Home / Short Stories / داستان کوتاه : فارسی شکر است اثر محمدعلی جمالزاده

داستان کوتاه : فارسی شکر است اثر محمدعلی جمالزاده

 Jamalzadeh-3

 

فارسی شکر است

هيچ جای دنيا تر و خشك را مثل ايران با هم نمی سوزانند . پس از پنج سال در به دری و خون جگری هنوز چشمم از بالای صفحه‌ ی كشتی به خاك پاك ايران نيفتاده بود كه آواز گيلكی كرجی بان‌های انزلی به گوشم رسيد كه ” بالام جان، بالام جان ” خوانان مثل مورچه‌هايی كه دور ملخ مرده‌ای را بگيرند دور كشتی را گرفته و بلای جان مسافرين شدند و ريش هر مسافری به چنگ چند پاروزن و كرجی بان و حمال افتاد . ولی ميان مسافرين كار من ديگر از همه زارتر بود چون سايرين عموما كاسب‌ كارهای لباده دراز و كلاه كوتاه باكو و رشت بودند كه به زور چماق و واحد يموت هم بند كيسه‌شان باز نمی شود و جان به عزرائيل می دهند و رنگ پولشان را كسی نمی بيند . ولی من بخت برگشته‌ ی مادر مرده مجال نشده بود كلاه لگنی فرنگيم را كه از همان فرنگستان سرم مانده بود عوض كنم و ياروها ما را پسر حاجی و لقمه‌ ی چربی فرض كرده و ” صاحب، صاحب ” گويان دورمان كردند و هر تكه از اسباب‌هايمان مايه‌النزاع ده راس حمال و پانزده نفر كرجی بان بی انصاف شد و جيغ و داد و فريادی بلند و قشقره‌ای برپا گرديد كه آن سرش پيدا نبود . ما مات و متحير و انگشت به دهن سرگردان مانده بوديم كه به چه بامبولی يخه‌ مان را از چنگ اين ايلغاريان خلاص كنيم و به چه حقه و لمی از گيرشان بجهيم كه صف شكافته شد و عنق منكسر و منحوس دو نفر از ماموران تذكره كه انگاری خود انكر و منكر بودند با چند نفر فراش سرخ پوش و شير و خورشيد به كلاه با صورت‌هايی اخمو و عبوس و سبيل‌های چخماقي از بناگوش دررفته‌ای كه مانند بيرق جوع و گرسنگی، نسيم دريا به حركتشان آورده بود در مقابل ما مانند آئينه‌ی دق حاضر گرديدند و همين كه چشمشان به تذكره‌ی ما افتاد مثل اينكه خبر تير خوردن شاه يا فرمان مطاع عزرائيل را به دستشان داده باشند يكه‌ای خورده و لب و لوچه‌ای جنبانده سر و گوشی تكان دادند و بعد نگاهشان را به ما دوخته و چندين بار قد و قامت ما را از بالا به پايين و از پايين به بالا مثل اينكه به قول بچه‌های تهران برايم قبايی دوخته باشند برانداز كرده بالاخره يكيشان گفت ” چه طور! آيا شما ايرانی هستيد؟ ”

گفتم ” ماشاءالله عجب سوالی مي‌فرماييد، پس می خواهيد كجايی باشم؛ البته كه ايرانی هستم، هفت جدم هم ايرانی بوده‌اند، در تمام محله‌ی سنگلج مثل گاو پيشانی سفيد احدی پيدا نمی شود كه پير غلامتان را نشناسد! ”

ولی خير، خان ارباب اين حرف‌ها سرش نمی شد و معلوم بود كه كار يك شاهی و صد دينار نيست و به آن فراش‌های چنانی حكم كرد كه عجالتا ” خان صاحب ” را نگاه دارند تا ” تحقيقات لازمه به عمل آيد ” و يكی از آن فراش‌ها كه نيم زرع چوب چپقش مانند دسته شمشيری از لای شال ريش ريشش بيرون آمده بود دست انداخت مچ ما را گرفت و گفت ” جلو بيفت ” و ما هم ديگر حساب كار خود را كرده و ماست‌ها را سخت كيسه انداختيم . اول خواستيم هارت و هورت و باد و بروتی به خرج دهيم ولی ديديم هوا پست است و صلاح در معقول بودن .

