Home / Short Stories / داستان کوتاه : حلقه‌ی دور خورشید اثر آیزاک آسیموف

داستان کوتاه : حلقه‌ی دور خورشید اثر آیزاک آسیموف

Isaac Asimov-1

 

حلقه‌ی دور خورشید

وقتی جیمی ترنر وارد اتاق پذیرش شد، با سرخوشی چیزی زیر لب زمزمه می‌کرد که تا اندازه‌ای گوشخراش به نظر می‌رسید .
پرسید : ” پیرمرد سگ اخلاق هستش ؟ ” و سوال خود را با چشمکی همراه کرد که منشی زیبا سرخ شد .
” ایشون تشریف دارن و منتظر شما هستند ” سپس او را به سمت دری راهنمایی کرد که روی آن با حروف درشت و سیاه نوشته شده بود : ” فرانک مک کاچیون، مدیر کل پست اتحادیه فضایی ”
جیم وارد شد و گفت : ” سلام فرمانده . چی شده ؟ ”
” ها، تویی ؟ ”
مک کاچیون سرش را از روی میز بلند کرد و در حالی که ته سیگار برگ بد بویی را می‌جوید گفت : ” بشین ”
مک کاچیون از زیر انبوه ابرو‌های خاکستری و پرپشت به او چشم دوخت . پیر سگ اخلاق، نامی آشنا برای تمامی اعضای پست اتحادیه فضایی بود . حتی قدیمی ترین عضو هم به یاد نمی‌آورد که خنده او را دیده باشد . گرچه شایعات می‌گفت یک بار زمانی که بچه بود، موقع سقوط پدرش از درخت سیب خندیده است . اما حالت حال حاضر او، شایعات را اغراق آمیز نشان می‌داد .
او با صدایی بد گفت : ” خوب، گوش کن ترنر . پست اتحادیه فضایی سرویس جدیدی رو افتتاح کرده و تو انتخاب شدی تا برای اولین بار اون رو آزمایش کنی ” بی اعتنا به دهن کجی جیمی، ادامه داد : ” از حالا به بعد خدمات پست ونریان تموم سال برقرار خواهد بود ”
” چی ؟ من همیشه فکر می‌کردم از نظر مالی، رسوندن پست‌های ونریان بیچاره‌امون می‌کنه، مگه اینکه اینطرف خورشید باشیم ! ”
مک کاچیون تایید کرد : ” البته . ولی در صورتی که مسیر‌های عادی رو طی کنیم . اما اگه بتونیم به حد کافی به خورشید نزدیک بشیم، می‌تونیم میون بر بزنیم و درست از عرض منظومه بگذریم . اینجاست که نقشت مهم میشه ! اونها سفینه جدیدی رو بکار می‌برن که برای نزدیک شدن تا فاصله بیست میلیون مایلی به خورشید تجهیز شده و میتونه تو اون فاصله تا هر موقع که لازم باشه باقی بمونه ”
جیمی دستپاچه حرف او را قطع کرد : ” یه لحظه، پـ… آقای مک کاچیون . من نمی‌فهمم . این چه جور سفینه‌ایه ؟ ”
” انتظار داری من بدونم ؟ من از آزمایشگاه‌ فراری نیستم . طبق اون چیزی که بهم گفته شده، سفینه یه نوع میدان از خودش منتشر می‌کنه که اشعه‌های خورشید رو از اطراف سفینه منحرف می‌کنه. گرفتی ؟ همشون بازتاب میشن . هیچ گرمایی بهت نمی‌رسه . میتونی تا ابد اونجا بمونی و حتی از توی نیویورک هم، کمتر احساس گرما بکنی ”
جیمی با بدبینی گفت : ” آه، که اینطور؟ اینها که می‌گی تا حالا آزمایش شده، یا این خرده کاری‌ها به عهده خودم گذاشته شده ؟ ”
” معلومه که آزمایش شده . اما نه تحت شرایط منظومه خورشیدی واقعی ”
” پس بی خیالش . من تا حالا خیلی کار‌ها برای اتحادیه انجام دادم، اما این یکی دیگه آخرشه ! هنوز اونقدرها دیوونه نشدم ”
مک کاچیون شق و رق نشست و گفت : ” باید سوگندی رو که موقع ورود به خدمات خوردی رو یادت بیارم، ترن ر؟ پرواز ما در میان فضا را… ”
جیمی جمله او را به آخر رساند : ” هیچ چیزی متوقف نمی‌کنه مگر مرگ . من این رو به خوبی خود شما می‌دونم و خیلی هم خوب می‌دونم که گفتن این حرف از روی یه صندلی راحتی چقدر آسونه . اگر اینقدر آرمان گرا هستید، می‌تونید خودتون انجامش بدید . تا اونجایی که به من مربوطه، این خارج از محدوده است . و اگر دلتون خواست، می‌تونید من رو پرت کنید بیرون . باز هم می‌تونم کار‌های اینطوری پیدا کنم ”
و به آرامی بشکنی زد . صدای مک کاچیون به نرمی ابریشم شده بود : ” خوب، خوب ترنر . اینقدر عجول نباش . هنوز تموم چیزی رو که می‌خواستم بگم نشنیدی . روی اسنید قراره همکارت باشه
” هه! اسنید! اون خالی بند، تا یه میلیون سال دیگه هم جرات چنین کاری رو پیدا نمی‌کنه . یه قصه دیگه تعریف کن ”
” خوب، راستش، اون این کار رو قبول کرده . من فکر می‌کردم که تو هم همراهیش می‌کنی، ولی مثل اینکه حق با اون بود . اون دائم اصرار می‌کرد که تو پا پس می‌کشی . اما من اولش فکر می‌کردم که اینطور نیست ”
مک کاچیون با حرکت دست او را مرخص کرد و با خونسردی نگاهش را به گزارشی دوخت که قبل از ورود جیمی آن را مطالعه می‌کرد . جیمی با بی میلی چرخید ولی دوباره برگشت .
” یه لحظه، آقای مک کاچیون . منظورتون اینه که روی واقعا میخواد بره ؟ ”
مک کاچیون در حالی که وانمود می‌کرد به چیز دیگری مشغول است، سرش را تکان داد .
