Home / Short Stories / داستان کوتاه : مشت زن حرفه ای اثر ارنست همینگوی

داستان کوتاه : مشت زن حرفه ای اثر ارنست همینگوی

karsh_hemingway

 

مشت زن حرفه ای

نیک بلند شد . چیزی‌اش نشده بود . به چراغ‌های آخرین واگن قطار که روی خط آهن قوسی را می‌پیمود و از دید خارج می‌شد، نگاه کرد . دو طرف خط آهن آب بود و بعد از آب، مرداب پوشیده از کاج‌های سیاه .
زانویش را لمس کرد . شلوارش پاره شده بود و پوست روی زانویش ورآمده بود . دست‌هایش خراشیده شده و زیر ناخن‌هایش پر از دانه‌های ماسه و خرده چوب‌های نیم سوخته بود . به آن‌طرف ریل‌ها رفت، از شیب کوتاه پایین آمد و به آب رسید و دست‌هایش را شست. …
… آن‌ها را به دقت در آب سرد شست و کثافت را از زیر ناخن‌هایش بیرون آورد و بعد چمباتمه زد و زانویش را آب کشید .
ترمزبان حرامزاده‌ی پست فطرت . یک‌ روز بالاخره گیرش می‌آورد . بالاخره به‌هم می‌رسیدند . ناکس کلک قشنگی به نیک زده بود . گفته بود : ” بیا این‌جا پسر، بیا می‌خوام یه چیزی بهت نشون بدم”
بدجوری گول خورده بود، شوخی کثیفی با او کرده بود . دیگر محال بود که از این کلک‌ها بخورد .
” بیا این‌جا پسر، بیا می‌خوام یه چیزی بهت نشون بدم ” بعد شترق و چهاردست و پا کنار ریل‌ها فرود آمده بود .
نیک چشمش را مالید . ورم بزرگی داشت آماس می‌کرد . حتما دور چشمش کبود می‌شد . از همین حالا داشت درد می‌کرد . ترمزبان مادر به خطا !
ورم روی چشمش را دوباره با انگشتانش لمس کرد . چیز مهمی نبود، فقط دور چشمش سیاه می‌شد . این تمام چیزی بود که مفت و مجانی از ماجرا گیرش می‌آمد . با نگاه کردن توی آب هم نتوانست حالت چشمش را ببیند . هوا تاریک بود و او تنها بود . دست‌هایش را به شلوارش مالید و پاک کرد، بلند شد و از سربالائی کنار آب بالا رفت و رسید به خط آهن . در امتداد خط آهن راه افتاد . مسیر راه آهن زیر سازی شده بود و راه رفتن را آسان می‌کرد، به‌خاطر شن و ماسه‌ای که وسط تراورس‌ها ریخته بودند، زیر پای آدم سفت بود . بستر خط آهن صاف بود و مثل کوره راهی از میان باتلاق‌ها به‌پیش می‌رفت . نیک هم‌چنان می‌کوبید و می‌رفت . باید خودش را به‌جایی می‌رساند .
موقعی‌که قطار در محوطه‌ی خارج از ایستگاه ” والتون جانکشن ” از سرعت‌اش کاسته بود، پریده بود توی واگون باری . نیک و قطار از ” کالکاسکا ” گذشته بودند که هوا رو به تاریکی گذاشت . حالا قاعدتا باید نزدیک ” مانسلونا ” باشند . سه- چهار مایل مسیر باتلاقی در پیش بود . او هم‌چنان در مسیر ریل‌ها پیش می‌رفت و پنجه‌های پایش را روی زیرسازی میان تراورس‌ها می‌گذاشت . مرداب در میان مهی که از آن برمی‌خاست حالتی وهم‌آلود داشت . چشمش درد می‌کرد و گرسنه بود . هم‌چنان می‌کوبید و مایل‌ها را پشت سرش می‌گذاشت . مرداب در دو سوی مسیر، یکنواخت باقی بود .
