Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : برين نيز بگذشت چندی سپهر‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : برين نيز بگذشت چندی سپهر‬

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

درخواست باژ قیصر روم  از لهراسب

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫برين نيز بگذشت چندی سپهر‬
‫به دل در همی داشت و ننمود چهر‬
‫بگشتاسپ گفت آن زمان جنگجوی‬
‫که تا زنده ای زين جهان بهر جوی‬
‫برانديش با اين سخن با خرد‬
‫که انديشه اندر سخن به خورد‬
‫به ايران فرستم فرستاده يی‬
‫جهانديده و پاک و آزاده يی‬
‫به لهراسپ گويم که نيم جهان‬
‫تو داری به آرام و گنج مهان‬
‫اگر باژ بفرستی از مرز خويش‬
‫ببينی سرمايه ی ارز خويش‬
‫بريشان سپاهی فرستم ز روم‬
‫که از نعل پيدا نبينند بوم‬
‫چنين داد پاسخ که اين رای تست‬
‫زمانه بزير کف پای تست‬
‫يکی نامور بود قالوس نام‬
‫خردمند و با دانش و رای و کام‬
‫بخواند آن خردمند را نامدار‬
‫کز ايدر برو تا در شهريار‬
‫بگويش که گر باژ ايران دهی‬
‫به فرمان گرايی و گردن نهی‬
‫به ايران بماند بتو تاج و تخت‬
‫جهاندار باشی و پيروزبخت‬
‫وگرنه مرا با سپاهی گران‬
‫هم از روم وز دشت نيزه وران‬
‫نگه کن که برخيزد از دشت غو‬
‫فرخزاد پيروزشان پيش رو‬
‫همه بومتان پاک ويران کنم‬
‫ز ايران به شمشير بيران کنم‬
‫فرستاده آمد به کردار باد‬
‫سرش پر خرد بد دلش پر ز داد‬
‫چو آمد به نزديک شاه بزرگ‬
‫بديد آن در و بارگاه بزرگ‬
‫چو آگاهی آمد به سالار بار‬
‫خرامان بيامد بر شهريار‬
‫که پير جهانديده يی بر درست‬
‫همانا فرستاده ی قيصرست‬
‫سوارست با او بسی نامدار‬
‫همی راه جويد بر شهريار‬
‫چو بشنيد بنشست بر تخت عاج‬
‫بسر بر نهاد آن دل افروز تاج‬
‫بزرگان ايران همه پيش تخت‬
‫نشستند شادان دل و نيک بخت‬
‫بفرمود تا پرده برداشتند‬
‫فرستاده را شاد بگذاشتند‬
‫چو آمد به نزديک تختش فراز‬
‫بر او آفرين کرد و بردش نماز‬
‫پيام گرانمايه قيصر بداد‬
‫چنان چون ببايد به آيين و داد‬
‫غمی شد ز گفتار او شهريار‬
‫برآشفت با گردش روزگار‬
‫گرانمايه جايی بياراستند‬
‫فرستاده را شاد بنشاستند‬
‫فرستاد زربفت گستردنی‬
‫ز پوشيدنی و هم از خوردنی‬
‫بران گونه بنواخت او را به بزم‬
‫تو گفتی که نشنيد پيغام رزم‬
‫شب آمد پر انديشه پيچان بخفت‬
‫تو گفتی که با درد و غم بود جفت‬
‫چو خورشيد بر تخت زرين نشست‬
‫شب تيره رخسار خود را ببست‬
‫بفرمود تا رفت پيشش زرير‬
‫سخن گفت هرگونه با شاه دير‬
‫به شگبير قالوس شد بار خواه‬
‫ورا راه دادند نزديک شاه‬
‫ز بيگانه ايوان بپرداختند‬
‫فرستاده را پيش بنشاختند‬
‫بدو گفت لهراسپ کای پر خرد‬
‫مبادا که جان جز خرد پرورد‬
‫بپرسم ترا راست پاسخ گزار‬
‫اگر بخردی کام کژی مخار‬
‫نبود اين هنرها به روم اندرون‬
‫بدی قيصر از پيش شاهان زبون‬
‫کنون او بهر کشوری باژخواه‬
‫فرستاد و بر ماه بنهاد گاه‬
‫چو الياس را کو به مرز خزر‬
‫گوی بود با فر و پرخاشخر‬
‫بگيرد ببندد همی با سپاه‬
‫بدين باژخواهش که بنمود راه‬
‫فرستاده گفت ای سخنگوی شاه‬
‫به مرز خزر من شدم باژخواه‬
‫به پيغمبری رنج بردم بسی‬
‫نپرسيد زين باره هرگز کسی‬
‫وليکن مرا شاه زانسان نواخت‬
‫که گردن به کژی نبايد فراخت‬
‫سواری به نزديک او آمدست‬
‫که از بيشه ها شير گيرد به دست‬
‫به مردان بخندد همی روز رزم‬
‫هم از جامه ی می به هنگام بزم‬
‫به بزم و به رزم و به روز شکار‬
‫جهانبين نديدست چون او سوار‬
‫بدو داد پرمايه تر دخترش‬
‫که بودی گرامیتر از افسرش‬
‫نشانی شدست او به روم اندرون‬
‫چو نر اژدها شد به چنگش زبون‬
‫يکی گرگ بد همچو پيلی به دشت‬
‫که قيصر نيارست زان سو گذشت‬
‫بيفگند و دندان او را بکند‬
‫وزو کشور روم شد بی گزند‬
‫بدو گفت لهراسپ کای راستگوی‬
‫کرا ماند اين مرد پرخاشجوی‬
‫چنين داد پاسخ که باری نخست‬
‫به چهره زريرست گويی درست‬
‫به بالا و ديدار و فرهنگ و رای‬
‫زرير دليرست گويی بجای‬
‫چو بشنيد لهراسپ بگشاد چهر‬
‫بران مرد رومی بگسترد مهر‬
‫فراوان ورا برده و بدره داد‬
‫ز درگاه برگشت پيروز و شاد‬
‫بدو گفت کاکنون به قيصر بگوی‬
‫که من با سپاه آمدم جنگجوی‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*