و جیمی ناگهان گر گرفت : ” خب، اون نکبت  ِ دراز، اون خمره‌ی صورت بشقابی فکر می‌کنه که من اونقدر ترسو ام که نمی‌رم ! خیلی خوب، نشونش می‌دم ! باشه، قبول می‌کنم و ده دلار به پنج سنت ونریانی شرط می‌بندم که آخرین لحظه مریض میشه ! ”
مک کاچیون بلند شد و در حالی که دست می‌داد گفت : ” خوبه ! می‌دونستم که حرف حساب حالیت می‌شه . سرگرد وید همه جزییات رو میدونه . فکر کنم حدود شش هفته دیگه از اینجا بری و از اونجایی که خودم فردا به زهره می‌رم، احتمالا من رو اونجا می‌بینی ”
جیمی در حالی که هنوز هم از خشم جوش می‌زد، اتاق را ترک کرد و مک کاچیون زیر لبی به منشی گفت : ” اوه، دوشیزه ویلسون . روی اسنید رو روی نمایشگر برام بگیر ”
چند دقیقه مکث پیش آمد و بعد چراغ قرمز سیگنال روشن شد . نمایشگر روشن شد و چهره سرزنده اسنید با موهای تیره روی صفحه نمایش ظاهر شد .
مک کاچیون خرناس کشان گفت : ” سلام اسنید . تو شرط رو باختی ! ترنر شغل رو قبول کرد . وقتی بهش رسوندم که گفتی اون شغل رو قبول نمی‌کنه، فکر کردم الآنه که از شدت خنده خودش رو خراب کنه ! حالا، بی زحمت بیست دلار رو رد کن بیاد ! ”
چهره اسنید از خشم سیاه شده بود . گفت : ” یک لحظه، آقای مک کاچیون . برای چی به اون کم‌خرد گیج گفتی که من نمی‌رم ؟ توی دودوزه باز حتما همین رو بهش گفتی ! من الان میام اونجا، ولی می‌تونید بیست دلار دیگه کنار بذارید . چون شرط می‌بندم جا بزنه . اما من میام ”
وقتی که مک کاچیون دستگاه را خاموش می‌کرد، اسنید هنوز در حال خط و نشان کشیدن و تف پراندن بود .
مدیر کل به عقب تکیه داد، سیگار له شده خود را دور انداخت و یکی جدیدش را برداشت . چهره اش هنوز در هم بود، اما نشانه روشنی از رضایت در صدایش موج می‌زد وقتی گفت : ” هاه ! می‌دونستم که این گیرشون میندازه ! ”
دو نفری که سفینه خوش‌ساخت هلیوس را در مدار عطارد به پیش می‌کشیدند، کلافه و عرق کرده بودند . علی رغم رابطه‌ی مثلا دوستانه‌ای که هفته‌ها تنهایی در فضا بر آنها تحمیل کرده بود، جیمی ترنر و روی اسنید خیلی کم با هم صحبت می‌کردند . علاوه بر این خصومت پنهانی، گرمای خورشید پف کرده و زجر اینکه از عاقبت چنین سفری اطمینان نداشتند هم اضافه شده بود و آن دو واقعا جفتی بیچاره و بدبخت بودند .
جیمی با خستگی به صفحات مدرج و پر پیچ و خم روبروی خود چشم دوخته بود، دسته‌ای از موهای خیس از عرق را از روی چشمانش کنار زد و ناله کنان گفت : ” دماسنج چه عددی رو نشون میده، روی ؟ ”
پاسخ غرغر کنان رسید : ” 125 درجه فارنهایت  و باز هم در حال بالا رفتنه ”
جیمی در حالی که نفرین می‌کرد، گفت : ” خنک کننده روشن و روی بالاترین حده، پوسته سفینه هم 95 درصد تشعشعات خورشیدی رو بازتاب می‌کنه، ولی این تو هنوز صد و بیست درجه گرمه ”
کمی مکث کرد و دوباره ادامه داد : ” گرانی‌سنج میگه هنوز سی و پنج میلیون مایل با خورشید فاصله داریم . پانزده میلیون مایل قبل از اینکه میدان انکسار کار بیفته . دما شاید تا 150 هم بالا بره . چه آینده شیرینی ! خشک کننده‌ها رو چک کن . اگه هوا کاملا خشک نباشه، آخرین مقصد رو نمی‌بینیم ”
صدای اسنید خشک بود : ” درون مدار عطارد ! فکرش رو بکن ! هیچ کس قبلا اینقدر به خورشید نزدیک نبوده . و ما هنوز هم در حال نزدیک شدنیم ”
جیمی یاد آوری کرد : ” تا حالا از این نزدیک و نزدیک‌تر‌ها زیاد داشتیم . اما اونها خارج از کنترل بودند و روی خورشید فرود اومدن . فرید لندر، دیباک، آنتون …” در حالی که به فکر فرو می‌رفت، صدایش کم کم خاموش شد .
اسنید به این راحتی تسلیم نمی‌شد : ” در هر حال این میدون انکسار چقدر اثر داره، جیمی ؟ میدونی، این فکر‌های بامزه تو، خیلی هم خیال آدم رو راحت نمی‌کنه ”
” خوب، این تحت بدترین شرایطی که تکنسین‌های آزمایشگاه می‌تونستن آماده کنن امتحان شده . من تماشاشون کردم . این رو توی چنان تشعشعی غرق می‌کردن که شبیه شرایط خورشید تو فاصله بیست میلیون مایلی باشه . میدون مثل یه افسون محافظ عمل می‌کرد . نور رو طوری از اطرافش منحرف میکرد که سفینه ناپدید میشد . آدم‌های توی سفینه میگفتن که بیرون غیر قابل دیدن میشده و اصلا گرمایی بهشون نمی‌رسیده . نکته بامزه اینجاست که میدون فقط تحت شرایطی کار می‌کنه که اشعه‌ها با تمام قوا بتابن ”
روی با ترشرویی گفت : ” خوب، امیدوارم که این برنامه همین طوری یا هر طور دیگه به خیر بگذره . اگر اون پیر سگ اخلاق بخواد چنین سفرهایی رو بکنه برنامه‌ی معمول سفرهای من، خوب … اون خلبان آس‌اش رو از دست داده ”
جیمی حرف او را تصحیح کرد : ” دو تا از خلبان‌های آس‌اش رو از دست داده ”
آن دو دوباره ساکت شدند و هلیوس راهش را ادامه داد .
