Home / Short Stories / داستان کوتاه : ما کاشفان اثر فیلیپ ک. دیک

داستان کوتاه : ما کاشفان اثر فیلیپ ک. دیک

 1954MDT

 

ما کاشفان

پارک‌هرست نفس زنان گفت : ” خدای من ! ” و در حالی که صورتش از فرط هیجان گزگز می‌کرد ادامه داد : ” بچه‌ها یالا بیایید نگاه کنید !” و آن‌ها دور صفحه نمایش جمع شدند .
بارتون که قلبش به طرز غریبی می‌تپید گفت : ” خودش است . آن‌جا . واقعه که زیباست ”
لئون هم تایید کرد : ” خیلی خیلی زیباست ” و لرزان ادامه داد :” بگو… هی می‌توانم نیویورک را تشخیص بدهم ”
” تو غلط کردی ”
” باور کن می توانم ! آن خاکستری . نزدیک آب ”
” آن حتی ایالات متحده هم نیست . ما داریم واژگون به آن نگاه می کنیم . آن تایلند است ”
سفینه از میان جو عبور کرد و سپرهای مقاوم در برابر اجرام آسمانی صدای ناهنجاری تولید کرد . آن پایین، کره‌ی آبی و سبز برجسته‌تر می‌شد . ابرها آن را در بر گرفته بودند و قاره‌ها و اقیانوس‌ها را از نظر پنهان می‌کردند .
مریودر گفت : ” هیچ وقت فکر نمی‌کردم دوباره ببینمش . واقعا فکر می‌کردم در جهنم آن بالا گیر افتادیم ” چهره‌اش در هم شد .
” مریخ . آن خرابه‌ی قرمز لعنتی . خورشید، مگس‌ها و ویرانه‌ها ”
کاپیتان استون گفت :” بارتون می‌داند چه طور موتور جت را تعمیر کند . می توانی از او تشکر کنی ”
پارک‌هرست نعره زد : ” می‌دانی اولین کاری که بعد از برگشتن می‌خواهم انجام دهم چیست ؟ ”
” چی ؟ ”
” می خواهم به جزیره‌ی کانی بروم ”
” چرا ؟ ”
” مردم . می‌خواهم دوباره مردم را ببینم . خیلی‌هایشان . خنگ، عرق کرده، پرسر و صدا . بستنی و آب . اقیانوس . بطری‌های آبجو، شیر، دستمال سفره‌ ”
و ویچی که چشمانش می‌درخشید گفت : ” و دخترها . شش ماه مدت زیادیست . من هم با شما می‌آیم . لب ساحل می‌نشینیم و دخترها را نگاه می‌کنیم ”
بارتون : ” برایم جالب است ببینم الان چه جور لباس شناهایی می‌پوشند ”
پارک‌هرست با صدای بلند گفت : ” شاید هم اصلا چیزی نپوشند!.”
مریودر فریاد کشید : “هی! من می‌خواهم بروم و دوباره همسرم را ببینم ” ناگهان مبهوت شد و صدایش به نجوایی فروکش کرد : “همسرم”
استون که تا بناگوش می‌خندید گفت : ” من هم زن دارم . البته مدت زیادی است که ازدواج کرده ام ”
و آن گاه به پت و جین فکر کرد . بغض راه گلویش را تنگ کرد : ” مطمئنم تا الان بزرگ شده‌اند ”
” بزرگ شده‌اند ؟ ”
استون با حالتی خشن جواب داد : ” بچه‌هایم را می‌گویم ”
آن‌ها به یکدیگر خیره شدند . شش مرد، با لباس‌های کهنه و پاره پاره، با ریش بلند و چشمانی براق و مضطرب .

*
ویچی زیر لب گفت : ” چه قدر مانده ؟ ”
استون در جواب گفت :” یک ساعت . یک ساعت دیگر ما آن پایین خواهیم بود ”
سفینه با چیزی برخورد کرد و به شدت لرزید، به طوری که آن‌ها با صورت پخش زمین شدند . سفینه بالا و پایین می،رفت و می‌لرزید . موتورهای جت صداهایی ناگوار تولید می‌کردند و خاک و صخره را می‌دریدند . بالاخره در حالی که دماغه‌اش در سراشیبی فرو رفته بود، متوقف شد .
