Home / Short Stories / داستان کوتاه : سیب‌‌های طلایی خورشید اثر ری داگلاس بردبری

داستان کوتاه : سیب‌‌های طلایی خورشید اثر ری داگلاس بردبری

Ray Douglas Bradbury-3

 

سیب‌‌های طلایی خورشید

فرمانده گفت: “جنوب”
‏یکی از ا‏فراد ‏گروهش گفت: “ولی در فضا هیچ مسیر مشخصی وجود نداره”
‏فرمانده پاسخ داد : “وقتی که داری مستقیم به سمت خورشید میری و همه چیز زرد رنگ و گرم و بیحال میشه، معنیش اینه هست که داری فقط در یک مسیر حرکت می‌کنی”
‏چشمهایش را ‏بست و در حالی که به آهستگی نفس می‌کشید، به سرزمینی بسیار گرم و دور دست اندیشید . بعد سری تکان داد و گفت : “جنوب، جنوب” . کشتیشان “فنجان طلا” و همچنین “پرومتئوس” و نیز “ا‏یکاروس” ، نام داشت و مقصدشان منطقه شعله ور خورشید بود . آن‌ها برای سفر به آن صحرای وسیع، دو هزار لیموناد ترش و هزار قوطی نوشابه گازدار با خود آورده بودند. در چنین لحظه ای که خورشید در برابر آن‌ها می‌جوشید اشعار و جملاتی را به ذهن آنان جاری می‌کرد .
ـ “سیب‌های طلایی خورشید”
ـ “ییتس”
‏ـ “از گرمای خورشید دیگر هراسی نیست”
ـ “البته، شکسپیر”
ـ “فنجان طلا؟ اشتاین بک . کوزه طلا ؟ استیفنر”
‏ـ “درباره جام طلا در پایان رنگین کمان چی ؟ خدا اسمی برای خط سیر ما گذاشته . رنگین کمان”
ـ “درجه حرارت ؟”
ـ “هزار درجه فارنهایت”
‏فرمانده از پشت عدسی بسیار بزرگ و تیره به بیرون خیره شد، و واقعا خورشید را دید، و تنها چیزی که در ذهن خود یافت، رفتن به سوی آن خورشید، لمس کردن آن و دزدیدن بخشی از آن بود . در درون کشتی محیطی بسیار سرد در جریان بود . در داخل راهرو‌های پوشیده از یخ، زمستانی تولید شده از گاز آمونیاک، همراه با طوفانی از دانه ‌های برف حکمفرما بود . هر شراره ای که از آن آتشکده پهناور در بیرون کشتی سر می‌کشید و هر تنفس آتشینی که برمی خاست با چنان زمستانی پر از سستی در درون کشتی مواجه می‌شد که روز‌های سرد بهمن ماه را به خاطر می‌آورد.
‏دماسنج سخنگو در سکوت منجمد غرولندش را سر داد :
‏ـ “درجه حرارت : دو هزار درجه ”
‏فرمانده فکر کرد که این درست مثل سقوط دانه ‌های برف در دامن ماه ‌های خرداد و تیر یا روز‌های بی نهایت گرم و طاقت فرسای مرداد است .
‏ـ “سه هزار درجه فارنهایت! ”
‏موتور‌ها در محیطی یخ زده با سرعت در حرکت بودند و خنک کننده ‌ها را ساعتی ده هزار مایل در داخل لوله ‌های پیچ در پیچ و قطور پمپاژ می‌کردند .
‏ـ “چهار هزار درجه فارنهایت!”
ظهر. تابستان. تیرماه .
‏ـ “پنج هزار درجه فارنهایت! ”
‏و سرانجام فرمانده با تمام آرامشی که سفر در صدای او به وجود آورده بود، لب به سخن گشود:
‏ـ “حالا داریم خورشید را لمس می‌کنیم”
چشمهایشان گویی طلای مذاب بود .
‏ـ “هفت هزار درجه”
‏خیلی عجیب بود که دماسنج هم با هیجان اعلام درجه می‌کرد، حال آنکه دارای صدایی خشک و مکانیکی بود . یکی پرسید: ‏”ساعت چنده ؟”
‏همه لبخندی به لب آوردند .