دما بالا می‌رفت . 130، 135، 140. سپس سه روز بعد، زمانی که جیوه‌ی لرزان دماسنج به دمای 148 درجه رسید، روی اعلام کرد در حال نزدیک شدن به کمربند بحرانی هستند . جایی که اشعه‌های خورشید آنقدر قوت داشت که میدان را به کار بیندازد .
آن دو در حالی که افکار تبداری در ذهن داشتند و ثانیه‌ها را می‌شمردند، صبر کردند .
” یه دفعه اتفاق می‌افته ؟ ”
” نمی‌دونم . باید صبر کنیم ”
از میان پنجره، تنها ستاره‌ها نمایان بودند . خورشید که سه مرتبه از اندازه خود روی زمین بزرگتر بود، اشعه‌های کور کننده خود را به سمت فلز مات می‌پراند . چون در این سفینه که بطور اختصاصی طراحی شده بود، پنجره‌ها در حین تابش‌های قدرتمند خودبخود بسته می‌شدند .
و سپس ستاره‌ها شروع به محو شدن کردند . به آهستگی، اول ستاره‌های تیره خاموش شدند، و سپس روشنترین آنها : پولاریس، رگولوس، آرکتوروس، سیریوس. فضا بطور یکنواختی سیاه شده بود.
جیمی نفس عمیقی کشید و گفت : ” کار می‌کنه ! ”
این لغات وقتی از دهان او خارج شدند که محافظ‌های خورشیدی از روی پنجره‌ها کنار می‌رفت . خورشید ناپدید شده بود !
جیمی ترنر که خیلی خوشحال بود گفت : ” هاه ! تقریبا احساس خنک شدن می‌کنم ! پسر ! عین یه طلسم کار کرد ! میدونی، اگه میتونستن میدون رو برای تمام اندازه‌های تابش اشعه تنظیم کنن، ما کاملا  محو می‌شدیم ! این میتونست یه اسلحه جنگی مناسب بسازه ! ”
او سیگاری روشن کرد و با خیالی آسوده به عقب تکیه داد .
روی گفت : ” پس در اونصورت ما کورکورانه پرواز می‌کردیم ”
جیمی پوزخندی دانشمندانه زد و گفت : ” لازم نیست نگران این چیزها باشی، صورت بشقابی ! من از همه چیز مراقبت می‌کنم . ما در مدار خورشید هستیم . طی دو هفته، درست جایی مقابل اینجا خواهیم بود . بعدش من راکت‌ها رو روشن می‌کنم و اون وقت از این مدار خارج می‌شیم و به زهره می‌رسیم ! ”
او خیلی از خود راضی به نظر می‌رسید . ” همه‌چی رو بسپار دست جیمی ترنر مغزدار . من خودمون رو دو ماهه می‌رسونم، به جای اینکه مثل سابق شش ماه طول بکشه . حالا تو در کنار خلبان درجه اول اتحادیه هستی ! ”
روی خنده تهوع آوری کرد و گفت : ” ببین این چی می‌گه ! انگار همه کار‌ها رو خودت کردی . تنها کاری که تو میکنی اینه که سفینه رو ببری تو مداری که من نقشه اش رو میکشم . تو مکانیکی، من مغز ماجرا ”
” آه؟ اینجوریه ؟ هر جوجه خلبان تازه کاری میتونه نقشه یه مدار رو بکشه . این کار یه مرده که سفینه رو توی مدار هدایت کنه ”
” خوب، این نظر توئه . ولی کی بیشتر پول میگیره ؟ هدایت کننده یا نقشه کش ؟ ”
جیمی به زور آب دهانش را قورت داد و روی پیروزمندانه از اتاق هدایت خارج شد . بدون فکر کردن به اینها، هلیوس راهش را ادامه می‌داد .
برای دو روز، همه چیز آرام بود. سپس در روز سوم، جیمی که دماسنج را بررسی می‌کرد، سرش را خاراند و نگران شد . روی وارد شد و در حالی که جریان را مشاهده می‌کرد، از روی حیرت ابروی خود را بالا برد .
” اتفاقی افتاده ؟ ”
او خم شد و میزان ارتفاع ستون نازک و قرمز رنگ را خواند . ” فقط 100 درجه . به نظر بد نمی‌رسه . قیافه‌ات رو که دیدم فکر کردم یه چیزی در مورد میدون انکسار پیش اومده و دما دوباره داره بالا میره ”
سپس با خمیازه‌ای متظاهرانه برگشت .
جیمی پایش را که تا نیمه راه برای زدن ضربه‌ای بالا آمده بود، به زور متوقف کرد و گفت : ” آه، خفه شو! میمون احمق! اگه دما یه کم بره بالا خیال من راحت‌تره . میدون انکسار زیادی خوب کار می‌کنه و این اصلا مطابق میل من نیست ”
” هه ! منظورت چیه ؟ ”
” من توضیح میدم، و اگه تو خوب گوش بدی ممکنه حرفم رو بفهمی . این سفینه مثل یه بطری خلاء ساخته شده . به سختی گرما رو می‌گیره و به سختی هم گرما ازش در میره ”
کمی مکث کرد تا حرف هایش اثر کنند : ” توی دمای عادی، اگر منبع گرمای خارجی وجود نداشته باشه، انتظار نداریم که کشتی در روز بیش از دو درجه گرما تلف کنه . شاید تو دمایی که ما توش بودیم، اتلاف به روزی پنج درجه می‌رسید . منظورم رو می‌فهمی ؟ ”
دهان روی همانطور باز مانده بود و جیمی ادامه داد : ” ولی حالا این سفینه لعنتی توی کمتر از سه روز، پنجاه درجه از دست داده ”
” اما این غیر ممکنه ”
جیمی به درجه اشاره کرد و با طعنه گفت : ” می‌بینی که . من بهت میگم کجای کار می‌لنگه . این میدون لعنتی . این شبیه یه عامل دفع کننده در مقابل اشعه‌های الکترو مغناطیس عمل می‌کنه و یه طوری کم کردن دمای سفینه رو شتاب داده ”
روی در فکر فرو رفت و به سرعت چند محاسبه ذهنی انجام داد . سپس گفت : ” اگر این چیزی که تو میگی درست باشه، ما پنج روز دیگه به دمای انجماد می‌رسیم و تمام هفته‌ی بعد، آب و هوا کاملا زمستونی میشه ”
” درسته . حتی اگه کاهش جریان گرما به خاطر افت دما رو هم در نظر بگیریم، باز هم وقتی به عطارد می‌رسیم، سی یا چهل درجه زیر صفر خواهیم بود ”
روی با ناراحتی آب دهانش را قورت داد و گفت : ” اون هم در بیست میلیون مایلی خورشید ! ”
جیمی خاطر نشان کرد : ” تازه بقیه‌اش مونده . این سفینه، مثل همه سفینه‌های دیگه‌ای که برای سفر توی مدار مریخ استفاده میشن، دستگاه گرم‌کننده نداره . وقتی خورشید مثل اجل معلق می‌تابه و برای از دست دادن گرما، بجز روش بیفایده‌ی تابش راه دیگه‌ای نیست، سفینه‌های مریخ و زهره با دستگاه‌های خنک کننده تجهیز میشن . برای مثال خود ما، تو دستگاه‌های سرد ساز هیچ کم و کسری نداریم ”
” پس، ما توی بد مخمصه‌ای گیر افتادیم . عین همین جریان در مورد لباسهای فضاییمون هم صادقه ”
با اینکه دما هنوز هم برای کباب کردن کافی بود، هر دو کم کم احساس لرز بهشان دست داده بود .