سکوت .
پارک‌هرست لرزان روی پاهایش ایستاد . نرده‌ی ایمنی را چسبید . خون از خراش بالای چشمش به روی صورتش سرازیر شده بود . در همین حال گفت : ” رسیدیم پایین ”
بارتون جنبید . ناله‌ای کرد و به زحمت روی زانو بلند شد . پارک‌هرست به کمکش رفت .
” ممنون . یعنی می‌شود که ما … ”
” ما پایین هستیم . ما برگشتیم ”
موتورها خاموش شده بودند، غرش‌ها آرام گرفته بود… تنها صدای ضعیف چکیدن مایعی از دیوار به روی زمین به گوش می‌رسید .
سفینه به کلی متلاشی شده بود . بدنه از سه ناحیه شکاف برداشته بود . به داخل تاب برداشته، خم شده و درهم پیچیده بود، کاغذ‌ها و وسایل تخریب شده همه جا پخش و پلا شده بودند .
ویچی و استون به آرامی برخاستند . استون بازویش را می‌مالید و زمزمه کرد : ” همه چیز رو به راه است ؟ ”
لئون گفت : ” دستم را بگیر . این قوزک کوفتی من پیچ خورده یا بلایی سرش آمده است ”
او را بلند کردند . مریودر بیهوش بود . او را به هوش آوردند و کمک کردند روی پاهایش بایستد .
پارک‌هرست مدام تکرار می کرد : ” ما رسیدیم پایین ” و انگار که خودش هم باور نمی‌کرد ادامه داد : ” این زمین است. مابرگشتیم. آن هم زنده ! ”
لئون گفت : ” امیدوارم نمونه‌ها سالم مانده باشند ”
ویچی با هیجان فریاد زد : ” گور بابای نمونه‌ها “. و دیوانه‌وار مشغول ور رفتن با ضامن‌ها شد تا قفل سنگین دریچه را باز کند، در همین حال گفت : ” بیایید برویم بیرون دوری بزنیم ”
بارتون از کاپیتان استون پرسید : ” ما الان کجا هستیم ؟ ”
«جنوب سان فرانسیسکو. در شبه جزیره.»
” سان فرانسیسکو !؟ هی . پس می‌توانیم سوار تراموا بشویم ”
پارک‌هرست که در باز کردن دریچه به ویچی کمک می‌کرد، گفت : ” سان فرانسیسکو… من یک زمانی از فریسکو گذشته‌ام . آن‌ها یک پارک بزرگ ساختند . پارک دوازه‌ی طلایی . می‌توانیم به شادی خانه برویم ”
دریچه باز شد . صحبت‌ها ناگهان متوقف شد. نور خورشید داغ بود و مردان پلک زنان به بیرون چشم دوختند.
دشتی سبز تا فواصلی دور از آن‌ها پهنه گسترده بود . تپه‌ها در دور دست قد علم کرده بودند . صاف و راست در هوای زلال و نقره فام . در طول بزرگراه، چند خودرو تردد می‌کردند . همچون لکه‌های کوچکی بودند که خورشید بر آن‌ها می‌تابید . دکل‌های تلفن دیده می‌شدند .
استون با دقت گوش داد و پرسید : ” این صدای چیست ؟ ”
” قطار ”
داشت از راهی دوردست می‌آمد . دود سیاهی از دودکش آن بلند می‌شد، نسیمِ ملایمی به روی دشت وزیدن گرفت و چمنزار را به جنبش واداشت . در طرف راست شهری قرار داشت . خانه‌ها و درختان و چادری بزرگ برای اجرای تئاتر . یک پمپ بنزین معمولی . نردهای کنار خیابان و یک متل .
