Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : دو هفته برآمد برين کارزار‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : دو هفته برآمد برين کارزار‬

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

کشته شدن زریر

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫دو هفته برآمد برين کارزار‬
‫که هزمان همی تيره تر گشت کار‬
‫به پيش اندر آمد نبرده زرير‬
‫سمندی بزرگ اندر آورده زير‬
‫به لشکرگه دشمن اندر فتاد‬
‫چو اندر گيا آتش و تيز باد‬
‫همی کشت زيشان همی خوابنيد‬
‫مر او را نه استاد هرکش بديد‬
‫چو ارجاسپ دانست کان پورشاه‬
‫سپه را همی کرد خواهد تباه‬
‫بدان لشکر خويش آواز داد‬
‫که چونين همی داد خواهيد داد‬
‫دو هفته برآمد برين بر درنگ‬
‫نبينم همی روی فرجام جنگ‬
‫بکردند گردان گشتاسپ شاه‬
‫بسی نامداران لشکر تباه‬
‫کنون اندر آمد ميانه زرير‬
‫چو گرگ دژآگاه و شير دلير‬
‫بکشت او همه پاک مردان من‬
‫سرافراز گردان و ترکان من‬
‫يکی چاره بايد سگاليدنا‬
‫و گرنه ره ترک ماليدنا‬
‫برين گر بماند زمانی چنين‬
‫نه ايتاش ماند نه خلخ نه چين‬
‫کدامست مرد از شما نام خواه‬
‫که آيد پديد از ميان سپاه‬
‫يکی ترگ داری خرامد به پيش‬
‫خنيده کند در جهان نام خويش‬
‫هران کز ميان باره انگيزند‬
‫بگرداندش پشت و بگريزند‬
‫من او را دهم دختر خويش را‬
‫سپارم بدو لشکر خويش را‬
‫سپاهش ندادند پاسوخ باز‬
‫بترسيده بد لشکر سرفراز‬
‫چو شير اندرافتاد و چون پيل مست‬
‫همی کشت زيشان همی کرد پست‬
‫همی کوفتشان هر سوی زير پای‬
‫سپهدار ايران فرخنده رای‬
‫چو ارجاسپ ديد آن چنان خيره شد‬
‫که روز سپيدش شب تيره شد‬
‫دگر باره گفت ای بزرگان من‬
‫تگينان لشکر گزينان من‬
‫ببينيد خويشان و پيوستگان‬
‫ببينيد ناليدن خستگان‬
‫ازان زخم آن پهلو آتشی‬
‫که ساميش گرزست و تير آرشی‬
‫که گفتی بسوزد همی لشکرم‬
‫کنون برفروزد همی کشورم‬
‫کدامست مرد از شما چيره دست‬
‫که بيرون شود پيش اين پيل مست‬
‫هرانکو بدان گردکش يازدا‬
‫مرد او را ازان باره بندازدا‬
‫چو بخشنده ام بيش بسپارمش‬
‫کلاه از بر چرخ بگذارمش‬
‫هميدون نداد ايچ کس پاسخش‬
‫بشد خيره و زرد گشت آن رخش‬
‫سه بار اين سخن را بريشان براند‬
‫چو پاسخ نيامدش خامش بماند‬
‫بيامد پس آن بيدرفش سترگ‬
‫پليد و بد و جادوی و پير گرگ‬
‫به ارچاسپ گفت ای بلند آفتاب‬
‫به زور و به تن همچو افراسياب‬
‫به پيش تو آوردم اين جان خويش‬
‫سپر کردم اين جان شيرينت پيش‬
‫شوم پيش آن پيل آشفته مست‬
‫گر ايدونک يابم بران پيل دست‬
‫به خاک افگنم تنش ای شهريار‬
‫مگر بر دهد گردش روزگار‬