روی گفت : ” ببین، من تحمل این یکی رو ندارم . میگم همین حالا از اینجا بریم بیرون و برگردیم زمین . نمی‌تونن چیز بیشتری از ما انتظار داشته باشن ”
” یاللا! تو خلبانی ! ببینم تو این فاصله از خورشید میتونی یه مسیر بدی و تضمین کنی که اشتباهی تو خود خورشید نمی‌افتیم ؟ ”
” لعنتی ! به این فکر نکرده بودم ! ”
کفگیر هر دویشان به ته دیگ خورده بود . از وقتی هم که مدار عطارد را پشت سر گذاشته بودند، ارتباط رادیویی غیر ممکن شده بود . لکه‌های خورشیدی در بالاترین میزان خود بودند و خش خش و برفک، هر پیامی را در خود غرق می‌کرد .
تمام روز‌های بعد به تماشا کردن دماسنج گذشت، البته بجز دقایق معدودی که یکی از آن دو به فکر نفرین و فحش تازه‌ای می‌افتاد که پیش از آن حواله‌ی سر آقای فرانک مک کاچیون نکرده بودند . خوردن و خوابیدن در حد افراط بود، اما لذتی در پی نداشت .
و در همین حین، هلیوس بی خبر از مخمصه‌ای که مسافرانش در آن گرفتار شده بودند، به راه خود ادامه می‌داد .
همانطور که روی پیش بینی کرده بود، ستون قرمز دماسنج در هفتمین روزی که در میدان انکسار قرار داشتند، از نقطه انجماد گذشت . گرچه هر دو چنین انتظاری را داشتند، ولی با این وجود به شدت ناراحت شدند .
جیمی تقریبا صد گالن از آب مخزن را خالی کرد . اینطوری تقریبا ظرفهای موجود بر عرشه‌ی سفینه را پر کرد .
او گفت : ” اینطوری ممکنه بتونیم وقتی آب یخ می‌زنه، لوله‌ها رو از ترکیدن نجات بدیم . و اگه اینجوری بشه، که حتما می‌شه، اینجوری می‌تونیم کلی آب برای خودمون ذخیره کنیم . میدونی که، باید یه هفته دیگه هم اینجا بمونیم ”
و روز بعد، که هشتمین روز بود، آب یخ زد . آنجا صندوق‌هایی بود مملو از یخ‌هایی سرد و منجمد، که نور آبی غم انگیزی باز می‌تاباندند . آن دو با بیچارگی به این منظره زل زدند . جیمی یکی از آنها را شکست .
” سخت و منجمد ” او این حرف را با لحن غمگینی زد و ملحفه دیگری به دور خود پیچید .
حالا دیگر فکر کردن به چیزی غیر از پایین رفتن دما غیر ممکن بود . جیمی و روی تمامی ملحفه و پتو‌های درون سفینه را جمع کرده بودند و بعد از اینکه چند پیراهن و شلوار روی هم پوشیده بودند، آنها را دور خود پیچانده بودند .
آنها تا جایی که می‌توانستند، در رختخواب باقی می‌ماندند، و زمانی که مجبور می‌شدند حرکت کنند نزدیک چراغ خوراکپزی روغنی جمع می‌شدند تا گرم شوند . اما حتی این خوشی کوچک هم خیلی زود آنها را ناامید کرد . چون جیمی گفت : ” ذخیره‌ی روغن واقعا محدوده و ما چراغ رو برای ذوب کردن آب و غذا نیاز داریم ”
عصبانیت‌ها کوتاه و برخورد‌ها زود به زود بود، ولی بیچارگی شدید آنها را از پریدن روی خرخره یکدیگر نگه می‌داشت . و روز دهم بود که آن دو که از یک مشکل مشترک رنج می‌بردند، ناگهان دوست شدند .
دما در نزدیکی صفر درجه  شناور بود، و به نظر می‌رسید که قصد نزول به منطقه منفی را دارد . جیمی که در گوشه‌ای مچاله شده بود، به گذشته‌‌های خود در نیویورک فکر می‌کرد و اینکه چقدر از گرمای ماه آگوست شکایت داشت و تعجب می‌کرد که چطور قادر به همچین کاری بود . در این حین، روی با انگشت‌های کرخت خود، آنقدر توان داشت که حساب کند هنوز باید 6354 دقیقه سرما را تحمل کنند .