‏در این لحظه فقط خورشید بود و خورشید بود و خورشید . تمامی افق نیز آن بود و تمامی مسیر هم . دقایق را، ثانیه ‌ها را، ساعت شنی را و ساعت‌های دیگر را سوزانده بود . خورشید زمان را و ابدیت را هم سوزانده بود . پلک‌ها را و مایع درون دنیای سیاهرنگ پشت پلک‌ها را، شبکیه را، و مغز نهان را یکجا سوخته بود . خواب را سوزانده بود، و خاطرات شیرین خواب و شب‌های سرد را.
ـ “نگاه کنید! ”
ـ “فرمانده!”
‏برتون، اولین کسی بود که درون کشتی سرد وِلو شد .
‏لباس محافظش سوتی کشید، ترکید، و گرمایَش، اکسیژنش، و زندگیش درون جریانی ‏بسیار سرد روان شد .
ـ “عجله کنید!”
‏داخل ماسک پلاستیکی که روی صورت برتون قرار داشت، ذرات سفید شیری رنگی جمع شده بود . همگی روی او خم شدند تا خوب مشاهده کنند .
‏ـ تو لباسش نقص فنی پیدا شده، فرمانده، اون مرده”
‏ـ “یخ زده”
‏همه به دماسنجی که داخل کشتی را به صورت زمستانی یخی نشان می‌داد نگاه کردند . هزار درجه زیر صفر . فرمانده به مجسمه منجمد نظری انداخت و به بلور‌های یخی که روی آن برق میزد خیره شد . با خود اندیشید که این سردترین نوع طنز است : کسی که از گرما میترسید، در سرما جان داد .
‏فرمانده سرش را برگرداند و حس کرد زبان در دهانش می‌چرخد :
‏ـ “دیگه وقت نداریم… وقت نداریم… بگذارید همین طور افتاده باشه . درجه حرارت؟”
‏اعداد چهار هزار درجه را نشان می‌دادند .
ـ “نگاه کنید . می‌بینید ؟ نگاه کنید!”
‏قطعات یخ آن‌ها داشت آب میشد .
‏فرمانده سرش را بلند کرد و به سقف نگریست .
‏گویی یک پروژکتور نمایش فیلم ‏تک عکسی از خاطره ای روشن را در ذهن او جا داده باشد، فکرش روی صحنه ای از دوران کودکی متمرکز شد . بچه که بود، روز‌های بهاری از پنجره اتاق خوابش به برف‌های رو به ذوب بیرون نگاه می‌کرد تا بییند چطور خورشید آخرین تکه یخ را آب می‌کند . قطره ای شراب سفید، خون فروردین سرد، که رو به گرما می‌رفت از آن تیغه شفاف بلورین فرو چکید . اسلحه‌ی دی ماه دقیقه به دقیقه، میزان خطرناک بودنش را از دست می‌داد . بالاخره با صدای زنگداری روی سنگفرش پایین ولو شد .
‏ـ “پمپ ورودی ترکیده قربان . دستگاه سرد کننده… یخهامون داره آب میشه.”
‏بارانی از آب گرم بر سر آن‌ها باریدن گرفت . فرمانده سرش را به چپ و راست چرخاند :
‏ـ “مشکل رو ‏که می‌دونید از کجاست ؟ شما رو به خدا اونجا نایستید، وقت نداریم”
‏همه با عجله شروع به کار کردند . فرمانده در حالی که ناسزا می‌گفت زیر آن باران گرم خم شد و حس کرد که دستهایش روی بدنه سرد کشتی می‌دوند؛ احساس کرد که دستهایش نقب زده اند و به کاوش پرداخته اند . و همان طور که مشغول بود، آینده ای را مجسم کرد که فقط با یک نسیم ملایم از آن‌ها دور می‌شد . دید که بدنه کشتی پوسته پوسته می‌شود ؟ بنابراین همه چیز برای همه آشکار شد . همه شروع کردند به دویدن، و دویدن، در حالی که فریاد در دهانشان مانده بود، بی آنکه صدایی از آن خارج شود . فضا، چاهِ سیاهِ خزه گرفته ای بود که زندگی، شادی‌ها و ترسهایش را در آن مغروق ساخته بود . فریاد، فریاد بلند . اما فضا آن را قبل از آنکه از گلو خارج شود، نابود می‌ساخت . افراد کشتی با گام‌های کوتاه می‌دویدند، درست مثل مورچه ‌هایی که در یک قوطی کبریت شعله ور افتاده باشند . کشتی گدازه ای بود در حال سقوط. یک توده بخار سوزان. هیچ چیز!