‫ازو شاد شد شاه و کرد آفرين‬
‫بدادش بدو باره ی خويش و زين‬
‫بدو داد ژوپين زهرابدار‬
‫که از آهنين کوه کردی گذار‬
‫چو شد جادوی زشت ناباکدار‬
‫سوی آن خردمند گرد سوار‬
‫چو از دور ديدش برآورد خشم‬
‫پر از خاک روی و پر از خون دو چشم‬
‫به دست اندرون گرز چون سام يل‬
‫به پيش اندرون کشته چون کوه تل‬
‫نيارست رفتنش بر پيش روی‬
‫ز پنهان همی تاخت بر گرد اوی‬
‫بينداخت ژوپين زهرابدار‬
‫ز پنهان بران شاهزاده سوار‬
‫گذاره شد از خسروی جوشنش‬
‫به خون غرقه شد شهرياری تنش‬
‫ز باره در افتاد پس شهريار‬
‫دريغ آن نکو شاهزاده سوار‬
‫فرود آمد آن بيدرفش پليد‬
‫سليحش همه پاک بيرون کشيد‬
‫سوی شاه چين برد اسپ و کمرش‬
‫درفش سيه افسر پرگهرش‬
‫سپاهش همه بانگ برداشتند‬
‫همی نعره از ابر بگذاشتند‬
‫چو گشتاسپ از کوه سر بنگريد‬
‫مر او را بدان رزمگه بر نديد‬
‫گمانی برم گفت کان گرد ماه‬
‫که روشن بدی زو همه رزمگاه‬
‫نبرده برادرم فرخ زرير‬
‫که شير ژيان آوريدی به زير‬
‫فگندست بر باره از تاختن‬
‫بماندند گردان ز انداختن‬
‫نيايد همی بانگ شه زادگان‬
‫مگر کشته شد شاه آزادگان‬
‫هيونی بتازيد تا رزمگاه‬
‫به نزديکی آن درفش سياه‬
‫ببينيد کان شاه من چون شدست‬
‫کم از درد او دل پر از خون شدست‬
‫به دين اندرون بود شاه جهان‬
‫که آمد يکی خون ز ديده چکان‬
‫به شاه جهان گفت ماه ترا‬
‫نگهدار تاج و سپاه ترا‬
‫جهان پهلوان آن زرير سوار‬
‫سواران ترکان بکشتند زار‬
‫سر جادوان جهان بيدرفش‬
‫مر او را بيفگند و برد آن درفش‬
‫چو آگاهی کشتن او رسيد‬
‫به شاه جهانجوی و مرگش بديد‬
‫همه جامه تا پای بدريد پاک‬
‫بران خسروی تاج پاشيد خاک‬
‫همی گفت گشتاسپ کای شهريار‬
‫چراغ دلت را بکشتند زار‬
‫ز پس گفت داننده جاماسپ را‬
‫چه گويم کنون شاه لهراسپ را‬
‫چگونه فرستم فرسته بدر‬
‫چه گويم بدان پير گشته پدر‬
‫چه گويم چه کردم نگار ترا‬
‫که برد آن نبرده سوار ترا‬
‫دريغ آن گو شاهزاده دريغ‬
‫چو تابنده ماه اندرون شد به ميغ‬
‫بياريد گلگون لهراسپی‬
‫نهيد از برش زين گشتاسپی‬
‫بياراست مر جستن کينش را‬
‫به ورزيدن دين و آيينش را‬
‫جهانديده دستور گفتا به پای‬
‫به کينه شدن مر ترا نيست رای‬
‫به فرمان دستور دانای راز‬
‫فرود آمد از باره بنشست باز‬
‫به لشکر بگفتا کدامست شير‬
‫که باز آورد کين فرخ زرير‬
‫که پيش افگند باره بر کين اوی‬
‫که باز آورد باره و زين اوی‬
‫پذيرفتن اندر خدای جهان‬
‫پذيرفتن راستان و مهان‬
‫که هر کز ميانه نهد پيش پای‬
‫مر او را دهم دخترم را همای‬
‫نجنبيد زيشان کس از جای خويش‬
‫ز لشکر نياورد کس پای پيش‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*