Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : يکی مايه ور پور اسفنديار‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : يکی مايه ور پور اسفنديار‬

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

آمدن جاماسب به نزد اسفندیار و درخواست کمک از او

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫يکی مايه ور پور اسفنديار‬
‫که نوش آذرش خواندی شهريار‬
‫بران بام دژ بود و چشمش به راه‬
‫بدان تا کی آيد ز ايران سپاه‬
‫پدر را بگويد چو بيند کسی‬
‫به بالای دژ درنمانده بسی‬
‫چو جاماسپ را ديد پويان به راه‬
‫به سربر يکی نغز توزی کلاه‬
‫چنين گفت کامد ز توران سوار‬
‫بپويم بگويم به اسفنديار‬
‫فرود آمد از باره ی دژ دوان‬
‫چنين گفت کای نامور پهلوان‬
‫سواری همی بينم از ديدگاه‬
‫کلاهی به سر بر نهاده سياه‬
‫شوم باز بينم که گشتاسپيست‬
‫وگر کينه جويست و ارجاسپيست‬
‫اگر ترک باشد ببرم سرش‬
‫به خاک افگنم نابسوده برش‬
‫چنين گفت پرمايه اسفنديار‬
‫که راه گذر کی بوده بی سوار‬
‫همانا کز ايران يکی لشکری‬
‫سوی ما بيامد به پيغمبری‬
‫کلاهی به سر بر نهاده دوپر‬
‫ز بيم سواران پرخاشخر‬
‫چو بشنيد نوش آذر از پهلوان‬
‫بيامد بران باره ی دژ دوان‬
‫چو جاماسپ تنگ اندر آمد ز راه‬
‫هم از باره دانست فرزند شاه‬
‫بيامد به نزديک فرخ پدر‬
‫که فرخنده جاماسپ آمد به در‬
‫بفرمود تا دژ گشادند باز‬
‫درآمد خردمند و بردش نماز‬
‫بدادش درود پدر سربسر‬
‫پيامی که آورده بد در بدر‬
‫چنين پاسخ آورد اسفنديار‬
‫که ای از خرد در جهان يادگار‬
‫خردمند و کنداور و سرفراز‬
‫چرا بسته را برد بايد نماز‬
‫کسی را که بر دست و پای آهنست‬
‫نه مردم نژادست کهرمنست‬
‫درود شهنشاه ايران دهی‬
‫ز دانش ندارد دلت آگهی‬
‫درودم از ارجاسپ آمد کنون‬
‫کز ايران همی دست شويد به خون‬
‫مرا بند کردند بر بی گناه‬
‫همانا گه رزم فرزند شاه‬
‫چنين بود پاداش رنج مرا‬
‫به آهن بياراست گنج مرا‬
‫کنون همچنين بسته بايد تنم‬
‫به يزدان گوای منست آهنم‬
‫که بر من ز گشتاسپ بيداد بود‬
‫ز گفت گرزم اهرمن شاد بود‬
‫مبادا که اين بد فرامش کنم‬
‫روان را به گفتار بيهش کنم‬
‫بدو گفت جاماسپ کای راستگوی‬
‫جهانگير و کنداور و نيک خوی‬
‫دلت گر چنين از پدر خيره گشت‬
‫نگر بخت اين پادشا تيره گشت‬
‫چو لهراسپ شاه آن پرستنده مرد‬
‫که ترکان بکشتندش اندر نبرد‬
‫همان هيربد نيز يزدان پرست‬
‫که بودند با زند و استا به دست‬
‫بکشتند هشتاد از موبدان‬
‫پرستنده و پاکدل بخردان‬
‫ز خونشان به نوش آذر آذر بمرد‬
‫چنين بدکنش خوار نتوان شمرد‬
‫ز بهر نيا دل پر از درد کن‬
‫برآشوب و رخسارگان زرد کن‬
‫ز کين يا ز دين گر نجنبی ز جای‬
‫نباشی پسنديده ی رهنمای‬
‫چنين داد پاسخ که ای نيک نام‬
‫بلنداختر و گرد و جوينده کام‬
‫برانديش کان پير لهراسپ را‬
‫پرستنده و باب گشتاسپ را‬
‫پسر به که جويد همی کين اوی‬
‫که تخت پدر داشت و ايين اوی‬
‫بدو گفت ار ايدونک کين نيا‬
‫نجويی نداری به دل کيميا‬
‫همای خردمند و به آفريد‬
‫که باد هوا روی ايشان نديد‬
