Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : سرانجام گشتاسپ بنمود پشت‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : سرانجام گشتاسپ بنمود پشت‬

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

پشت نمودن گشتاسب و رفتن به کوه

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫سرانجام گشتاسپ بنمود پشت‬
‫بدانگه که شد روزگارش درشت‬
‫پس اندر دو منزل همی تاختند‬
‫مر او را گرفتن همی ساختند‬
‫يکی کوه پيش آمدش پرگيا‬
‫بدو اندرون چشمه و آسيا‬
‫که بر گرد آن کوه يک راه بود‬
‫وزان راه گشتاسپ آگاه بود‬
‫جهاندار گشتاسپ و يکسر سپاه‬
‫سوی کوه رفتند ز آوردگاه‬
‫چو ارجاسپ با لشکر آنجا رسيد‬
‫بگرديد و بر کوه راهی نديد‬
‫گرفتند گرداندرش چار سوی‬
‫چو بيچاره شد شاه آزاده خوی‬
‫ازان کوهسار آتش افروختند‬
‫بدان خاره بر خار میسوختند‬
‫همی کشت هر مهتری بارگی‬
‫نهاند دلها به بيچارگی‬
‫چو لشکر چنان گردشان برگرفت‬
‫کی خوش منش دست بر سر گرفت‬
‫جهانديده جاماسپ را پيش خواند‬
‫ز اختر فراوان سخن ها براند‬
‫بدو گفت کز گردش آسمان‬
‫بگوی آنچ دانی و پنهان ممان‬
‫که باشد بدين بد مرا دستگير‬
‫ببايدت گفتن همه ناگزير‬
‫چو بشنيد جاماسپ بر پای خاست‬
‫بدو گفت کای خسرو داد و راست‬
‫اگر شاه گفتار من بشنود‬
‫بدين گردش اختران بگرود‬
‫بگويم بدو هرچ دانم درست‬
‫ز من راستی جوی شاها نخست‬
‫بدو گفت شاه آنچ دانی بگوی‬
‫که هم راست گويی و هم راه جوی‬
‫بدو گفت جاماسپ کای شهريار‬
‫سخن بشنو از من يکی هوشيار‬
‫تو دانی که فرزندت اسفنديار‬
‫همی بند سايد به بد روزگار‬
‫اگر شاه بگشايد او را ز بند‬
‫نماند برين کوهسار بلند‬
‫بدو گفت گشتاسپ کای راستگوی‬
‫بجز راستی نيست ايچ آرزوی‬
‫به جاماسپ گفت ای خردمند مرد‬
‫مرا بود ازان کار دل پر ز درد‬
‫که اورا ببستم بران بزمگاه‬
‫به گفتار بدخواه و او بيگناه‬
‫همانگاه من زان پشيمان شدم‬
‫دلم خسته بد سوی درمان شدم‬
‫گر او را ببينم برين رزمگاه‬
‫بدو بخشم اين تاج و تخت و کلاه‬
‫که يارد شدن پيش آن ارجمند‬
‫رهاند مران بيگنه را ز بند‬
‫بدو گفت جاماسپ کای شهريار‬
‫منم رفتنی کاين سخن نيست خوار‬
‫به جاماسپ شاه جهاندار گفت‬
‫که با تو هميشه خرد باد جفت‬
‫برو وز منش ده فراوان درود‬
‫شب تيره ناگاه بگذر ز رود‬
‫بگويش که آنکس که بيداد کرد‬
‫بشد زين جهان با دلی پر ز درد‬
‫اگر من برفتم بگفت کسی‬
‫که بهره نبودش ز دانش بسی‬
‫چو بيداد کردم بسيچم همی‬
‫وزان کردهی خويش پيچم همی‬
‫کنون گر بيايی دل از کينه پاک‬
‫سر دشمنان اندر آری به خاک‬
‫وگرنه شد اين پادشاهی و تخت‬
‫ز بن برکنند اين کيانی درخت‬
‫چو آيی سپارم ترا تاج و گنج‬
‫ز چيزی که من گرد کردم به رنج‬
‫بدين گفته يزدان گوای منست‬
‫چو جاماسپ کو رهنمای منست‬
‫بپوشيد جاماسپ توزی قبای‬
‫فرود آمد از کوه بی رهنمای‬
‫به سر بر نهاده کلاه دو پر‬
‫برآيين ترکان ببسته کمر‬
‫يکی اسپ ترکی بياورد پيش‬
‫ابر اسپ آلت ز اندازه بيش‬
‫نشست از بر باره و آمد به زير‬
‫که بد مرد شايسته بر سان شير‬
‫هرانکس که او را بديدی به راه‬
‫بپرسيدی او را ز توران سپاه‬
‫به آواز ترکی سخن راندی‬
‫بگفتی بدان کس که او خواندی‬
‫ندانستی او را کسی حال و کار‬
‫بگفتی به ترکی سخن هوشيار‬
‫همی راند باره به کردار باد‬
‫چنين تا بيامد بر شاه زاد‬
‫خرد يافته چون بيامد به دشت‬
‫شب تيره از لشکر اندر گذشت‬
‫چو آمد به نزد دژ گنبدان‬
‫رهانيد خود را ز دست بدان‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*