Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : بشد اهرن و هرچ گشتاسپ خواست‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : بشد اهرن و هرچ گشتاسپ خواست‬

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

کشته شدن اژدها به دست گشتاسب

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫بشد اهرن و هرچ گشتاسپ خواست‬
‫بياورد چون کارها گشت راست‬
‫ز دريا به زين اندر آورد پای‬
‫برفتند يارانش با او ز جای‬
‫چو هيشوی کوه سقيلا بديد‬
‫به انگشت بنمود و خود را کشيد‬
‫خود و اهرن از جای گشتند باز‬
‫چو خورشيد برزد سنان از فراز‬
‫جهانجوی بر پيش آن کوه بود‬
‫که آرام آن مار نستوه بود‬
‫چو آن اژدهابرز او را بديد‬
‫به دم سوی خويشش همی درکشيد‬
‫چو از پيش زين اندر آويخت ترگ‬
‫برو تير باريد همچون تگرگ‬
‫چو تنگ اندر آمد بران اژدها‬
‫همی جست مرد جوان زو رها‬
‫سبک خنجر اندر دهانش نهاد‬
‫ز دادار نيکی دهش کرد ياد‬
‫بزد تيز دندان بدان خنجرش‬
‫همه تيغها شد به کام اندرش‬
‫به زهر و به خون کوه يکسر بشست‬
‫همی ريخت زو زهر تا گشت سست‬
‫به شمشير برد آن زمان دست شير‬
‫بزد بر سر اژدهای دلير‬
‫همی ريخت مغزش بران سنگ سخت‬
‫ز باره درآمد گو نيکبخت‬
‫بکند از دهانش دو دندان نخست‬
‫پس آنگه بيامد سر و تن بشست‬
‫خروشان بغلتيد بر خاک بر‬
‫به پيش خداوند پيروزگر‬
‫کجا داد آن دستگاه بزرگ‬
‫بران گرگ و آن اژدهای سترگ‬
‫همی گفت لهراسپ و فرخ زرير‬
‫شدند از تن و جان گشتاسپ سير‬
‫به روشن روان و دل و زور و تاب‬
‫همانا نبينند ما را به خواب‬
‫بجز رنج و سختی نبينم ز دهر‬
‫پراگنده بر جای ترياک زهر‬
‫مگر زندگانی دهد کردگار‬
‫که بينم يکی روی آن شهريار‬
‫دگر چهر فرخ برادر زرير‬
‫بگويم که گشتم من از تاج سير‬
‫بگويم که بر من چه آمد ز بخت‬
‫همی تخت جستم که گم گشت تخت‬
‫پر از آب رخ بارگی برنشست‬
‫همان خنجر آب داده به دست‬
‫چو نزديک هيشوی و اهرن رسيد‬
‫همه ياد کرد آن شگفتی که ديد‬
‫به اهرن چنين گفت کان اژدها‬
‫بدين خنجر تيز شد بی بها‬
‫شما از دم اژدهای بزرگ‬
‫پر از بيم گشتيد از کار گرگ‬
‫مرا کارزار دلاور سران‬
‫سرافراز با گرزهای گران‬
‫بسی تيز آيد ز جنگ نهنگ‬
‫که از ژرف برآيد به جنگ‬
‫چنين اژدها من بسی ديده ام‬
‫که از رزم او سر نپيچيده ام‬
‫شنيدند هيشوی و اهرن سخن‬
‫ازان نو به گفتار دانش کهن‬
‫چو آواز او آن دو گردنفراز‬
‫شنيدند و بردند پيشش نماز‬
‫به گشتاسپ گفتند کی نره شير‬
‫که چون تو نزايد ز مادر دلير‬
‫بياورد اهرن بسی خواسته‬
‫گرانمايه اسپان آراسته‬
‫يکی تيغ برداشت و يک باره جنگ‬
‫کمانی و سه چوبه تير خدنگ‬
‫به هيشوی داد آن دگر هرچ بود‬
‫ز دينار وز جامه ی نابسود‬
‫چنين گفت گشتاسپ با سرکشان‬
‫کزين کس نبايد که دارد نشان‬
‫نه از من که نر اژدها ديده ام‬
‫گر آواز آن گرگ بشنيده ام‬
‫وزان جايگه شاد و خرم برفت‬
‫به سوی کتايون خراميد تفت‬
‫بشد اهرن و گاو گردون ببرد‬
‫تن اژدها کهتران را سپرد‬
‫که اين را به درگاه قيصر بريد‬
‫به پيش بزرگان لشگر بريد‬
‫خود از پيش گاوان و گردون برفت‬
‫به نزديک قيصر خراميد تفت‬
‫به روم اندرون آگهی يافتند‬
‫جهانديدگان پيش بشتافتند‬
‫چو گاو اندر آمد به هامون ز کوه‬
‫خروشی بد اندر ميان گروه‬
‫ازان زخم و آن اژدهای دژم‬
‫کزان بود بر گاو گردون ستم‬
‫همی آمد از چرخ بانگ چکاو‬
‫تو گفتی ندارد تن گاو تاو‬
‫هرانکس که آن زخم شمشير ديد‬
‫خروشيدن گاو گردون شنيد‬
‫همی گفت کاين خنجر اهرنست‬
‫وگر زخم شيراوژن آهرمنست‬
‫همانگاه قيصر ز ايوان براند‬
‫بزرگان و فرزانگان را بخواند‬
‫بران اژدها بر يکی جشن کرد‬
‫ز شبگير تا شد جهان لاژورد‬
‫چو خورشيد بنهاد بر چرخ تاج‬
‫به کردار زر آب شد روی عاج‬
‫فرستاده قيصر سقف را بخواند‬
‫بپرسيد و بر تخت زرين نشاند‬
‫ز بطريق وز جاثليقان شهر‬
‫هرانکس کش از مردمی بود بهر‬
‫به پيش سکوبا شدند انجمن‬
‫جهانديده با قيصر و رای زن‬
‫به اهرن سپردند پس دخترش‬
‫به دستوری مهربان مادرش‬
‫ز ايوان چو مردم پراکنده شد‬
‫دل نامور زان سخن زنده شد‬
‫چنين گفت کامروز روز منست‬
‫بلند آسمان دلفروز منست‬
‫که کس چون دو داماد من در جهان‬
‫نبينند بيش از کهان و مهان‬
‫نوشتند نامه به هر مهتری‬
‫کجا داشتی تخت گر افسری‬
‫که نر اژدها با سرافراز گرگ‬
‫تبه شد به دست دو مرد سترگ‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*