لئون پرسید : ” فکر می‌کنید کسی ما را دید ؟ قاعدتا که باید این طور باشد ”
پارک‌هرست گفت : ” به طور قطع صدایمان را که شنیده‌اند . ما هنگام برخورد مثل صور اسرافیل صدا کردیم ”
ویچی به روی دشت قدم گذاشت . ناگهان به شدت سکندری خورد، دستانش را دراز کرد و گفت : ” من دارم می‌افتم ! ”
استون که می‌خندید، پایین پرید و گفت : ” به آن عادت می کنی . ما مدت زیادی در فضا بودیم . یالا بیایید قدم بزنیم ”
پارک‌هرست گفت : ” به سمت شهر برویم ” و در کنار استون پایین آمد . ” شاید به‌ ما غذای مجانی یا یک شامپاین زهرماری بدهند ” سینه اش را جلو داد و گفت : ” قهرمانان بازگشته . در ورودی شهر . یک رژه‌ی تشریفاتی . گروه کر نظامی . ماشین‌های رژه و به دنبالش بانوان ”
لئون غرید : ” بانوان ! تو واقعا مشکل داری ”
” قطعا همین طور است… بجنبید ”
پارک‌هرست بر روی دشت قدم برداشت و بقیه هم دنبالش به راه افتادند .
استون به لئون گفت : ” آن‌جا را نگاه کن . کسی دارد ما را نگاه می‌کند ”
بارتون گفت : ” بچه . یک مشت بچه ” و خنده‌ای از هیجان سر داد و ادامه داد : ” بیایید بریم سلام کنیم ”
به سمت کودکان به راه افتادند، به سختی راهشان را از میان علف‌های نم دار و خاک حاصلخیز و گلی پی گرفتند .
لئون گفت : ” الان باید بهار باشد . هوا بوی بهار می‌دهد ” و نفسی عمیق کشید ” و همین طور بوی علف زار ”
استون تخمین زد : ” امروز نهم آوریل است ”
با عجله به سمت بچه‌ها رفتند و بچه‌ها همان طور ساکت و بی‌حرکت به آن‌ها خیره شده بودند .
پارک‌هرست فریاد زد : ” هی بچه‌ها ! ما بر گشتیم ”
بارتون هم با صدای بلند گفت : ” اسم این شهر چیست ؟ ”
و کودکان با چشمانی گشاد و هاج و واج به آن‌ها نگاه می کردند .
لئون غرولند کرد : ” قضیه چیست ؟ ”
استون گفت : ” ریش‌هایمان . به نظر خیلی کریه می‌آییم ” و دستی به ریشش کشید و ادامه داد : ” نترسید ! ما از مریخ برگشتیم . موشک دو سال پیش پرتاب شد . یادتان می‌آید؟  اکتبر سال پیش ”
کودکان با صورت‌های سفید مثل گچ همان طور آن‌ها را نظاره می‌کردند . ناگهان برگشتند و پا به فرار گذاشتند و دیوانه‌وار به سمت شهر دویدند .
و شش مرد گریختن آنان را تماشا کردند .
پارک‌هرست که گیج شده بود : ” این‌جا چه خبر است ؟ ”
استون به سختی گفت : ” مشکل سر ریش‌های بلندمان است ”
بارتون گفت : ” نه. یک چیزی این‌جا اشتباه است ” بدنش لرزید ” یک جای کار شدیدا می‌لنگد ”
لئون پرخاشگرانه گفت : ” نفوس بد نزن ! ریش‌های بلند ما ” و تکه‌ای از لباسش را وحشیانه پاره کرد و گفت : ” ما کثیف هستیم . ولگردهای کَل کثیف . زود باشید ” و به دنبال کودکان به راه افتاد. ” بیایید برویم . حتما سوار ماشین مخصوصی این دور و اطراف شدند . ما آن‌ها را خواهیم دید ”
استون و بارتون به هم نگاهی انداختند و به آرامی به دنبال لئون حرکت کردند . بقیه هم پشت سرشان .
آرام و پریشان، شش مرد با ریشِ بلند، از میان دشت به سوی شهر رفتند .
جوانکی با دوچرخه سریع از نزدیک آن‌ها رد شد . چند کارگر راه آهن که مشغول تعمیر ریل‌ها بودند، ابزارشان را رها کردند و فریاد کشان پا به فرار گذاشتند .
شش مرد، بی‌حرکت و کرخت، رفتن آن‌ها را نگاه کردند .
پارک‌هرست غرغر کرد : ” این چیست ؟ ”
از راه آهن عبور کردند . شهر در آن سو قرار داشت . آن‌ها به بیشه‌ی وسیعی از درختان اکالیپتوس وارد شدند .
