Home / Short Stories / داستان کوتاه : حاجی اثر سکینه محمدی

داستان کوتاه : حاجی اثر سکینه محمدی

Haji

 

حاجی

همه صدایش می زدند حاجی .

صبح که رفته بود صف نانوایی چشمش افتاد به فرشته دختر دایی اش . بازو به بازوی پسری می آمد و دستش در دست پسر بود . اخم کرد و نگاه تیزش را به آن دو انداخت . فرشته تا او را دید

دستش را از دست پسر رها کرد و چادرش را کشید جلوتر و سرش را پایین انداخت و زیر لب به پسر چیزی گفت و از او کمی فاصله گرفت .

پسر خیره به صف نانوایی نگاه کرده بود بعد با پوزخندی رو به فرشته گفته بود : کو حاجی ؟ من که اینجا حاجی ای نمی بینم ؟

فرشته با چشم و ابرو او را به پسر نشان داد . پسر که خنده اش تبدیل به قهقهه شده بود به طرفش آمد و دستش را گذاشت روی شانه ی او و گفت : تو حاجی ای ؟

و بیشتر خندیده بود .

– بچه فضولی نکنی ها ! شتر دیدی ندیدی ! فهمیدی ؟

و با پوزخند گفت : مخلص حاجی !

و به طرف فرشته رفته بود .

صورتش از خشم و خجالت قرمز شده بود و صدایش در نمی آمد . سرش را پایین گرفته بود و به کفش هایش خیره شده بود . دوست نداشت کسی او را حاجی صدا بزند اما از بس مادرش به او حاجی

حاجی گفته بود توی دهان همه افتاده بود .

از کلمه ی حاجی بدش می آمد و دلش می خواست مثل بقیه پسر ها او را با اسم خودش صدا بزنند . بارها به مادرش گفته بود به من نگو حاجی . من که اسمم حاجی نیست .

مادرش صورتش را بوسیده بود و گفته بود: چرا حاجی جان ؟

و به کار خودش مشغول شده بود .

دلش می خواست مثل همه ی بچه ها اسمش را بگویند . ایوب !

نشسته بود توی حیاط و مشق هایش را می نوشت . وقتی از نانوایی آمد تصمیم گرفت هر کس او را حاجی صدا بزند جوابش را ندهد تا مجبور شوندبا اسم خودش را او را صدا بزنند.

– حاجی ؟ حاجی کجایی ؟

صدای مادرش را که شنید ناخوادگاه سرش را بلند کرد و گفت : من توی حیاطم .

 

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*