Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : يکی روز بنشست کی شهريار‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : يکی روز بنشست کی شهريار‬

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

بدگویی گرزم‬ علیه اسفندیار در نزد گشتاسب

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫يکی روز بنشست کی شهريار‬
‫به رامش بخورد او می خوشگوار‬
‫يکی سرکشی بود نامش گرزم‬
‫گوی نامجو آزموده به رزم‬
‫به دل کين همی داشت ز اسفنديار‬
‫ندانم چه شان بود از آغاز کار‬
‫به هر جای کاواز او آمدی‬
‫ازو زشت گفتی و طعنه زدی‬
‫نشسته بد او پيش فرخنده شاه‬
‫رخ از درد زرد و دل از کين تباه‬
‫فراز آمد از شاهزاده سخن‬
‫نگر تا چه بد آهو افگند بن‬
‫هوازی يکی دست بر دست زد‬
‫چو دشمن بود گفت فرزند بد‬
‫فرازش نبايد کشيدن به پيش‬
‫چنين گفت آن موبد راست کيش‬
‫که چون پور با سهم و مهتر شود‬
‫ازو باب را روز بتر شود‬
‫رهی کز خداوند سر برکشيد‬
‫از اندازه اش سر ببايد بريد‬
‫چو از رازدار اين شنيدم نخست‬
‫نيامد مرا اين گمانی درست‬
‫جهانجوی گفت اين سخن چيست باز‬
‫خداوند اين راز که وين چه راز‬
‫کيان شاه را گفت کای راست گوی‬
‫چنين راز گفتن کنون نيست روی‬
‫سر شهرياران تهی کرد جای‬
‫فريبنده را گفت نزد من آی‬
‫بگوی اين همه سر بسر پيش من‬
‫نهان چيست زان اژدها کيش من‬
‫گرزم بد آهوش گفت از خرد‬
‫نبايد جز آن چيز کاندر خورد‬
‫مرا شاه کرد از جهان بی نياز‬
‫سزد گر ندارم بد از شاه باز‬
‫ندارم من از شاه خود باز پند‬
‫وگر چه مرا او را نياد پسند‬
‫که گر راز گويمش و او نشنود‬
‫به از راز کردنش پنهان شود‬
‫بدان ای شهنشاه کاسفنديار‬
‫بسيچد همی رزم را روی کار‬
‫بسی لشکر آمد به نزديک اوی‬
‫جهانی سوی او نهادست روی‬
‫بر آنست اکنون که بندد ترا‬
‫به شاهی همی بد پسندد ترا‬
‫تراگر به دست آوريد و ببست‬
‫کند مر جهان را همه زيردست‬
‫تو دانی که آنست اسفنديار‬
‫که اورا به رزم اندرون نيست يار‬
‫چو حلقه کرد آن کمند بتاب‬
‫پذيره نيارد شدن آفتاب‬
‫کنون از شنيده بگفتمت راست‬
‫تو به دان کنون رای و فرمان تراست‬
‫چو با شاه ايران گرزم اين براند‬
‫گو نامبردار خيره بماند‬
‫چنين گفت هرگز که ديد اين شگفت‬
‫دژم گشت وز پور کينه گرفت‬
‫نخورد ايچ می نيز و رامش نکرد‬
‫ابی بزم بنشست با باد سرد‬
‫از انديشگان نامد آن شبش خواب‬
‫ز اسفنديارش گرفته شتاب‬
‫چو از کوهساران سپيده دميد‬
‫فروغ ستاره ببد ناپديد‬
‫بخواند آن جهانديده جاماسپ را‬
‫کجا بيش ديدست لهراسپ را‬
‫بدو گفت شو پيش اسفنديار‬
‫بخوان و مر او را به ره باش يار‬
‫بگويش که برخيز و نزد من آی‬
‫چو نامه بخوانی به ره بر ميپای‬
‫که کاری بزرگست پيش اندرا‬
‫تو پايی همی اين همه کشورا‬
‫يکی کار اکنون همی بايدا‬
‫که بیتو چنين کار برنايدا‬
‫نوشته نوشتش يکی استوار‬
‫که اين نامور فرخ اسفنديار‬
‫فرستادم اين پير جاماسپ را‬
‫که دستور بد شاه لهراسپ را‬
‫چو او را ببينی ميان را ببند‬
‫ابا او بيا بر ستور نوند‬
‫اگر خفته ای زود برجه به پای‬
‫وگر خود بپايی زمانی مپای‬
‫خردمند شد نامه ی شاه برد‬
‫به تازنده کوه و بيابان سپرد‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*