لئون با صدای بلند تابلویی را خواند : ” برلین گیم “. به شهر نگاه کردند . هتل‌ها و کافه‌ها . اتومبیل‌های پارک شده، پمپ‌های بنزین و فروشگاه‌های 10 سنتی . یک شهر کوچک محلی بود . مشتری‌ها در پیاده‌روها و خودروها در خیابان، به آرامی حرکت می‌کردند .
آن‌ها بیشه را پشت سر گذاشتند . آن سوی خیابان، یک کارگر پمپ بنزین سرش را بالا آورد … و خشکش زد . پس از چند لحظه شلنگ پمپ را انداخت و در حالی که با صدای بلند اخطار می‌داد، به سمت خیابان اصلی گریخت .
خودروها متوقف شدند . رانندگان بیرون پریدند و پا به فرار گذاشتند . مرد و زن از فروشگاه‌ها بیرون آمدند و به سرعت متفرق شدند . هراسان و با عجله به هر سو می‌دویدند .
در یک لحظه، خیابان، بیابان بدون سکنه بود .
استون گیچ و متحیر پیش رفت: ” خدای بزرگ ! چی…؟ ” او قدم به خیابان اصلی گذاشته بود و هیچ‌کس در دیدرس او نبود .
شش مرد در امتدادِ خیابان اصلی به راه افتادند . آرام، ساکت و متعجب . هیچ جنبشی نبود. همه گریخته بودند . صدای یک آژیر بلند شد،  پایین خیابان، یک ماشین به سرعت دنده عقب گرفت و ناپدید شد .
در پنجره‌ی طبقه‌ی بالای یک ساختمان، بارتون صورتی رنگ پریده و ترسان دید . سپس شبح ناپدید شد .
ویچی زمزمه کرد : ” من که نمی فهمم ”
مریودر پرسید : ” این‌ها دیوانه شدند ؟ ”
استون چیزی نگفت . ذهنش خالی بود . بی حس و خسته بود . روی جدول نشست و استراحت کرد . نفسی تازه کرد و بقیه دورش جمع شدند .
لئون به یک نشان ایست تکیه داد و لب‌هایش را از درد به هم فشرد : ” قوزک پایم وحشتناک درد می‌کند ”
بارتون گفت : ” کاپیتان این‌ها چه‌شان شده است ؟ ”
استون گفت : ” نمی‌دانم ”
به دنبال پاکت سیگار، درون جیبِ ژنده‌اش را جستجو کرد . آن سوی خیابان یک کافه‌ی خالی قرار داشت . مردم از آن بیرون رفته بودند . غذا هنوز روی پیشخوان قرار داشت . همبرگری روی ماهی تابه جلز و ولز می کرد . قهوه در ظرفی شیشه‌ای روی اجاق می‌جوشید .
روی پیاده‌رو کالاهایی افتاده بود که از کیفِ خریداران وحشت‌زده بیرون ریخته بود . موتورِ یک ماشینِ که به حال خود رها شده بود، برای خودش سر و صدا می‌کرد .
لئون گفت :” خب ؟ چه کار کنیم ؟ ”
” نمی‌دانم ”
” ما حتی نمی‌توانیم…”
” نمی‌دانم ” استون برخاست و به سمت ورودی کافه حرکت کرد . آن‌ها تماشایش کردند که ‌رفت و پشت پیشخوان نشست .
ویچی پرسید: ” چه کار می‌کند ؟ ”
پارک‌هرست گفت : ” نمی‌دانم ” و در همین حین به دنبال استون به داخل کافه رفت : ” داری چه کار می‌کنی ؟ ”
” منتظرم تا از من پذیرایی شود ”
پارک‌هرست بی‌قرار شانه‌ی استون را کشید : ” بی‌خیال . کاپیتان هیچ کس این‌جا نیست . همه رفتند ”
استون هیچ چیزی نگفت . پشت پیشخوان نشست . نگاهش بی‌روح بود، با بردباری منتظر پذیرایی شد .