خداوند هيچ كافری را گير قوم فراش نيندازد ! ديگر پيرت می داند كه اين پدر آمرزيده‌ها در يك آب خوردن چه بر سر ما آوردند . تنها چيزی كه توانستيم از دستشان سالم بيرون بياوريم يكی كلاه فرنگيمان بود و ديگری ايمانمان كه معلوم شد به هيچ كدام احتياجی نداشتند . والا جيب و بغل و سوراخی نماند كه آن را در يك طرفة‌ العين خالی نكرده باشند و همين كه ديدند ديگر كما هو حقه به تكاليف ديوانی خود عمل نموده‌اند ما را در همان پشت گمرك‌خانه‌ی ساحل انزلی تو يك هولدونی تاريكی انداختند كه شب اول قبر پيشش روشن بود و يك فوج عنكبوت بر در و ديوارش پرده‌ داری داشت و در را از پشت بستند و رفتند و ما را به خدا سپردند . من در بين راه تا وقتی كه با كرجی از كشتی به ساحل می آمديم از صحبت مردم و كرجی بانها جسته جسته دستگيرم شده بود كه باز در تهران كلاه شاه و مجلس تو هم رفته و بگير و ببند از نو شروع شده و حكم مخصوص از مركز صادر شده كه در تردد مسافرين توجه مخصوص نمايند و معلوم شد كه تمام اين گير و بست‌ها از آن بابت است . مخصوصا كه مامور فوق‌العاده‌ای هم كه همان روز صبح برای اين كار از رشت رسيده بود محض اظهار حسن خدمت و لياقت و كاردانی ديگر تر و خشك را با هم می سوزاند و مثل سگ هار به جان مردم بی پناه افتاده و درضمن هم پا تو كفش حاكم بيچاره كرده و زمينه‌ ی حكومت انزلی را برای خود حاضر می كرد و شرح خدمات وی ديگر از صبح آن روز يك دقيقه‌ی راحت به سيم تلگراف انزلی به تهران نگذاشته بود .

من در اول چنان خلقم تنگ بود كه مدتی اصلا چشمم جايی را نمی ديد ولی همين كه رفته رفته به تاريكی اين هولدونی عادت كردم معلوم شد مهمان‌های ديگری هم با ما هستند . اول چشمم به يك نفر از آن فرنگی مآب‌ های كذايی افتاد كه ديگر تا قيام قيامت در ايران نمونه و مجسمه‌ ی لوسي و لغوی و بی سوادی خواهند ماند و يقينا صد سال ديگر هم رفتار و كردارشان تماشاخانه‌های ايران را (گوش شيطان كر) از خنده روده‌ بر خواهد كرد . آقای فرنگی مآب ما با يخه‌ای به بلندی لوله‌ی سماوری كه دود خط آهن‌های نفتی قفقاز تقريبا به همان رنگ لوله سماورش هم درآورده بود در بالای طاقچه‌ای نشسته و در تحت فشار اين يخه كه مثل كندی بود كه به گردنش زده باشند در اين تاريك و روشنی غرق خواندن كتاب رومانی بود . خواستم جلو رفته يك ” بن جور موسيويي”  قالب زده و به يارو برسانم كه ما هم اهل بخيه‌ايم ولی صدای سوتی كه از گوشه‌ای از گوشه‌های محبس به گوشم رسيد نگاهم را به آن طرف گرداند و در آن سه گوشی چيزی جلب نظرم را كرد كه در وهله‌ ی اول گمان كردم گربه‌ ی براق سفيدی است كه بر روی كيسه‌ ی خاكه زغالی چنبره زده و خوابيده باشد ولی خير معلوم شد شيخی است كه به عادت مدرسه دو زانو را در بغل گرفته و چمباتمه زده و عبا را گوش تا گوش دور خود گرفته و گربه‌ی براق سفيد هم عمامه‌ی شيفته و شوفته‌ی اوست كه تحت‌الحنكش باز شده و درست شكل دم گربه‌ای را پيدا كرده بود و آن صدای سيت و سوت هم صوت صلوات ايشان بود .

