کمان کيانی به چنگ‬
‫يکی تير پولاد پيکان خدنگ‬
‫چو نزديک شد راند اندر کمان‬
‫بزد بر بر و سينه ی پهلوان‬
‫ز زين اندر آويخت اسفنديار‬
‫بدان تا گمانی برد گرگسار‬
‫که آن تير بگذشت بر جوشنش‬
‫بخست آن کيانی بر روشنش‬
‫يکی تيغ الماس گون برکشيد‬
‫همی خواست از تن سرش را بريد‬
‫بترسيد اسفنديار از گزند‬
‫ز فتراک بگشاد پيچان کمند‬
‫به نام جهان آفرين کردگار‬
‫بينداخت بر گردن گرگسار‬
‫به بند اندر آمد سر و گردنش‬
‫بخاک اندر افگند لرزان تنش‬
‫دو دست از پس پشت بستش چو سنگ‬
‫گره زد به گردن برش پالهنگ‬
‫به لشکرگه آوردش از پيش صف‬
‫کشان و ز خون بر لب آورده کف‬
‫فرستاد بدخواه را نزد شاه‬
‫به دست همايون زرين کلاه‬
‫چنين گفت کاين را به پرده سرای‬
‫ببند و به کشتن مکن هيچ رای‬
‫کنون تا کرا بد دهد کردگار‬
‫که پيروز گردد ازين کارزار‬
‫وزان جايگه شد به آوردگاه‬
‫به جنگ اندر آورد يکسر سپاه‬
‫برانگيختند آتش کارزار‬
‫هوا تيره گون شد ز گرد سوار‬
‫چو ارجاسپ پيکار زانگونه ديد‬
‫ز غم پست گشت و دلش بردميد‬
‫به جنگاوران گفت کهرم کجاست‬
‫درفشش نه پيداست بر دست راست‬
‫همان تيغ زن کندر شيرگير‬
‫که بگذاشتی نيزه بر کوه و تير‬
‫به ارجاسپ گفتند کاسفنديار‬
‫به رزم اندرون بود با گرگسار‬
‫ز تيغ دليران هوا شد بنفش‬
‫نه پيداست آن گرگ پيکر درفش‬
‫غمی شد در ارجاسپ را زان شگفت‬
‫هيون خواست و راه بيابان گرفت‬
‫خود و ويژگان بر هيونان مست‬
‫برفتند و اسپان گرفته به دست‬
‫سپه را بران رزمگه بر بماند‬
‫خود و مهتران سوی خلج براند‬
‫خروشی برآمد ز اسفنديار‬
‫بلرزيد ز آواز او کوه و غار‬
‫به ايرانيان گفت شمشير جنگ‬
‫مداريد خيره گرفته به چنگ‬
‫نيام از دل و خون دشمن کنيد‬
‫ز تورانيان کوه قارن کنيد‬
‫بيفشارد ران لشکر کينه خواه‬
‫سپاه اندر آمد به پيش سپاه‬
‫به خون غرقه شد خاک و سنگ و گيا‬
‫بگشتس بخون گر بدی آسيا‬
‫همه دشت پا و بر و پشت بود‬
‫بريده سر و تيغ در مشت بود‬
‫سواران جنگی همی تاختند‬
‫به کالا گرفتن نپرداختند‬
‫چو ترکان شنيدند کارجاسپ رفت‬
‫همی پوستشان بر تن از غم بکفت‬
‫کسی را که بد باره بگريختند‬
‫دگر تيغ و جوشن فرو ريختند‬
‫به زنهار اسفنديار آمدند‬
‫همه ديده چون جويبار آمدند‬
‫بريشان ببخشود زورآزمای‬
‫ازان پس نيفگند کس را ز پای‬
‫ز خون نيا دل بی آزار کرد‬
‫سری را بريشان نگهدار کرد‬
‫خود و لشکر آمد به نزديک شاه‬
‫پر از خون بر و تيغ و رومی کلاه‬
‫ز خون در کفش خنجر افسرده بود‬
‫بر و کتفش از جوش آزرده بود‬
‫بشستند شمشير و کفش به شير‬
‫کشيدند بيرون ز خفتانش تير‬
‫به آب اندر آمد سر و تن بشست‬
‫جهانجوی شادان دل و تن درست‬
‫يکی جامه ی سوکواران بخواست‬
‫بيامد بر داور داد و راست‬
‫نيايش همی کرد خود با پدر‬
‫بران آفريننده ی دادگر‬
‫يکی هفته بر پيش يزدان پاک‬
‫همی بود گشتاسپ با درد و باک‬
‫به هشتم به جا آمد اسفنديار‬
‫بيامد به درگاه او گرگسار‬
‫ز شيرين روان دل شده نااميد‬
‫تن از بيم لرزان چو از باد بيد‬
‫بدو گفت شاها تو از خون من‬
‫ستايش نيابی به هر انجمن‬
‫يکی بنده باشم بپيشت بپای‬
‫هميشه به نيکی ترا رهنمای‬
‫به هر بد که آيد زبونی کنم‬
‫به رويين دژت رهنمونی کنم‬
‫بفرمود تا بند بر دست و پای‬
‫ببردند بازش به پرده سرای‬
‫به لشکر گه آمد که ارجاسپ بود‬
‫که ريزنده خون لهراسپ بود‬
‫ببخشيد زان رزمگه خواسته‬
‫سوار و پياده شد آراسته‬
‫سران و اسيران که آورده بود‬
‫بکشت آن کزو لشکر آزرده بود‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*