‏ـ “فرمانده ؟”
‏کابوس از سرش پرید .
ـ “اینجا هستم”
‏داشت زیر باران گرمی که از طبقه بالا می‌چکید کار می‌کرد . می‌خواست پمپ ورودی را پیدا کند . بعد در حالی که خط تغذیه را تکان می‌داد گفت :
‏ـ “لعنتی!”
‏وقتی که مرگ سر برسد، سریعترین مردن در تاریخ مرگ است! یک لحظه، فریاد؛ به دنبال آن برقی سریع از میلیارد‌ها تن آتش در فضا زوزه خواهند کشید، بی آنکه صدایش به گوش رسد. بدنهایشان مثل توت فرنگی ‌هایی که توی کوره آتش بترکند، جزغاله و به توده ای گاز مبدل و افکارشان در فضای سوزان سرگردان و معلق ر‌ها خواهند شد.
‏فرمانده با پیچ گوشتی ضربه ای به پمپ ورودی زد و با ناراحتی زیاد گفت :
‏ـ “خدای من”
‏کاملا نابود شده بود . فرمانده چشهایش را بست و دندانهایش را به هم فشرد . با خود فکر کرد که خدایا گرفتار مرگ تدریجی شده ایم، مرگی که لحظه به لحظه صورت می‌گیرد . حتی مرگ بیست ثانیه ای برای این موجود گرسنه ای که اینک در انتظار خوردن ماست مرگی کند است .
ـ “فرمانده، کشتی رو بِکِشیم بیرون یا بمونیم”
ـ “کشتی رو آماده کنید . دستور اجرا شود . فورا”
‏برگشت و دستش را روی وسیله ای که کشتی را به کار می‌انداخت گذاشت . انگشتانش را داخل دستکش روبات کرد . تماس دست او سبب شد که ناگهان دستی عظیم با انگشتان فلزی خیلی بزرگ از دل کشتی بیرون آید . در این لحظه، دستِ فلزیِ بزرگ، کشتی را در کوره عظیم، جسم بی جسم و گوشت بی گوشت خورشید، در میان خود نگه داشت .
‏هنگامی که فرمانده به سرعت کشتی را به وسیله‌ی آن دست حرکت داد، به یاد آورد که یک میلیون سال پیش، بله یک میلیون سال پیش، مردی برهنه، در نقطه ای پرت از بیابان‌های شمالی، متوجه شد که آذرخش، درختی را به آتش کشید . سپس در حالی که قبیله اش پا به فرار گذاشته بردند او تکه ای از آتش را ‏با دست‌های برهنه برداشت، و بعد در حالی که گوشت انگشتانش کباب می‌شد، و همچنان می‌کوشید بدنش را سقفی برای آتش کند تا از گزند باران در امان بماند، سرمست از پیروزی، دوان دوان به سوی غارش رفت، و چون به آنجا رسید، قهقهه ای سر داد و آتش را روی تلی از برگ‌ها انداخت . و تابستان را در برابر افراد قبیله اش برپا ساخت . افراد، سرانجام لرزان لرزان خود ‏را سینه خیز تا پای آتش رساندند، و دستهایشان را که تا آن لحظه پنهان ساخته بودند به سوی آتش گرفتند، و احساس کردند فصل تازه ای در غارشان آغاز شده است . و بالاخره به خاطر چنین تغییر هوایی، در حالی که هنوز گرفتار هیاهو و آشوب عصبی بودند، لبخندی به لب آوردند . هدیه‌ی آتش از آن پس متعلق به آنان شد .
‏ـ “فرمانده!”