او نگاهی با بی رغبتی به اعداد انداخت و آنها را برای جیمی خواند . او ابرویی در هم کشید و ناله کنان گفت : ” اینطوری که من حس می‌کنم، حتی 54 دقیقه هم دووم نمی‌آرم، چه برسه به 6354 دقیقه ”
سپس با بی صبری اضافه کرد : ” امیدوارم بتونی به یه راهی فکر کنی که ما رو از این موقعیت بیرون ببره ”
روی پیشنهاد کرد : ” اگه این همه به خورشید نزدیک نبودیم، می‌تونستیم موتور‌های انفجاری رو روشن کنیم و از اینجا بیرون بپریم ”
” آره، و اگه روی خورشید فرود می‌اومدیم، دوباره خوب و گرم می‌شدیم . تو واقعا کمک بزرگی هستی ! ”
” خوب، تو همون کسی هستی که خودش رو ترنر مغزدار میدونه . تو به یه چیزی فکر کن . طوری که تو حرف می‌زنی، به نظر میرسه همه چیز تقصیر منه ”
” معلومه که اینطوره . تو یه الاغ تو لباس آدمی ! عقلم دائم بهم می‌گفت که این سفر احمقانه رو نرم . وقتی که مک کاچیون این رو پیشنهاد کرد، من رد کردم . عقلم می‌رسید ”
لحن جیمی خیلی تلخ بود : ” پس چه اتفاقی افتاد ؟ تو مثل یه احمق قبول کردی و مث فشنگ اومدی به جایی که هیچ احمقی جرأت نمی‌کنه پاش رو بذاره اونجا . و بعدش، معلومه، من مجبور شدم مثل یدونه چسب دنبالت راه بیفتم ”
تن صدای جیمی هر لحظه بالاتر می‌رفت : ” خب… میدونی من باید چیکار می‌کردم ؟ باید می‌ذاشتم تو تنهایی بری و یخ بزنی و خودم هم کنار یه آتیش گرم می‌نشستم و بهت حسرت می‌خوردم . اگه می‌دونستم قراره چه اتفاقی بیفته، همین کار رو انجام می‌دادم ”
حالتی از ناراحتی و تعجب روی صورت روی به چشم می‌خورد : ” اینطوریه ؟ پس ببین واقعا چطور بوده ! خب، تا اونجایی که من می‌تونم بگم تو واقعا در پیچیدن حقایق نابغه‌ای ! ولی برای بقیه چیز‌ها نه ! حقیقت مطلب اینه که حماقت نگفتنی تو اونقدرها بود که این ماموریت رو قبول کنی و من هم دنباله روی بیچاره‌ای بودم که جبر وقایع پیش اومده، مجبور به اومدنم کرد ”
حالت چهره جیمی، در منتهای خود بزرگ بینی و خوار شماری طرف مقابل بود : ” مثل اینکه سرما خلت کرده ! اگه بخوای، کار انداختن حس‌های پنج گانه‌ات واسه‌ی من کاری نداره ! ”
روی با حرارت جواب داد : ” ببین، دهم اکتبر، مک کاچیون من رو روی نمایشگر احضار کرد و گفت که تو قبول کردی و به من خندیدی، چون یه ترسوی شکم گنده‌ام و نمی‌خوام برم . این رو رد می‌کنی ؟ ”
” بله . کاملا رد می‌کنم ! توی روز دهم اکتبر، پیر سگ اخلاق به من گفت که تو میخوای بری و باهاش شرط بستی… ”
صدای جیمی به طور ناگهانی محو شد و حالتی حیرت زده سراسر صورت او را فرا گرفت . سپس گفت : ” بگو ببینم، مطمئنی مک کاچیون بهت گفت که من قبول کردم ؟ ”
زمانی که منظور جیمی را فهمید، حسی سرد و چسبناک دور قلب روی را گرفت . سرمایی که هوای یخ بیرون را بی اثر کرد .
جواب داد : ” کاملا . قسم می‌خورم . به همین دلیل من اومدم ”
جیمی به یکباره احساس می‌کرد خنگ شده است . گفت : ” اما اون به من گفت که تو قبول کردی و من هم به همین دلیل اومدم ”
هر دو در سکوتی طولانی و بدیمن فرو رفتند که عاقبت با صدای روی که از شدت احساسات می‌لرزید، شکسته شد .
” جیمی، ما قربانی یه دودوزه‌بازی پست و کثیف و مسخره شدیم ” از چشمان او خشم به بیرون می‌پاشید . ” گولمون زدند، سرمون کلاه گذاشتند …”
لغات ناپدید شدند، اما او به زبان آوردن صدا‌های بی‌معنی را ادامه داد که نشان دهنده خشم بی پایان او بود .
جیمی آرامتر بود، ولی حس انتقام جویی در او هم موج می‌زد : ” تو راست میگی، روی . مک کاچیون کار کثیفی کرد . اون دست روی عمیق‌ترین نقطه‌های پلیدی روح آدم گذاشت . اما به هر حال ما فهمیدیم، وقتی که 6300 دقیقه دیگه هم بگذره، ما یه حساب هایی داریم که باید با این آقای مک کاچیون تسویه کنیم ”
چشمان روی با نوری از بیرحمی می‌درخشید : ” می‌گی چیکارش کنیم ؟ ”
” بذار وقتش برسه، می‌ریم تیکه‌پاره اش می‌کنیم و بعد هم ریز ریز قیمه قیمه‌اش می‌کنیم ”
” به اندازه کافی وحشتناک نیست . چطوره تو روغن سرخش کنیم ؟ ”
” آره، این بهتره . اما ممکنه خیلی وقت ببره . بیا همون روش قدیمی ِ پنجه‌بوکس رو روش پیاده کنیم ”
روی دست هایش را به هم مالید و گفت : ” ما اونقدر وقت داریم که بتونیم یه ابزاری که درست و حسابی به درد بخوره، پیدا کنیم . کثافت . نکبت ِبزدل ِجذامی ِملعون …” سیل باقی کلمات، وارد فضای غیر قابل چاپ شد .
و در مدت چهار روز بعدی، دما باز هم پایین‌تر رفت . روز چهاردهم و آخر بود که جیوه یخ زد و میله استوانه‌ای قرمز رنگ، عقربه‌ی یخ بسته خود را به در مقابل دمای چهل درجه زیر صفر قرار داد .
در این روز وحشتناک آخر، آنها چراغ روغنی را روشن کردند و تنها باقی مانده اندک ذخیره روغن خود را استفاده کردند . لرزان و نیمه یخ زده، آنها به جلو خم شدند و کوشیدند تا آخرین ذره گرما را جذب کنند .
