Home / Short Stories / داستان کوتاه : چاق و لاغر اثر آنتوان چخوف

داستان کوتاه : چاق و لاغر اثر آنتوان چخوف

Anton Chekhov-7

 

چاق و لاغر
دو دوست در ایستگاه راه آهن نیکولایوسکایا، به هم رسیدند : یکی چاق و دیگری لاغر . از لب‌های چرب مرد چاق که مثل آلبالوی رسیده برق می‌زد پیدا بود که دمی پیش در رستوران ایستگاه، غذایی خورده است؛ از او بوی شراب قرمز و بهار نارنج به مشام می‌رسید . اما از دست‌های پر از چمدان و بار و بندیل مرد لاغر معلوم بود که دمی پیش از قطار پیاده شده است؛ او بوی تند قهوه و ژامبون می‌داد . پشت سر او زنی تکیده، با چانه‌ی دراز ــ همسر او ــ و دانش آموزی بلندقد با چشم‌های تنگ ــ فرزند او ــ ایستاده بودند . مرد چاق به مجرد دیدن مرد لاغر فریاد زد :
ــ هی پورفیری ! تویی ؟ عزیزم ! پارسال دوست، امسال آشنا !
مرد لاغر نیز شگفت زده بانگ زد :
ــ خدای من ! می‌شا ! یار دبستانی من ! این طرف‌ها چکار می‌کنی پسر ؟
دوستان، سه بار ملچ و ملوچ کنان روبوسی کردند و چشم‌های پر اشکشان را به هم دوختند . هر دو، خوشحال و مبهوت بودند . مرد لاغر، بعد از روبوسی گفت :
ــ رفیق عزیز خودم ! اصلا انتظارش را نداشتم ! می‌دانی، این دیدار، به یک هدیه‌ی غیرمنتظره می‌ماند ! بگذار حسابی تماشات کنم ! بعله … خودشه … همان خوش قیافه‌ای که بود ! همان شیک پوش و همان خوش تیپ ! خدای من ! خوب، کمی از خودت بگو : چکار‌ها می‌کنی ؟ پولداری ؟ متأهلی ؟ من، همانطوری که می‌بینی در بند عیال هستم … این هم زنم لوییزا … دختریست از فامیل وانتسباخ … زنم آلمانی است و لوترین … این هم پسرم، نافاناییل … سال سوم متوسطه است … نافا جان، پسرم، این آقا را که می‌بینی دوست من است ! دوره‌ی دبیرستان را با هم بودیم .
نافاناییل بعد از دمی تامل و تفکر، کلاه از سر برداشت . مرد لاغر هم‌چنان ادامه داد :
ــ آره پسرم، در دبیرستان، با ایشان هم دوره بودم ! راستی یادته در مدرسه چه جوری سر به سر هم می‌گذاشتیم ؟ یادم می‌آید بعد از آن که کتاب‌های مدرسه را با آتش سیگار سوراخ سوراخ کردی اسمت را گذاشتیم هروسترات؛ اسم مرا هم بخاطر آن که پشت سر این و آن صفحه می‌گذاشتم گذاشته بودید افیالت .‌ ها ــ‌ها ــ‌ها! چه روز‌هایی داشتیم ! بچه بودیم و از دنیا بیخبر ! نافا جان پسرم ! نترس ! بیا جلوتر … این هم خانمم، از فامیل وانتسباخ … پیرو لوتر است …
نافاناییل پس از لحظه‌ای تفکر، حرکتی کرد و به پشت پدر پناه برد . مرد چاق در حالی که دوست دیرین خود را مشتاقانه نگاه می‌کرد پرسید :
ــ خوب، حال و احوالت چطور است ؟ کجا کار می‌کنی؟ به کجا‌ها رسیده‌ای ؟
ــ خدمت می‌کنم، برادر ! دو سالی هست که رتبه‌ی پنج اداری دارم، نشان ” ستانیسلاو ” (از نشان‌های عصر تزار) هم گرفته‌ام؛ حقوقم البته چنگی به دل نمی‌زند … با این همه، شکر ! زنم معلم خصوصی موسیقی است، خود من هم بعد از وقت اداری قوطی سیگار چوبی درست می‌کنم ــ قوطی‌های عالی ! و دانه‌ای یک روبل می‌فروشمشان . البته به کسانی که عمده می‌خرند ــ ده تا بیشتر ــ تخفیفی هم می‌دهیم . خلاصه، گلیم مان را از آب بیرون می‌کشیم … می‌دانی در سازمان عالی اداری خدمت می‌کردم و حالا هم از طرف همان سازمان، به عنوان کارمند ویژه، به‌اینجا منتقل شده‌ام … قرار است همین جا خدمت کنم؛ تو چی؟ باید به پایه‌ی هشت رسیده باشی !‌ها ؟
ــ نه برادر، برو بالاتر. مدیر کل هستم … همردیف ژنرال دو ستاره …
در یک چشم به هم زدن،‌ رنگ از صورت مرد لاغر پرید . درجا خشکش زد اما لحظه‌ای بعد، تبسمی بزرگ عضلات صورتش را کج و معوج کرد . قیافه‌اش حالتی به خود گرفت که گفتی از چهره و از چشم‌هایش جرقه می‌جهد . در یک چشم به هم زدن خود را جمع و جور کرد، پشتش را اندکی خم کرد و باریک تر و لاغرتر از پیش شد … حتی چمدان‌ها و بقچه‌هایش هم جمع و جور شدند و چین و چروک برداشتند … چانه‌ی دراز زنش،‌ درازتر شد؛ نافاناییل نیز پشت راست کرد، ” خبردار ” ایستاد و همه‌ی دگمه‌های کت خود را انداخت …
ــ بنده … حضرت اجل … بسیار خوشوقتم ! خدا را سپاس می‌گویم که دوست ایام تحصیل بنده، به مناصب عالیه رسیده‌اند !
مرد چاق اخم کرد و گفت :
ــ بس کن، برادر ! چرا لحنت را عوض کردی ؟ دوستان قدیمی که با هم این حرف‌ها را ندارند ! این لحن اداری را بگذار کنار !
مرد لاغر در حالی که دست و پای خود را بیش از پیش جمع می‌کرد گفت :
ــ اختیار دارید قربان ! … لطف و عنایت جنابعالی … در واقع آبیست حیات بخش … اجازه بفرمایید فرزندم نافاناییل را به حضور مبارکتان معرفی کنم … ایشان هم،‌ همسرم لوییزا است … لوترین هستند …
مرد چاق، باز هم می‌خواست اعتراض کند اما آثار احترام و تملق، بر چهره‌ی مرد لاغر چنان نقش خورده بود که جناب مدیر کل، اقش گرفت و لحظه‌ای بعد از او روگردانید و دست خود را من باب خداحافظی، به طرف او دراز کرد .
مرد لاغر، سه انگشت مدیر کل را به نرمی فشرد، با تمام اندام خود تعظیم کرد و مثل چینی‌ها خنده‌ی ریز و تملق آمیزی سر داد؛ همسرش نیز لبخند بر لب آورد . نافاناییل پاشنه‌های پا را به شیوه‌ی نظامی‌ها محکم به هم کوبید و کلاه از دستش بر زمین افتاد . هر سه، به نحوی خوشایند، شگفت زده و مبهوت شده بودند .

 

Anton Chekhov

آنتوان چخوف

 

مترجم : احمد گلشیری

 

Anton Chekhov-3

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*