Home / Short Stories / Anton Chekhov / داستان کوتاه : بچه‌ی تُخص اثر آنتوان چخوف

داستان کوتاه : بچه‌ی تُخص اثر آنتوان چخوف

Anton Chekhov-7

 

بچه‌ی تُخص

ایوان ایوانیچ لاپکین، جوانی آراسته و خوش قیافه، و آناسیمیونونا زامبلیتسکایا دختری جوان با بینی کوچک فندقی، از ساحل شیبدار سرازیر شدند و روی نیمکتی نشستند . نیمکت، درست بر لب رودخانه، در محاصره‌ی انبوه بوته‌های یک بیدستان جوان برپا ایستاده بود . چه گوشه‌ی دنجی! کافیست انسان روی نیمکتی بنشیند تا از انظار جهانیان، نهان شود ــ فقط نگاه عنکبوت‌های آبی که به سرعت برق بر سطح آب رودخانه، به‌این سو و آن سو می‌دوند، و نگاه ماهی‌هاست که بر نیمکت نشینان می‌افتد . مرد و زن جوان به چوب و قلاب و قوطی پر از کرم و سایر وسایل ماهیگیری مجهز بودند . هر دو نشستند و بدون اتلاف وقت، مشغول صید شدند . دقیقه‌ای بعد، لاپکین به پیرامون خود نگریست و گفت :
ــ خوشحالم که تنها هستیم . آناسیمیونونا، مطالب زیادی هست که باید با شما در میان بگذارم … خیلی حرف دارم … از لحظه‌ای که شما را دیدم … مواظب باشید، مال شما دارد نک می‌زند … به مفهوم زندگی پی بردم و بتم را ــ بتی که باید تمام زندگی شرافتمندانه‌ام را به پایش بریزم ــ شناختم … از نک زدنش پیداست که باید درشت باشد … همین که نگاهم به شما افتاد، برای اولین بار، عاشق شدم … دل به شما سپردم! حوصله کنید، چوب را به‌این شکل نکشید، بگذارید باز هم نک بزند … عزیزم، شما را به خدا قسم می‌دهم صاف و پوست کنده بگویید که آیا می‌توانم ؟ … خیال نکنید که به عشق متقابل امید بسته‌ام، نه ! من خود را شایسته‌ی عشق شما نمی‌دانم، نمی‌توانم حتی فکرش را بکنم … ولی آیا می‌توانم امیدوار باشم که … بکشیدش بیرون !
آناسیمیونونا دست خود را بلند کرد، قلاب را با حرکتی سریع از آب بیرون کشید و شادمانه فریاد زد؛ ماهی کوچکی به رنگ نقره‌ای مایل به سبز، در هوا به شدت پیچ و تاب می‌خورد .
ــ خدای من، ماهی سوف! یالله … بجنبید! حیف شد، در رفت !
ماهی کوچک از قلاب ر‌هاشد؛ روی چمن به سمت دنیای دلخواه خود جست و خیزی کرد و … شلپ، در آب افتاد !
لاپکین که قصد داشت ماهی را پیش از فرو رفتنش در آب، تعقیب کند بجای ماهی،‌ ناخودآگاه دست دختر جوان را گرفت و لب‌های خود را ناخودآگاه بر آن فشرد … آناسیمیونونا دست خود را واپس کشید اما کار از کار گذشته بود . لب‌های آن دو، با بوسه‌ای به هم آمده بودند . و این پیشامد، به گونه‌ای ناخودآگاه رخ داده بود . از پی بوسه‌ی نخست، نوبت به بوسه‌ی دوم و سپس به قسم خوردن‌ها و اطمینان دادن‌ها رسید … چه لحظه‌های سعادتباری ! اما در زندگی انسان فانی، چیزی به اسم سعادت مطلق،‌ وجود ندارد . معمولا خوش‌بختی یا خود آلوده به زهر است یا چیزی از خارج، به زهر آلوده‌اش می‌کند . و این روال، شامل حال آن روز هم شد . در لحظه‌هایی که زن و مرد جوان گرم بوس و کنار بودند ناگهان صدای خنده‌ای طنین انداز شد . هر دو چشم به رودخانه دوختند و از فرط دهشت خشکشان زد: برادر آناسیمیونونا یعنی کولیای محصل تا کمر در آب ایستاده بود ــ آن دو را تماشا می‌کرد و لبخند می‌زد :
ــ اهه! … ماچ و بوسه؟ می‌روم برای مادر جان تعریف می‌کنم .