جیمی چند روز قبل یک جفت گوش گرم کن در گوشه‌ای پیدا کرده بود و حالا هر یک ساعت آن را با هم عوض می‌کردند . هر دو زیر تپه کوچکی از پتو‌ها خود را مدفون کرده بودند و دست و پا‌های سرمازده را ماساژ می‌دادند . با گذر هر دقیقه، صحبت‌های آنها که تنها در مورد مک کاچیون بود، تند و تیز‌تر و خشمناک‌تر می‌شد .
” همیشه همون شعار لعنتی پست فضایی رو تکرار می‌کرد : پرواز ما در میان فض …”
صدای جیمی از شدت ناتوانی ساکت شد .
روی تایید کرد : ” آره . همیشه هم دنبال یه سوراخ تو صندلی‌ها میگرده . بجای اینکه بیاد بیرون و مثل یه مرد واقعی کار کنه . آشغال فلان فلان شده ”
جیمی در حالی که عطسه می‌کرد گفت : ” خب، ما تا دو ساعت دیگه باید از کمربند میدان خارج بشیم . بعد هم سه هفته توی راه هستیم و اون وقت می‌رسیم به زهره ”
اسنید که از دو روز پیش به فین فین کردن افتاده بود، گفت : ” برای من یکی که اینقدر هم زود نمی‌گذره . من دیگه هیچوقت به سفر فضایی نمی‌رم . مگر همون سفری که میخواد من رو به زمین برگردونه . بعد از اینها، من میخوام زندگیم رو با پرورش موز تو آمریکای مرکزی بسازم . حداقل اونجا درس و حسابی از این تو گرمتره ”
” با اون بلایی که ما میخوایم سر مک کاچیون بیاریم، فکر نکنم از زهره بیرون بیا باشیم ”
” نه، راست می‌گی . اما در هر حال، اون هم خوبه . زهره حتی از آمریکای مرکزی هم گرمتره، و فعلا تنها چیزی که برای من مهمه همین گرماست ”
جیمی دوباره عطسه کرد و گفت : ” به هر حال لزومی نداره از بابت مسائل قانونی نگران باشیم . روی زهره، بخاطر قتل درجه اول فقط یه مدتی حبس میشی . یه سلول گرم و خشک و خوب برای بقیه عمر. چی دیگه میتونه از این بهتر باشه ؟ ”
عقربه ثانیه شمار کرنومتر به آرامی به پیش می‌رفت، و دقایق به سختی می‌گذشتند . دست روی با حالتی عاشقانه روی اهرمی قرار داشت که موتور‌های سمت راستی را منفجر می‌کرد و هلیوس را از خورشید و کمربند وحشتناک انکسار دور می‌کرد .
و عاقبت جیمی با اشتیاق فریاد زد : ” برو! موتورهاش رو روشن کن! ”
با غرشی پر طنین، راکت‌ها آتش کردند . هلیوس سراپا به سختی لرزید . خلبان‌ها احساس می‌کردند که فشار شتاب آنها را به صندلی هایشان فشار می‌دهد و خوشحال بودند . در عرض چند دقیقه، خورشید دوباره پیدا می‌شد و آنها گرم می‌شدند و گرمای عالی را دوباره احساس می‌کردند .
قبل از اینکه آنها بفهمند، اتفاق افتاد . جرقه‌ای زود گذر از نور گذشت و سپس صدای سایش فلز بر فلز و آنگاه صدای کلیک بسته شدن محافظ پنجره‌های سفینه به گوش رسید .
روی فریاد زد : ” نگاه کن ! ستاره‌ها ! ما ازش رفتیم بیرون ! ” از سر وجد، نگاهی خوشحال به دماسنج انداخت و گفت : ” خب رفیق ! از این به بعد دوباره میریم بالا ! ”
سپس پتو را دوباره به خود پیچید، چون سرما هنوز باقی بود .
رون دفتر فرانک مک کاچیون در دفتر شعبه‌ی زهره‌ی اداره‌ی پست فضای متحد، دو مرد حضور داشتند . خود مک کاچیون و مردی مسن تر، زیبولون اسمیت که مخترع میدان انکسار بود . اسمیت صحبت می‌کرد : ” اما آقای مک کاچیون، برای من خیلی مهمه که دقیقا بفهمم عملکرد میدان چطور بوده. مطمئنا اونها تمام اطلاعات ممکن رو به شما داده‌اند ”
چهره مک کاچیون که در حال گاز زدن ته یک سیگار دو-برای-پنج بود و آن را روشن می‌کرد، سخت و لجوج به نظر می‌رسید .
او گفت : ” آقای اسمیت عزیز، این دقیقا همون کاریه که اونها نکردن . از همون وقتی که به اندازه کافی از خورشید دور شدند که بتونن دوباره ارتباط رو راه بندازن، من دائم درخواست‌هایی در مورد گزارش عملکرد میدان برای اونها فرستادم . اما اونها از جواب دادن خودداری می‌کنند . اونها گفتند که میدان کار کرده و خودشون هم زنده‌ان و بقیه جزییات رو وقتی میگن که به زهره رسیده باشن . همین ! ”
زیبولون اسمیت از سر ناامیدی آهی کشید و گفت : ” یک چنین سرپیچی از دستور به سخن گفتن، یک کم غیر معمول نیست ؟ من فکر می‌کردم که اونها می‌بایست گزارش‌های کامل می‌فرستادن و تمامی جزییات خواسته شده رو مخابره می‌کردن ”
” همینطوره . اما اینها خلبان‌های درجه یک من هستن و دمدمی مزاجن . ما هم بعضی سرپیچی‌هاشون رو ندیده می‌گیریم . در ثانی، من برای فرستادنشون به این ماموریت، بهشون کلک زدم، بد کلکی هم بهشون زدم . همونطور که خودتون هم میدونین، به همین خاطر میخوام براشون آسون بگیرم ”
” خب، در این صورت، فکر می‌کنم باید منتظر بشم ”
مک کاچیون به او اطمینان داد : ” اوه، خیلی طول نمی‌کشه . اونها امروز می‌رسن و من بهتون قول می‌دم که هر وقت تونستم ببینمشون، تمام جزئیات رو براتون بفرستم . در کل، اونها از یه سفر دو هفته‌ای تو فاصله بیست میلیون مایلی از خورشید جون به در بردن، پس اختراع شما موفقیت آمیز بوده. این باید شما رو راضی کنه ”
اسمیت به تازگی مک کاچیون را ترک کرده بود که منشی او با صورتی پر از سوال وارد شد. او به مک کاچیون خبر داد : ” در مورد خلبان‌های هلیوس انگار مشکلی پیش اومده، آقای مک کاچیون. همین الان یه اعلامیه از طرف سرگرد وید از شهر پالاس، همون جایی که اونها فرود اومدن رسید . اونها از شرکت تو جشنی که برای اونها برگذار شده بود خودداری کردن، در عوض یه موشک کرایه کردن که بیان اینجا و دلیلش هم نگفتن . وقتی هم که سرگرد وید خواسته اونها رو متوقف کنه، هر دو خیلی عصبانی شدن ”
سپس متن گفتگو را روی میز او گذاشت .
