Home / Short Stories / داستان کوتاه : کیک تولد اثر دانیل لیونز

داستان کوتاه : کیک تولد اثر دانیل لیونز

Daniel Lyons-1

 

کیک تولد

هوا سرد بود و روشنایی روز از پهنه آسمان عقب می‌نشست . بوی میوه پوسیده توی گاری‌ها خیابان را برداشته بود و با این‌که بوی ترشال در هوا موج می‌زد ولی آن‌قدرها هم نامطبوع نبود . لوچیا

به این بوها عادت داشت و چون روزهای خوش بچگی را به یادش می‌آورد از آن لذت می‌برد ، همان‌طور که پیش خودش خیال می‌کرد مردم از بوی کود توی مزرعه‌ها هم لذت می‌بردند .

ساعت از شش گذشته بود و مغازه‌های خیابان نیوبری بسته بودند ولی لوچیا می‌دانست مغازه لورنزو باز است . لوچیا هم عجله‌ نداشت :  پیرزن بود و پیری قوت پاهایش را از او گرفته بود . پاهایش

کلفت شده و آب آورده بودند، و وقتی راه می‌رفت و کفل‌هایش تکان می‌خوردند درد بیشتری می‌کشید .

لوچیا کنار یک نیمکت ایستاد، می‌خواست بنشیند ولی می‌دانست که دولا‌‌شدن و بعد بلند شدن به‌مراتب سخت‌تر از یک لم ساده به پشتی نیمکت است . صبر کرد تا نفسش جا بیاید، بعد به طرف آخرین

ساختمان نزدیک قنادی راه افتاد . لورنزو آن‌جاست . منتظر لوچیاست . مگر از جنگ به این طرف لوچیا هر شنبه سراغ قنادی نرفته ؟ و مگر همان کیک سفید با لایه شکلاتی مورد علاقه نیکو را

نخریده ؟

وقتی آویز بالای در جرنگ‌جرنگ صدا کرد و در سنگین شیشه‌ای پشت سر لوچیا بسته شد لورنزو گفت : ” بونا سرا، سینیورا رانساولی، امروز خیلی به فکرتان بودم ”

لورنزو ناپولی جوان‌تر از آن بود که دائم نگران چیزی باشد . لوچیا تعجب کرد . هیچوقت آن‌طور که به پدر لورنزو اعتماد داشت به لورنزو نداشت .

ماریا مندز دختر ریزه‌میزه پورتوریکویی که توی رختشوی‌خانه کار می‌کرد پشت قفسه شیرینی‌‌ها ایستاده بود . لورنزو به اسپانیایی به ماریا گفت : ” این همان خانم است ” حالا پورتوریکویی‌ها همه

جا بودند، با ماشین‌های پرسروصدا و بچه‌های جیغ‌جیغو و مردهایی که توی پیاده‌رو آبجو می‌خوردند، تو درومحل ولو بودند . اجاره‌ها بالا می‌رفت و صاحبان بنگاه‌های املاک از ایتالیایی‌ها

می‌خواستند که به خانه‌های سالمندان بروند . حتی پدر آگوستینو هم بهشان کمک می‌کرد . کشیش به لوچیا گفته بود : ” لوچیا، شما هم باید همکاری کنی ”

ماریای رختشوی بچه داشت ولی شوهر نداشت . ماریا به لوچیا لبخند زد ، بعد به دقت نگاهش را به قفسه شیشه‌ای دوخت .

قناد گفت : ” دوشیزه مندز می‌خواهد یک لطفی در حقش بکنید ”

لوچیا دستکش‌های چرمی‌اش را درآورد و آن‌ها را توی کیفش گذاشت . ” یک لطف ؟ ”

ماریا گفت : ” دختر کوچولوی من، امروز روز تولدش است . هفت سالش می‌شود ”

لورنزو گفت : ” شما باید ترزا کوچولو را بشناسید ”

لوچیا گفت : ” بله ” درواقع بچه را با دوست هایش دیده بود که کرت‌های سبزی حیاط پشتی‌ خانه‌اش را لگد می‌کردند .

” و امروز تو رختشوی‌خانه سرم خیلی شلوغ بود، خیلی شلوغ، تمام روز کار داشتیم و نتوانستم بروم بیرون کیک تولد برای بچه‌ام بخرم ”

” بله ” لوچیا یادش آمد که محکم کردن نرده‌های باغچه گوجه‌ فرنگی‌اش دو روز وقتش را گرفته بود .