پس معلوم شد مهمان سه نفر است . این عدد را به فال نیكو گرفتم و می‌خواستم سر صحبت را با رفقا باز كنم شاید از درد یكدیگر خبردار شده چاره‌ای پیدا كنیم كه دفعتا در محبس چهارطاق باز شد و با سر و صدای زیادی جوانك كلاه نمدی بدبختی را پرت كردند توی محبس و باز در بسته شد . معلوم شد مامور مخصوصی كه از رشت آمده بود برای ترساندن چشم اهالی انزلی این طفلك معصوم را هم به جرم آن كه چند سال پیش در اوایل شلوغی مشروطه و استبداد پیش یك نفر قفقازی نوكر شده بود در حبس انداخته است . یاروی تازه وارد پس از آن كه دید از آه و ناله و غوره چكاندن دردی شفا نمی‌یابد چشم‌ها را با دامن قبای چركین پاك كرده و در ضمن هم چون فهمیده بود قراولی كسی پشت در نیست یك طوماری از آن فحش‌های آب نكشیده كه مانند خربزه‌ی گرگاب و تنباكوی هكان مخصوص خاك ایران خودمان است، نذر جد و آباد این و آن كرد و دو سه لگدی هم با پای برهنه به در و دیوار انداخت و وقتی كه دید در محبس هرقدر هم پوسیده باشد باز از دل مامور دولتی سخت‌ تر است تف تسلیمی به زمین و نگاهی به صحن محبس انداخت و معلومش شد كه تنها نیست . من كه فرنگی بودم و كاری از من ساخته نبود، از فرنگی‌مآب هم چشمش آبی نمی‌خورد . این بود كه پابرچین پابرچین به طرف آقا شیخ رفته و پس از آن كه مدتی زول زول نگاه خود را به او دوخت با صدایی لرزان گفت : “جناب شیخ تو را به حضرت عباس آخر گناه من چیست ؟ آدم والله خودش را بكشد از دست ظلم مردم آسوده شود! ”

به شنیدن این كلمات مندیل جناب شیخ مانند لكه ابری آهسته به حركت آمد و از لای آن یك جفت چشمی نمودار گردید كه نگاه ضعیفی به كلاه نمدی انداخته و از منفذ صوتی كه بایستی در زیر آن چشم‌ها باشد و درست دیده نمی‌شد با قرائت و طمأنینه‌ی تمام كلمات ذیل آهسته و شمرده مسموع سمع حضار گردید : ‌”مؤمن! عنان نفس عاصی قاصر را به دست قهر و غضب مده كه الكاظمین الغیظ و العافین عن الناس…”

كلاه نمدی از شنیدن این سخنان هاج و واج مانده و چون از فرمایشات جناب آقا شیخ تنها كلمه‌ی كاظمی دستگیرش شده بود گفت : “نه جناب اسم نوكرتان كاظم نیست رمضان است . مقصودم این بود كه كاش اقلا می‌فهمیدیم برای چه ما را اینجا زنده به گور كرده‌اند.”

این دفعه هم باز با همان متانت و قرائت تام و تمام از آن ناحیه‌ ی قدس این كلمات صادر شد : “جزاكم الله مؤمن! منظور شما مفهوم ذهن این داعی گردید . الصبر مفتاح الفرج . ارجو كه عما قریب وجه حبس به وضوح پیوندد و البته الف البته بای نحو كان چه عاجلا و چه آجلا به مسامع ما خواهد رسید . علی‌العجاله در حین انتظار احسن شقوق و انفع امور اشتغال به ذكر خالق است كه علی كل حال نعم الاشتغال است”.

رمضان مادر مرده كه از فارسی شیرین جناب شیخ یك كلمه سرش نشد مثل آن بود كه گمان كرده باشد كه آقا شیخ با اجنه و از ما بهتران حرف می‌زند یا مشغول ذكر اوراد و عزایم است آثار هول و وحشت در وجناتش ظاهر شد و زیر لب بسم‌اللهی گفت و یواشكی بنای عقب كشیدن را گذاشت . ولی جناب شیخ كه آرواره‌ ی مباركشان معلوم می‌شد گرم شده است بدون آن كه شخص مخصوصی را طرف خطاب قرار دهند چشم‌ها را به یك گله دیوار دوخته و با همان قرائت معهود پی خیالات خود را گرفته و می‌فرمودند : ” لعل كه علت توقیف لمصلحة یا اصلا لا عن قصد به عمل آمده و لاجل ذلك رجای واثق هست كه لولاالبداء عما قریب انتهاء پذیرد و لعل هم كه احقر را كان لم یكن پنداشته و بلارعایة‌المرتبه والمقام باسوء احوال معرض تهلكه و دمار تدریجی قرار دهند و بناء علی هذا بر ماست كه بای نحو كان مع الواسطه او بلاواسطة‌الغیر كتبا و شفاها علنا او خفاء از مقامات عالیه استمداد نموده و بلاشك به مصداق مَن جَد وَجَدَ به حصول مسئول موفق و مقضی‌المرام مستخلص شده و برائت مابین الاماثل ولاقران كالشمس فی وسط النهار مبرهن و مشهود خواهد گردید…”