پارک‌هرست برگشت و بیرون رفت و پرسید : ” معلوم نیست این‌جا چه گندی زده شده . این‌ها چه‌شان است ؟ ”
سگی با سر و صدا پیدا شد و در حالی که با بد گمانی پارس می‌کرد از آن‌ها عبور کرد و در یک خیابان فرعی به راه خود ادامه داد .
بارتون گفت : ” قیافه‌هایشان را ببینید !” و به یک ساختمان نگاهی انداخت و ادامه داد : ” دارند تماشایمان می‌کنند . آن بالا . دارند قایم می‌شوند . چرا ؟ چرا خودشان را از ما مخفی می‌کنند ؟ ”
ناگهان مریودر خشکش زد : ” یک چیزی دارد می‌آید ” و بقیه با اشتیاق برگشتند . در انتهای خیابان دو خودرو‌ی مشکی به درون خیابان پیچیدند و به سمت آنان آمدند . لئون که به دیوار یک ساختمان تکیه می‌داد زیر لب گفت :” خدا را شکر . بالاخره آمدند ”
دو خودرو کنار جدول متوقف شدند . درها بازشد و افراد از درونش بیرون ریختند و به آرامی آن‌ها را محاصره کردند . خوش لباس و مرتب بودند، با کلاه و کراوات و کت‌های بلند خاکستری . یکی‌شان گفت : ” اسم من اسکانلان است . از اف بی آی ” مردی مسن‌ بود با صدایی سرد و آهنین . پنج مرد را وارسی کرد و ادامه داد :” آن یکی کجاست ؟ ”
بارتون در حالی که به درون کافه اشاره می کرد گفت : ” کاپیتان استون ؟ آن تو است ”
“بیارش بیرون ”
بارتون به داخل کافه رفت .
” کاپیتان آن‌ها آن بیرون هستند . بجنب بیا بیرون ”
استون با او به لبه‌ی پیاده رو آمد و با دودلی پرسید : ” این‌ها کی هستند بارتون ؟ ”
اسکانلان سری تکان داد ” شش نفر ” و به سمت افرادش رفت : ” خیلی خوب . همه‌اش همین‌ها هستند ” مامورین اف بی آی حرکت کردند و آن‌ها را به طرفِ دیوار آجری کافه عقب راندند .
بارتون در حالی که سرش می‌چرخید فریاد کشید : ” صبر کنید !چه…چه خبر است ؟ ”
پارک‌هرست با لحنی معترض گفت : «این چیست؟ به خاطر خدا به بگویید این جا چه خبر است؟» اشک روی صورتش جاری بود و از گونه‌هایش فرو می‌ریخت.
مامورین اف بی آی اسلحه به همراه داشتند. آن‌ها را بیرون آوردند. ویچی عقب پرید و دستانش را بالا برد: «شما را به خدا به ما بگویید ما چه کار کردیم؟ این‌جا چه خبر است؟»
ناگهان امیدی کم‌سو در دل لئون روشن شد: ” آن‌ها نمی‌دانند ما کی هستیم . فکر می‌کنند ما کمونیست هستیم ” و رو به اسکانلان گفت : ” ما هیات اعزامی به مریخ هستیم . اسم من لئون است . یادتان آمد ؟ اکتبر سال پیش . ما برگشتیه‌ایم . ما از مریخ برگشتیم ”
صدایش خاموش شد . سلاح‌ها بالا می آمدند . لوله و شلنگ و مخازن .
مریودر غرید : «ما برگشتیم. ما بازگشت کنندگان هیأت اعزامی به مریخ هستیم ”
اسکانلان با صورتی بی‌تفاوت و صدایی سرد گفت : ” خیلی خوب است . فقط مشکل این‌جاست که سفینه وقتی به مریخ رسید، منفجر شد و از هم پاشید . هیچ‌کدام از خدمه جان سالم به در نبردند . ما می‌دانیم چون یک تیم رباتی پاکسازی فرستادیم و اجساد هر شش نفر را بر گرداندیم ”
مامورین اف بی آی آتش کردند . شعله‌های ناپالم به روی شش پیکر ریش بلند گشوده شد . آن‌ها نخست عقب کشیدند و سپس شعله‌ها آنان را در بر گرفت . مامورین اف بی آی مشتعل شدن پیکرها را دیدند و سپس دیدشان سد شد . آن‌ها دیگر جان کندن آن شش پیکر را ندیدند اما می‌توانستند صدایشان را بشنوند . چیزی نبود که از شنیدنش لذت ببرند، اما صبر کردند، منتظر ماندند و تماشا کردند .