جلوتر پلی بود . نیک از میان آن عبور کرد . صدای پایش روی پل فلزی زنگی تو خالی داشت . پایین، از میان شکاف بین تراورس‌ها سیاهی آب معلوم بود . نیک با لگد به میخ شل شده‌ای زد و آن‌را توی آب انداخت . آن سوی پل تپه‌هایی بود و دو سوی خط آهن بلند و تاریک بود . در انتهای ریل‌ها نور آتشی به چشم می‌خورد .
در طول خط آهن با احتیاط به طرف آتش رفت . آتش بیرون از مسیر ریل‌ها، پایین سراشیبی کنار راه‌آهن، سوسو می‌زد . او فقط انعکاس نور آن‌را دیده بود . خط آهن از گذرگاهی محصور میان تپه‌ها عبور می‌کرد و در نقطه‌ای که به محل آتش می‌رسید وارد دشت پهنی می‌شد که به جنگل منتهی می‌گشت . نیک با احتیاط از سراشیبی کنار خط پایین آمد و وارد جنگل شد تا از میان درخت‌ها به طرف آتش برود . جنگل، جنگل درخت‌های گردو بود و هم‌چنان که در میان آن‌ها راه می‌رفت، پوسته‌ی سخت گردو‌هایی را که بر روی زمین ریخته بود زیر پایش حس می‌کرد . آتش حالا کاملا واضح و درخشان بود، درست در کنار درخت‌ها قرارداشت و مردی کنار آن نشسته بود . نیک پشت درخت‌ها به تماشای او ایستاد . ظاهرا تنها بود و در حالی‌که سرش را در میان دست‌هایش گرفته بود به آتش زل زده بود . نیک از پشت درخت‌ها خارج شد و به سمت آتش رفت . مرد آن‌جا نشسته بود و به آتش نگاه می‌کرد . حتی وقتی که نیک کاملا به او نزدیک شد حرکتی نکرد .
نیک گفت : ” سلام ”
مرد سرش را بلند کرد و گفت : ” چشمتو کجا به این روز انداختی ؟ ”
– ” یه ترمزبان قطار منو زد ”
– ” از واگون باری پرتت کرد بیرون ؟ ”
– ” آره ”
مرد گفت : ” اون حروم‌زاده رو دیدم . تقریبا یک‌ساعت ‌و نیم پیش از این‌جا رد شد . روی سقف قطار راه می‌رفت و کف می‌زد و می‌خندید ”
– ” ای حروم‌زاده ! ”
مرد با لحن جدی گفت : ” حتما از کتک زدنت حسابی کیف کرده ”
– ” حسابشو می‌رسم ”
مرد توصیه کرد : ” وقتی که از این‌جا رد می‌شه با یه پاره سنگ برو سراغش ”
– ” گیرش می‌آرم ”
– ” آدم خشنی هستی، نه ؟ ”
نیک جواب داد : ” نه ”
– ” همتون خشن هستین ”
نیک گفت : ” مجبوریم ”
– ” حرف منم همینه ”
مرد به نیک نگاه کرد و لبخند زد . توی نور آتش متوجه شد که قیافه مرد شکل طبیعی ندارد . دماغش له شده بود، اطراف چشم‌هایش شکاف‌های کم‌عمقی بود و لب‌هایش شکل غریبی داشت . نیک بلافاصله این‌ها را تشخیص نداد، او فقط متوجه شد که قیافه‌ی طرف شکل عجیبی داشت و له‌ولورده بود . مثل خمیر بتونه که رنگش کرده باشند و زیر نور آتش شبیه مرده‌ها بود .
مرد پرسید : ” از قیافه‌ام خوشت می‌آد ؟ ”
نیک دست‌پاچه شده بود، گفت : ” البته ”
– ” نگاه کن! ”  مرد کلاهش را برداشت .