‫به ترکان سيراند با درد و داغ‬
‫پياده دوان رنگ رخ چون چراغ‬
‫چنين پاسخ آوردش اسفنديار‬
‫که من بسته بودم چنين زار و خوار‬
‫نکردند زيشان ز من هيچ ياد‬
‫نه برزد کس از بهر من سردباد‬
‫چه گويی به پاسخ که روزی همای‬
‫ز من کرد ياد اندرين تنگ جای‬
‫دگر نيز پرمايه به آفريد‬
‫که گفتی مرا در جهان خود نديد‬
‫بدو گفت جاماسپ کای پهلوان‬
‫پدرت از جهان تيره دارد روان‬
‫به کوه اندرست اين زمان با سران‬
‫دو ديده پر از آب و لب ناچران‬
‫سپاهی ز ترکان بگرد اندرش‬
‫همانا نبينی سر و افسرش‬
‫نيايد پسند جهان آفرين‬
‫که تو دل بپيچی ز مهر و ز دين‬
‫برادر که بد مر ترا سی و هشت‬
‫ازان پنج ماند و دگر درگذشت‬
‫چنين پاسخ آوردش اسفنديار‬
‫که چندين برادر بدم نامدار‬
‫همه شاد با رامش و من به بند‬
‫نکردند ياد از من مستمند‬
‫اگر من کنون کين بسيچم چه سود‬
‫کزيشان برآورد بدخواه دود‬
‫چو جاماسپ زين گونه پاسخ شنود‬
‫دلش گشت از درد پر داغ و دود‬
‫همی بود بر پای و دل پر ز خشم‬
‫به زاری همی راند آب از دو چشم‬
‫بدو گفت کای پهلوان جهان‬
‫اگر تيره گردد دلت با روان‬
‫چه گويی کنون کار فرشيدورد‬
‫که بود از تو همواره با داغ و درد‬
‫به هر سو که بودی به رزم و به بزم‬
‫پر از درد و نفرين بدی بر گرزم‬
‫پر از زخم شمشير ديدم تنش‬
‫دريده برو مغفر و جوشنش‬
‫همی زار می بگسلد جان اوی‬
‫ببخشای بر چشم گريان اوی‬
‫چو آواز دادش ز فرشيدورد‬
‫دلش گشت پرخون و جان پر ز درد‬
‫چو باز آمدش دل به جاماسپ گفت‬
‫که اين بد چرا داشتی در نهفت‬
‫بفرمای کاهنگران آورند‬
‫چو سوهان و پتک گران آورند‬
‫بياورد جاماسپ آهنگران‬
‫چو سندان پولاد و پتک گران‬
‫بسودند زنجير و مسمار و غل‬
‫همان بند رومی به کردار پل‬
‫چو شد دير بر سودن بستگی‬
‫به بد تنگدل بسته از خستگی‬
‫به آهنگران گفت کای شوربخت‬
‫ببندی و بسته ندانی گسخت‬
‫همی گفت من بند آن شهريار‬
‫نکردم به پيش خردمند خوار‬
‫بپيچيد تن را و بر پای جست‬
‫غمی شد به پابند يازيد دست‬
‫بياهيخت پای و بپيچيد دست‬
‫همه بند و زنجير بر هم شکست‬
‫چو بگسست زنجير بی توش گشت‬
‫بيفتاد از درد و بيهوش گشت‬
‫ستاره شمرکان شگفتی بديد‬
‫بران تاجدار آفرين گستريد‬
‫چو آمد به هوش آن گو زورمند‬
‫همی پيش بنهاد زنجير و بند‬
‫چنين گفت کاين هديه های گرزم‬
‫منش پست بادش به بزم و به رزم‬
‫به گرمابه شد با تن دردمند‬
‫ز زنجير فرسوده و مستمند‬
‫چو آمد به در پس گو نامدار‬
‫رخش بود همچون گل اندر بهار‬
‫يکی جوشن خسروانی بخواست‬
‫همان جامه ی پهلوانی بخواست‬
‫بفرمود کان باره ی گام زن‬
‫بياريد و آن ترگ و شمشير من‬
‫چو چشمش بران تيزرو برفتاد‬
‫ز يزدان نيکی دهش کرد ياد‬
‫همی گفت گر من گنه کرده ام‬
‫ازينسان به بند اندر آزرده ام‬
‫چه کرد اين چمان باره ی بربری‬
‫چه بايست کردن بدين لاغری‬
‫بشوييد و او را بی آهو کنيد‬
‫به خوردن تنش را به نيرو کنيد‬
‫فرستاد کس نزد آهنگران‬
‫هرانکس که استاد بود اندران‬
‫برفتند و چندی زره خواستند‬
‫سليحش يکايک بپيراستند‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*