خانه / Short Stories / داستان کوتاه : محاکمه اثر آنتوان چخوف

داستان کوتاه : محاکمه اثر آنتوان چخوف

Anton Chekhov-7

 

محاکمه

کلبه‌ی کوزما یگورف دکان‌دار. هوا گرم و خفقان‌آور است . پشه‌ها و مگس‌های لعنتی، دسته‌دسته دم گوش‌ها و چشم‌ها، وزوز می‌کنند و همه را به تنگ می‌آورند… فضای کلبه، آکنده از دود توتون است اما به جای بوی توتون، بوی ماهی‌شور به مشام می‌رسد . هوای کلبه و قیافه‌ی حاضران و وزوز پشه‌ها، ملال و اندوه می‌آفریند .
میزی بزرگ؛ روی آن، یک نعلبکی با چند تا پوست گردو، یک قیچی، شیشه‌ای کوچک محتوی روغن سبز رنگ، چند تا کلاه کاسکت و چند پیمانه‌ی خالی. خود کوزما یگورف و کدخدا و پزشک‌یار ایوانف و فئوفان مانافوییلف شماس و میخایلوی‌بم و پدر تعمیدی پارفنتی ایوانیچ و فورتوناتف ژاندارم که از چند روز به این طرف به قصد دیدار با خاله آنیسیا، از شهر به ده آمده است، دور میز نشسته‌اند . سراپیون، فرزند کوزما یگورف که در شهر، شاگرد سلمانی است و این روزها به مناسبت عید، برای چند روزی نزد والدین خود آمده، از میز فاصله‌ی قابل ملاحظه‌ای گرفته و ایستاده است؛ او احساس ناراحتی می‌کند و سبیل قیطانی‌اش را با دست لرزانش، به بازی گرفته است . کوزما یگورف، کلبه‌ی خود را موقتاَ به ” مرکز درمانی ” اجاره داده است و اینک عده‌ای ارباب رجوع نزار و مریض احوال، در هشتی خانه‌اش به انتظار نشسته‌اند . لحظه‌ای پیش هم زنی روستایی را با دنده‌های شکسته، از نقطه‌ی نامعلومی به این‌جا آورده‌اند… زن، دراز کشیده است و می‌نالد، منتظر آن است که آقای پزشک‌ یار ابراز لطفی در حقش بکند . عده‌ی زیادی نیز پشت پنجره‌های کلبه ازدحام کرده‌اند- این‌ها آمده‌اند مجازات فرزند را به دست پدر تماشا کنند .
سراپیون می‌گوید :
– شماها همه‌تان ادعا می‌کنید که من دروغ می‌گویم . حالا که این‌طور فکر می‌کنید، من هم دلم نمی‌خواد بیشتر از این با شما جروبحث کنم . آخر باباجونم، در قرن نوزدهم که نمی‌شود فقط با حرف خالی به جایی رسید، برای این‌که خودتان هم می‌دانید که تئوری، بدون تجربه نمی‌تواند وجود داشته باشد .
کوزما یگورف با لحنی خشک و خشن می‌گوید :
– ساکت ! حرف نباشد ! لازم نیست برای من صغراکبرا بچینی. بگو ببینم، با پول‌هام چکار کردی ؟
– پول ؟ هوم… شما که ماشاءالله آدم چیز فهمی هستید، باید بدانید که من کاری به کار پول‌های شما نداشتم . خدا را شکر که اسکناس‌هاتان را هم برای من روی هم تلنبار نمی‌کنید… پس دروغم چیه ؟
شماس می‌گوید :
– سراپیون کوسمیچ، با ما روراست باشید . آخر به چه علت این‌قدر از شما سؤال می‌کنیم ؟ برای این‌که می‌خواهیم شما را قانع کنیم، به راه راست هدایت‌تان کنیم… ابوی، غیر از صلاح و مصلحت خودتان… می‌بینید از ماها هم خواهش کرده‌اند که… با ما روراست باشید… کیست که در عمرش مرتکب گناه نشده باشد ؟ شما 25 روبل پول ابوی را از توی کمد برداشته‌اید یا نه ؟
سراپیون به گوشه‌ای از کلبه، تف می‌اندازد و خاموش می‌ماند .
کوزما یگورف مشت خود را بر میز می‌کوبد و داد می‌زند :
– آخر حرف بزن ! یک چیزی بگو ! بگو : آره یا نه ؟
– هر جور میل شماست… به فرض این‌که…
ژاندارم گفته‌ی او را اصلاح می‌کند :
– فرضا که…
– فرضاَ که من برش داشته باشم… فرضا ! بی‌خودی سر من داد می‌زنید، آقاجون ! لازم نیست مشت‌تان را به میز بکوبید، هر چه هم مشت بزنید باز این میز زمین را سوراخ نمی‌کند . من هیچ‌وقت نشده که از شما پول بگیرم، اگر هم یک وقت گرفته باشم لابد محتاجش بودم… من آدم زنده‌ای هستم- یک اسم عام جان‌دار، و به همین علت هم به پول احتیاج دارم . بالاخره، سنگ که نیستم !…
