Home / Short Stories / داستان کوتاه : یکی از همین روزها اثر گابریل گارسیا مارکز

داستان کوتاه : یکی از همین روزها اثر گابریل گارسیا مارکز

Gabriel Garcia Marquez - 02

 

 

یکی از همین روزها

 
دوشنبه با هوای گرم آغاز شد و خبری هم از باران نبود . آرلیو اسکاور که دندانپزشک تجربی بود ، صبح زود سر ساعت شش مطبش را باز کرد . چند دندان مصنوعی را که هنوز در قالب

پلاستیکی بودند از کابینت شیشه‌ای برداشت و یک مشت ابزار را به ترتیب اندازه چنان روی میز چید که انگار به نمایش گذاشته است . پیراهن راه راه بدون یقه‌ای را که دکمه فلزی طلایی رنگی در

بالا داشت پوشید و بند شلوارش را بست . شق‌ورق و استخوانی بود و نگاهش هیچ تناسبی با شرایط محیط کارش نداشت و به نگاه مرده‌ها می‌مانست .

وقتی همه چیز را مرتب روی میز چید، مته را به سمت صندلی دندانپزشکی کشید و نشست تا دندان‌های مصنوعی را پرداخت کند . از قراین بر می‌آمد که اصلا در فکر کارش نیست، ولی یک ریز

کار می‌کرد و حتی زمانی هم که احتیاجی به مته نداشت با کمک پا آن را به گردش درمی‌آورد .

بعد از ساعت هشت لختی دست از کار کشید تا از پنجره آسمان را تماشا کند و متوجه دو لاشخور شد که متفکرانه روی لبه پشت بام خانه همسایه نشسته بودند تا خشک شوند . مجددا کار را ادامه داد

و در این فکر بود که پیش از ظهر دوباره باران شروع خواهد شد . صدای جیغ پسر یازده ساله اش حواسش را پرت کرد .

– بابا !

– چی شده ؟

– شهردار می‌گه دندونش را می‌کشی ؟

– بهش بگو نیستم .

داشت دندان طلایی را پرداخت می‌کرد . آن را در فاصله نیم متری صورتش گرفت و با چشمان نیمه باز بررسی اش کرد . پسرش مجددا از اتاق انتظار نقلی فریاد زد .

– می‌گه خونه اید چون صداتون را می‌شنود .

دندانپزشک همچنان مشغول بررسی دندان بود . وقتی کارش با آن تمام شد و آن را روی میز گذاشت، گفت :

– دیگه بهتر .

مته را دوباره روشن کرد . چند تکه از یک پل دندان را از جعبه مقوایی که کارهایش را در آن می‌ریخت برداشت و مشغول پرداخت آنها شد .

– بابا !

– چیه ؟

– می‌گه اگه دندونش رو نکشی با تفنگ می‌کشتت .

با طمانینه و با خونسردی فوق‌العاده‌ای پا را از روی پدال مته برداشت، از صندلی دورش کرد و کشو پایین میز را کاملا بیرون کشید . کلت رولوری در آن بود . گفت : ” بسیار خوب. بهش بگو بیاد منو بکشه ”

صندلی را چرخاند تا روبه روی در قرار بگیرد و دستش را روی لبه کشو گذاشت . شهردار در آستانه در ظاهر شد . طرف چپ صورتش را تراشیده بود ولی طرف دیگر که ورم کرده بود و درد

داشت پنج روزی می‌شد که اصلاح نشده بود .

دندانپزشک در چشمان شهردار بی تابی چند شب را می‌دید . با سرانگشتانش کشو را بست و با نرمی‌گفت :

– بنشینید .

شهردار گفت : ” صبح بخیر”

دندانپزشک گفت : “صبح بخیر”

ضمن این که وسایل داخل آب می‌جوشید، شهردار سرش را به زیر سری صندلی تکیه داد و حالش بهتر شد . نفسش سرد بود و مطب متروکی بود؛ صندلی چوبی کهنه، مته پایی و کابینتی شیشه ای پر

از بطری‌های سفالی . روبروی صندلی پنجره قرار داشت و پرده پارچه ای کوتاهی تا حد شانه از آن آویزان . وقتی شهردار حس کرد که دندانپزشک به طرفش می‌آید، پاشنه‌هایش را محکم به زمین

فشار داد و دهانش را باز کرد .

آرلیو اسکاور سر شهردار را به سمت نور گرفت . بعد از معاینه دندان چرک کرده، دهان شهردار را با احتیاط بست .

گفت : ” باید بدون سرّ کردن بکشمش ”

– چرا ؟

– چون آبسه کرده .

شهردار که سعی می‌کرد لبخند بزند به چشمان دندانپزشک نگاه کرد و گفت : ” عیب نداره ”

دندانپزشک لبخندی نزد . ظرف وسایل ضد عفونی شده را آورد و همچنان خونسرد بود .

بعد سلف دان را به جلو هل داد و رفت تا دست‌هایش را در دستشویی بشوید . تمام این کارها را بدون نگاه به شهردار انجام می‌داد . ولی شهردار چشم از او برنمی‌داشت . دندان عقل پایین بود .

دندانپزشک پاها را کمی‌از هم باز کرد و دندان را با گازانبر داغ محکم گرفت . شهردار دو دسته صندلی را محکم گرفته بود و پاها را با تمام قدرت روی زمبن فشار می‌داد و حس می‌کرد که

کلیه‌هایش منجمد شده، ولی جیکش در نمی‌آمد . دندانپزشک فقط مچش را حرکت می‌داد . بی هیچ کینه ای و با ملایمتی نیشدار گفت :

– حالاست که باید تاوان اون بیست نفر کشته رو بدی .

شهردار صدای قرچ قرچ استخوان‌های فک اش را می‌شنید و چشمانش پر از اشک شده بود . ولی تا بیرون آمدن دندان، نفس را در سینه حبس کرد . بعد آن را از پشت اشک‌هایش دید . دندان چنان با

دردی که می‌کشید غریبه می‌نمود که عذاب پنج شب گذشته را فراموش کرد .

شهردار روی سلف دان خم شد . عرق کرده بود و تشنه اش بود . دکمه اونیفورمش را باز کرد و از جیب شلوارش دستمالش را بیرون آورد .

گفت : “اشک‌هایت را پاک کن”

پاک کرد . می‌لرزید . وقتی دندانپزشک دست‌هایش را می‌شست توجه شهردار به سقف شکسته و تارعنکبوت خاک گرفته ای جلب شد که تخم‌های عنکبوت و چند حشره مرده بر آن دیده می‌شد .

دندانپزشک که داشت دست‌هایش را خشک می‌کرد، برگشت . گفت : ” برو استراحت کن و با آب و نمک غرغره کن ” شهردار بلند شد و به سبک احترام نظامی‌خداحافظی کرد و به سمت در رفت و

پاها را کش داد، بدون اینکه دکمه اونیفورمش را ببندد .

گفت : ” صورتحساب رو برام بفرست ”

– برای تو یا شهر؟

شهردار به نگاه نکرد . در را بست و از پشت در توری گفت : “همون مزخرفات همیشگی”

 

گابریل گارسیا مارکز

Gabriel García Márquez

مترجم: محمدرضا قلیچ‌خانی

برگرفته از : مجله گلستانه چاپ اسفندماه 82

Gabriel Garcia Marquez - 03

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*