Home / Short Stories / داستان کوتاه : ما دو مترسک بودیم اثر سکینه محمدی

داستان کوتاه : ما دو مترسک بودیم اثر سکینه محمدی

Scarecrow

 

ما دو مترسک بودیم

خواب دیده بودم دو تا مترسک بودیم ، ایستاده روبه روی هم در گندم زار بزرگی که زیر نور خورشید می درخشید .

گفته بودی : ستاره ها چه زیبایند در شب !

و چشمک زده بودی طرفم .

گفته بودم : چشمک می زنند ، درست مثل تو .

و حالا ، دو مترسک بودیم ایستاده در گندم زاری پر از ساقه های طلایی گندم و تو می درخشیدی و به من چشمک می زدی. یک چشمت باز بود و یکی بسته که کلاغی آمد و نوکش را فرو برد در

چشم راستت که باز بود و به من می خندید .

داد زده بودم : ستاره ها همه شان یک چشم دارند .

تو از زینه ها تا شده بودی و من دامنم را جمع کرده بودم و گرفته بودمش بالا تا جای کمرم و تا می شدم از زینه ها که تو خندیدی .

– چرا یک چشم ؟!

و دستم را داده بودم توی دستت و از روی زینه ی آخری پریده بودم پایین .

– چون همیشه یک چشم شان باز است و یکی بسته ، هی چشمک می زنند .

و تو باز چشمک زده بودی و گفته بودی : پس من هم یک چشمم !

و خندیده بودیم، هر دو با هم .

و من چه قدر سعی کرده بودم تا یاد بگیرم چشمک بزنم درست مثل تو که من هم بدرخشم درست مثل ستاره ها که خیلی دوستشان داشتی در شب . و شب ها خیره می شدیم به آسمان و ستاره ها را

تماشا می کردیم و آسمان چه زیبا بود، درست مثل تو .

چشم راستت نبود و من به جای خالی آن خیره شده بودم و تو گفته بودی : حالا شدم یک چشم !

و با هم خندیده بودیم . و من ترسیده بودم و قهقهه می زدم با صدای خیلی بلند که اشک آمد و از چشمم افتاد روی کومه ام و سر خورد و رفت توی ساقه هایی که روی گردنم را پوشانده بود .

و ما دو مترسک بودیم در مزرعه ای پر از ساقه های طلایی گندم و تو که یک چشمت نبود . فقط حفره ی سیاهی بود که ساقه ی خشک گندم از آن بیرون زده بود .

صبح که بیدار شده بودیم ، مترسک های دیشب در نظرم آمد و چشم راستت که حفره ی سیاهی شده بود و خوابم را برایت نگفتم .

تو چشم داشتی و به من نگاه می کردی و می خندیدی ، من می درخشیدم درست مثل ستاره ها ! تو هم می درخشیدی . هر دو با هم ! قرارمان بود از روز اول . دستم را که گذاشتند توی دستان گرمت

گفتی حالا شدیم ما . و چه قدر دوست داشتیم این ما شدن را !

خون که از چشمت بیرون زد ، توی حیاط ایستاده بودم و داشتم برای شستن لباس هایمان آب از چاه بیرون می کشیدم که صدای فیر را شنیدم .

جیغ زدم . ” یا خدا ”

و دویدم سوی زینه ها که تو را دیدم .

خون تمام صورتت را گرفته بود و من در جوی سرخ رنگی غرق شدم .

چشم هایم را که باز کردم ، ما دو مترسک بودیم ایستاده بر روی پایه های چوبی در گندم زار بزرگ و تو چشم راستت نبود، جز گودی سیاه رنگی که ساقه ی خشک گندم از آن بیرون زده بود و من

در سیاهی چشمانت غرق شدم .

چشم هایم را که باز می کنم ، قطره های سرد آب می چکند روی صورتم.  و می بینمت که دراز کشیده ای روی تشک ، آن طرف اتاق و صورتت را پوشانده بودند با پارچه ی سفید و من در سفیدی

صورتت محو می شوم .

ما دو مترسک هستیم ایستاده بر روی پایه های چوبی در گندم زاری بزرگ ، گندم زاری که سال پیش پدرت فیر کرده بود برای شکار آهویی که می دوید در گندم زار و ما تازه ازدواج کرده بودیم .

که فیر شده بود و تیر خورده بود توی چشم مالک زمین . درست توی چشم راستش !

و ما دو مترسک خواهیم بود در خواب هایم و تو به من چشمک خواهی زد . و ما یک چشم خواهیم بود تا آخر دنیا و می درخشیم با هم، درست مثل ستاره ها ، در شب !

 

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*