Home / Short Stories / داستان کوتاه : ديوار اثر آنتوان چخوف

داستان کوتاه : ديوار اثر آنتوان چخوف

Anton Chekhov-7

 

 

ديوار

 

ايوان ، پيشخدمت مخصوص آقای بوكين ضمن آنكه ريش ارباب خود را می تراشيد گفت :

ــ مردی به اسم ماسلف هر روز دو دفعه به خانه مان می آيد و ميخواهد با شما حرف بزند … امروز هم آمده بود ، ميگفت كه مايل است پيش شما به عنوان مباشر استخدام شود … ميگفت كه ساعت

يك بعد از ظهر بر ميگردد … آدم عجيب و غريبی بود !

ــ چطور مگر؟

ــ هر وقت می آيد در پيش اتاقی می نشيند و يك بند غرولند ميكند كه : ” من نه پيشخدمت هستم ، نه ارباب رجوع كه دو ساعت تمام در پيش اتاقی علافم كنند … من آدم تحصيل كرده ای هستم! … با

اينكه اربابت يك ژنرال است بهش بگو كه جان مردم را در انتظار به لب رساندن ، قباحت دارد … ”

بوكين اخم كرد و گفت:

ــ حق با اوست! تو برادر ، گاهی وقتها پاك بی نزاكت ميشوی !  ارباب رجوع اگر آدم حسابی است و سر و وضع تر و تميزی دارد بايد به اتاق دعوتش كرد … مثلا می توانستی به اتاق خودت يا …

ايوان پوزخندزنان جواب داد :

ــ آدم مهمی نبود ارباب ! اگر آمده بود كه شما به عنوان ژنرال استخدامش كنيد ، يك چيزی … در پيش اتاقی معطلش نميكردم … ميخواستم بهش بگويم : آخر مرد حسابی آدمهای تر و تميزتر از تو در

پيش اتاقی معطل ميشوند و جيكشان هم در نمی آيد … مباشر هميشه ی خدا نوكر ارباب است ، پس بايد مباشر باقی بماند و از خودش هم حرف در نيارد و تحصيلاتش را به رخ اين و آن نكشد! … آقا

را باش ، توقع داشت ببرمش به اتاق پذيرايی … هيكل نجس! … حضرت اشرف ، اين روزها آدمهای مضحك دنيا را پر كرده اند !

ــ اين آقای ماسلف اگر دوباره مراجعه كند راهنمايی اش كن پيش من …

و آقای ماسلف ، درست سر ساعت يك بعد از ظهر آمد … ايوان او را به دفتر كار ژنرال هدايت كرد. بوكين به استقبال او رفت و پرسيد :

ــ شما را جناب آقای كنت به اينجا فرستاده اند ؟ از آشنايی تان خوشحالم ! بفرماييد بنشينيد ؛ روی اين مبل كه نرمتر است … گويا يكی دو بار مراجعه كرده بوديد … به من گزارش دادند ولی … ولی

ببخشيد ، معمولا نيستم يا گرفتارم. بفرماييد سيگار بكشيد عزيزم … خوب ، حقيقتش را بخواهيد من به يك مباشر احتياج دارم … می دانيد با مباشر قبلی ام كمی نساختيم … نه من توقعش را بر می

آوردم ، نه او رضايتم را . در واقع دو آدم متباينی بوديم … هه ــ هه ــ هه … راستی در اين كار چقدر سابقه داريد ؟ تا حالا ملكی را اداره كرده ايد ؟

ــ بله ، پيش از اين به مدت يك سال در ملك كيرشماير ، مباشر بودم . ملك ايشان را حراج كردند و بنده بالاجبار بيكار شدم … البته تقريبا تجربه ی كاري ندارم اما رشته ی كشاورزی را در آكادمی

پتروسكی تمام كرده ام … تصور ميكنم تحصيلاتم بی تجربگی ام را تا حدودی جبران كند …

ــ تحصيلات كدام است ، پدر جان ؟ اموری مثل نظارت بر كار كارگرها و جنگلبانها … و فروش محصول غلات و سالی يك دفعه هم تهيه و ارائه صورت دخل و خرج ملك كه احتياج به تحصيلات