رمضان طفلك یكباره دلش را باخته و از آن سر محبس خود را پس پس به این سر كشانده و مثل غشی‌ها نگاه‌های ترسناكی به آقا شیخ انداخته و زیرلبكی هی لعنت بر شیطان می‌كرد و یك چیز شبیه به آیة‌الكرسی هم به عقیده‌ی خود خوانده و دور سرش فوت می‌كرد و معلوم بود كه خیالش برداشته و تاریكی هم ممد شده دارد زهره‌اش از هول و هراس آب می‌شود . خیلی دلم برایش سوخت . جناب شیخ هم كه دیگر مثل اینكه مسهل به زبانش بسته باشند و با به قول خود آخوندها سلس‌القول گرفته باشد دست‌بردار نبود و دست‌های مبارك را كه تا مرفق از آستین بیرون افتاده و از حیث پرمویی دور از جناب شما با پاچه‌ ی گوسفند بی‌شباهت نبود از زانو برگرفته و عبا را عقب زده و با اشارات و حركاتی غریب و عجیب بدون آن كه نگاه تند و آتشین خود را از آن یك گله دیوار بی‌گناه بردارد گاهی با توپ و تشر هرچه تمام‌تر مأمور تذكره را غایبانه طرف خطاب و عتاب قرار داده و مثل اینكه بخواهد برایش سرپاكتی بنویسد پشت سر هم القاب و عناوینی از قبیل “علقه مضغه”، “مجهول الهویه”، “فاسد العقیده”، “شارب الخمر”، “تارك الصلوة”، “ملعون الوالدین” و “ولدالزنا”‌ و غیره و غیره (كه هركدامش برای مباح نمودن جان و مال و حرام نمودن زن به خانه‌ی هر مسلمانی كافی و از صدش یكی در یادم نمانده) نثار می‌كرد و زمانی با طمانینه و وقار و دلسوختگی و تحسر به شرح ” بی مبالاتی نسبت به اهل علم و خدام شریعت مطهره ” و ” توهین و تحقیری كه به مرات و به كرات فی كل ساعة ” بر آن‌ها وارد می‌آید و ” نتایج سوء دنیوی و اخروی ” آن پرداخته و رفته رفته چنان بیانات و فرمایشات موعظه‌آمیز ایشان درهم و برهم و غامض می‌شد كه رمضان كه سهل است جد رمضان هم محال بود بتواند یك كلمه‌ی آن را بفهمد و خود چاكرتان هم كه آن همه قمپز عربی‌دانی می‌كرد و چندین سال از عمر عزیز زید و عمرو را به جان یكدیگر انداخته و به اسم تحصیل از صبح تا شام به اسامی مختلف مصدر ضرب و دعوی و افعال مذمومه‌ ی دیگر گردیده و وجود صحیح و سالم را به قول بی‌اصل و اجوف این و آن و وعده و وعید اشخاص ناقص‌العقل متصل به این باب و آن باب دوانده و كسر شأن خود را فراهم آورده و حرف‌های خفیف شنیده و قسمتی از جوانی خود را به لیت و لعل و لا و نعم صرف جر و بحث و تحصیل معلوم و مجهول نموده بود، به هیچ نحو از معانی بیانات جناب شیخ چیزی دستگیرم نمی‌شد .

در تمام این مدت آقای فرنگی‌ مآب در بالای همان طاقچه نشسته و با اخم و تخم تمام توی نخ خواندن رومان شیرین خود بود و ابدا اعتنایی به اطرافی‌های خویش نداشت و فقط گاهی لب و لوچه‌ای تكانده و تُك یكی از دو سبیلش را كه چون دو عقرب جراره بر كنار لانه‌ی دهان قرار گرفته بود به زیر دندان گرفته و مشغول جویدن می‌شد و گاهی هم ساعتش را درآورده نگاهی می‌كرد و مثل این بود كه می‌خواهد ببیند ساعت شیر و قهوه رسیده است یا نه .