مک کاچیون نگاهی سرسری به آن انداخت و گفت : ” هوم! اونها واقعا دمدمی مزاج هم رفتار می‌کنن . خوب، هر وقت اومدن بفرستشون پیش من . حالشون رو جا میارم ”
شاید سه ساعت بعد بود که مشکل دو خلبان بد رفتار دوباره خودش را در ذهن او جلو انداخت، این بار با سر و صدای آشوبی که در اتاق پذیرش به راه افتاده بود . او صدای پر از خشم دو مرد را شنید و سپس صدای محکم منشی‌اش که مخالفت می‌کرد . ناگهان در اتاق به شدت باز شد و جیمی ترنر و روی اسنید با قدم‌های بلند وارد شدند .
روی با خونسردی در را بست و پشتش را به آن تکیه داد .
جیمی به او گفت : ” تا وقتی که من این تو هستم، نذار کسی مزاحم بشه ”
روی با صدایی ترسناک جواب داد : ” تا یه مدت کسی از این در رد نمی‌شه . اما یادت باشه، قول دادی یه کمش رو هم برای من بذاری ”
در تمام این مدت، مک کاچیون چیزی نگفت. اما وقتی دید که جیمی خیلی عادی یک جفت پنجه بکس از جیبش بیرون آورد و آنها را با حالتی مصمم دستش کرد، فهمید که زمان تمام کردن این کمدی مسخره رسیده است .
سپس با لحنی گرم که بی‌سابقه بود، گفت : “سلام بچه‌ها ! خوشحالم که دوباره شما رو می‌بینم . بشینید ”
جیمی پیشنهاد او را رد کرد و با صدای ناخوشایندی که از به هم ساییدن دندان‌هایش در می‌آورد، گفت : ” چیزی برای گفتن نداری ؟ آخرین درخواست، قبل از اینکه عملیات رو شروع کنم ؟ ”
مک کاچیون گفت : ” خوب، اگه میخواین اینطوری عمل کنین، اگه بی منطق نباشم، شاید بخوام بپرسم که همه این برنامه‌ها واقعا برای چیه ؟ شاید منحرف کننده خوب عمل نکرده و سفر گرمی داشتید؟”
تنها جواب این سوال، خرخری از جانب روی و نگاهی سرد از طرف جیمی بود .
جیمی گفت : ” اول از همه، قضیه این گول زدن ما به اون طریق پلید و نفرت آور چی بود ؟ ”
ابروی مک کاچیون بر اثر حیرت بالا پرید و گفت : ” منظورتون همون دروغ کوچیک و معصومانه‌ایه که بهتون گفتم تا مجبور شید این سفر رو برید ؟ خوب، چیز مهمی نبود . فقط یه تمرین کوچیک کاری، همه‌اش همین بود . خوب، من دست روی چیزهایی گذاشتم که خلاف برنامه هر روزه بود و مردم بهش می‌گفتن روال عادی . بعلاوه، مگه این چه صدمه‌ای به شما زد ؟ ”
روی با حرارت گفت : ” در مورد سفر خوشایندمون . براش بگو، جیمی ”
جواب آمد : ” این دقیقا همون کاریه که میخوام بکنم ”
جیمی به سمت مک کاچیون برگشت و درون هوا، حالتی به مانند یک فدایی به خود گرفت : ” اولا، تو این سفر لعنتی، ما توی دمایی که به 150 هم رسید، سوختیم . اما خوب، چنین انتظاری داشتیم و خیلی شکایت نکردیم . ما تو نیمه راه عطارد تا خورشید بودیم ”
” اما بعدش، وارد قسمتی شدیم که نور دور و برمون منحرف می‌شد . اشعه‌های ورودی به صفر رسیده بودند و ما شروع به از دست دادن گرما کردیم . البته نه به اندازه یک درجه در روز، همونطور که تو مدرسه خلبانی یاد گرفتیم ”
او مکث کرد تا نفسی بکشد و به چند ناسزای جدید در ذهنش فکر کند . سپس ادامه داد : ” طی سه روز، ما به زیر 100 و در عرض یک هفته، به زیر نقطه انجماد رسیدیم . بعد هم برای یک هفته تمام، یعنی هفت روز طولانی، ما مسیرمون رو در دمای زیر انجماد ادامه دادیم . هوا اونقدر سرد بود که روز آخر، جیوه یخ زد ”
صدای ترنر آنقدر بلند شده بود که حالا خش داشت، و در نزدیکی در، روی با حسی از خود دلسوزی، نفسش را با صدایی شنیدنی حبس کرد . مک کاچیون هم چنان مرموز به نظر می‌رسید .