فقط یک گوش داشت که نسبت به حالت عادی درشت‌تر بود و سفت به کنار سرش چسبیده بود . جای گوش دیگرش تکه گوشت قلمبه‌ای بود .
– ” تا حالا هم‌چی چیزی دیدی ؟ ”
نیک گفت : ” نه ” از دیدن این منظره حالش داشت به‌هم می‌خورد .
مرد گفت : ” من از پس‌اش برمی‌آم، توچی می‌گی پسر، از پس‌اش بر می‌آم ؟ ”
– ” بی برو برگرد ”
مرد کوچک گفت : ” همه، تو سرم زدن . اما نمی‌تونن به من آسیبی برسونن ”
به نیک نگاه کرد و گفت : ” بشین ! می‌خوای چیزی بخوری ؟ ”
نیک گفت : ” مزاحم نمی‌شم… داشتم می‌رفتم شهر ”
مرد گفت : “گوش کن ! منو آد صدا کن ”
– ” باشه ! ”
مرد کوچک گفت : ” گوش کن ! من کاملا سالم نیستم ”
– ” چته ؟ ”
– «دیوونه‌ ام!»
مرد کلاهش را گذاشت سرش . نیک کمی خنده‌اش گرفت و گفت : ” تو که سالمی ”
– ” نه نیستم، من دیوونه‌ ام . گوش کن ! تا حالا دیوونه بودی؟»
نیک گفت: ” نه، تو چطور دچارش شدی ؟» ”
آد گفت : ” نمی‌دونم . وقتی دیوونه می‌شی دیگه نمی‌فهمی چطوری دچارش شده‌ی . تو منو می‌شناسی . نه ؟ ”
– ” نه ”
– ” من آد فرانسیس‌ام ”
– ” تو رو خدا ؟ ”
– ” باور نمی‌کنی ؟ ”
– ” چرا ” نیک یقین داشت که طرف راست می‌گوید .
– “می‌دونی چطوری دخلشونو آوردم ؟ ”
نیک گفت : ” نه ”
– ” قلب من یواش کار می‌کنه . در دقیقه فقط چهل تا می‌زنه . ببین ! ”
نیک دو دل بود .
– ” یالا ” مرد دست نیک را گرفت . ” مچ دست منو بگیر . انگشت‌ها تو بذار اینجا ”
مچ دست مرد کوچک کلفت بود و عضلاتش روی استخوان‌ها باد کرده بود . نیک ضربان کندی را زیر انگشتانش احساس کرد .
– ” ساعت داری ؟ ”
– ” نه ”
مرد گفت : ” منم ندارم، ساعت نباشه فایده نداره ”
نیک مچ دست او را رها کرد .
آد فرانسیس گفت : ” گوش کن ! دوباره مچمو بگیر . تو ضربان نبضمو بشمر منم تا شصت می‌شمرم ”
نیک ضربان کند و سختی را زیر انگشتانش احساس کرد و شروع کرد به شمردن . صدای مرد کوچک را می‌شنید که آهسته با صدای بلند می‌شمرد : ” یک، دو، سه، چهار، پنج…”
آد، کار شمردن را تمام کرد : ” شصت، یک‌دقیقه شد . تو چند تا شمردی ؟ ”
نیک گفت : ” چهل تا ”
با خوش‌حالی گفت : ” درسته، هیچ‌وقت بالاتر نرفته ”
مردی از سراشیبی کنار خط آهن پایین آمد، از محوطه بازی که از درختان جنگلی پاک شده بود گذشت .
مرد به طرف آتش آمد .
آد گفت : ” سلام باگز ! ”
باگز جواب داد : ” سلام ! ” لهجه‌ی سیاه‌پوست‌ها را داشت . نیک از طرز راه رفتن طرف فهمید که سیاه‌پوست است . مرد سیاه‌پوست پشت به آن‌ها ایستاد و روی آتش خم شد . بعد خودش را راست کرد .