– وقتی آدم به پول احتیاج داشته باشد باید آستین بالا بزند، کار کند و پول دربیاورد، نه این‌که پول‌های مرا کش برود . من غیر از تو، چند تا اولاد دیگر هم دارم، باید جواب هفت هشت تا شکم گرسنه را بدهم !…
– این را بدون فرمایش شما هم می‌فهمم ولی شما هم می‌دانید که بنیه‌ام ضعیف است، نمی‌توانم پول دربیارم . پدری که به خاطر یک لقمه نان، به پسر خودش سرکوفت بزند، فردا جواب خدا را چه می‌دهد ؟…
– بنیه‌ی ضعیف !… توکه کارهای سنگین نمی‌کنی، سر تراشیدن که زحمتی ندارد ! تازه از زیر همین کار سبک هم درمی‌روی .
– کار ؟ آخر سرتراشی هم شد کار ؟ عین این است که آدم، چهاردست‌وپا بخزد… و تازه آن‌قدر هم تحصیل نکرده‌ام که بتوانم چرخ زندگی‌ام را بچرخانم .
شماس می‌گوید :
– استدلالتان درست نیست سراپیون کوسمیچ . من که قبول نمی‌کنم ! حرفه‌ی شما، خیلی هم قابل احترام است . یک کار فکری است، برای اینکه در مرکز ایالت خدمت می‌کنید و سر و ریش آدم‌های نجیب و متفکر را می‌تراشید . حتی ژنرال‌ها که ژنرال‌اند، از شغل شما کراهت ندارند .
– اگر بنا باشد از ژنرال‌ها حرف بزنیم باید بگویم که من آن‌ها را بیشتر از شماها می‌شناسم .
ایوانف پزشک‌یار که کمی هم مشروب زده است، به سخن درمی‌آید :
– اگر بخواهم به زبان خودمان یعنی به زبان طبیب جماعت حرف بزنم باید بگویم که تو، به جوهر سقز می‌مانی !
– ما، زبان طبیب جماعت را هم بلدیم… اجازه بدهید از شما بپرسم، همین پارسال کی بود که می‌خواست یک نجار مست را به جای یک نعش، کالبدشکافی بکند ؟ آن بیچاره اگر سربزنگاه بیدار نشده بود شما شکمش را جرواجر داده بودید . روغن شادونه را کی قاطی روغن کرچک می‌کند ؟
– این کارها در طب مرسوم است .
– ببینم، مالانیا را کی بود که به آن دنیا روانه کرد ؟ اول به‌اش مسهل دادید، بعد دوای ضد اسهال تجویز کردید، بعدش هم دوباره مسهل به نافش بستید… دختره‌ی بی‌نوا دوام نیاورد، ریق رحمت را سرکشید . شما، حقش است به جای آدم، سگ معالجه کنید .
کوزما یگورف می‌گوید :
– خدا رحمت کند مالانیا را، خدا بیامرزدش. مگر پول مرا او برداشته که داری راجع به‌اش حرف می‌زنی ؟… پسرم، بیا و راستش را بگو… پول‌ها را به آلنا دادی ؟
– هوم… آلنا ؟… لااقل از روی مقام روحانی و جناب ژاندارم خجالت بکشید .
– آخر بگو، پول‌ها را تو برداشتی یا نه ؟
کدخدا از پشت میز، موقرانه بلند می‌شود، چوب کبریتی به زانوی شلوار خود می‌کشد و روشنش می‌کند و آن را با حرکتی آمیخته به احترام، به پیپ ژاندارم نزدیک می‌کند . آقای ژاندارم با لحنی آکنده از خشم می‌گوید :
– اوف !… دماغم را با بوی گوگرد پر کردی، مرد !
آنگاه پیپ خود را چاق می‌کند، از پشت میز درمی‌آید، به طرف سراپیون می‌رود، نگاه غضب‌آلودش را از روبرو به او می‌دوزد و با صدای نافذش داد می‌زند :
– تو کی هستی ؟ یعنی چه ؟ چرا باید این‌طور باشد، ها ؟ این کارها چه معنی دارد ؟ چرا جواب نمی‌دهی ؟ نافرمانی می‌کنی ؟ پول مردم را کش می‌روی ؟ ساکت ! حرف بزن ! جواب بده !
– اگر که…
– ساکت !
– اگر که… خوب است، شما آرام بگیرید ! اگر که… من که از داد وبی‌دادتان ترس ندارم ! انگار خودش خیلی سرش می‌شود ! شما که شعور ندارید ! آقا جانم اگر بخواهد تکه‌تکه‌ام کند، من حرفی ندارم، حاضرم… تکه‌تکه‌ام کنید ! بزنیدم !