رمضان فلك زده كه دلش پر و محتاج به درد دل و از شیخ خیری ندیده بود چاره را منحصر به فرد دیده و دل به دریا زده مثل طفل گرسنه‌ای كه برای طلب نان به نامادری نزدیك شود به طرف فرنگی‌ مآب رفته و با صدایی نرم و لرزان سلامی كرده و گفت : ” آقا شما را به خدا ببخشید ! ما یخه چركین‌ها چیزی سرمان نمی‌شود، آقا شیخ هم كه معلوم است جنی و غشی است و اصلا زبان ما هم سرش نمی‌شود عرب است . شما را به خدا آیا می‌توانید به من بفرمایید برای چه ما را تو این زندان مرگ انداخته‌اند ؟ ”

به شنیدن این كلمات آقای فرنگی‌ مآب از طاقچه پایین پریده و كتاب را دولا كرده و در جیب گشاد پالتو چپانده و با لب خندان به طرف رمضان رفته و ” برادر، برادر” گویان دست دراز كرد كه به رمضان دست بدهد . رمضان ملتفت مسئله نشد و خود را كمی عقب كشید و جناب خان هم مجبور شدند دست خود را بی‌خود به سبیل خود ببرند و محض خالی نبودن عریضه دست دیگر را هم به میدان آورده و سپس هر دو را روی سینه گذاشته و دو انگشت ابهام را در سوراخ آستین جلیقه جا داده و با هشت رأس انگشت دیگر روی پیش سینه‌ی آهاردار بنای تنبك زدن را گذاشته و با لهجه‌ای نمكین گفت : ” ای دوست و هموطن عزیز! چرا ما را اینجا گذاشته‌اند ؟ من هم ساعت‌های طولانی هر چه كله‌ ی خود را حفر می‌كنم آبسولومان چیزی نمی‌یابم نه چیز پوزیتیف نه چیز نگاتیف . آبسولومان آیا خیلی كومیك نیست كه من جوان دیپلمه از بهترین فامیل را برای یك… یك كریمینل بگیرند و با من رفتار بكنند مثل با آخرین آمده ؟ ولی از دسپوتیسم هزار ساله و بی قانانی و آربیترر كه میوه‌جات آن است هیج تعجب‌آورنده نیست . یك مملكت كه خود را افتخار می‌كند كه خودش را كنستیتوسیونل اسم بدهد باید تریبونال‌های قانانی داشته باشد كه هیچ كس رعیت به ظلم نشود . برادر من در بدبختی ! آیا شما اینجور پیدا نمی‌كنید ؟ ”

رمضان بیچاره از كجا ادراك این خیالات عالی برایش ممكن بود و كلمات فرنگی به جای خود دیگر از كجا مثلا می‌توانست بفهمد كه “حفر كردن كله ” ترجمه‌ی تحت‌اللفظی اصطلاحی است فرانسوی و به معنی فكر و خیال كردن است و به جای آن در فارسی می‌گویند “هرچه خودم را می‌كشم…” یا ” هرچه سرم را به دیوار می‌زنم…” و یا آن كه ” رعیت به ظلم ” ترجمه‌ی اصطلاح دیگر فرانسوی است و مقصود از آن طرف ظلم واقع شدن است . رمضان از شنیدن كلمه‌ی رعیت و ظلم پیش عقل نافص خود خیال كرد كه فرنگی‌مآب او را رعیت و مورد ظلم و اجحاف ارباب ملك تصور نموده و گفت : ” نه آقا، خانه زاد شما رعیت نیست . همین بیست قدمی گمرك خانه شاگرد قهوه‌چی هستم ! ”

جناب موسیو شانه‌ای بالا انداخته و با هشت انگشت به روی سینه قایم ضربش را گرفته و سوت زنان بنای قدم زدن را گذاشته و بدون آن كه اعتنایی به رمضان بكند دنباله‌ی خیالات خود را گرفته و می‌گفت : “رولوسیون بدون اولوسیون یك چیزی است كه خیال آن هم نمی‌تواند در كله داخل شود ! ما جوان‌ها باید برای خود یك تكلیفی بكنیم در آنچه نگاه می‌كند راهنمایی به ملت . برای آنچه مرا نگاه می‌كند در روی این سوژه یك آرتیكل درازی نوشته‌ام و با روشنی كور كننده‌ای ثابت نموده‌ام كه هیچ كس جرات نمی‌كند روی دیگران حساب كند و هر كس به اندازه‌ی… به اندازه‌ی پوسیبیلیته‌اش باید خدمت بكند وطن را كه هر كس بكند تكلیفش را ! این است راه ترقی ! والا دكادانس ما را تهدید می‌كند . ولی بدبختانه حرف‌های ما به مردم اثر نمی‌كند . لامارتین در این خصوص خوب می‌گوید…” و آقای فیلسوف بنا كرد به خواندن یك مبلغی شعر فرانسه كه از قضا من هم سابق یكبار شنیده و می‌دانستم مال شاعر فرانسوی ویكتور هوگو است و دخلی به لامارتین ندارد .