لاپکین که تا بناگوش سرخ شده بود زیر لب من من کنان گفت :
ــ امیدوارم شما به عنوان یک انسان شرافتمند … زاغ سیاه کسی را چوب زدن، نهایت فرومایگی است ولی باز گفتن مشاهدات، عین پستی و رذالت و دنائت است! … تصور می‌کنم شما که جوان شریف و نجیبی هستید …
اما جوان شریف و نجیب، سخن او را قطع کرد و گفت:
ــ یک روبل می‌گیرم و لوتان نمی‌دهم !
لاپکین یک اسکناس یک روبلی از جیب خود در آورد و آن را به کولیا داد. پسرک اسکناس را در مشت خیس خود مچاله کرد، سوتی کشید و شناکنان دور شد . گرچه دو دلداده تنها ماندند اما هوای عشقبازی از سرشان پریده بود .
فردای آن روز، لاپکین یک جعبه آبرنگ و یک توپ، از شهر با خود آورد و آن‌ها را به کولیا اهدا کرد . آناسیمیونونا هم قوطی‌های خالی خود را به برادرش بخشید . بعد هم بناچار یک جفت دگمه سردست را که تصویر کله‌ی درشت سگی بر آن نقش خورده بود، به او هدیه داد . از قرار معلوم، این وضع به مذاق بچه‌ی شرور، خوش آمده بود چرا که از آن روز، به طمع کسب غنایم بیشتر، دو دلداده را به زیر مراقبت دایمی خود کشید . به هر گوشه‌ای که پناه می‌بردند کولیا نیز همانجا سبز می‌شد و زاغ سیاهشان را چوب می‌زد؛ خلاصه آن که لحظه‌ای آن دو را تنها نمی‌گذاشت . لاپکین دندان قروچه می‌کرد و زیر لب می‌غرید :
ــ پست فطرت! با این سن و سال کمش، راستی که رذل بزرگی ست! خدا می‌داند در آینده چه جانوری از آب در بیاید!
در سراسر ماه ژوئن، کولیا روز و روزگار آن دو دلداده را سیاه کرد . مدام تهدید به لو دادن می‌کرد . سایه به سایه به تعقیبشان می‌پرداخت و مدام هدیه می‌طلبید . هر چه می‌دادند کمش بود تا آنجا که حتی روزی طلب ساعت جیبی کرد . چه می‌توانستند بکنند ؟ ناچار شدند وعده‌ی خرید ساعت را هم بدهند .
یک روز که دور میز نشسته و مشغول صرف عصرانه بودند ناگهان کولیا بلند بلند خندید و چشمکی زد و از لاپکین پرسید:
ــ بگویم ؟‌ها ؟
لاپکین سرخ شد و بجای کلوچه، دستمال سفره را جوید . آناسیمیونونا هم شتابان از پشت میز بلند شد و دوان دوان به اتاق خود رفت .
این وضع تا آخر ماه اوت یعنی تا روزی که سرانجام لاپکین رسما از آناسیمیونونا خواستگاری کرد،‌ ادامه یافت . چه روز خوشی ! لاپکین بعد از پایان مذاکره با والدین آنا و کسب موافقت آنان، پیش از هر کاری به باغ دوید و به جست و جوی کولیا پرداخت . همین که چشم او به کولیا افتاد، در حالی که دلش می‌خواست از شدت شوق فریاد بزند، چنگ انداخت و گوش بچه‌ی تخص را گرفت . در همین هنگام آنا هم که دنبال کولیا می‌گشت سر رسید و گوش دیگر او را چسبید . باید آنجا می‌بودید و لذتی را که بر چهره‌ی دو دلداده‌ی جوان نقش بسته بود تماشا می‌کردید ! کولیا اشک می‌ریخت و التماس می‌کرد :
ــ قربان آن شکلتان بروم، غلط کردم! ببخشید! دیگر نمی‌کنم ! …
تا چندین سال بعد، لاپکین و آناسیمیونونا در هر موقعیتی که دست می‌داد اعتراف می‌کردند که بالاترین لذت نفس گیری که در تمام دوران دلباختگیشان نصیبشان شده بود، همانا لحظه‌ای بود که گوش‌های آن بچه‌ی تخص را می‌کشیدند .

Anton Chekhov

آنتوان چخوف

 

Anton Chekhov-3

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*