لورنزو گفت : ” اجازه بدهید بگویم که دوشیزه مندز به یک کیک احتیاج دارد و من هم غیر از کیک شما کیکی ندارم . بهش گفتم شما بهترین مشتری ما هستید ، و البته ما باید صبر کنیم و از شما

تقاضا کنیم ”

ماریا گفت : ” تمام قنادی‌ها بسته‌اند . امروز تولد دختر کوچولویم است ”

دست‌های لوچیا شروع به لرزیدن کردند. حرف‌هایی را که دکتر درباره عصبانیت بهش گفته بود یادش آمد؛ ولی این قضیه بیش از حد عصبی‌اش کرده بود . ” هر هفته من کیک خودم را می‌خرم.

چند سال است که این کار را می‌کنم ؟ و حالا سروکله این پررو پیدا شده و تو می‌خواهی کیک من را به او بدهی؟ ”

” لوچی ” لورنزو دستهایش را مثل یک پسر بچه از هم باز کرد . ” عصبی نشو. خواهش می‌کنم ، لوچی ”

لوچیا با انگشت روی سینه‌اش زد . ” نه . به من نگو لوچی . اسم من لوچیاست ”

لورنزو گفت : ” خواهش می‌کنم، لوچی ”

” این‌قدر نگو” خواهش می‌کنم، لوچی .” مثل انگلیسی‌ها حرف نزن . من ایتالیایی‌ام ”

لورنزو گفت : ” امشب شیرینی شکری یا چند تا کانولیس بهت می‌دهم . همین الان پختمشان . خیلی خوشگلند ”

” من هفته‌ای یک دفعه می‌آیم این‌جا و کیک نیکو را می‌خرم ”

لورنزو سرش را کج کرد. انگار می‌خواست چیزی بگوید ولی حرفی نزد. بازچند لحظة صبر کرد.

گفت : ” لوچیا، به آن دختر کوچولوی بیچاره فکر کن . روز تولدش است ”

” پس یک کیک براش بپز . اگر خیلی دوستش داری خودت این لطف را در حقش بکن ”

” لوچیا، وقت ندارم ” لورنزو گفت مهمانی تا چند دقیقه دیگر شروع می‌شود . به‌علاوه لورنزو تازه وسائلش را شسته بود و آرد و تخم‌مرغ و شکر را سر جایش گذاشته بود .

گفت : ” لوچیا، کار درست این است . از خودت بپرس این‌جور وقت‌ها نیکو یا پدر من چه کار می‌کردند ؟ ”

« من می‌دانم آن‌ها چه کار نمی‌کردند. آن‌ها فراموش نمی‌کردند که مردمشان کی بودند. آن‌ها به خاطر این غربتی‌ها اسپانیایی حرف نمی‌زدند. »

لوچیا آن‌قدر به لورنزو زل زد که لورنزو نگاهش را برگرداند . بیرون ، باد یک روزنامه را از پیاده‌رو بلند کرده بود و ورق‌های آن را به پنجره جلو قنادی می‌‌زد . از یک جایی تو خیابان کامن صدای موتور یک ماشین مسابقه بلند شد . لوچیا یاد نیکو افتاد که چطور وقتی آخرین روزهای عمرش را ناخوش تو رختخواب افتاده بود بیرون می‌آمد و از بچه‌ها می‌خواست که سروصدا نکنند و بچه‌ها بهش می‌خندیدند و دم می‌گرفتند پیرزن دیوانه برگرد برو تو خانه .

لورنزو بدون این‌که به کسی نگاه کند با صدایی که تقریبا زمزمه بود حرف می‌زد . گفت : ” لوچیا، فقط همین یک دفعه ”

لوچیا گفت : ” نه، نه . من کیکم را می‌خواهم ”

ماریا گریه‌اش گرفت . گفت : ” دل دختر کوچولوی من را نشکنید ”

لورنزو روی دستهاش خم شد . ” متاسفم ، دوشیزه مندز ”

ماریا به طرف لوچیا برگشت . گریه می‌کرد . گفت : ” روز تولد دخترم است . هیچ‌وقت من را نمی‌بخشد . شما بچه ندارید ؟ ”

لوچیا گفت : ” من سه تا بچه دارم . و هرگز روز تولدشان را فراموش نکرده‌ام . هیچ‌ وقت مجبور نشده‌ام کارهایم را دم آخر سرهم‌بندی کنم ”

ماریا گفت : ” من سر کار بودم . فقط من هستم و ترزا . باید تنهایی بزرگش کنم ”

لوچیا رو به لورنزو چرخید . گفت : ” و مقصر کیه ؟ زود باش، کیکم را آماده کن ”

لورنزو کیک را از قفسه شیرینی‌ها بیرون آورد و توی یک جعبه شیرینی سفید مقوایی گذاشت . دست‌هایش نرم و سفید بودند . چند دور نخ قند را از قرقره‌اش بیرون کشید ، دور جعبه بست ، بعد به

مچ‌هایش فشار آورد و نخ را از سر قرقره پاره کرد .