رمضان از شنیدن این حرف‌های بی سر و ته و غریب و عجیب دیگر به كلی خود را باخته و دوان دوان خود را به پشت در محبس رسانده و بنای ناله و فریاد و گریه را گذاشت و به زودی جمعی در پشت در آمده و صدای نتراشیده و نخراشیده‌ای كه صدای شیخ حسن شمر پیش آن لحن نكیسا بود از همان پشت در بلند شد و گفت : “مادر فلان ! چه دردت است حیغ و ویغ راه انداخته‌ای . مگر …ات را می‌كشند این چه علم شنگه‌ای است ! اگر دست از این جهود بازی و كولی گری برنداری وامی‌دارم بیایند پوزه بندت بزنند…! ” رمضان با صدایی زار و نزار بنای التماس و تضرع را گذاشته و می‌گفت : ” آخر ای مسلمانان گناه من چیست ؟ اگر دزدم بدهید دستم را ببرند، اگر مقصرم چوبم بزنند، ناخنم را بگیرند، گوشم را به دروازه بكوبند، چشمم را درآورند، نعلم بكنند . چوب لای انگشتهایم بگذارند ، شمع آجینم بكنند ولی آخر برای رضای خدا و پیغمیر مرا از این هولدونی و از گیر این دیوانه‌ها و جنی‌ها خلاص كنید ! به پیر، به پیغمبر عقل دارد از سرم می‌پرد . مرا با سه نفر شریك گور كرده‌اید كه یكیشان اصلا سرش را بخورد فرنگی است و آدم اگر به صورتش نگاه كند باید كفاره بدهد و مثل جغد بغ كرده آن كنار ایستاده با چشم‌هایش می‌خواهد آدم را بخورد . دو تا دیگرشان هم كه یك كلمه زبان آدم سرشان نمی‌شود و هر دو جنی‌اند و نمی‌دانم اگر به سرشان بزند و بگیرند من مادر مرده را خفه كنند كی جواب خدا را خواهد داد…؟ ”

بدبخت رمضان دیگر نتوانست حرف بزند و بغض بیخ گلویش را گرفته و بنا كرد به هق هق گریه كردن و باز همان صدای نفیر كذایی از پشت در بلند شد و یك طومار از آن فحش‌های دو آتشه به دل پردرد رمضان بست .

دلم برای رمضان خیلی سوخت . جلو رفتم، دست بر شانه‌اش گذاشته گفتم :‌ “پسر جان، من فرنگی كجا بودم . گور پدر هرچه فرنگی هم كرده ! من ایرانی و برادر دینی توام . چرا زهره‌ ات را باخته‌ای ؟ مگر چه شد ؟ تو برای خودت جوانی هستی . چرا این طور دست و پایت را گم كرده‌ای…؟ ”

رمضان همین كه دید خیر راستی راستی فارسی سرم می‌شود و فارسی راست و حسینی باش حرف می‌زنم دست مرا گرفت و حالا نبوس و كی ببوس و چنان ذوقش گرفت كه انگار دنیا را بش داده‌اند و مدام می‌گفت : “هی قربان آن دهنت بروم ! والله تو ملائكه‌ای ! خدا خودش تو را فرستاده كه جان مرا بخری ! ” گفتم : ” پسر جان آرام باش . من ملائكه كه نیستم هیچ، به آدم بودن خودم هم شك دارم . مرد باید دل داشته باشد . گریه برای چه ؟ اگر هم‌ قطارهایت بدانند كه دستت خواهند انداخت و دیگر خر بیار و خجالت بار كن…” گفت : ” ای درد و بلات به جان این دیوانه‌ها بیفتد ! به خدا هیچ نمانده بود زهره‌ام بتركد . دیدی چه طور این دیوانه‌ها یك كلمه حرف سرشان نمی‌شود و همه‌اش زبان جنی حرف می‌زنند؟ ”