آد گفت : ” این رفیق من باگزه ! اونم یه دیوونه‌س ”
باگز گفت : ” از آشنایی با شما خوشحالم . گفتین اهل کجایین ؟ ”
نیک گفت : ” شیکاگو ”
مرد سیاه‌پوست گفت : «شهر قشنگیه . متوجه نشدم، گفتین اسمتون چیه ؟ ”
– ” آدامز، نیک آدامز ”
آد گفت : ” باگز، اون میگه هیچ‌وقت دیوونه نبوده ”
مرد سیاه‌پوست گفت : ” وقت زیاد داره ”
کنار آتش با بسته‌ای بازی می‌کرد .
مشت‌زن حرفه‌ای پرسید : ” خب کی غذا می‌خوریم باگز ؟ ”
– ” همین الان ”
– ” گرسنه‌ای نیک ؟ ”
– ” چطورم ”
– ” می‌شنوی باگز ؟ ”
– ” آره، تقریبا هرچی گفتین شنیدم ”
– ” منظورم این نبود ”
– ” آره، شنیدم ایشان چی گفتن ”
توی ماهی‌تابه تکه‌های ژامبون گذاشت . ماهی‌تابه که داغ شد، جلز و ولز روغن بلند شد و باگز، در حالی‌که کنار آتش روی پاهای سیاهش چمباتمه زده بود، ژامبون‌ها را برگرداند و چند تا تخم مرغ توی ماهی‌تابه شکست و آن‌را به چپ و راست گرداند تا تخم مرغ‌ها خوب با روغن داغ مخلوط شود .
باگز رویش را از آتش برگرداند و گفت : ” آقای آدامز، لطفا از توی نونی که توی اون ساکه چند تکه ببرید ”
– ” حتما ”
نیک دست‌اش را داخل ساک کرد و تکه نانی بیرون آورد و شش تکه از آن برید . آد به او نگاه کرد، به طرف جلو خم شد و گفت : ” نیک یه دقه چاقوتو به‌ من می‌دی ؟ ”
مرد سیاه‌پوست گفت : ” نه، این کارو نکنید آقای آدامز، چاقوتونو پیش خودتون نگه‌دارید ”
مشت‌زن حرفه‌ای عقب نشست .
باگز گفت : ” آقای آدامز، ممکنه خواهش کنم نون‌هارو بیارین ؟ ” نیک نان‌ها را برای او برد .
مرد سیاه‌پوست پرسید : ” دوست دارین نون توی روغن ژامبون بزنید ؟ ”
– ” آره، حتما ”
– ” بهتره کمی صبر کنیم . بعد از حاضر شدن غذا مناسب‌تره ”
مرد سیاه‌پوست یک تکه ژامبون را برداشت و روی نان گذاشت، بعد تخم مرغ نیمرو شده را به‌آن اضافه کرد .
– ” شما لطفا یه تیکه نون دیگه بذارین رو اون ساندویچ و بدین به آقای فرانسیس ”
آد ساندویچ را گرفت و شروع کرد به خوردن .
مرد سیاه‌پوست گفت : ” مواظب باشین تخم مرغ نریزه . این هم مال شما آقای آدامز . بقیه‌اش هم مال خودم ”
نیک به ساندویچ گاز زد . مرد سیاه‌پوست روبه‌ روی او کنار آد نشسته بود . طعم ژامبون سرخ شده هم‌راه با تخم مرغ نیمرو عالی بود .
مرد سیاه‌پوست گفت : ” آقای آدامز حسابی گرسنه‌ س ” مرد کوچک که نیک او را به اسم به عنوان یک قهرمان مشت‌زنی می‌شناخت، حرف نمی‌زد . از وقتی که مرد سیاه‌پوست درباره‌ی چاقو حرف زده بود، ساکت بود .
باگز گفت : ” دلتون نون سرخ شده با روغن ژامبون می‌خواد ؟ ”
– ” خیلی ممنون ”
مرد سفیدپوست کوچک به نیک نگاه می‌کرد .