*
اسکانلان با پا ضربه‌ای به تکه‌های سوخته زد و گفت : ” زیاد نمی‌شود مطمئن بود . ظاهرا فقط پنج بدن این‌جاست… ولی من ندیدم هیچ کدامشان فرار کند . فرصتش را نداشتند ” زیر فشارِ پایش تکه‌ای از خاکستر متلاشی و به ذراتی تجزیه شد که همچنان می‌جوشید و بخار می‌کرد .
همراهش، ویلکس به پایین خیره شد . بار اولش بود، هنوز نمی‌توانست کامل باور کند که ناپالم چه می‌کند . ویلکس زیرلب گفت : ” من… من شاید بهتر باشد برگردم به ماشین ” و از اسکانلان دور شد .
اسکانلان گفت : ” قابل قبول نیست ” و در همین حال صورت مرد جوان را دید : ” آه بله . تو برو و در ماشین بشین ”
مردم کم کم داشتند وارد پیاده رو می‌شدند و با اضطراب از پنجره‌ها و راهرو‌ها نگاه می‌کردند . پسری با اشتیاق جیغ کشید : ” آن‌ها را گرفتند . آن‌ها جاسوس‌های فضایی را گرفتند ”
عکاس عکس می گرفت . مردم کنجکاو از هر سو ظاهر می‌شدند . صورت‌هایشان رنگ پریده و چشمانشان از حدقه در آمده بود و هاج و واج با دهان باز به توده‌ی زغال شده و نامعلوم بقایای اجساد خیره شده بودند .
ویلکس که دستانش می‌لرزید درون ماشین خزید و در را پشت سرش بست . رادیو ویز ویز می‌کرد . آن را خاموش کرد . نه می‌خواست چیزی بشنود نه چیزی بگوید .
در راهروی کافه، چند مرد از سازمان با کت‌های خاکستری باقیمانده بودند و با اسکانلان صحبت می‌کردند . در همین حین هم چند نفرشان دور و اطراف کافه و خیابان رفت و آمد می‌کردند . ویلکس رفتنشان را تماشا کرد . با خود فکر کرد چه کابوسی .
اسکانلان به او ملحق شد . به ماشین تکیه کرد و سرش را به داخل برد : ” بهتری ؟ ”
” بد نیستم . این چه بود ؟ بیست و دومین دفعه ؟ ”
” بیست و یکمین . هرچند ماه یک بار… همان اسم‌ها، همان آدم‌ها . به تو نمی‌گویم که به آن عادت می‌کنی . ولی حداقل آن‌قدر شوکه‌ات نمی‌کند ”
” من هیچ تفاوتی بین آن‌ها و خودمان نمی‌بینم . مثل این بود که شش تا بنی بشر را زنده بسوزانیم ”
اسکانلان گفت : ” نه ” . در ماشین را باز کرد و پشت ویلکس روی صندلیِ عقب نشست .
” آن‌ها فقط شبیه شش انسان بودند . فقط همین . آن‌ها می‌خواهند که این طور باشند . قصدشان همین است . می‌دانی بارتون، استون، لئون و …”
” می‌دانم . کسی یا چیزی آن بیرون است که قبل از این که ما برسیم آن‌جا سقوط سفینه و مرگشان را دیده و بررسی کرده . به اندازه کافی نصیبش شده تا ادامه دهد . به اندازه‌ای که به آن‌ها آن چیزی را نیاز دارند بدهد،ولی …” قیافه‌ای به خود گرفت : ” ما نمی‌توانیم هیچ کار دیگری برای آن‌ها بکنیم ؟ ”
اسکانلان گفت : ” ما به اندازه‌ی کافی درباره‌‌اش نمی‌دانیم . فقط … این بدل‌ها را بارها و بارها می‌فرستد . سعی می‌کند خودش را پشت آن‌ها پنهان کند و از ما رد شود ”
صورتش سخت و ناامید شد :
” آیا آن‌ها دیوانه‌اند ؟ شاید آن قدر متفاوت هستند که امکان ارتباط بین ما و آن‌ها وجود ندارد . واقعا آن‌ها فکر می‌کنند اسم همه‌ی ما لئون، مریودر، پارک‌هرست و استون است ؟ این قسمتی است که شخصا من را ناامید می کند… شاید هم این در واقع شانسی باشد که ما آوردیم . این واقعیت که آن‌ها نمی‌فهمند ما منحصر به فردیم . تصور کن چقدر بد می‌شود، اگر یک موقعی یک چیزی شبیه … هاگ یا تخم جعل کنند . چیزی بی‌شباهت به آن شش بیچاره‌ای که روی مریخ مردند . چیزی که ما نفهمیم تقلبی است ”
” آن‌ها باید یک مدل داشته باشند ”
یکی از مامورین سازمان به اسکانلان اشاره کرد و او هم از ماشین بیرون پرید و پس از یک لحظه پیش ویلکس برگشت .