– ساکت ! حرف نباشد ! می‌دانم توی آن کله‌ات چه هست ! تو دزدی ! اصلا تو کی هستی ؟ ساکت ! هیچ می‌فهمی با کی طرفی ؟ حرف نباشد !
شماس آه می‌کشد و می‌گوید :
– چاره‌ای جز تنبیه نمی‌بینم. کوزما یگوریچ، حالا که ایشان نمی‌خواهد اقرار به معاصی کند، نمی‌خواهد بار گناهش را سبک کند باید مجازاتش کرد.  این، عقیده‌ی بنده است .
میخایلوی‌بم با صدای چنان زبری که همه را دچار وحشت می‌کند، می‌گوید :
– بزنیدش !
– کوزمایگورف دوباره می‌پرسد :
برای آخرین دفعه می‌پرسم: تو برداشتی یا نه ؟
– هرطور میل شماست… فرضا که تکه‌تکه‌ام بکنید ! من که حرفی ندارم…
سرانجام کوزمایگورف تصمیم خود را می‌گیرد :
– شلاق !
و با چهره‌ای برافروخته، از پشت میز بیرون می‌آید . انبوه جمعیت خارج از کلبه، به طرف پنجره‌ها هجوم می‌آورد . مریض‌ها، پشت درها ازدحام می‌کنند و سرهایشان را بالا می‌گیرند . حتی زن روستایی دنده شکسته، سر خود را بلند می‌کند .
کوزما یگورف، فریاد می‌کشد :
– دراز بکش !
سراپیون، کت نیمدار خود را درمی‌آورد، صلیبی بر سینه رسم می‌کند، با حالتی حاکی از فرمانبری، روی نیمکت دراز می‌کشد و می‌گوید :
– حالا، تکه‌تکه‌ام کنید !
کوزما یگورف کمربند چرمی‌اش را از کمر باز می‌کند، لحظه‌ای به جمعیت چشم می‌دوزد- شاید کسی شفاعت کند . آن‌گاه دست به کار می‌شود… میخایلو با صدای بمش شمردن ضربه‌ها را آغاز می‌کند :
– یک ! دو ! سه !… هشت ! نه !
شماس، در گوشه‌ای ایستاده است؛ نگاهش را به زمین دوخته و سرگرم ورق زدن کتابی است .
– بیست ! بیست و یک !
کوزما یگورف می‌گوید :
– کافی‌ش است !
فورتو‌ناتف ژاندارم، نجوا کنان می‌گوید :
– باز هم !… باز هم ! باز هم ! حقش است !
شماس، نگاهش را از کتاب برمی‌گیرد و می‌گوید :
– به عقیده‌ی من کمش است؛ باز هم بزنیدش .
تنی چند از تماشاچیان، شگفت‌زده می‌شوند:
– جیکش هم درنمی‌آد !
مریض‌ها راه باز می‌کنند و زن کوزما یگورف در حالی که دامان آهار خورده‌اش خش‌وخش می‌کند وارد اتاق می‌شود و می‌گوید :
– کوزما ! یک مشت پول توی جیبت پیدا کردم، مال توست ؟ نکند همان پولی باشد که پی‌اش می‌گشتی ؟
– چرا، خودشه… پاشو پسرم ! پول را پیدا کردیم ! دیروز، خودم گذاشته بودمش توی جیبم… پاک یادم رفته بود…
فورتوناتف ژاندارم، هم‌چنان زیر لب نجوا می‌کند :
– باز هم ! بزنیدش ! حقش است !
سراپیون بر‌می‌خیزد، کت خود را می‌پوشد و پشت میز می‌نشیند . سکوت طولانی . شماس، شرمنده و سرافکنده، توی دستمال خود فین می‌کند .
کوزما یگورف خطاب به سراپیون می‌گوید :
– ببخش پسرم… من چه می‌دانستم که پیدا می‌شود ! مرا ببخش…
– اشکالی ندارد، آقاجان . دفعه‌ی اولم که نیست… خودتان را ناراحت نکنید… من همیشه حاضرم عذاب بکشم .
– یک گیلاس مشروب بخور… آرامت می‌کند…
سراپیون گیلاس خود را سر می‌کشد، بینی کبودش را بالا می‌گیرد و پهلوان‌وار از در خانه بیرون می‌رود . اما فورتوناتف ژاندارم تا ساعتی بعد، در حیاط قدم می‌زند و با چهره‌ای برافروخته و چشم‌های از حدقه برآمده، زیر لب می‌گوید :
– باز هم ! بزنیدش ! حقش است !
1881

 

Anton Chekhov

آنتوان چخوف

مترجم : سروژ استپانیان
برگرفته از مجموعه‌ی آثار چخوف – جلد اول، داستان‌های کوتاه 1
انتشارات توس، تهران

 

Anton Chekhov-1

Down

درباره محمد دایی زاده

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

پاسخ بدهید

ایمیلتان منتشر نمیشوذفیلدهای الزامی علامت دار شده اند *

*


*