باگز تکه نانی را زد توی ماهی‌تابه و به او تعارف کرد : ” آقای آدلف فرانسیس، شما هم کمی میل کنین ”
آد کلاهش را روی چشم‌هایش کشیده بود و از زیر آن کماکان نیک را می‌پایید . نیک کمی عصبی شد .
صدای آد با لحنی خشن از زیر کلاه بلند شد : ” چطور شد راهت به این طرف‌ها افتاد، لعنتی ؟ اصلا تو فکر می‌کنی کی هستی ؟ یک حرومزاده مفت‌خور . بدون این‌که کسی ازت خواسته باشه، سروکله‌ات پیدا می‌شه غذای آدمو می‌خوری و وقتی هم آدم یه دقه چاقوتو می‌خواد، قیافه می‌گیری و نمی‌دی ”
به نیک زل زده بود . چهره‌اش سفید شده بود و چشم‌هایش زیر کلاه تقریبا از نظر پنهان بود .
– ” تو یه دلقک مسخره‌ای . اصلا کی به تو گفته بیایی این‌جا و مزاحم ما بشی ؟ ”
نیک گفت : ” هیچ‌کس ”
– ” کاملا درسته لعنتی . هیچ‌کس هم نمی‌خواد که این‌جا بمونی . سرتو می‌اندازی می‌آیی این‌جا و قیافه‌ی منو مسخره می‌کنی، سیگارهامو دود می‌کنی، مشروبمو می‌خوری و دست آخر هم دری‌وری می‌گی . فکر می‌کنی می‌تونی قسر در بری ؟ ”
نیک هیچ نگفت . آد بلند شد ایستاد .
– ” بهت می‌گم، حروم‌زاده‌ی بی‌همه چیز شیکاگویی، الان ترتیبتو می‌دم، حالی‌ ات شد ؟ ”
نیک عقب کشید . مرد کوچک به‌طرف او رفت . مصمم گام برمی‌داشت . اول پای چپش را جلو می‌گذاشت و بعد پای راستش را به دنبال آن می‌کشید .
سرش را تکان می‌داد و می‌گفت : ” د بزن، یالا منو بزن ”
– ” نمی‌خوام تو رو بزنم ”
– ” با این چیزا نمی‌تونی خودتو خلاص کنی . باید یه کتک مفصل نوش جون کنی . حالیته ؟ یالا ! حمله کن ”
نیک گفت : ” بس کن ! ”
– ” باشه، هر جور که تو بخوای حروم‌زاده ”
مرد کوچک به پاهای نیک نگاه کرد . مرد سیاه‌پوست آد را از وقتی که به طرف نیک رفته بود از پشت سر تعقیب می‌کرد . خودش را آماده کرد و ضربه‌ای توی فرق سر آد زد . طرف دمر افتاد زمین و باگز باتون کوتاه بلک جک را که توی پارچه‌ای پیچیده بود انداخت روی چمن‌ها . مرد کوچک دمر افتاده بود روی زمین و صورتش توی چمن‌ها فرو رفته بود . مرد سیاه‌پوست او را بلند کرد و در حالی که سرش ولو بود، به طرف آتش برد . صورتش حالت بدی داشت و چشم‌هایش باز بود . باگز به آرامی او را روی زمین گذاشت و گفت : ” آقای آدامز، لطفا اون سطل آب رو بیارین این‌جا. انگار بد جوری زدمش ”
مرد سیاه‌پوست با دستش قدری آب به صورت مرد پاشید و گوش‌هایش را به آرامی کشید . چشم‌های آد بسته شد .
باگز بلند شد ایستاد .
گفت : ” حالش خوبه، جای نگرانی نیست . از این جریان متأسفم، آقای آدامز ”
نیک به مرد کوچک که زیر پایش افتاده بود نگاه کرد و گفت : ” اشکالی نداره ” بعد چشمش به بلک جک افتاد و آن‌را از روی چمن‌ها برداشت . دسته‌ی نرمی داشت که خیلی خوش دست بود . چرمی بود و دستمالی به دور دسته‌ی آن پیچیده بودند .