” می‌گویند فقط پنج جسد وجود دارد . یکی در رفته است و آن‌ها فکر می‌کنند او را دیدند . او لنگ می‌زده و تند حرکت نمی‌کرده . بقیه ما به دنبالش می‌رویم . تو این‌جا بمان و چشمانت را باز نگهدار”
او به همراه یکی از مامورین سازمان با گام‌های بلند قدم به خیابان گذاشت .
ویلکس سیگاری روشن کرد و سرش را به روی بازوانش گذاشت و کمی استراحت کرد . جعل کردن … همه ترسیده بودند اما … آیا واقعا کسی تلاش کرده بود تا ارتباطی برفرار کند ؟
دو پلیس از راه رسیدند و مردم را از مسیر دور می کردند . سومین دوج سیاه که مردان سازمان را منتقل می‌کرد به سمت پیاده حرکت کرد و ایستاد . مامورین بیرون آمدند . یکی از مامورین سازمان که ویلکس او را نمی‌شناخت به سوی او حرکت کرد .
” تو بی‌سیمت را روشن نمی‌گذاری ؟ ”
ویلکس پرخاشگرانه گفت : “نه ”
” اگر یکی را دیدی می‌دانی چه جوری او را بکشی ؟ ”
” بله ”
مامور رفت تا به تیمش بپیوندد .
ویلکس از خود پرسید اگر این ماجرا دست من بود چه کار می‌کردم ؟ سعی می‌کردم بفهمم چه می‌خواهند ؟ هر چیزی که تا این اندازه شبیه انسان است و مثل آدمیزاد رفتار می‌کند، قاعدتا مثل آدم هم احساس می‌کند و اگر آ‌ن‌ها، صرف نظر از هر چه که هستند، مثل انسان احساس و رفتار کنند، امکانش نیست که بالاخره یک زمانی به انسان تبدیل شوند ؟
از گوشه‌ی جمعیت، یک پیکر منحصر به فرد خودش را جدا و به طرف او حرکت کرد.. با تردید اندکی مکث کرد . سرش را تکان داد . لنگید و خود را نگهداشت و سپس مثل مردم اطرافش ایستاد . ویلکس او را تشخیص داد چون طی ماه‌ها، آموزش دیده بود . لباس‌های متفاوتی به تن داشت . شلوار گشاد به پا داشت و یک پیراهن که دکمه‌هایش را اشتباه بسته بود و یکی از پاهایش برهنه بود . مشخصا او حواسش به کفش نبود و یا … لحظه‌ای اندیشید، شاید او خیلی مجروح و گیج بود .
به محض آن که به سوی او آمد، ویلکس هفت تیرش را بالا آورد و شکمش را هدف گرفت . به آن‌ها آموزش داده شده بود تا به آن‌جا شلیک کنند و او در تمرین‌ها بارها و بارها به آدمک‌ها شلیک کرده بود . دقیقا یه قسمت میانی بدن… و آن قدر شلیک می‌کرد تا مثل یک حشره دونیم شود .
وقتی دید ویلکس آماده‌ی شلیک می‌شود، حالتی آکنده از رنج و حیرت بر صورتش ظاهر شد . مکث کرد و به او نگاه کرد . هیچ حرکتی برای فرار از خود نشان نداد . این‌جا بود که ویلکس دریافت که او به شدت سوخته و به هرحال شاید اصلا زنده نمی‌ماند .