گفتم : ” داداش جان اینها نه جنی‌اند نه دیوانه، بلكه ایرانی و برادر وطنی و دینی ما هستند ! ” رمضان از شنیدن این حرف مثلی اینكه خیال كرده باشد من هم یك چیزیم می‌شود نگاهی به من انداخت و قاه قاه بنای خنده را گذاشته و گفت ” تو را به حضرت عباس آقا دیگر شما مرا دست نیندازید . اگر اینها ایرانی بودند چرا از این زبان‌ها حرف می‌زنند كه یك كلمه‌‌اش شبیه به زبان آدم نیست ؟ ” گفتم “رمضان این هم كه اینها حرف می‌زنند زبان فارسی است منتهی…” ولی معلوم بود كه رمضان باور نمی‌كرد و بینی و بین‌الله حق هم داشت و هزار سال دیگر هم نمی‌توانست باور كند و من هم دیدم زحمتم هدر است و خواستم از در دیگری صحبت كنم كه یك دفعه در محبس چهارطاق باز شد و آردلی وارد و گفت ” یالله! مشتلق مرا بدهید و بروید به امان خدا . همه‌تان آزادید…”

رمضان به شنیدن این خبر عوض شادی خودش را چسباند به من و دامن مرا گرفته و می‌گفت ” والله من می‌دانم اینها هروقت می‌خواهند یك بندی را به دست میرغضب بدهند این جور می‌گویند، خدایا خودت به فریاد ما برس ! ” ولی خیر معلوم شد ترس و لرز رمضان بی‌سبب است . مامور تذكره صبحی عوض شده و به جای آن یك مامور تازه‌ی دیگری رسیده كه خیلی جا سنگین و پرافاده است و كباده‌ی حكومت رشت را می‌كشد و پس از رسیدن به انزلی برای اینكه هرچه مامور صبح ریسیده بود مامور عصر چله كرده باشد اول كارش رهایی ما بوده . خدا را شكر كردیم می‌خواستیم از در محبس بیرون بیاییم كه دیدیم یك جوانی را كه از لهجه و ریخت و تك و پوزش معلوم می‌شد از اهل خوی و سلماس است همان فراش‌های صبحی دارند می‌آورند به طرف محبس و جوانك هم با یك زبان فارسی مخصوصی كه بعدها فهمیدم سوغات اسلامبول است با تشدد هرچه تمام‌تر از ” موقعیت خود تعرض ” می‌نمود و از مردم ” استرحام ” می‌كرد و ” رجا داشت ” كه گوش به حرفش بدهند. رمضان نگاهی به او انداخته و با تعجب تمام گفت ” بسم الله الرحمن الرحیم این هم باز یكی . خدایا امروز دیگر هرچه خل و دیوانه داری اینجا می‌فرستی ! به داده شكر و به نداده‌ات شكر! ”

خواستم بش بگویم كه این هم ایرانی و زبانش فارسی است ولی ترسیدم خیال كند دستش انداخته‌ام و دلش بشكند و به روی بزرگواری خودمان نیاوردیم و رفتیم در پی تدارك یك درشكه برای رفتن به رشت و چند دقیقه بعد كه با جناب شیخ و خان فرنگی‌مآب دانگی درشكه‌ای گرفته و در شرف حركت بودیم دیدیم رمضان دوان دوان آمد یك دستمال آجیل به دست من داد و یواشكی در گوشم گفت “ببخشید زبان درازی می‌كنم ولی والله به نظرم دیوانگی اینها به شما هم اثر كرده والا چه طور می‌شود جرات می‌كنید با اینها همسفر شوید! ” گفتم ” رمضان ما مثل تو ترسو نیستیم ! ” گفت ” دست خدا به همراهتان، هر وقتی كه از بی‌همزبانی دلتان سر رفت از این آجیل بخورید و یادی از نوكرتان بكنید “.  شلاق درشكه‌ چی بلند شد و راه افتادیم و جای دوستان خالی خیلی هم خوش گذشت و مخصوصا وقتی كه در بین راه دیدیم كه یك مامور تذكره‌ی تازه‌ای با چاپاری به طرف انزلی می‌رود كیفی كرده و آنقدر خندیدیم كه نزدیك بود روده‌ بر بشویم .

 

محمدعلی جمالزاده

Jamalzadeh-2

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*