لوچیا دستکش‌‌هایش را دستش کرد . به طرف در که چرخید ماریا بازویش را گرفت . گفت : ” التماس می‌کنم . خواهش می‌کنم، کیک را از شما می‌خرم . ده دلار به شما می‌دهم ”

لوچیا بازویش را کشید دستش را آزاد کرد . ” من پول تو را نمی‌خواهم ”

” خوب، بیست دلار می‌دهم ” ماریا یک اسکناس تاشده از جیب لباسش بیرون کشید و توی دست لوچیا گذاشت . ” خانم رانساولی، خواهش می‌کنم قبول کنید ”

لوچیا سعی کرد اسکناس را توی دست‌های ماریا بچپاند ولی ماریا انگشت‌هایش را مشت کرده بود و زد زیر گریه . گفت : ” شما نمی‌توانید این کار را بکنید ”

لوچیا اسکناس مچاله شده را زمین انداخت و در را باز کرد . ماریا روی پاهایش افتاد و اسکناس را برداشت . جیغ زد : ” تو شیطانی ! تو آشغالی ! کثافت ! ”

لوچیا به پشت سرش نگاه نکرد . آهسته به طرف پایین خیابان نیوبری راه افتاد، مواظب بود پا روی یخ نگذارد . اصلا آن دختره رختشوی، یا حتی لورنزو، چه فکری درباره لوچیا می‌کردند ؟ آن‌ها

از فداکاری چی می‌دانستند؟

لوچیا از کوچه پشت خانه‌اش صدای جیغ شنید، فریاد میخکوب‌کننده ترس‌آوری که در خیابان طنین می‌انداخت و تو کوچه می‌پیچید و پژواک صدایش به دیوارها و قوطی‌های آشغال می‌خورد . لوچیا

ماریای رختشوی را که تلوتلوخوران دست خالی به خانه پیش دخترش می‌رفت و صورت قرمز کج‌وکوله دختر بچه را وقتی که دوستهایش می‌آمدند و از کیک هم خبری نبود پیش خودش مجسم کرد.

با این‌همه آیا آن‌ها هیچوقت از معنای رنج سردرمی‌آورند ؟ آن‌ها چیزی نمی‌دانند . چراغ راه‌پله کم نور بود و لوچیا با دست آزادش نرده‌ها را گرفت . سر هر پله می‌ایستاد؛ می‌گذاشت لرزش جریان

درد از پشتش رد بشود، بعد از پله بالا می‌رفت.

تو آشپزخانه، درپوش شیشه‌ای را برداشت و کیک هفته گذشته را بیرون آورد . هوای زیر درپوش بوی شیرینی و پختگی می‌داد . کیک دست نخورده بود؛ انگار یک قالب گِلی از کیک تازه بود .

وقتی لوچیا کیک را به طرف ظرف آشغال می‌برد، لایه سفت‌شده شکلاتی شکست و مثل خرده‌های یک ظرف سفالی روی زمین پخش‌وپلا شد .

لوچیا خرده‌های شکلات را جارو کرد، با اسفنج لکه‌های شکلاتی خشک‌شده چسبیده به بشقاب زیر کیک را شست، بعد در جعبه کیک را باز کرد ، کیک تازه را درآورد و زیر درپوش شیشه‌ای

گذاشت . بیرون تاریک بود، و نور پنجره‌های صدها خانه بالای تپه‌های اطراف شهر مثل گوی‌های روشن کوچک لابلای درخت کریسمس می‌درخشیدند . لوچیا به بچه‌هایش فکر کرد؛ بچه‌هایی که تو

همین تپه‌ها بزرگ شده بودند ، بچه‌هایی که حالا با فرزندان‌شان شام و ناهار می‌خوردند – همان پسربچه‌ها و دختر کوچولوهای سفیدی که از بغل مادرهاشان آویزان بودند، ژاکتشان را می‌چسبیدند ،

و تا وقت رفتن با هم پچ‌پچ می‌کردند . نزدیک پنجره سرد بود؛ لوچیا لرزش گرفت و از کنار پنجره دور شد .

لوچیا پشت میز آشپزخانه ، زیر عکس‌های نیکو و بچه‌ها نشست . و در حالی‌که مثل همیشه آرزو می‌کرد شاید ضربه‌ای به در بخورد، یا این‌که در باز بشود و یکی از بچه‌ها، فقط یکی‌شان، از در

بیاید تو، به در خیره شد .

 

دانیل لیونز

Daniel Lyons

برگردان: شراره صادقی گرمارودی

 

 Daniel Lyons-2

 

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*