” من مجبورم ”
مرد، به او خیره شد و سپس دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید .
او شلیک کرد .
قبل از این که بتواند صحبت کند، مرده بود . وقتی گلوله اصابت کرد و مرد کنار ماشین افتاد، ویلکس از ماشین خارج شد .
همین طور که بالای سرش ایستاده بود و به او خیره شده بود فکر کرد من اشتباه کردم . من به او شلیک کردم چون ترسیده بودم . ولی مجبور بودم . حتی اگر هم کارم اشتباه بود، او آمده بود تا بین ما نفوذ کند، خودش را به شکلی در آورد که ما او را نشناسیم . این چیزی است که به ما گفته شده است . ما مجبوریم باور کنیم که آن‌‌ها علیه ما توطئه می کنند . انسان نیستند و هرگز هم بیش از این نخواهند بود .
فکر کرد خدا را شکر . بالاخره تمام شد .
و سریع به یاد آورد که این طور نیست…
یک روز گرم تابستانی بود . در اواخر جولای .
سفینه با غرشی بلند درون زمین زراعتی فرو رفت . یک حصار را درید، بعد یک آلونک و در آخر داخلِ یک آبگذر متوقف شد .
سکوت .
پارک‌هرست لرزان به پا خاست . نرده‌های ایمنی را گرفت . شانه‌اش آسیب دیده بود . سرش را تکان داد . گیج شده بود .
گفت : ” ما رسیدیم پایین ” و در حالی که صدایش با اشتیاق بلند می‌شد دوباره تکرار کرد : ” ما پایین هستیم ”
کاپیتان استون نفس زنان گفت : ” کمکم کن بلند شوم ” و بارتون دستش را برای کمک دراز کرد .
لئون نشست و ردِ خون را از روی گردنش را پاک کرد . فضای داخلی سفینه متلاشی شده بود . بیشتر تجهیزات تخریب شده و در اطراف پخش شده بودند .
ویچی راهش را به طرف دریچه باز کرد . با انگشتانی لرزان، مشغول بازکردن قفل‌های سنگین شد .
بارتون گفت : ” خب دیگر . ما برگشتیم ”
مریودر زیر لب گفت : ” من که باورم نمی‌شود ” دریچه باز شد و آن‌ها به سرعت دریچه را کنار زدند . ” این ممکن نیست . زمین خوب و کهن خودمان ! ”
لئون گفت : ” گوش کنید ” و پایین رفت تا به زمین رسید : ” یک نفر دوربین را بیاورد ”
بارتون با خنده پاسخ داد : ” این دیگر خیلی مسخره است ”
استون فریاد زد : ” بگیرش ”
مریودر گفت : ” بله بگیرش . درست همان‌طور که برای برگشتمان نقشه کشیده بودیم . یک رکورد تاریخی برای کتاب‌های درسی مدرسه ”
ویچی میانِ خرت و پرت‌ها جستجو کرد .
” انگار داغان شده ”
و دوربین آسیب دیده را نگهداشت . پارک‌هرست که به زحمت نفس می کشید و پشت سر لئون بیرون می‌آمد گفت : ” شاید یک جوری کار کند، اما چه جوری می‌خواهد از هر شش‌تایمان عکس بگیرد؟ یکی باید شاتر را فشار دهد ”
استون گفت : ” من زمانش را تنظیم می‌کنم ” دوربین را گرفت و تنظیم کرد و ادامه داد : ” همه به خط شوید ” دکمه را فشار داد و به بقیه ملحق شد .
شش مرد ریش بلند، با لباس های پاره پاره مقابل سفینه‌ی تخریب شده‌ شان ایستاد بودند که دوربین صدایی کرد . آن‌ها با ترس و در سکوتی ناگهانی به شهر کوچک سر سبز خیره شدند . به چشمان درخشان یکدیگر نگاهی انداختند .
و کاپیتان استون نعره زد : ” ما برگشتیم ! ما برگشتیم ! ”

نویسنده: فیلیپ ک. دیک
مترجم: محمدحسین عبدالهی ثابت

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*