جیمی حرفش را ادامه داد : ” ما اونجا هیچ سیستم گرمایی نداشتیم . در واقع، اصلا گرمایی نداشتیم . حتی لباس گرم هم نداشتیم ! ما یخ زدیم، لعنت به اون، مجبور بودیم غذا رو گرم و آب رو ذوب کنیم . ما خشک شده بودیم، نمی‌تونستیم تکون بخوریم . دارم بهت میگم، مثل جهنم بود، منتها تو دمای برعکس ! ”
چون لغت کم آورده بود، ساکت شد و روی ادامه داد : ” ما فقط بیست میلیون مایل از خورشید فاصله داشتیم و اون وقت گوش‌های من سرما زده شده بودند . دارم بهت میگم، گوش‌هام پر از برفک شده بود ”
او مشتش را با حالتی شریرانه زیر دماغ مک کاچیون تکان داد و گفت : ” و این تقصیر تو بود . تو ما رو با کلک انداختی توش ! موقعی که داشتیم یخ می‌زدیم، به خودمون قول دادیم که برگردیم و حال تو رو بگیریم . الان هم میخوایم به قولمون عمل کنیم ”
به سمت جیمی برگشت و گفت : ” راه بیفت . شروع می‌کنی یا نه ؟ به اندازه کافی وقت تلف کردیم ”
مک کاچیون عاقبت به حرف آمد : ” صبر کنید، بچه ها . بذارید همه چیز رو روشن کنم . میخواین بگین که میدون انکسار اونقدر خوب کار می‌کرد که هیچ اشعه‌ای بهتون نمی‌رسید و هر چی گرما توی سفینه بود، مکید و انداخت بیرون ؟ ”
جیمی با خرخر کوتاهی، تأیید کرد .
مک کاچیون ادامه داد : ” و شما به این خاطر یک هفته داشتید یخ می‌زدید ؟ ”
دوباره خرخری بلند شد .
سپس حادثه‌ای بسیار غریب و غیر عادی اتفاق افتاد . مک کاچیون، ” پیرمرد سگ اخلاق ” ، مردی که عضلات اساسی برای خنده را نداشت، لبخند زد . او واقع  نیشش را باز کرد و دندان‌هایش را نشان داد . و سپس بیشتر، پوزخند گشاد‌تر و گشاد‌تر شد تا سرانجام خنده‌ای خشک که مدت‌ها بی استفاده مانده بود، بلند‌تر و بلند‌تر به گوش رسید تا اینکه سرانجام تبدیل به یک خنده کاملاتازه و سپس به یک غرش بلند تبدیل شد . با یک انفجار خیلی بلند، مک کاچیون یک عمر عبوسی و ترشرویی را به دور انداخت .
دیوار‌ها می‌لرزیدند، شیشه‌ها تلق تلق می‌کردند و هنوز خنده ادامه داشت . روی و جیمی با دهان‌های باز و کاملا حیرت زده ایستاده بودند . یک کتابدار متحیر، سرش را تا نیمه با بی پروایی از لای در تو کرده و از شدت تعجب همان جا خشک شده بود . بقیه که پشت در ازدحام کرده بودند، با وحشت پچ‌پچ می‌کردند‌ : مک کاچیون داره می‌خنده !
سرانجام، قوت خنده مدیر کل پیر فرو نشست . او با خنده‌ای تو دهنی همه چیز را تمام کرد و با صورتی بنفش شده به سمت دو خلبان درجه یک خود برگشت که حیرت، خشم آنها را فرو برده بود .
او به آنها گفت : ” پسرها ! این خنده‌دارترین جوکی بود که تا به حال شنیده بودم ! می‌تونید رو دریافت دو برابر حساب کنید  جفتتون ! ”
او هنوز هم زیر لبی خنده‌ای می‌کرد که کم کم تبدیل به سکسکه جالبی می‌شد .
دو خلبان با در دست داشتن چنان پیشنهاد دلپذیری، همچنان یخ بودند . جیمی می‌خواست بداند که‌ : ” چی اینقدر خنده داره ؟ من خودم هیچ چیز خنده داری نمی‌بینم ”
صدای مک کاچیون مثل عسل روان شد : ” حالا، بچه‌ها . قبل از اینکه برم، به هر کدومتون یه سری کاغذ ماشینی دادم که روش دستورالعمل‌هایی چاپ شده بود . اون‌ها رو چیکار کردید ؟‌ ”
ناگهان خجالتی فضا را پر کرد .
روی آب دهانش را قورت داد و گفت : ” نمی‌دونم . فکر کنم مال خودم رو گم کردم ”
جیمی که واقعا وحشتزده بود گفت : ” من هیچوقت به مال خودم نگاه نکردم . همه چیز رو درباره‌اش یادم رفت ”
مک کاچیون پیروزمندانه فریاد زد : ” می‌بینید ؟ همه‌اش تقصیر حماقت خودتون بوده ! ”
جیمی گفت : ” چطور همچین چیزی به کلتون زده ؟ سرگرد وید هر چیزی که در مورد سفینه باید می‌دونستیم، به ما گفت و تازه فکر نمی‌کنم چیزی می‌موند که شما بخواین راجع به روندن یه سفینه به ما بگین ”
” آه ؟ هیچی نبوده ؟ اینطور که معلومه وید فراموش کرده موضوع کوچیکی رو بهتون بگه که تو دستورالعمل‌های من پیداش می‌کردید . قدرت میدون انکسار قابل تنظیمه . به نظر میاد وقتی شما شروع کردید، اون روی ماکزیمم اندازه‌اش بوده . فقط همین ”
او دوباره شروع به خنده‌ای ناپیدا کرده بود . سپس گفت : ” حالا . اگه اینقدر به خودتون زحمت می‌دادید که ورقه‌ها رو بخونید، می‌فهمیدید که حرکت کوچیک یه اهرم ” او علامتی با شصت دستش در هوا کشید و ادامه داد : ” می‌تونه توانایی میدون رو به هر اندازه که دوست داریم کاهش بده و بذاره اشعه به میزانی که لازم داریم، وارد بشه ”
و خنده دوباره بلند می‌شد : ” و شما یک هفته در حال یخزدن بودید، چون اینقدر عقل نداشتید که یه دسته رو تکون بدید . و حالا شما دو تا خلبان درجه اول اومدید اینجا و من رو سرزنش می‌کنید . چه خنده‌دار! ”
و با دیدن نگاهی پر از سؤال که دو مرد ساده دل به هم می‌انداختند، دوباره خندید .
وقتی مک کاچیون دوباره حال عادی پیدا کرد، جیمی و روی رفته بودند . آن پایین، درون کوچه‌ای کنار ساختمان، پسر کوچک ده ساله‌ای با تحیر و علاقه، دو مرد ناشناس و پوشیده در یونیفرم‌هایی غریب را تماشا می‌کرد که یک در میان به هم لگد می‌زدند . آن هم لگد‌هایی تند و سخت .

آیزاک آسیموف

Isaac Asimov
مترجم : شیرین سادات صفوی

 

Isaac Asimov-3

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*