مرد سیاه‌پوست لبخند زد و گفت : ” دسته‌اش از استخوان نهنگ درست شده . دیگه از اینا پیدا نمی‌شه . مطمئن نبودم که بتونی از پس اون بربیایی . به‌هر حال نمی‌خواستم بهش صدمه بزنی، یا یه علامت دیگه به صورتش اضافه کنی ”
نیک گفت : ” تو که خودت به اون صدمه زدی ”
مرد سیاه‌پوست دوباره خندید و گفت : ” من تو این چیزا واردم . اون اصلا فراموش می‌کنه که چی شده . برای این‌که از اون وضع درش بیارم مجبور شدم این‌کارو بکنم ”
نیک هنوز داشت به مرد کوچک که با چشمان بسته، زیر نور آتش، روی زمین افتاده بود، نگاه می‌کرد . باگز چند تکه چوب روی آتش گذاشت و گفت : ” اصلا نگران نباشین آقای آدامز . من اونو قبلا هم، بارها تو این حالت دیدم ”
نیک پرسید : ” چی دیوونه‌اش کرد ؟ ”
مرد سیاه‌پوست از کنار آتش جواب داد : ” اوه، خیلی چیزا . یه فنجون از این قهوه میل دارین آقای آدامز ؟ ”
فنجان قهوه را به طرف نیک دراز کرد و کتی را که زیر سر مرد بی‌هوش گذاشته بود صاف کرد .
مرد سیاه‌پوست یک جرعه از قهوه‌اش را نوشید و گفت : ” یکی این‌که خیلی کتک خورده . ولی همین باعث شده تا خنگ و صاف و ساده بار بیاد . اون وقت‌ها خواهرش مدیر مسابقاتش بود . روزنامه‌ها همش درباره‌ی این خواهر و برادر می‌نوشتند، که چطور خواهره عاشق برادره است، و برادره عاشق خواهره . بعدش تو نیویورک با هم ازدواج کردن و این جریان افتضاح بالا آورد ”
– ” همچین چیزی را به‌خاطر دارم ”
– ” البته اونا همون‌قدر خواهر برادر بودن که خرگوش‌ها خواهر و برادرن . البته این قضیه رو از هر طرفش که بگیری به مذاق خیلی‌ها خوش نمی‌اومد، همون شد که تخم نفاق بین‌شون کاشتن و یه روز هم دختره گذاشت رفت و دیگه برنگشت ”
قهوه را نوشید و لب‌هایش را با کف دست صورتی رنگش پاک کرد و ادامه داد : ” اونم به همین سادگی دیوونه شد . آقای آدامز، باز هم قهوه میل دارین ؟ ”
مرد سیاه‌پوست به صحبتش ادامه داد : ” دختره رو یکی دو بار دیدم . موجود فوق العاده زیبایی بود . اون‌قدر به‌هم شبیه بودند که آدم فکر می‌کرد دوقلو هستن . اونم اگه صورتش این‌طوری درب و داغون نشده بود، مثل حالاش بد قیافه نبود ”
مرد سیاه‌پوست صحبتش را تمام کرد . انگار داستانش تمام شده بود .