فقط چهار ثانیه طول کشید تا آن بازوی مکانیکی، کشتی را به سوی آتش ببرد . باز در ذهن فرمانده نقش بست که ما امروزه مجددا در بیابان دور افتاده ای هستیم . در به در به دنبال ظرفی از گاز گرانب‌ها و خلاء، مشتی از آتش متفاوت که به وسیله آن فضای سرد را از ‏اینجا دور کنیم، مسیرمان را روشن سازیم، و هدیه ای از آتش را که برای همیشه شعله ور باشد به زمین ببریم . چرا؟ او پاسخ را قبل از طرح پرسش می‌دانست .
‏زیرا اتم‌هایی که در روی زمین با آن‌ها کار می‌کنیم بسیار اسف انگیزند . بمب اتم، ‏تاسف بار است و کوچک، و دانش هم تاسف بار است و اندک، و تنها خورشید است که می‌داند ما چه می‌خواهیم بدانیم، و تنها خورشید است که راز را با خود دارد . علاوه بر آن، آمدن به اینجا فقط یک تفریح است، یک فرصت که گرگم به هوا بازی کنیم . این چیزی جز غرور و خودخواهی انسان‌های حشره گونه‌ی کوچک نیست که امیدوارند شیری را نیش بزنند و بگریزند . خدای من، ما می‌گویم که موفق شدیم . و اینجا در برابر ماست، جام انرژی، آتش، حرکت ـ هر چه که می‌خواهید اسمش را بگذارید ـ که به شهرهایمان نیرو می‌دهد، کشتیهایمان را به حرکت در می‌آورد، کتابخانه هایمان را روشن می‌کند، پوست فرزندانمان را ‏برنزه می‌کند، نان روزانه مان را ‏می پزد و دانش لازمی را که درباره جهان پیرامونمان می‌خواهیم، طی هزار سال بتدریج برایمان قوام می‌بخشد . و حالا از همین جام، ای مردان دانش و مذهب، بنوشید .
‏خود را در برابر شبانگاه جهل، و برف سنگین خرافات، باد‌های سرد بی اعتقادی، گرم کنید و خود را از ترسِ تاریکیِ درونِ هر انسان برهایید . از این رو: ما دست‌های خود را با کاسه گدایی دراز می‌کنیم…
ـ “آه !”
‏سفینه به درون خورشید فرو رفت و تکه ای از گوشت خدای انرژی، خون جهان، اندیشه شعله ور، فلسفه ای کور کننده که کهکشان را به وجود آورد و آن را پرورش داد، و سیارات را سرگردان در مدار خود ر‌ها ساخت، و سایر آثار حیات یا شبه حیات را فراخواند و در جای خود گذارد . فرمانده زمزمه ای کرد :
ـ “حالا آهسته”
یکی گفت : “وقتی کشتی رو کاملا داخل ببریم چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ اون هم در این درجه حرارت بسیار زیاد ؟
‏ـ “خدا می‌دونه ”
‏ـ “قربان پمپ ورودی کاملا تعمیر شد”
ـ “روشنش کن”
‏ـ “حالا آهسته آهسته دریچه کشتی رو ببند”
دست زیبایی که در بیرون بود لرزید و به آرامی به درون کشتی خزید . درِ کشتی که بسته می‌شد، گل‌های زرد و ستاره ‌های سپید به هر گوشه می‌جهید . دماسنج گویا فریادی برآورد . سامانه سرد کننده حرکتی سریع کرد، و مایع آمونیاک، مثل خونی که بر سر و صورت احمقی نعره کش ریخته شود، بر دیواره کشتی پاشیده شد. فرمانده در داخلی را که به وسیله‌ی هوا چفت می‌شد، بست.
ـ “حالا”
‏همه منتظر شدند . ضربان کشتی به جریان افتاد و تپش قلب آن شروع شد . خونِ سرما از سویی به سوی دیگر دوید .
‏فرمانده به آرامی نفسی کشید .