ندارد! آنچه به درد مباشر ميخورد چشم تيزبين و زبان دراز و صدای رسا است …

سپس آهی از سينه برآورد و ادامه داد:

ــ البته داشتن تحصيلات هم ضرری ندارد … خوب ، برگرديم به اصل قضيه … از كم و كيف ملكم كه در ايالت ارلوسكايا واقع شده است می توانيد از طريق مطالعه ی اين نقشه ها و گزارشها سر در

بياوريد . خود من هرگز به آنجا پا نميگذارم و اصولا در امور ملك دخالت نميكنم . معلوماتم در اين نوع مسائل از معلومات راسپليويف كه فقط می دانست خاك سياهرنگ است و جنگل سبز رنگ ،‌

تجاوز نميكند … شرايط استخدام تصور ميكنم همان شرايط مباشر سابق باشد يعنی سالی هزار روبل مواجب به اضافه آپارتمان مسكونی و خورد و خوراك و كالسكه و آزادی مطلق !

ماسلف با خود فكر كرد : ” چه مرد نازنينی! ” . بوكين بعد از كمی مكث گفت :

ــ فقط يك چيزی پدر جان … عذر ميخواهم ولی جنگ اول به از صلح آخر است . از لحاظ اداره ی امور ملك ، به شما آزادی كامل ميدهم ،‌ هر كاری دلتان ميخواهد بكنيد اما شما را به خدا يك وقت

دست به ابتكار و نوآوری نزنيد ، رعيت را از راه به در نكنيد و مهمتر از همه ، سالی بيشتر از يك هزار روبل بالا نكشيد …

ماسلف زير لب من من كنان گفت :

ــ ببخشيد قربان ، عبارت آخرتان را درست نشنيدم …

ــ سالي بيشتر از يك هزار روبل بالا نكشيد … قبول دارم كه آدم اگر بالا نكشد چرخ زندگی اش نمی چرخد ولی معتقدم كه هر چيزی حد و اندازه دارد ، عزيزم ! سلف شما در اين كار آنقدر پيش رفت

كه فقط از محل فروش پشم گوسفندهای ملكم پنج هزار روبل بالا كشيد و … و ما به ناچار از هم جدا شديم . البته به مصداق آنكه پيراهن هر كسی به تن خودش نزديكتر است از دريچه ی چشم او ، حق

با او بود ولی قبول كنيد كه تحمل چنين وضعی برای من بسيار دشوار بود . پس يادتان بماند : سالی تا يك هزار روبل مجاز هستيد … بسيار خوب ، تا دو هزار روبل ولی نه بيشتر !

ماسلف با چهره ای برافروخته به پا خاست و گفت :

ــ طوری با من صحبت می كنيد كه انگار با يك كلاش و كلاهبردار! … ببخشيد ، بنده عادت ندارم اين حرفها را بشنوم …

ــ راست می گوييد ؟ هر طور ميل شما است … من مانع رفتنتان نمی شوم …

ماسلف كلاه خود را برداشت و شتابان از در بيرون رفت . بعد از رفتن او ، دختر بوكين رو كرد به پدر و پرسيد :

ــ چه شد پدر؟ مباشر جديد را بالاخره استخدام كردی يا نه !

ــ نه عزيزم ، خيلی جوان بود … يعنی … زيادی درستكار بود …

ــ اين كه عالی است ! ديگر چه می خواهی ؟

ــ نه دخترم . خدا ما را از شر آدمهای درستكار در امان بدارد ! … آدم درستكار يا كارش را بلد نيست يا ماجراجو و وراج و … احمق است . خدا نصيب نكند ! … اين نوع آدمها نمی دزدند ، نمی

دزدند اما در عوض يك وقت به چنان لقمه ی چرب و نرمی چنگ می اندازند كه آدم انگشت به دهان ميماند … نه عزيزم ، خداوند ما را گرفتار اين درستكارها نكند! …

آنگاه لحظه ای مكث كرد و افزود :

ــ تا امروز پنج نفر مراجعه كرده اند و هر پنج تا مثل هم … اينهم از شانس بد ما ! انگار چاره ای ندارم جز آنكه مباشر سابقمان را به كار دعوت كنم .

 

 

Anton Chekhov

آنتوان چخوف

Anton Chekhov-1

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*