نیک پرسید : ” کجا باهاش آشنا شدی ؟ ”
مرد سیاه‌پوست گفت : ” تو زندون . بعد از این‌که دختره ترکش می‌کنه، مدام کتک کاری راه می‌انداخته، واسه همین هم انداختنش زندون . منم به جرم کشتن یه بابایی تو زندون بودم ”
لبخندی زد و با صدایی ملایم دنبال حرفش را گرفت : ” فوری ازش خوشم اومد . بعد از این‌که از زندون اومدم بیرون، رفتم سراغش . اون خوش داره فکر کنه که منم دیوونه‌م و منم اهمیت نمی‌دم . دوست دارم باهاش باشم و توی دشت و صحرا سیاحت کنم . این‌طوری مجبور نیستم دزدی بکنم . دلم می‌خواد مثل یه آقا زندگی کنم ”
نیک پرسید : ” شما تمام مدت چیکار می‌کنین ؟ ”
– ” اوه . هیچی . برای خودمون می‌گردیم . اون پول داره ”
– “حتما پول زیادی به جیب زده ؟ ”
– ” درسته . ولی همه‌ش رو خرج کرده . یا تیغش زدن . الان دختره براش پول می‌فرسته ”
خاکستر آتش را به‌هم زد، آتش شعله‌ور شد و او ادامه داد : ” اون موجود خیلی خوبیه . مثل دوقلوها به هم شبیه‌اند ” مرد سیاه‌پوست به‌مرد کوچک که روی زمین ولو بود و به سختی نفس می‌کشید، نگاهی انداخت . موهای طلائی‌اش، روی پیشانی‌اش ریخته بود . در این حالت که سرش راحت و آرام روی کت ولو بود قیافه‌ی لت‌وپار شده‌اش معصومیت کودکانه‌ای داشت .
– ” الآن می‌شه هر لحظه بیدارش کرد . آقای آدامز، اگه ناراحت نمی‌شین، چطور بگم، ترجیح می‌دم از این‌جا برین . دوست ندارم خلاف رسم مهمون‌نوازی رفتار کرده باشم ولی ممکنه با دیدن شما حالش باز خراب بشه . من از این‌که بکوبم تو سرش متنفرم، ولی خب وقتی بدحال می‌شه چاره چیه، باید یه جوری اونو از مردم دور کنم . مسئله‌ای که نیست، ها ؟ ”
– ” آقای آدامز نه، از من تشکر نکنین . من باید از قبل حتما به شما هشدار می‌دادم، ولی به نظرم اومد اون خیلی از شما خوشش اومده و اوضاع بر وفق مراده . اگر مسیر خط آهنو بگیرین و پیش برین، یه ساعته دیگه می‌رسین به یه شهر که اسمش مانسلوناست . خدا نگه‌دار . دوست داشتم شما امشب پیش ما می‌موندین، ولی خب، دیگه نمی‌شه . میل دارید کمی ژامبون و نون بردارین ؟ چرا نه؟ بهتره یه ساندویچ بردارین ” و تمام این حرف‌ها را با صدایی آرام، ملایم و مؤدب، با زیر و بم‌های لهجه‌ی سیاه‌پوستان گفت .
– ” خب آقای آدامز، خداحافظ . موفق باشین . خدا نگه‌دارتون ”
نیک از محل آتش دور شد . از محوطه‌ی باز گذشت و به طرف خط آهن رفت . با وجود این‌که آتش از دیدش خارج شده بود صدای آرام و ملایم مرد سیاه‌پوست را می‌شنید . اما کلمات مفهوم نبودند. بعد صدای مرد کوچک را شنید : ” سر درد وحشتناکی دارم، باگز ”
مرد سیاه‌پوست او را آرام کرد و گفت : ” بهتر می‌شین آقای فرانسیس . فقط یه فنجون از این قهوه داغ بخورین حالتون جا می‌آد ”
نیک از سراشیبی کنار خط بالا رفت و در امتداد ریل‌ها به راه افتاد . متوجه شد که یک ساندویچ ژامبون در دست دارد و آن را توی جیبش گذاشت . خط آهن قبل از این‌که به داخل تپه‌ها بپیچد سر بالایی تندی داشت . نیک از آن نقطه نگاهی به پشت سرش انداخت، آتشی که در محوطه باز جنگل می‌سوخت، دیده می‌شد .

ارنست همینگوی
مترجم : شاهین بازیل

Ernest-Hemingway

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*