‏چکیدن آب از سقف متوقف شد . دوباره ‏یخبندان آغاز شد .
‏ـ “باید از اینجا بریم بیرون”
کشتی حرکت خود را آغاز کرد .
ـ “گوش کنید!”
‏ضربان قلب کشتی آهسته تر و آهسته تر می‌شد . اندازه دما از چند هزار شروع به پاپین رفتن کرد . دیگر پرّه‌ی پروانه ‌ها دیده نمی‌شدند . صدای دماسنج تغییر فصل را ‏نوید می‌داد . افراد کشتی همه در یک فکر فرو رفته بودند . باید از آتش شعله ور، از این گرمای ذوب کننده، از این نور زرد و سفید، دوری و دوری گُزید . اینک به سوی سرما و تاریکی به پیش . شاید ظرف بیست و چهار ساعت مجبور شوند بعضی از سامانه ‌های خنک کننده را خاموش کنند و زمستان را نابود سازند . دیری نمی‌پاید که به شبی سرد خواهند رسید و لازم می‌شود که گرمایی را که همچون فرزندی تولد نایافته با خود آورده اند به درون کشتی جاری سازند .
‏سفر به سوی موطن بود .
‏به وطن می‌رفتند، و فرصتی اندک در اختیار داشتند، حتی برای فرمانده، که به جسد برتون، آرمیده بر روی بستری از برف زمستانی، نگاه کرد و به یاد شعری افتاد که سال‌ها قبل نوشته بود:
“‏زمانی خورشید را درختی سوزان می‌بینم،
که سیب‌های طلاییش در هوای بی هوا سبکبال تاب می‌خورد،
‏سیبهایش کِرمِ انسان و گِرانِش گرفته اند،
و چون انسان، خورشید را درختی سوزان دریابد،
‏همه جا با هر نفس به ستایش آن برمی خیزد .
“فرمانده مدتی طولانی کنار جسد نشست، در حالی که احساس دگرگونی در خود سراغ می‌گرفت . باخود فکر کرد : “احساس غم می‌کنم، و احساس راحتی می‌کنم، و احساس می‌کنم مثل پسربچه ای هستم که با دسته ای از گل‌های صحرایی از مدرسه به خانه می‌رود؛” فرمانده در همان حالی که نشسته و چشمهایش را بسته بود، نفسی کشید و گفت :
‏ـ “خوب، حالا کجا بریم! داریم کجا ‏میریم؟”
حس کرد افرادش در کنار او ایستاده اند یا نشته اند و به آرامی نفس می‌کشند . ادامه داد:
‏ـ “حالا، پس ا‏ز آنکه مسیری طولانی تا خورشید را پیموده اید، آن را لمس کرده اید، در آنجا مانده اید، و به هر گوشه جست و خیز کرده اید و بعد از آن کناره گرفته اید، به کجا می‌خواهید بروید؟ حالا که از نور و گرمای نیمروز و سستی دور شده اید، به کجا می‌روید؟”
افرادش منتظر شدند تا او حرفی بزند . منتظر شدند تا او سرما و سپیدی و استقبالِ هوایِ تازه رسیده به ذهنش را دریابد، و سپس دیدند که چگونه کلمات در ذهن او جای گرفتند، درست مانند تکه ای بستنی در دهانش که از گوشه ای به گوشه دیگر حرکت کند. سرانجام گفت:
ـ “از اینجا به بعد فقط یک مسیر در فضا وجود داره”
همه صبر کردند، صبر کردند تا آن که کشتی به سرعت از منطقه نور به سوی تاریکی سرد به پیش رفت .
فرمانده زیر لب غرید:
ـ “شمال، شمال”
همه لبخند زدند . گویی ناگهان نسیمی در میان یک بعدازظهر داغ، شروع به وزیدن کرده بود .

 

ری بردبری

مترجم : ناصر آقایی

Ray Douglas Bradbury

Ray Douglas Bradbury-2

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*